Akrasia | آکراسیا
142 subscribers
24 photos
12 videos
8 links
Download Telegram
▪️ پیر پائولو پازولینی
__ پازولینی و مارکی دوساد _ گیدئون باکمن

می‌خواستم همه متوجه باشند که در انسان غرایزی هست که اساسی هستند و باید شناخته شوند. اصرار من برای اینکه مفهموم قدرت را جایگزین خدای «دوساد» کنم بخاطر درک این موضوع بود که امروزه ما همانقدر باید با قدرت‌هایی که بر انسان و بر تنش تحمیل می‌گردد مبارزه کنیم، که در زمان «دوساد» انسان می‌بایست با قدرتی که بر افکارش تحمیل می‌شد، بجنگد. و البته تسلط بر مغز تسلط بر تن را نیز به دنبال داشت. و امروزه دوره تسلسل کامل شده، زیرا که فکر و تن هردو تحت استثمار هستند. در جامعه مصرفی به ما فقط توهم آزادی داده شده، بدین ترتیب که به ما ناگهان اجازه داده شده کارهایی را که مدتها ممنوع بود انجام دهیم. اما هماهنطور که یکی از شخصیت‌هایم می‌گوید، در جامعه‌ای که هیچ چیز مجاز نیست، همه کار می‌توان کرد، حال آنکه در جامعه‌ای که بعضی چیزها یا فقط یک چیز مجاز باشد، فقط همان یک یا چند کار را می‌توان انجام داد. وقتی کوروال می‌گوید ما همه خدایانی بر روی زمین هستیم، دارد این احساس دروغین آزادی در جامعه که فقط مصرف کردن در آن مجاز است را بیان می‌کند و نیز این فکر را که ما باید برای آنکه حقوق مساوی در خرید کردن داشته باشیم، باید بی‌رحم تر باشیم، یعنی همان قاعده‌ای که در دنیای تجارت حکمفرماست. و آیا این چیزی نیست که هیتلر می‌خواست؟

▫️Salò, or the 120 Days of Sodom
▫️Dir. Pier Paolo Pasolini

🎥 @CinemaAkrasia
▪️ژرار دو نروال
_سیلوی_ ترجمهٔ شهلا خسروشاهی

پناهی جز برج عاج شاعران نداشتیم، تا همواره از آن بالا رفته و خود را از جماعت جدا کنیم. بر فراز آن قلل رفیعی که استادان ما را رهنمون می‌شدند، سرانجام هوای پاک تنهایی را استشمام می‌کردیم، فراموشی را از جام طلایی افسانه‌ها سر می‌کشیدیم، ما مستِ شعر و عشق بودیم، اما افسوس! عشق به اشکالی موهوم، به اشباحی سرخ و آبی، اشباح انتزاعی! از ساده‌دلی، دیدن زنان واقعی از نزدیک مایه‌ی بیزاری‌مان بود، چرا که در نظرمان زن می‌بایست یا ملکه‌ای می‌بود یا ایزدبانویی، و مهم‌تر از این‌ها دور از دسترس.

▫️Diary of a Country Priest
▫️Dir. Robert Bresson

🎥 @CinemaAkrasia
▪️تو به ‌تنهایی به ‌دنیا میای، به ‌تنهایی زندگی می‌کنی، و به تنهایی می‌میری
تنها، همیشه تنها
حتی وقتی‌که داری سکس می‌کنی هم تنهایی...
تنها با شهوتت،
تنها با زندگیت،
مثل یک تونل که غیرممکنه بتونی با کسی تقسیمش کنی
و هر چه پیرتر میشی، تنهاتر میشی
و به یادآوردن خاطرات یه ‌جور خودکشیه
زندگی مثل یه تونله و هرکسی تونل خودشو داره
اما در انتهای این تونل هیچ نوری وجود نداره
بله، هیچی...
عشق، رابطه، دوست داشتن، همش ..س شعره
تردستی نوجوانان واسه پنهـان کردن حقیقت
حقایقی که میگه روابط انسان‌ها جز یک‌سری تجارت‌های بی‌ارزش نیست
دوستی و عشق برای ما شیرینه اما تا زمانی‌که قابل محاسبه باشه
واقعیت بیشتر از این حرفا پَسته...

▫️I Stand Alone (1998)
▫️Dir. Gaspar Noé

🎥 @CinemaAkrasia
▪️میشائیل هانکه
__ گفت‌وگو با میشائیل هانکه _ کریستوفر شارت

من به تلویزیون در درجه اول به عنوان سمبل ارائه خشونت و در نگاهی کلی‌تر، بحرانی بزرگتر که «به از دست دادن جمعی واقعیت» و انحراف اجتماعی می‌رسد، نگاه می‌کنم. بیگانگی مساله پیچیده‌ای است ولی تلویزیون حتماً در آن مشارکت دارد. آنچه امروز ما دریافت میکنیم خود واقعیت نیست، بلکه چیزی است که تلوزیون از آن ارائه می‌کند. افق تجربه شخصی ما بسیار محدود است. آنچه از دنیا میدانیم فقط کمی بیشتر از تصویری است که دنیای رسانه به ما می‌دهد. ما نه واقعیت بلکه مشتقاتی از آن را داریم و این خیلی خطرناک است بیش از همه از نظر جایگاه سیاسی و از دیدی وسیع تر از نظر داشتن حسی واقعی از حقیقت تجربه روزمره.

▫️the seventh continent (1989)
▫️Michael haneke

🎥 @CinemaAkrasia
▪️اسلاوی ژیژک

ـــ اسکار وایلد گفته، نه، نوشته است که: «همه‌چیز در زندگی درباره سکس است، جز خود سکس؛ سکس درباره قدرت است.» و این امروز درست همان چیزی است که در "من‌هم" شاهدش هستیم.

مدام دارند درباره سکس حرف می‌زنند، اما براستی منظورشان سکس نیست. برای آنان سکس تنها از منشور قدرت قابل رؤیت است. سکس تنها وسیله‌ای است برای قدرت، و قدرت به بدترین شکلش. چرا؟ زیرا حتی اگر آنان در شکایت خود از حاکمیت و استثمار مردان حق داشته باشند، بسیار واضح است شکایت‌شان برای این نیست که کمکی به مردم کرده باشند. شکایت‌شان به منظور عرض اندام است؛ به منظور استفاده از قربانی بودن خود به مثابه منبعی برای قدرت خودشان.

آنان خواهان قدرت‌اند؛ و مسئله اسفبار همین جاست که امروز در بسیاری از جوامع غربی به خصوص آمریکا یکی از راه‌های رسیدن به قدرت در روابط اجتماعی این است که خود را به صورت قربانی جا بزنید. اگر قربانی باشید، کسی جرأت نمی‌کند به شما دست‌اندازی کند. و حال اگر کسی بیاید با این مدعی قربانی بودن مخالفتی کند، از قبل متهم می‌شود که با قربانی بدرفتاری کرده است و از این قبیل چیزها.

▫️That Obscure Object of Desire

🎥 @CinemaAkrasia
‍ ‍ ‍ ‍ ▪️ده فیلم برتر تحت تأثیر فلسفه کیرکگور در سینما ــ Taste Of Cinema
ــ ترجمه صالح نجفی

ــ سورن کیرکگور شخصیتی گیرا داشت. فیلسوف دانمارکی را خیلی وقت‌ها نخستین متفکر هستی‌گرا می‌دانند، نخستین اگزیستانسیالیست (بله، درست است، اگزیستانسیالیسم یا مذهب اصالت هستی بسیار قدیمی‌تر از کیرکگور است)، اما او فقط فیلسوف نبود، عالم الهیات و منتقد سرسخت جامعۀ بورژوایی هم بود. نوشته‌هایش بر مدار مسائلی می‌گردد چون ایمان و زندگی اخلاقی و تکرار و انتخاب و نومیدی و هر چیز دیگری که به زیستن فردی مربوط می‌شود، به فردبودن. بسیاری از نوشته‌هایش واکنش‌هایی است به هگل و نوشته‌هایش بدون استثناء جنجال برانگیز بودند.

کیرکگور در خانوادۀ توانگری به دنیا آمد، در کپنهاگن، و تحصیلات عالی داشت. پدرش وقتی مرد هشتاد دو سال داشت و سورن بیست و پنج سال بیشتر نداشت: باورش شده بود که از سی و سه سال بیشتر عمر نخواهد کرد، چرا که خود را بابت گناه پدرش، دشنامی که پدرش در کودکی به خدا داده بود، نفرین شده می‌دانست. فلسفۀ او نوشته‌هایش سر به سر متاثر از عشق مادام العمرش به رگینه اُلسِن بود، دختر جوانی که مدتی کوتاه نامزدش بود و سورن در آستانۀ عقد نامزدی‌شان را بر هم زد.

برهم زدن نامزدی مایۀ افسردگی و ماخولیای کیرکگور شد. نوشته‌هایش مضحکۀ عام و خاص شد و هرچند او بیشتر کارهایش را با نام مستعار به نشر می‌رساند در سال‌های پایانی عمر درگیر نبردی تلخ و روح فرسا با روزنامۀ طنزی شد که مطلبی در هجو او و کارهایش منتشر کرده بود.

چهل و دو سالش بود که در خیابان از پای درآمد. یک ماهی را در بیمارستان بستری بود. در این مدت حاضر نشد مراسم عشاء ربانی را بجا آورد. در تخت بیمارستان جان سپرد. حتی مراسم تدفینش منشاء تنش و کشمکش‌های عاطفی شد چرا که برادرزاده‌اش در اعتراض به تلاش کلیسا برای ادارۀ مراسم آشوبی به پا کرد. کیرکگور مخالف کلیسای رسمی دانمارک بود.

آنچه در پی می‌آید فهرستی است از ده فیلم عالیِ کیرکگوریِ تاریخ سینما. تصمیم گرفتم، برخلاف روال معمول در بسیاری از فهرست‌های دیگرم، این ده فیلم را از روی کارگردان‌ها دستچین نکنم بلکه ده فیلمی را انتخاب کنم که به شکل صریح با کیرکگور سر و کار دارند. نفوذ کیرکگور بی‌گمان بسیار وسیع تر از اینها است و مسلما اینگمار برگمان و بسیاری دیگر از کارگردان‌ها را در بر می‌گیرد.

• 1. The Tree of Life (2011)
• 2. Offret (1986)
• 3. Ordet (1955)
• 4. To the Wonder (2012)
• 5. The Man Who Wasn’t There (2001)
• 6. Babbette’s Feast (1987)
• 7. Noah (2014)
• 8. Mr. Nobody (2009)
• 9. The Dark Knight (2008)
• 10. 8 ½ (1963)

▫️Søren Kierkegaard
— Born: May 5, 1813
— Died: November 11, 1855

🎥 @CinemaAkrasia
Akrasia | آکراسیا
Photo
این هم کشف‌حجابی است، هرچند از نوع ضد آن. حقیقتی است که، دست‌کم، یادمان می‌دهد توخالی‌بودن وطن‌دوستی و نابهنجاربودنِ دستگاه حکومتمان را تصدیق کنیم، و وادارمان می‌کند صورت‌هایمان را از شرم بپوشانیم. می‌دانم به من لبخند می‌زنی و می‌پرسی: ازین میان چه‌چیز عایدمان می‌شود؟ هیچ انقلابی از شرم درنمی‌آید. جواب من: شرم خودش یکجور انقلاب است؛ شرم در حقیقت پیروزی انقلاب فرانسه است بر وطن‌دوستی آلمانی که آن را در ۱۸۱۳ شکست داد. شرم نوعی خشم است که به درون گراییده است. و اگر کل ملت براستی احساس شرم را تجربه می‌کرد، به‌سان شیر شرزه‌ای می‌شد که دولّا شده و آمادۀ جهیدن است. من قبول دارم که در آلمان هنوز شرم حتی احساس نشده است؛ برعکس، این مردم نگون‌بخت هنوز که هنوز است وطن‌دوستند. ولی چه نظامی قادر است این آدم‌ها را از شر وطن‌دوستی توخالی‌شان خلاص کند اگر نه این نظام مسخره‌ای که شهسوارِ تازه به میدان آمده، فریدریش ویلهلم چهارم، بنا کرده است؟ کمدی استبدادی که به کمک ما روی صحنه رفته است درست به همان اندازه برای او خطرناک است که تراژدی استبداد زمانی برای خاندان استوارت و خاندان بوربن‌ها بود. و حتی اگر قرار باشد این کمدی مدتی طولانی به عنوان کمدی تماشا نشود، باز هم به انقلاب ختم خواهد شد. دولت جدی‌تر از آن است که بتواند به یکجور قسمت آرلِکَن نمایش، یعنی دلقک‌بازی، تبدیل شود. کشتی مملو از احمق‌ها شاید رخصت یابد به‌لطف باد مدتی بی‌هدف در دریا پیش رود اما سرانجام اجلش سرمی‌رسد، آن‌هم درست بدین علت که کشتی‌نشستگان احمق باورشان نمی‌شود. این اجل چیزی به‌جز انقلاب قریب‌الوقوع نیست.

