𝐂𝐡𝐨𝐜𝐨𝐥𝐚𝐭𝐞 𝐬𝐞𝐚
87 subscribers
3 photos
1 link
Download Telegram
___ادعایش گوش فلک را کر می کرد، شناگری حرفه ای بود ، نبود‌؟ همیشه از خوبی دریا می گفت . دیدی؟ دیدی چطور جگر گوشه ام را آب برد ؟
همان دریایی که همیشه وصف زیبایی اش را با آوای دلنشین عروسکم می‌ شنیدم جانش را گرفت عزیز دل من فریاد می کشید و التماس کمک می کرد اما دوست قدیمی اش فقط زیبا بود مهربان نه ، بلکه بسیار بد ذات بود
آن قدر بد ذات که با بی‌رحمی جان دوستش را گرفت .
شاید اصلا دوستش نبود !
اگر دوستش بود که فرصت بغل کردن تن بی جان فرزندم را نیز از من دریغ نمی کرد ، می کرد ؟
#chocolate_memories
10💩2👍1🥰1
___تا چشم هایش را باز کرد او همه جا بود همیشه کنار خواهر دوقلویش بود . همه چیز آنها مانند یکدیگر بود از محل و رشته تحصیلشان تا بسیاری از لباس هایشان اما دو چیز در زندگی آنها توفیر بسیار داشت یکی اسم هایشان و دیگری سرنوشتشان سرنوشت یکی به آغوش مادر بازگشتن پس از چند سال و سرنوشت دیگری مراقبت از پدر و تحمل جای خالی مادر و خواهرش بود
تحمل نبود آغوشی که پس از وداع مادر برایش حکم همدم را داشت تحمل جای خالی سر پناهش که دیگر در میان آنها نبود . قرار نبود خواهر عزیزش پر بکشد قرار بود با آمبولانس بعدی برای معالجه به بیمارستان بیاید . قرار بود موفقیتش را ببیند نه جای خالی اش را .
هربار که دخترک برای حفظ ظاهر لبخند به لب می نشاند یاد لبخند های زیبای خواهرش می افتاد که افسوس اثر آن لبخند های زیبا حال در قاب عکسی قرار داشت که روی همان میزی بود که روزی عزیز دلش آنجا می نشست و اکنون دیگر جسمش نبود که با چشمانی زیبا به خواهرش نگاه کند که بدون او تنها شده است
#chocolate_memories
💔6💘43👍1💩1
___چند روزی بود که به نوشتن آن پیام فکر می کرد بار ها به کلمه ، کلمه اش بار ها تمام قسمت های متنی که نوشته بود را تکرار کرده بود تمام چیز هایی که روی دلش باری سنگین داشت را بیان می کرد اما هرچه با خود کلنجار می رفت نمی توانست پیامش را ارسال کند .
آیا دلیلی غیر از اینکه او می دانست برای طرف مقابل حتی به اندازه‌ی افتادن برگی از درخت ارزش ندارد مانع او از ارسال پیامش می شد ؟
البته که خیر وقتی برای او اهمیتی ندارد چه نیازی به بیان است . وقتی می دانست که هیچ چیز تغییر نمی کند چرا بیان کند ؟
او نگفت و چیزی تغییر نکرد .
اما کِه می داند شاید این بار قرار بود چیزی تغییر کند اما نکرد و افسوس و هزار افسوس که چرا شانسش را برای آخرین بار امتحان نکرده بود .
