دست هایت طلایی و آرزوی دیدنت رویاست
به لب هایت رنگ قرمز میزنم مثل دلت که خون است
با تو مینشینم تا سپیده دم که گویی خاطراتت را برایم
کنارت مینشینم تا ببافی موهایم
چه شیرین است خاطرات با تو بودن
هزاران حیف که آمد روز با تو نبودن
به لحظه وداع نرسیدم
و می ماند حسرتش تا ابد برایم
#dark_memories
#chocolate_memories
به لب هایت رنگ قرمز میزنم مثل دلت که خون است
با تو مینشینم تا سپیده دم که گویی خاطراتت را برایم
کنارت مینشینم تا ببافی موهایم
چه شیرین است خاطرات با تو بودن
هزاران حیف که آمد روز با تو نبودن
به لحظه وداع نرسیدم
و می ماند حسرتش تا ابد برایم
#dark_memories
#chocolate_memories
❤9💔2🍓1
رفتار نیک و افکار زشت
عاقبت شود خار چشم
به بدی دهی پاسخ نیک
کردی با خدا ستیز
به زبان آوردی تو پاکی را
دریغا با چشمانت آشکار کردی بدی را
در مجلس ما به دوستی کردی بازی
رسید خبر که ای داد راسوی بد ذات
در دوری ما کردی تو بدگویی
#chocolate_memories
عاقبت شود خار چشم
به بدی دهی پاسخ نیک
کردی با خدا ستیز
به زبان آوردی تو پاکی را
دریغا با چشمانت آشکار کردی بدی را
در مجلس ما به دوستی کردی بازی
رسید خبر که ای داد راسوی بد ذات
در دوری ما کردی تو بدگویی
#chocolate_memories
❤9🥰1
به حیوان صفتی هم سان موشی
به بوران و طوفان که خموشی
منم منم کردی به دوران خوشی
همانند کبک بودی در دوران ناخوشی
#chocolate_memories
به بوران و طوفان که خموشی
منم منم کردی به دوران خوشی
همانند کبک بودی در دوران ناخوشی
#chocolate_memories
❤5🔥4
به تماشای این عالم حیرانم
متعجب ز غوغای جهانم
من تسلیم این طوفانم
آشفته در این خزانم
در پی سرابی روانم
به ظاهر اما آرامم
#chocolate_memories
متعجب ز غوغای جهانم
من تسلیم این طوفانم
آشفته در این خزانم
در پی سرابی روانم
به ظاهر اما آرامم
#chocolate_memories
❤12👍1😭1
من هنوز هم رفتنت را باور نکرده ام
همچنان در خیالم به آغوشت پناه می برم و دستانت را می گیرم
بارها کنارت نشسته ام و ساعت ها در خیالم به آغوشت روی آوردم
می دانم که دیگر در کنارمان نیستی
می دانم که دیگر صدایت را نمی شنوم
می دانم که دیگر گرمی دستانت را لمس نمی کنم
اما حضورت را حس می کنم در تمامی لحظاتم
ای عزیزتر از جانم روزت مبارک
#chocolate_memories
همچنان در خیالم به آغوشت پناه می برم و دستانت را می گیرم
بارها کنارت نشسته ام و ساعت ها در خیالم به آغوشت روی آوردم
می دانم که دیگر در کنارمان نیستی
می دانم که دیگر صدایت را نمی شنوم
می دانم که دیگر گرمی دستانت را لمس نمی کنم
اما حضورت را حس می کنم در تمامی لحظاتم
ای عزیزتر از جانم روزت مبارک
#chocolate_memories
❤11💔3
آستانه ی صبرم فنجانی قهوه تلخ است که با هر قطره لبریز شدنش محتمل
تلخی اش دل میزند و جان می سوزاند
و جان میسوزد از آنچه که گذشت اما نباید می گذشت
آری روح و جان می سوزند از قربانی اشتباه دیگری شدن
می سوزند و خاکستر میشوند اما خموشند
خموشند تا دلی نشکند تا کسی نرنجد و آسیب نبیند
و تا ابد به همین طریق می مانند
#chocolate_memories
تلخی اش دل میزند و جان می سوزاند
و جان میسوزد از آنچه که گذشت اما نباید می گذشت
آری روح و جان می سوزند از قربانی اشتباه دیگری شدن
می سوزند و خاکستر میشوند اما خموشند
خموشند تا دلی نشکند تا کسی نرنجد و آسیب نبیند
و تا ابد به همین طریق می مانند
#chocolate_memories
❤5💔4
گر نبود امتحانی میکردم ساعت ها تفکر در زندگانی
همچو حافظ و سعدی مشغول به بیان رسم جوانی
#chocolate_memories
همچو حافظ و سعدی مشغول به بیان رسم جوانی
#chocolate_memories
❤7🍓1
اندوه ملال آور جهل بشریت به اعماق اقیانوس بی رحم خشم تبدل یافته و در آخر افرادی اندوهگین و خشمگین را به جامعه ای زخم خورده تحمیل کرده افرادی که با تصمیم های متعصبانه تعصباتی از دوران جاهلیت را که از قرن ها پیش بر جای مانده و چند قرن است انسان هایی بی گناه قربانی آن ها می شوند همانگونه که گالیله را کشتند ، دخترانی پاک و معصوم را زنده به گور کردند و ...