— کارل مارکس. سالنامۀ آلمانی-فرانسوی. ترجمۀ صالح نجفی

— Two students at Sorbonne in Paris, France. May 1968. By Sergio Del Grande.

🎥 @cinemaAkrasia
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
▪️ سورن کیرکگور _ یا این یا آن _ ترجمۀ صالح نجفی

این دختر، همین و فقط همین در کل دنیا، باید مال من باشد، باید از آن من گردد. بگذار بهشت خدا برای خودش بماند به‌شرط آنکه او برای من بماند. من خوب می‌دانم که چه چیز را برمی‌گزینم، چیزی چنان عظیم که اگر بهشت از آن بی‌نصیب بماند دیگر به جُوی نمی‌ارزد، آخر برای بهشت چه می‌مانَد اگر من او را برای خود نگاه دارم؟ ... تمام سرخی لب‌ها و آتش چشم‌ها و بی‌تابیِ سینه‌ها و نویدبخشی دست‌ها و ابهام آه‌ها و مُهر لب‌ها و لرزش لمس و شور هم‌آغوشی - همه - همه در وجود او به وحدت می‌رسد، او که در پای من چیزی ریخت که برای دنیا و آخرتم بس خواهد بود.

▫️ Works of Love and Kisses in Movies - Heart Asks Pleasure First.

🎥 @cinemaAkrasia
▪️یوهان ولفگانگ فون گوته
ـــ فاوست ــ بخش یکم ــ ترجمه م.ا به آذین

ـــ دیگر نه دچار وسواسم و نه شک آزارم می‌دهد. نه هیچ ترسی از شیطان دارم، نه از دوزخ؛ و از همین رو است که از هر گونه شادی محروم گشته‌ام. درواقع، گمان ندارم که هیچ چیز خوبی دانسته باشم، یا بتوانم چیزی را به مردم بیاموزم که بهترشان کند و به راه ایمان بیاورد. در دنیا نه ملکی دارم، نه پولی، نه افتخاری و نه سلطه‌ای؛ سگ هم زندگی را به همچون بهایی نمی‌خواهد…


▫️Taxi Driver (1976)
— Dir. Martin Scorsese
▫️I Stand Alone (1998)
— Dir. Gaspar Noé

🎥 @CinemaAkrasia
▪️در سکانس‌هایی از فیلم «خانه‌ای که جک ساخت» ــ لارس فون‌تریه با نبوغ سرشار خود صحنه‌‌هایی را از دوزخ دانته براساس تابلو‌های نقاشی بازسازی می‌کند. برای مثال تابل‌و «کرجیِ دانته» اثر اوژن دولاکروآ ــ نقاش فرانسوی سده‌های هجدهم و نوزدهم میلادی. در حالی که در اثر فون‌تریه، جک و Verge در جایگاه دانته و ویرژیل (راهنمای دانته در دوزخ) در حال طی کردن سفر خود به سوی دوزخ هستند.

— Up
▫️The Barque of Dante, 1822
Art. Eugène Delacroix
— Down
▫️The House That Jack Built, 2018
Dir. Lars von Trier

🎥 @cinemaAkrasia
Akrasia | آکراسیا
▫️breaking the waves ▫️Dir. Lars von Trier
▪️ سورن کیرکگور
یا این یا آن_ ترجمۀ صالح نجفی

بگذار مرد دست از این دعوی بشوید که سرور و سالار طبیعت است، بگذار این مقام را به زن واگذارد؛ زن دلبر جانان طبیعت است، طبیعت او را درک می‌کند و او طبیعت را درک می‎کند، طبیعت غلام حلقه‌به‌گوش اوست. علت اینکه او همه‌چیز مرد است این است که تناهی را ارزانی مرد می‌کند؛ مرد بدون زن روحی ناپایدار است، جانور ناشادی که آرام و قرار ندارد، منزل و مأوایی ندارد. اغلب ازینکه معنای وجود زن را بدین شیوه بینم لذت برده‌ام؛ او در کل در نظر من نمادی از جماعت عباد است، و روح وقتی جماعتی ندارد که در آن بزید گرفتار اندوه عظیم می‌شود، وقتی در میان جماعت عباد می‌زید روحِ جماعت است. چنانکه پیش‌تر اشاره کردم، از این رو است که کتاب مقدس نمی‌گوید زن باید پدر و مادر را ترک گوید و به شوهرش بپیوندد، هرچند خواننده چنین توقع دارد زیرا از هرچه بگذریم زن ضعیف‌تر است و حمایت مرد را می‌جوید؛ نه، کتاب مقدس می‌گوید، «مرد باید پدر و مادر را ترک گوید و به همسرش بپیوندد»، زیرا زن تا بدان حد که جهان متناهی را به مرد ارزانی می‌دارد از مرد قوی‌تر است. بدین‌سان باید گفت هیچ‌چیز به اندازۀ زن تصویری چنین زیبا از جماعت عباد به دست نمی‌دهد. اگر از این منظر به موضوع بنگریم من براستی باور دارم دورنماهای بسیاری برای زیباساختن مراسم عبادی کلیسا گشوده خواهد شد. اما نهایت بی‌ذوقی کلیساهای ماست که جماعت عباد، وقتی نماینده‌ای می‌جوید، نمایندگی را به متصدی ناقوس یا متولی کلیسا می‌سپارد. نمایندگی را همیشه باید به یک زن سپرد.

