مغزِ مشترک
199 subscribers
1.36K photos
299 videos
418 links
- با آن همه بحران چگونه زنده ماندید؟
+ رویا می‌بافتیم.
شروعمون : ¹⁴⁰¹/⁴/²⁸
Download Telegram
فقط کمی دیگر منتظر بمان!
فریادهای استخوان هایم که به انتها رسد،
درد‌های ذهن خسته‌ام که فروکش کند،
بر می‌خیزم و به سمتت می‌آیم.
می‌آیم تا دوباره دوستت داشته باشم!
می‌آیم تا دوباره از نو شکسته شوم…
کوچکترین لبخند تو مرا از همه‌ی بدبختی‌ها نجات می‌دهد. کمترین محبت تو مرا از دست خودم نجات می‌دهد، از دستِ نگرانی‌هایم، دلواپسی‌هایم و
بوسه‌های تو مرا از آغوش مرگ جدا می‌کند، و قهوه‌ی چشمانت آرامش من است،
صبرم، عشقم، ذوقم، همه در چشم توست.
و دست‌هایت که نیاز من است.
تو معبودی و من بنده، تو معشوقی و دلارام، تو دستان پدری و آغوش مادر.
میلادت مبارکِ من نقطه امنم♥️
من دوستت نداشتم؟
من اگه صدات از جهنم میومد قید بهشت‌و میزدم.
من سزاوار غمی نبودم که در وجودم کاشتی.
مرگ، چیزی را از من نخواهد گرفت
من تو را بوسیده‌ام...
@Commonbrain-
فکر می‌کنم معنی دوست داشتن همین باشد؛ تو را ترک نکنند، حتی وقتی که خودت هم پشت خودت نماندی.
استخوان طاقتمان شکست؛ اما ادامه دادیم.
اصلاً امضای شخصیتمان شده بود: «دوام آوردن».
تو برآورده نشدی، منم دیگه آرزویی نکردم.
دلم تنگ نشده؛
پاره شده.
تکرار نخواهی شد عزیزِ من،
و این تلخ‌ترین جمله‌ی تاریخ است.
@Commonbrain-
می‌پنداشتم او با همه فرق دارد؛
نجاتم خواهد داد.
فرق داشت، اما نجاتم نداد.
بقیه اگر رهایم کردند، او غرقم کرد.
سلام بر او؛ که گمان می‌کردیم پایانی است بر دلتنگی‌ها، ولی شروعی شد بر یک دلتنگی بی‌پایان..
-مهدی فیض
که من از من بیخبرم(: