𝐂𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐬𝐞𝐚
87 subscribers
3 photos
1 link
Download Telegram
به حیوان صفتی هم سان موشی
به بوران و طوفان که خموشی
منم منم کردی به دوران خوشی
همانند کبک بودی در دوران ناخوشی
#chocolate_memories
5🔥4
به تماشای این عالم حیرانم
متعجب ز غوغای جهانم
من تسلیم این طوفانم
آشفته در این خزانم
در پی سرابی روانم
به ظاهر اما آرامم
#chocolate_memories
12👍1😭1
من هنوز هم رفتنت را باور نکرده ام
همچنان در خیالم به آغوشت پناه می برم و دستانت را می گیرم
بارها کنارت نشسته ام و ساعت ها در خیالم به آغوشت روی آوردم
می دانم که دیگر در کنارمان نیستی
می دانم که دیگر صدایت را نمی شنوم
می دانم که دیگر گرمی دستانت را لمس نمی کنم
اما حضورت را حس می کنم در تمامی لحظاتم
ای عزیزتر از جانم روزت مبارک

#chocolate_memories
11💔3
آستانه ی صبرم فنجانی قهوه تلخ است که با هر قطره لبریز شدنش محتمل
تلخی اش دل میزند و جان می سوزاند
و جان میسوزد از آنچه که گذشت اما نباید می گذشت
آری روح و جان می سوزند از قربانی اشتباه دیگری شدن
می سوزند و خاکستر میشوند اما خموشند
خموشند تا دلی نشکند تا کسی نرنجد و آسیب نبیند
و تا ابد به همین طریق می مانند
#chocolate_memories
5💔4
گر نبود امتحانی میکردم ساعت ها تفکر در زندگانی
همچو حافظ و سعدی مشغول به بیان رسم جوانی
#chocolate_memories
7🍓1
Forwarded from Mon abri✨️
خسته‌ام،
خسته تر از پیکر فرسوده‌ی خاک…
🍓7❤‍🔥22
اندوه ملال آور جهل بشریت به اعماق اقیانوس بی رحم خشم تبدل یافته و در آخر افرادی اندوهگین و خشمگین را به جامعه ای زخم خورده تحمیل کرده افرادی که با تصمیم های متعصبانه تعصباتی از دوران جاهلیت را که از قرن ها پیش بر جای مانده و چند قرن است انسان هایی بی گناه قربانی آن ها می شوند همانگونه که گالیله را کشتند ، دخترانی پاک و معصوم را زنده به گور کردند و ...
باشد که سیاره ما از افرادی بدین سان پاک گردد
#chocolate_memories
10❤‍🔥2
𝐂𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐬𝐞𝐚 pinned «آن عکس قدیمی متعلق به سال ها پیش بود اما صدای قهقهه دخترکش بسیار بلند ، عطر تنش دلپذیر و مزه ی آن کیک دلنشین بود #chocolate_memories»
در دورانی دگر آن دو بهم می رسند با حسرت روز های پیشین و چه حیف که اینک دگر ذوق روزگار پیشین را ندارند و آرزوهایی که بر باد رفته است به آنها گوشزد می کند که لایق نیستند لایق هیچ چیز حتی حال که فرصتی برای رسیدن دارند
#chocolate_memories
10❤‍🔥3
با عشق و محبت مادرانه اش موهای دخترک زیبایش را شانه میزد و می بافت تا کنار سرویس مدرسه او را همراهی کرد و بند کفش صورتی دختر سر به هوایش را پاپیون شکل بست با خروج کودکش از خانه مشغول به تدارک دیدن غذایی که قولش را به او داده بود شد اما چیزی از اعماق وجودش او را نگران می کرد حسی عجیب که خبر از واقعه ی تلخی می داد هر بار که سعی می کرد حواسش را پرت کند به لبخند گرما بخش زندگی اش فکر می کرد به اینکه در حین خوردن این غذا چشمانش دریچه روحش شده و شادی را منتقل می کنند حدودا ساعت ۱۰ شده بود که غذایش آماده شد به سراغ تلفنش رفت تا زمان سریع تر سپری شود اما چیزی را دید که باعث انجماد خون در رگ هایش شد مدرسه دخترش را با موشک زده بودند باید می رفت به آنجا هنوز امیدی برای زنده ماندن کودکش بود نمی دانست چگونه‌ به آنجا رسید اما دیگر مهم نبود فقط چند دقیقه چند دقیقه دیر رسیدنش باعث مرگ فرزندش شده بود وقتی که به دنبال جسم بی جان دلبندش از زیر آوار بود او را از روی بند کفش هایی که برایش بسته بود شناخت اما حال کفش های صورتی به رنگ قرمز خون دخترش آغشته شده بودند
#chocolate_memories
10💔4
لبخند تو را دیدم محو تماشایش شدم
وای از چشمانت که چشمانت جانم ستانده
جان بگیرد و من محو تماشایت شوم
تماشایت کردم و معتادت شدم
مات آن دو قهوه تلخ تر از زهرت شدم
زهر تو خوش تر ز هزار عسل
عسل چه کار آید
بگذارم غرق سیاه چالت شوم
شوم غرق و به تماشایت روم
روم زین جهان و جانم به قربانت شود
کنم جان خود را به فدای خنده ات
وای ز آن لبخندی که دنیای من است
لبخند زنی و جان بری و جان فشانم در رهت
#chocolate_memories
تقدیم به مروارید صدف زندگی کوچکم
9❤‍🔥4💔1
Forwarded from RegaPlus
5💔4❤‍🔥2
Forwarded from Vampire Land
عجیب است، این روزها دیگر حوصله‌ام را از دست داده‌ام از هر چه هست. نه کشش دوست، نه میل کتاب، نه تاب فیلم، و نه هیچ‌چیز دیگر.
انگار که یک خوره‌ی بی‌نام، آهسته‌آهسته مغزم را می‌جود و من مانده‌ام که این چیست و چه می‌خواهد.
از خود گذر وقت می‌ترسم. از ثانیه‌هایی که از کنارم می‌لغزند و من، فقط نشسته‌ام، با چشمانی که خیره شده به دیوار خالی اتاق.
نه لذتی در این نشستن هست، نه حتی رضایتی از این هدر رفتن.
همین که می‌دانم دارم می‌گذرم، بدون آنکه چیزی از من بماند، کافی است تا وجودم را مثل کرم‌خوردگی، تهی کند.
می‌ترسم... اما از چی؟ از همین «هیچی» که این روزها همه‌ی بودنم را پر کرده.
انگار که زندگی، از من خسته شده، و من، اسیر روزمرگی بی‌مزه‌ای شده‌ام که بوی گند تکرار می‌دهد.
می‌ترسم، و این ترس، واقعی‌ترین چیزی است که از من باقی مانده.
یاداشت های یک دلقک بی‌ریشه
10❤‍🔥2
جمله روز²:
در دل هر انسان، کتابی‌ست که هرگز نوشته نشده.
ويليام شکسپیر