🎥 @cinemaAkrasia
▪️کارولین باینبریج
__ سینمای لارس فون تری‌یه _ شکستن امواج

رویکرد کاملاً متمایز و غیر متعارف فون ‌تری‌یه به سناریوِ رئالیسم کاپیتالیستی فاجعه‌ی طبیعی و ویرانی جهان، آن است که همه‌چیز را همان‌گونه که هست بپذیریم. او بن‌بست فاجعه‌آمیز یک جامعه‌ی کاملاً تخلیه و تهی شده از آینده و محروم‌مانده از امکانات و فرصتهای طلایی را به نمایش می گذارد، صرفاً برای آن که اقلیت بسیار کوچکی بتوانند به بهره برداری از امتیازات انحصاری ادامه دهند. از منظری کاملاً اجتماعی، پایان جهان استعاره ای کنایه آمیز است؛ تصویری از تمام آرزوها و ترسهای ما، و ناتوانی تخیل‌مان برای تصور چیزی بهتر. اما فون تری‌یه با نمایش کامل ویرانی جهان، آن را از مرزها و محدودیتهای اجتماعی فراتر می‌برد، و به آن بُعد و ارزش و اهمیتی کاملاً کیهانی می دهد. ملانکولیا ما را به جایی می کشاند که با آن چه ری براسیر، فیلسوف بریتانیایی، « حقیقت انقراض و ویرانی» می‌خواند کنار آمده و آن را بپذیریم.

▫️melancholia 2011
▫️lars von trier

🎥 @CinemaAkrasia
▪️پايان‌بندى فوق‌العاده فيلم «خانه خالى» كيم كى-دوک؛ فيلمى بدون ديالوگ بين دو شخصيت اصلى فيلم


ـــ سخت است که بتوان گفت جهانی که در آن زندگی می‌کنیم، واقعیت است یا رویا.




▫️3-Iron, 2004
▫️Dir. ‏Kim Ki-duk

🎥 @CinemaAkrasia
▪️فرناندو پسوا
ـــ کتاب بی‌قراری ــ ترجمهٔ صالح نجفی

فراوان رویا دیده‌ام. جسمم اینک خسته است از رویادیدن اما روحم از رویادیدن خسته نیست. روح هیچکس از رویادیدن خسته نمی‌شود چراکه رویادیدن ازیادبردن است و ازیادبردن باری بر خاطر ما نیست. رویادیدن خواب عمیقی است بدون رویا که در سرتاسر آن بیدار می‌مانیم. در رویاها من به همه چیز دست یافته‌ام.