#chocolate_memories
🍓5👍2👏21💩1💔1
___تمام حواسش در پی حرف های شخص پشت خط بود و با انگشتانش فنجان چایش را به بازی گرفته بود دستانش می لرزید فرد پشت تلفن در حال بازگو کردن خبری بود که دنیایش را متحول می کرد ضربان قلبش شدت گرفته بود با استرسی که سعی در کنترلش داشت از جایش بلند شد در آخرین لحظه برخورد دست لرزانش با فنجان چای باعث خالی شدن محتویاتش بر روی میز و زیر لیوانی بود اما برایش مهم نبود که امکان دارد تا زمان برگشتش میزش لکه شود یا خیر . فقط با سرعت هرچه تمام تر به سمت در خروجی حرکت کرد نگران بود . تا رسیدن به بیمارستان روانی با سرعت ماشین را می راند و حتی نزدیک بود چند باری تصادف کند حال که پشت در های بهداری تیمارستان ایستاده بود پاهایش قدرت حرکت نداشتند به سختی به ورای آن در پای گذاشت دکتر بهداری در حال شوک دادن به خواهر عزیز و لاغر اندامش بود صدای آن دستگاه مزاحم که نتپیدن قلب خواهرش را فریاد می زد به شدت زخم های عمیق بر روی اعصابش می کشید دکتر برای آخرین بار به او شوک داد اما باز هم دستگاه چیز دیگری را بیان می کرد . خواستار ناشنوایی بود تا نشنود خواهرش ترکش کرده‌ ، می خواست نابینا باشد تا نبیند پارچه ی سفیدی را که بر روی تن بی جان خواهرش می کشند
#chocolate_memories
9👍1💩1
بازهم همان حس قدیمی به نوعی همراه کودکی و بزرگسالی اش بود در تمامی مجالسی که شرکت کرده بود حضور داشت به محض ورود به نزدش می آمد و گاهی تا سال ها بعد با کوچک ترین یادآوری می آمد تا یاد آوری کند چه شده می آمد تا حس های خوبی که قبل و بعد از آن بودند را به حاشیه بکشاند و همه ی آنها را بی ارزش می شمارد به گونه ای که لحظات خوش نیز زشت و محو می شدند آرزو می کرد که ای کاش هرگز پایش را آنجا نگذاشته بود
#chocolate_memories
9💩2👍1
قدرت بیان هیچ گونه اعتراضی را نداشت صدای ضربان قلبش را می‌شنید اشک درون چشمانش حلقه زده بود دستانش به سردی یخ بودند ،گویی خون در رگ هایش یخ زده بود و او فقط به روبرو خیره بود و به فردی گوش سپرده بود که تمام شخصیتش را زیر سوال برده بود . همان فردی که جلوی دوستان و دشمنانش ‌بی رحمانه تخریبش می‌کرد : خودش را ، شخصیتش را ،اخلاق و رفتارش را و حتی جایگاهش را . حرف‌های آن فرد تمام شده بود ما آیا غرور و اعتبارش باز می‌گشتند؟خیر ، چیز قابل بازگشتی نبود خواهان دفاع از خود بود اما صدایی از حنجره‌اش خارج نمی‌شد گویی از اولین لحظات زندگیش این توانایی را نداشته بود کم کم لرزش وجودش را فراگرفته و اشک‌های شوری که رقصان سقوط می کردند شاهدان خرد شدن غرورش بودند.
#chocolate_memories
💔7🤡3👍1
آن عکس قدیمی متعلق به سال ها پیش بود اما صدای قهقهه دخترکش بسیار بلند ، عطر تنش دلپذیر و مزه ی آن کیک دلنشین بود
#chocolate_memories
10👍1
ایرانم نمی دانم اندوهگین کدام رنجی باشم که متحمل می شوی
اما یقین دارم حتی درد حمله ی دشمنان غارتگر و وحشی هم به غم و اندوهی که برخی فرزندانت با نا آگاهی و خرسندی از آسیب و رنج هموطنانشان برایت رقم زدند نمی رسد
مادر صبورم امیدوارم تمامی فرزندانت در صلح و آرامش در آغوشت برای دفاع از خانواده مظلوممان تلاش کنند
#chocolate_memories
🕊8💔2🔥1👏1
مسافران با شوق و ذوق راهی سفری طولانی می شدند.
تک به تک با آرزوی سفر ی بی خطر و بازگشت به آغوش گرم و پر مهر خانواده راهی شده بودند.
اما افسوس که بازگشتی در کار نبود .