باشد که سیاره ما از افرادی بدین سان پاک گردد
#chocolate_memories
باشد که سیاره ما از افرادی بدین سان پاک گردد
#chocolate_memories
❤10❤🔥2
𝐂𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐬𝐞𝐚 pinned «آن عکس قدیمی متعلق به سال ها پیش بود اما صدای قهقهه دخترکش بسیار بلند ، عطر تنش دلپذیر و مزه ی آن کیک دلنشین بود #chocolate_memories»
در دورانی دگر آن دو بهم می رسند با حسرت روز های پیشین و چه حیف که اینک دگر ذوق روزگار پیشین را ندارند و آرزوهایی که بر باد رفته است به آنها گوشزد می کند که لایق نیستند لایق هیچ چیز حتی حال که فرصتی برای رسیدن دارند
#chocolate_memories
#chocolate_memories
❤10❤🔥3
با عشق و محبت مادرانه اش موهای دخترک زیبایش را شانه میزد و می بافت تا کنار سرویس مدرسه او را همراهی کرد و بند کفش صورتی دختر سر به هوایش را پاپیون شکل بست با خروج کودکش از خانه مشغول به تدارک دیدن غذایی که قولش را به او داده بود شد اما چیزی از اعماق وجودش او را نگران می کرد حسی عجیب که خبر از واقعه ی تلخی می داد هر بار که سعی می کرد حواسش را پرت کند به لبخند گرما بخش زندگی اش فکر می کرد به اینکه در حین خوردن این غذا چشمانش دریچه روحش شده و شادی را منتقل می کنند حدودا ساعت ۱۰ شده بود که غذایش آماده شد به سراغ تلفنش رفت تا زمان سریع تر سپری شود اما چیزی را دید که باعث انجماد خون در رگ هایش شد مدرسه دخترش را با موشک زده بودند باید می رفت به آنجا هنوز امیدی برای زنده ماندن کودکش بود نمی دانست چگونه به آنجا رسید اما دیگر مهم نبود فقط چند دقیقه چند دقیقه دیر رسیدنش باعث مرگ فرزندش شده بود وقتی که به دنبال جسم بی جان دلبندش از زیر آوار بود او را از روی بند کفش هایی که برایش بسته بود شناخت اما حال کفش های صورتی به رنگ قرمز خون دخترش آغشته شده بودند
#chocolate_memories
#chocolate_memories
❤10💔4
لبخند تو را دیدم محو تماشایش شدم
وای از چشمانت که چشمانت جانم ستانده
جان بگیرد و من محو تماشایت شوم
تماشایت کردم و معتادت شدم
مات آن دو قهوه تلخ تر از زهرت شدم
زهر تو خوش تر ز هزار عسل
عسل چه کار آید
بگذارم غرق سیاه چالت شوم
شوم غرق و به تماشایت روم
روم زین جهان و جانم به قربانت شود
کنم جان خود را به فدای خنده ات
وای ز آن لبخندی که دنیای من است
لبخند زنی و جان بری و جان فشانم در رهت
#chocolate_memories
تقدیم به مروارید صدف زندگی کوچکم
وای از چشمانت که چشمانت جانم ستانده
جان بگیرد و من محو تماشایت شوم
تماشایت کردم و معتادت شدم
مات آن دو قهوه تلخ تر از زهرت شدم
زهر تو خوش تر ز هزار عسل
عسل چه کار آید
بگذارم غرق سیاه چالت شوم
شوم غرق و به تماشایت روم
روم زین جهان و جانم به قربانت شود
کنم جان خود را به فدای خنده ات
وای ز آن لبخندی که دنیای من است
لبخند زنی و جان بری و جان فشانم در رهت
#chocolate_memories
تقدیم به مروارید صدف زندگی کوچکم
❤9❤🔥4💔1
Forwarded from Vampire Land
عجیب است، این روزها دیگر حوصلهام را از دست دادهام از هر چه هست. نه کشش دوست، نه میل کتاب، نه تاب فیلم، و نه هیچچیز دیگر.