▫️Blue Velvet (1986)
▫️Dir. David Lynch

🎥 @cinemaAkrasia
▫️Medea About to Kill her Children (Medée furieuse)
Eugène Delacroix (1798–1863)
Akrasia | آکراسیا
▫️Medea About to Kill her Children (Medée furieuse) Eugène Delacroix (1798–1863)
در گفت‌وگو از تراژدی یونانی «روایت» واژه‌ای بسیار مهم است. اسطوره‌های یونانی «یک روایت» معتبر، به هر معنی که تصور کنیم، نداشته‌اند. هیچ ماجرایی روایت استانداری نداشته و شاعران و هنرمندان می‌توانستند هر اسطوره را به صورتی که خود می‌پسندند بازگویی کنند. مخاطبان مشتاق آن بودند که ببینند فلان شاعر چه روایتی از فلان داستان بیان می‌کند و در مورد ائوریپیدس این روایت اغلب آزاد و گستاخانه بود. یکی از بی‌پرواترین این روایت‌ها مدئا و کشتن فرزندانش به‌خاطر کین‌جستن از شوی بی‌وفای خویش است. در روایت‌های پیشین هم این فرزندان می‌مردند، اما یا به دست اهل کورینت که پادشاهشان و دختر او به دست مدئا کشته شده بودند، یا به دست مدئا، اما به این امید که آن‌ها را نامیرا کند. ائوریپیدس با این فرزندکشی شاهکاری دراماتیک می‌آفریند، هم در گفت‌وگوی دردآلود درونی مدئا با خود و هم با اشاراتی که به مخاطب می‌فهماند چه نقشه‌ی شومی در سر این زن افتاده. این اشارت را در همان اوائل نمایشنامه از زبان دایه می‌شنویم: «که من دیده‌ام چشمانش را وقتی به این دو می‌نگرد/همانا چشمان نره‌گاوی خشمگین.» و آنگاه که سرانجام تصمیم مدئا آشکار می‌شود: «کودکانم را خواهم کشت.» تمامی همدردی مخاطب که ائوریپیدس در صحنه‌های پیشین برانگيخته بود، از میان می‌رود.

— عبدالله کوثری

🎥 @cinemaAkrasia
▪️ جورجو آگامبن.
— ایدۀ زبان، ترجمۀ صالح نجفی

شاید تنها در چهره‌ای زیبا بتوان سکوتی راستین یافت. منش فرد حرف‌های ناگفته و قصدهای ناکام را بر دفتر چهره نقش می‌زند و چهرۀ حیوان گویی همواره در آستانۀ برزبان‌آوردن حرفی است اما زیبایی بشری دفتر چهره را به روی سکوت وا می‌کند. پس سکوت به هیچ روی نه تعلیق گفتار بلکه سکوتِ خودِ کلام است، هویداشدن کلام است: صورت مثالی زبان است. از این روست که سکوتِ چهره مأوای راستین آدمیزاد است.

فقط کلام است که ما را به چیزهای صامت متصل می‌سازد. طبیعت و حیوان‌ها تا ابد بندیِ زبانند و پیوسته، حتی هنگام که خاموش می‌مانند، سخن می‌گویند و به نشانه‌ها واکنش نشان می‌دهند. فقط انسان می‌تواند در ساحت کلام در زبان بی‌منتهای طبیعت وقفه افکند و یک دم پیش روی چیزهای صامت بایستد. گلِ مصون از دست تطاول، صورت مثالیِ گل، فقط برای انسان هستی دارد.

▫️3-Iron, 2004
▫️Dir. ‏Kim Ki-duk

🎥 @CinemaAkrasia
▪️آدرین مارتین
__ پرده و سطح، لطیف و سخت: سینمای لئوس کاراکس _ ترجمه دانیال زین‌العابدینی

آینه‌های کاراکس برای این نیستند تا شخصیت خود را در آن ببیند یا لحظه‌ای خصوصی از تقدیر و تغییر را به ما بفهماند. شیشه‌ها در رویکردهای کاراکس بیشتر نقش مسدود کننده دارند یا نادیدنی‌اند. این نکته را به خصوص در «پسر با دختر ملاقات میکند» و «خون پلید» مشاهده میکنیم. معمولاً دیوارهای سینمای کاراکس از شیشه خالص ساخته شده است؛ از کف زمین تا سقف، با کارکردهایی فراتر از یک پنجره عادی. درواقع خیلی کم پیش می‌آید که پنجره‌ها در سینمای کاراکس برای دیدن سوی دیگر باشد. در «پسر با دختر ملاقات میکند»، میری هیچ وقت عاشقان خانه روبه‌رویی را از دیوار شیشه‌ای خود نمی‌بیند، متوجه آنها نمی‌شود یا برای آنها ژستی نمی‌گیرد؛ نه حتی وقتی دارد همان‌جا جان میدهد و می‌میرد. یا اگر شخصیت‌ها به آن سوی پنجره نگاه کنند، این نگاه خیره شدن به صحنه‌ای است که نه می‌توانند در آن وارد شوند و نه در آن شریک شوند. حامل، مدیوم یا کمک کننده دید -در اینجا شیشه شفاف- بار دیگر شخصیتها را مسخره و آنان را محاصره می‌کند.

▫️Boy meets girl
▫️Leos carax

🎥 @CinemaAkrasia