𝐂𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐬𝐞𝐚
87 subscribers
3 photos
1 link
Download Telegram
به سرزمین خیال پناه می برم
به آشکار کننده امید
همان جا که ماهی قرمز با رود می‌رقصد
به قصر آرزو می روم
همان قصری که شب هایش روشن است
به آنها می‌نگرم
صدای قهقه شان در فضا پیچیده
قلب هایشان پاک است .
#chocolate_memories
10
دریا طوفانی است
ساحل آرام است
ماه پشت ابر ها پنهان شده
خورشید طلوع نمی کند
سال ها گذشته
اما دریا آرام نشده
بی قرار و نگران است
بی پناه است
به آغوش ساحل ضربه میزند
اما ساحل فقط تلاش هایش را تماشا می کند
دریا نمی داند که ساحل نمی تواند
#chocolate_memories
10
نمی توانم او را مقصر بدانم
من گناهکارم
شاید نه کاملا ولی حتما
من سکوت کردم ، من گذشتم
بعد از آن حق اعتراض ندارم
دوباره یک تماشاگرم
تماشاگری که اکنون آگاه است
ولیکن حکم سکوت دارد
زیرا درست همان جایی که باید
خاموش بوده و نظاره گر
حال نیز نمی تواند غیر از این باشد
فقط خاموش و پشیمان ، تا ابد
#chocolate_memories
13
شاید هم ویرانه ها خندانند
و از این ویرانه بودن خوشحالند
به اوضاع جهان آگاهند
ولیکن در این مهلکه ی مضحک می تازند
#chocolate_memories
10
بدرقه ات می کنم
گویی نمی شناسمت
ولیکن تو شیرین ترین خاطراتم بودی
از تو بتی ساخته و می پرستیدم
ای کاش ابراهیم رویایم نبودی
به هنگام رفتنت لبخند می زنم
لیکن بر بالای سنگ قبرت گریانم
#chocolate_memories
11🕊1
اگر لطفش قرین حال گردد
همه ادبارها اقبال گردد
#وحشی_بافقی
12🦄1
می دانی عزیزتر از جانم
اینکه بی تو تنها مانده ام بدیهی است
دیگر آغوش گرمت را ندارم پناهم
دستان پر مهر و نوازشگرت را مهربانم
به شوق دیدارت می‌آمدم و دیگر نیستی
خانه ات را ز ما جدا کرده و رفته ای
نبودت برایم غیرقابل باور است
شاهد زجرهایت بودم لیک خودخواهم
دلتنگ آغوشت هستم اما چاره چیست؟
دیدارمان باشد برای روزی که مغموم نباشیم
#dark_memories
#chocolate_memories
7💔5😭1
دست هایت طلایی و آرزوی دیدنت رویاست
به لب هایت رنگ قرمز میزنم مثل دلت که خون است
با تو می‌نشینم تا سپیده دم که گویی خاطراتت را برایم
کنارت می‌نشینم تا ببافی موهایم
چه شیرین است خاطرات با تو بودن
هزاران حیف که آمد روز با تو نبودن
به لحظه وداع نرسیدم
و می ماند حسرتش تا ابد برایم
#dark_memories
#chocolate_memories
9💔2🍓1
رفتار نیک و افکار زشت
عاقبت شود خار چشم
به بدی دهی پاسخ نیک
کردی با خدا ستیز
به زبان آوردی تو پاکی را
دریغا با چشمانت آشکار کردی بدی را
در مجلس ما به دوستی کردی بازی
رسید خبر که ای داد راسوی بد ذات
در دوری ما کردی تو بدگویی
#chocolate_memories
9🥰1
به حیوان صفتی هم سان موشی
به بوران و طوفان که خموشی
منم منم کردی به دوران خوشی
همانند کبک بودی در دوران ناخوشی
#chocolate_memories
5🔥4
به تماشای این عالم حیرانم
متعجب ز غوغای جهانم
من تسلیم این طوفانم
آشفته در این خزانم
در پی سرابی روانم
به ظاهر اما آرامم
#chocolate_memories
12👍1😭1
من هنوز هم رفتنت را باور نکرده ام
همچنان در خیالم به آغوشت پناه می برم و دستانت را می گیرم
