یادم باشد وقتی که تو را دیدم، از روزهایی بگویم که همیشه شب بود و هرگز روشن نمیشد.
حس میکنم مدتهاست سقوط میکنم و به زمین نمیرسم، غرق میشوم و خفه نمیشوم، میسوزم و جان نمیدهم، در پایانی بیپایان به سر میبرم…
اکنون بنظر میرسد صبور تر شدهام
اما چراغی در وجودم خاموش شده است
که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.
اما چراغی در وجودم خاموش شده است
که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.