بهم گفت«الهی قربون پاکی صورتت برم». این یکی از قشنگترین قربون صدقههایی بود که شنیدم.
مغزم از قلبم سوالهای بیجواب داره. از انعکاس صدای خودم تو مغزم وقتی میگم«نمیدونم»، خستم.
دلم میخواد به هر کسی که منو میشناسه بگم لطفا ظاهر زندگی منو هیچوقت با زندگی خودت مقایسه نکن؛ چون من دارم از درون داغون میشم. چون پشت این ویترینی که میبینی پر از گرد و غبار غمه. چون من خیلی گریه دارم. چون اوضاع از کنترلم خارج شده. چون دلم میخواد فریاد بزنم تا یکم سبک شم. چون دیگه نمیدونم چیکار کنم. چون خیلی خستم از همهچیز.
این غم همهی زندگیم رو یخبندون کرده. اصلا انگار فیریز شدم. نمیدونم دارم چیکار میکنم. هیچی نمیدونم. کاش این روزها خواب بود و از خواب میپریدم و همه چیز رو بالا میآوردم.