بارها کنارت نشسته ام و ساعت ها در خیالم به آغوشت روی آوردم
می دانم که دیگر در کنارمان نیستی
می دانم که دیگر صدایت را نمی شنوم
می دانم که دیگر گرمی دستانت را لمس نمی کنم
اما حضورت را حس می کنم در تمامی لحظاتم
ای عزیزتر از جانم روزت مبارک

#chocolate_memories
11💔3
آستانه ی صبرم فنجانی قهوه تلخ است که با هر قطره لبریز شدنش محتمل
تلخی اش دل میزند و جان می سوزاند
و جان میسوزد از آنچه که گذشت اما نباید می گذشت
آری روح و جان می سوزند از قربانی اشتباه دیگری شدن
می سوزند و خاکستر میشوند اما خموشند
خموشند تا دلی نشکند تا کسی نرنجد و آسیب نبیند
و تا ابد به همین طریق می مانند
#chocolate_memories
5💔4
گر نبود امتحانی میکردم ساعت ها تفکر در زندگانی
همچو حافظ و سعدی مشغول به بیان رسم جوانی
#chocolate_memories
7🍓1
Forwarded from Mon abri✨️
خسته‌ام،
خسته تر از پیکر فرسوده‌ی خاک…
🍓7❤‍🔥22
اندوه ملال آور جهل بشریت به اعماق اقیانوس بی رحم خشم تبدل یافته و در آخر افرادی اندوهگین و خشمگین را به جامعه ای زخم خورده تحمیل کرده افرادی که با تصمیم های متعصبانه تعصباتی از دوران جاهلیت را که از قرن ها پیش بر جای مانده و چند قرن است انسان هایی بی گناه قربانی آن ها می شوند همانگونه که گالیله را کشتند ، دخترانی پاک و معصوم را زنده به گور کردند و ...
باشد که سیاره ما از افرادی بدین سان پاک گردد
#chocolate_memories
10❤‍🔥2
𝐂𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐬𝐞𝐚 pinned «آن عکس قدیمی متعلق به سال ها پیش بود اما صدای قهقهه دخترکش بسیار بلند ، عطر تنش دلپذیر و مزه ی آن کیک دلنشین بود #chocolate_memories»
در دورانی دگر آن دو بهم می رسند با حسرت روز های پیشین و چه حیف که اینک دگر ذوق روزگار پیشین را ندارند و آرزوهایی که بر باد رفته است به آنها گوشزد می کند که لایق نیستند لایق هیچ چیز حتی حال که فرصتی برای رسیدن دارند
#chocolate_memories
10❤‍🔥3
با عشق و محبت مادرانه اش موهای دخترک زیبایش را شانه میزد و می بافت تا کنار سرویس مدرسه او را همراهی کرد و بند کفش صورتی دختر سر به هوایش را پاپیون شکل بست با خروج کودکش از خانه مشغول به تدارک دیدن غذایی که قولش را به او داده بود شد اما چیزی از اعماق وجودش او را نگران می کرد حسی عجیب که خبر از واقعه ی تلخی می داد هر بار که سعی می کرد حواسش را پرت کند به لبخند گرما بخش زندگی اش فکر می کرد به اینکه در حین خوردن این غذا چشمانش دریچه روحش شده و شادی را منتقل می کنند حدودا ساعت ۱۰ شده بود که غذایش آماده شد به سراغ تلفنش رفت تا زمان سریع تر سپری شود اما چیزی را دید که باعث انجماد خون در رگ هایش شد مدرسه دخترش را با موشک زده بودند باید می رفت به آنجا هنوز امیدی برای زنده ماندن کودکش بود نمی دانست چگونه‌ به آنجا رسید اما دیگر مهم نبود فقط چند دقیقه چند دقیقه دیر رسیدنش باعث مرگ فرزندش شده بود وقتی که به دنبال جسم بی جان دلبندش از زیر آوار بود او را از روی بند کفش هایی که برایش بسته بود شناخت اما حال کفش های صورتی به رنگ قرمز خون دخترش آغشته شده بودند
#chocolate_memories
10💔4