امروز ۱۸ ام بهمنه
یک ماه پیش در چنین روزی، هزاران نفر، بدون اینکه بدونن؛برای آخرین بار از خواب بیدار شدن، برای آخرین بار مادرشونو بوسیدن، برای آخرین بار با عزیزانشون حرف زدن، برای آخرین بار آهنگ گوش دادن.
برای آخرین بار به پدرشون نگاه کردن، برای آخرین بار خندیدن، برای آخرین بار گفتن :«نگران نباشید، مواظبم»
برای آخرین بار کمک خواستن، برای آخرین بار زندگی کردن، برای آخرین بار به خیابون رفتن و برای همیشه جاودانه شدن
و دیگه هیچوقت برنگشتن
@Circlegraphy
یک ماه پیش در چنین روزی، هزاران نفر، بدون اینکه بدونن؛برای آخرین بار از خواب بیدار شدن، برای آخرین بار مادرشونو بوسیدن، برای آخرین بار با عزیزانشون حرف زدن، برای آخرین بار آهنگ گوش دادن.
برای آخرین بار به پدرشون نگاه کردن، برای آخرین بار خندیدن، برای آخرین بار گفتن :«نگران نباشید، مواظبم»
برای آخرین بار کمک خواستن، برای آخرین بار زندگی کردن، برای آخرین بار به خیابون رفتن و برای همیشه جاودانه شدن
و دیگه هیچوقت برنگشتن
@Circlegraphy
🕊2
یک ماه گذشت.
به ساعت گوشیتون نگاه کنید، همین الان.
همین دقایق و لحظات، چیو یادتون میندازه؟
برای من "نترسیدن" رو.
ما هممون تو این لحظه بود که تصمیم گرفتیم نترسیم. حداقل برای چند ساعت. نه از مرگ، نه از بند و نه هیچ چیز دیگه.
ما به عینه حالتی رو تجربه کردیم که خود آن رشادت بود.
شاعرِ "هزاران" باید میبود و میدید که "شه سواران" دیگه ناپیدا نبودن و برای ساعاتی دوشادوش مردم سرزمینشون شمشیر زدن.
"کاوه لشکر شکن" ها رو هممون اون شب با چشم دیدیم.
و اما..
شاید حالا بعد از یه ماه، از خودمون بپرسیم نتیجه اون "نترسیدن" چیشد؟
نتیجه؟...
هیچ. نه! تا اینجا هیچ. فعلا تنها نتیجهاش اون "از ما بهترون" هایی بودن که به دست مادرانشون به خاک سپرده شدن و هم انگار جوش خوردن معاملهای که خون بهاش رو ما دادیم.
این نتیجه واقع بینانه رشادت ماست.
اما اینجا سرزمین افسانهها و اسطورههاست نه تحلیلهای خشک و واقع بینانه روی کاغذ.
برای مردم ما، خون سیاوش هرگز بی تاوان نمیمونه.
و فریدون...فریدون همیشه به دماوند میرسه.
و سیمرغ هنوز هم پر سومیِ سوزانده نشده داره که متعلق به همین سرزمینه.
حالا همه چیز به مرز باریک بین افسانه و واقعیت وابستهست.
به یاد جاوید نام ها
@Circlegraphy
به ساعت گوشیتون نگاه کنید، همین الان.
همین دقایق و لحظات، چیو یادتون میندازه؟
برای من "نترسیدن" رو.
ما هممون تو این لحظه بود که تصمیم گرفتیم نترسیم. حداقل برای چند ساعت. نه از مرگ، نه از بند و نه هیچ چیز دیگه.
ما به عینه حالتی رو تجربه کردیم که خود آن رشادت بود.
شاعرِ "هزاران" باید میبود و میدید که "شه سواران" دیگه ناپیدا نبودن و برای ساعاتی دوشادوش مردم سرزمینشون شمشیر زدن.
"کاوه لشکر شکن" ها رو هممون اون شب با چشم دیدیم.
و اما..
شاید حالا بعد از یه ماه، از خودمون بپرسیم نتیجه اون "نترسیدن" چیشد؟
نتیجه؟...
هیچ. نه! تا اینجا هیچ. فعلا تنها نتیجهاش اون "از ما بهترون" هایی بودن که به دست مادرانشون به خاک سپرده شدن و هم انگار جوش خوردن معاملهای که خون بهاش رو ما دادیم.
این نتیجه واقع بینانه رشادت ماست.
اما اینجا سرزمین افسانهها و اسطورههاست نه تحلیلهای خشک و واقع بینانه روی کاغذ.
برای مردم ما، خون سیاوش هرگز بی تاوان نمیمونه.
و فریدون...فریدون همیشه به دماوند میرسه.
و سیمرغ هنوز هم پر سومیِ سوزانده نشده داره که متعلق به همین سرزمینه.
حالا همه چیز به مرز باریک بین افسانه و واقعیت وابستهست.
به یاد جاوید نام ها
@Circlegraphy
❤3
به آیندگان بگویید
روزی که ماشه را کشیدند
ما در مزرعه آرزوهای بربادرفته
میان خوشه های سوخته جوانی
داشتیم رویا می کاشتیم
ما همگی حیف بودیم.
@Circlegraphy
روزی که ماشه را کشیدند
ما در مزرعه آرزوهای بربادرفته
میان خوشه های سوخته جوانی
داشتیم رویا می کاشتیم
ما همگی حیف بودیم.
@Circlegraphy