انگار که یک خورهی بینام، آهستهآهسته مغزم را میجود و من ماندهام که این چیست و چه میخواهد.
از خود گذر وقت میترسم. از ثانیههایی که از کنارم میلغزند و من، فقط نشستهام، با چشمانی که خیره شده به دیوار خالی اتاق.
نه لذتی در این نشستن هست، نه حتی رضایتی از این هدر رفتن.
همین که میدانم دارم میگذرم، بدون آنکه چیزی از من بماند، کافی است تا وجودم را مثل کرمخوردگی، تهی کند.
میترسم... اما از چی؟ از همین «هیچی» که این روزها همهی بودنم را پر کرده.
انگار که زندگی، از من خسته شده، و من، اسیر روزمرگی بیمزهای شدهام که بوی گند تکرار میدهد.
میترسم، و این ترس، واقعیترین چیزی است که از من باقی مانده.
انگار که یک خورهی بینام، آهستهآهسته مغزم را میجود و من ماندهام که این چیست و چه میخواهد.
از خود گذر وقت میترسم. از ثانیههایی که از کنارم میلغزند و من، فقط نشستهام، با چشمانی که خیره شده به دیوار خالی اتاق.
نه لذتی در این نشستن هست، نه حتی رضایتی از این هدر رفتن.
همین که میدانم دارم میگذرم، بدون آنکه چیزی از من بماند، کافی است تا وجودم را مثل کرمخوردگی، تهی کند.
میترسم... اما از چی؟ از همین «هیچی» که این روزها همهی بودنم را پر کرده.
انگار که زندگی، از من خسته شده، و من، اسیر روزمرگی بیمزهای شدهام که بوی گند تکرار میدهد.
میترسم، و این ترس، واقعیترین چیزی است که از من باقی مانده.
یاداشت های یک دلقک بیریشه
❤10❤🔥2
در چشمه وجودش غرق شدم، همچو کشتیای کهنسال در امواج پرتلاطم دریا. غرق آن نگاه زلال شیشهای شدم که به اعماق قلبم نفوذ میکرد. بازتابی ز من بود و من در پی انکارش بودم. حس نزدیکیاش مرا میبلعید و من در پی فرار بودم، فراری به آن سوی رویاها. آن بند باریک سرنوشت پاره نشد؛ هرچه دواندوان بودم، دواندوان به سمتی خلاف آنچه او میخواست، به آنجا که نباشد او، به آنجایی که نمیرد قلبی در هیاهو. سرانجام رساندنم به او، به همان نگاه زلال شیشهای. هرچه خطا رفتم، راهم را نشد چاره. من در دامش افتادم بهیکباره، آنچنان ناگهانی که ایستاد قلبم بهآنی. جفا کردن چه فایده؟ با صبری که دارد بیش از یک دایه.
#chocolate_memories
#chocolate_memories
❤6💔2
با قدم هایی سست به سمت دریاچه آرزو می رفت . سوار قایق شده با خبر ز سوراخ بودنش . در میانه دریاچه غرق شد ، غرق آرزو .
آنقدر به اعماق رفت و رفت که چیزی از حقیقت نمانده ، و در آخر فقط آب بود آب .
#chocolate_memories
آنقدر به اعماق رفت و رفت که چیزی از حقیقت نمانده ، و در آخر فقط آب بود آب .
#chocolate_memories
❤9
Forwarded from Vampire Land (Lucifer)
آهو، آن رمیدهی بیپناه، میان درختان میدوید. جنگل اما نه پناه بود و نه راه. هر تنهای چون ستونی کج، هر شاخساری چون انگشتی که به سوی هیچ اشاره داشت. جنگل، این هزارتوی خزهزده، با سقف بستهی برگها، نفس را میربود و نور را مسخ میکرد. آهو میپنداشت که گم شده، اما دروغ میگفت. او از آغاز درون خودش گم بود و جنگل تنها آیینهی این گمشدگی بود. هر مسیری که میگرفت، به همان نقطهی اول بازمیگشت، چونان مارپیچ بیفرجامی که هر گریزی را به کام خود میکشید. جنگل نقد بیرحم بودن بود: بیهدف، بیراه، بینجات. آهو ایستاد، گوشهایش را خم کرد، صدای هیچ را شنید. پس فهمید که گم شدن، خودش مقصد است. و این آخرین حقیقت سرد این بیشهزار پوچ بود.
یاداشت های یک دلقک بیریشه
❤7💔1