@This_is_how_humans_are
🐳3🤝3💔2❤‍🔥1
در چشمه وجودش غرق شدم، هم‌چو کشتی‌ای کهن‌سال در امواج پرتلاطم دریا. غرق آن نگاه زلال شیشه‌ای شدم که به اعماق قلبم نفوذ می‌کرد. بازتابی ز من بود و من در پی انکارش بودم. حس نزدیکی‌اش مرا می‌بلعید و من در پی فرار بودم، فراری به آن سوی رویاها. آن بند باریک سرنوشت پاره نشد؛ هرچه دوان‌دوان بودم، دوان‌دوان به سمتی خلاف آنچه او می‌خواست، به آنجا که نباشد او، به آنجایی که نمیرد قلبی در هیاهو. سرانجام رساندنم به او، به همان نگاه زلال شیشه‌ای. هرچه خطا رفتم، راهم را نشد چاره. من در دامش افتادم به‌یک‌باره، آن‌چنان ناگهانی که ایستاد قلبم به‌آنی. جفا کردن چه فایده؟ با صبری که دارد بیش از یک دایه.
#chocolate_memories
6💔2
با قدم هایی سست به سمت دریاچه آرزو می رفت . سوار قایق شده با خبر ز سوراخ بودنش . در میانه دریاچه غرق شد ، غرق آرزو .
آنقدر به اعماق رفت و رفت که چیزی از حقیقت نمانده ، و در آخر فقط آب بود آب .
#chocolate_memories
9
Forwarded from Vampire Land (Lucifer)
آهو، آن رمیده‌ی بی‌پناه، میان درختان می‌دوید. جنگل اما نه پناه بود و نه راه. هر تنه‌ای چون ستونی کج، هر شاخساری چون انگشتی که به سوی هیچ اشاره داشت. جنگل، این هزارتوی خزه‌زده، با سقف بسته‌ی برگ‌ها، نفس را می‌ربود و نور را مسخ می‌کرد. آهو می‌پنداشت که گم شده، اما دروغ می‌گفت. او از آغاز درون خودش گم بود و جنگل تنها آیینه‌ی این گم‌شدگی بود. هر مسیری که می‌گرفت، به همان نقطه‌ی اول بازمی‌گشت، چونان مارپیچ بی‌فرجامی که هر گریزی را به کام خود می‌کشید. جنگل نقد بی‌رحم بودن بود: بی‌هدف، بی‌راه، بی‌نجات. آهو ایستاد، گوش‌هایش را خم کرد، صدای هیچ را شنید. پس فهمید که گم شدن، خودش مقصد است. و این آخرین حقیقت سرد این بیشه‌زار پوچ بود.

یاداشت های یک دلقک بی‌ریشه
7💔1
هرچه کند خراب کند
آشکار شود تفاوت رفتارش
هرچه رسد به ذهنش بیان شود فوراً
آزرده گله اش، خود ز آنها جدا رود
بهر سنگینی افکار کمر خم کرده
راهش سوا کند
به ناگاه سد دنیا شکسته
آنجا دیده جهانی دیگر
ز زندان آنها خویش رها کند
رود به رود و تن روانه آب کرده
گرد راه جهالت ز تن خویش پاک سازد
به دنبال دانش رفته آنجا
خود ز شگفتی باز مانده
هرچه بیند بیش ، چیزی ماند جای
حال می‌تواند کمرش صاف کند
#chocolate_memories
7👏1🦄1