فقط کمی دیگر منتظر بمان!
فریادهای استخوان هایم که به انتها رسد،
دردهای ذهن خستهام که فروکش کند،
بر میخیزم و به سمتت میآیم.
میآیم تا دوباره دوستت داشته باشم!
میآیم تا دوباره از نو شکسته شوم…
فریادهای استخوان هایم که به انتها رسد،
دردهای ذهن خستهام که فروکش کند،
بر میخیزم و به سمتت میآیم.
میآیم تا دوباره دوستت داشته باشم!
میآیم تا دوباره از نو شکسته شوم…
کوچکترین لبخند تو مرا از همهی بدبختیها نجات میدهد. کمترین محبت تو مرا از دست خودم نجات میدهد، از دستِ نگرانیهایم، دلواپسیهایم و
بوسههای تو مرا از آغوش مرگ جدا میکند، و قهوهی چشمانت آرامش من است،
صبرم، عشقم، ذوقم، همه در چشم توست.
و دستهایت که نیاز من است.
تو معبودی و من بنده، تو معشوقی و دلارام، تو دستان پدری و آغوش مادر.
میلادت مبارکِ من نقطه امنم♥️
بوسههای تو مرا از آغوش مرگ جدا میکند، و قهوهی چشمانت آرامش من است،
صبرم، عشقم، ذوقم، همه در چشم توست.
و دستهایت که نیاز من است.
تو معبودی و من بنده، تو معشوقی و دلارام، تو دستان پدری و آغوش مادر.
میلادت مبارکِ من نقطه امنم♥️
فکر میکنم معنی دوست داشتن همین باشد؛ تو را ترک نکنند، حتی وقتی که خودت هم پشت خودت نماندی.
استخوان طاقتمان شکست؛ اما ادامه دادیم.
اصلاً امضای شخصیتمان شده بود: «دوام آوردن».
اصلاً امضای شخصیتمان شده بود: «دوام آوردن».
میپنداشتم او با همه فرق دارد؛
نجاتم خواهد داد.
فرق داشت، اما نجاتم نداد.
بقیه اگر رهایم کردند، او غرقم کرد.
نجاتم خواهد داد.
فرق داشت، اما نجاتم نداد.
بقیه اگر رهایم کردند، او غرقم کرد.
سلام بر او؛ که گمان میکردیم پایانی است بر دلتنگیها، ولی شروعی شد بر یک دلتنگی بیپایان..
-مهدی فیض
-مهدی فیض