˶سِحرِ ماه˵
35 subscribers
2.93K photos
863 videos
2 files
462 links
″ᴸᵉᵃᵛᵉ ᵐᵉ ᵃˡᵒⁿᵉ ᵇᵘᵗ ᵈᵒ ⁿᵒᵗ ˡᵉᵃᵛᵉ ᵐᵉ″
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب...
‌-

@Maloudy0_o
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌http://t.me/HidenChat_Bot?start=482438200

-
رستاخیز کلمات: @sunquote0
Download Telegram
سریالش اصلا درام نبود اما شیمی بینشون خیلی قشنگ بود و بدین گونه.
من دست بوس حضرت رنجم اگر مرا
انداخته‌ست گوشه‌ی میخانه‌ای چنین
-
نازم به غیرتش که هنوز ایستاده‌است
شمعی به گریه بر سر پروانه‌ای چنین

افتاده‌ای دلا اگر از کوه چون پلنگ
نوش تو باد مرگ دلیرانه‌ای چنین
🪽 فاضل نظری
مرده هم فکر قیامت دارد
آرمیدن چقدَر دشوار است! :)))))

- بیدل
ساعت ۶ صبح برای ورزش بیرون رفتن و این حرفا. [به دلم نبود برم اما خب. تجربه بدی نبود.]
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
[نکند سائلی آمد و حرم بخشیدی...؟]
چند روزیه که غم، نزدیک‌تر از باقی روزهاست.
هنوز خسته‌ی سفرم و انرژیم برنگشته و تمام کارهام بی‌پناه و نصفه موندن. همچنین کمی تا حدودی مریض شدم و اضطراب مسابقه هم همراهمه.
با این حال این‌ها خیلی اذیتم نمی‌کرد. چند روز پیش یکهو یکی از این کانال‌های بزرگ براندازها رو دیدم و ناخوداگاه رفتم سراغ پیام‌های نهم اسفند ماه... دیگه غم نه تنها فقط کمی نزدیک‌تر شده بود بلکه منو بلعید. اون‌ پست‌ها، اون فیلم‌ها، اون حرف‌ها...
یکبار دیگه ویدیوی کامل اعلام خبر شهادت آقا رو دیدم و مثل روز اول گریه کردم، اما از اون روز دیگه قلبم آروم نشد. مثل پارچه‌ای که داره نخ می‌کشه و نصفش به هدر رفته، قلبم توی اون وضعیته.
اون روز ملیکا می‌گفت قضیه‌ی x بزرگ‌ترین اتفاق زندگیت بود، بابتش خیلی گریه کردی. یکم فکر کرد گفت البته نه، روز شهادت آقا از قضیه‌ی x هم بیشتر گریه کردی...
حالا این غم دلتنگی و دلشکستگی برای آقا مصادف شد با ایام شهادت.
دارم فکر می‌کنم ما که برای شهادت و خاکسپاری نائب امام، انقدر غم‌زده شدیم؛ هزار و چهارصد سال پیش یاران امامان معصوم‹ع› چه حالی رو تجربه می‌کردن؟ فکرش برام آزار دهنده‌ست... غربت امام حسن‹ع› از صبح وزنه‌ی چند صد کیلویی روی روحم گذاشته و رهام نمی‌کنه...
برای عرض تسلیت چند دقیقه‌ای رفتیم حرم حضرت معصومه‹س› اما ترافیک بشدت سنگین بود [معمولا ترافیک سنگینی توی قم نداریم] و اولین چیزی که گفتم الحمدالله بود اما بعدش دوباره یاد بقیع و حضرت زهرا، امام حسن و دیگر معصومین...
با این حال تنها کاری که از دستم بر میاد تلاش کردن و جلو رفتنه و دارم با تمام انرژیِ باقی‌ مونده‌ام واسه‌ش ادامه می‌دم...
همچنین این روزها به این نتیجه رسیدم که گوشه گیری و عزلت گزینی از دست آدم‌ها واقعاً ۱۰۰‌/۱۰۰عه.
نسل بشر واقعاً داره به قهقرا می‌ره و دیگه هیچ خط قرمز و چهارچوبی برای آدم‌ها معنا نداره و این واقعاً خیلی...
و اصلاً نمی‌دونم در اون جایگاهی هستم که اینو بگم یا نه؛ اما مدت‌هاست که صحبت‌ کردن امام علی‹ع› با چاه رو درک می‌کنم... خیلی زیاد...
خلاصه که شرح حال و این حرف‌ها.
آخرین باری که انقدر استرس داشتم روز کنکورم بود.🦦
حالا می‌تونم لیست کارهایی که توی ۱۸ سالگی انجام دادم رو ببندم و خرسندم:>
هجده سالگی واقعاً هجده سالگی بود و از روز اول تا آخرش یه تجربه و یه اتفاق جدید داشت که بابتش هم خرسندم هم غمگینم.ㅋㅋ
اصلا مسابقه هم برای این ثبت‌نام کردم و رفتم چون می‌خواستم این تجربه‌ی جدید هم توی لیست کارهای ۱۸ سالگیم باشه و بدین گونه شد.🦦