#chocolate_memories
😭8
خشم ، نفرت و ترس از نابودی او را به تنگنا کشانده بود همه ی وجودش فریاد می کشید برای نجات و نابودی خطر ......
اما حقیقت به تلخی تصوراتش نبود
او فقط ترسیده بود و نمی توانست همه ی واقعیت را ببیند . پسرک فقط صورت نفرت انگیز دشمنش را می دید اما به کودکی که چند قدم بعد پشت سر آن فرد نفرت انگیز درحال نگاه کردن به عروسک های پشت ویترین بود توجه ای نداشت .
باید کسی جلوی او را می گرفت........
https://t.me/Little_returntoshine_star
#chocolate_memories
10🍓1
و دیگر ویران گردیده بود هر آنچه که روزی وجود داشت و اکنون دیگر مهم نیست چرا و چگونه
#chocolate_memories
8🍓1
آسمانم آبی است
غرق در ساحل افکارم
آینده با زمستان آشنایم می کند
گذشته مرا به تابستان می برد
ولیکن حال در دل پاییزم
درست اواسط آبان
مغموم ، سرگشته و حیرانم
هنوز نمی دانم که چه می خواهم
باران را یا ریزش برگ درختان را
قطراتی که گونه ام را می نوازند یا
بالرین هایی که در ملودی باد می‌رقصند
خود را به پاییز می سپارم اما نگران زمستانم
#chocolate_memories
14🍓1
به سرزمین خیال پناه می برم
به آشکار کننده امید
همان جا که ماهی قرمز با رود می‌رقصد
به قصر آرزو می روم
همان قصری که شب هایش روشن است
به آنها می‌نگرم
صدای قهقه شان در فضا پیچیده
قلب هایشان پاک است .
#chocolate_memories
10
دریا طوفانی است
ساحل آرام است
ماه پشت ابر ها پنهان شده
خورشید طلوع نمی کند
سال ها گذشته
اما دریا آرام نشده
بی قرار و نگران است
بی پناه است
به آغوش ساحل ضربه میزند
اما ساحل فقط تلاش هایش را تماشا می کند
دریا نمی داند که ساحل نمی تواند
#chocolate_memories
10
نمی توانم او را مقصر بدانم
من گناهکارم
شاید نه کاملا ولی حتما
من سکوت کردم ، من گذشتم
بعد از آن حق اعتراض ندارم
دوباره یک تماشاگرم
تماشاگری که اکنون آگاه است
ولیکن حکم سکوت دارد
زیرا درست همان جایی که باید
خاموش بوده و نظاره گر
حال نیز نمی تواند غیر از این باشد
فقط خاموش و پشیمان ، تا ابد
#chocolate_memories
13
شاید هم ویرانه ها خندانند
و از این ویرانه بودن خوشحالند
به اوضاع جهان آگاهند
ولیکن در این مهلکه ی مضحک می تازند
#chocolate_memories
10
بدرقه ات می کنم
گویی نمی شناسمت
ولیکن تو شیرین ترین خاطراتم بودی
از تو بتی ساخته و می پرستیدم
ای کاش ابراهیم رویایم نبودی
به هنگام رفتنت لبخند می زنم
لیکن بر بالای سنگ قبرت گریانم
#chocolate_memories
11🕊1
اگر لطفش قرین حال گردد
همه ادبارها اقبال گردد
#وحشی_بافقی
12🦄1
می دانی عزیزتر از جانم
اینکه بی تو تنها مانده ام بدیهی است
دیگر آغوش گرمت را ندارم پناهم
دستان پر مهر و نوازشگرت را مهربانم
به شوق دیدارت می‌آمدم و دیگر نیستی
خانه ات را ز ما جدا کرده و رفته ای
نبودت برایم غیرقابل باور است
شاهد زجرهایت بودم لیک خودخواهم
دلتنگ آغوشت هستم اما چاره چیست؟
دیدارمان باشد برای روزی که مغموم نباشیم
#dark_memories
#chocolate_memories
7💔5😭1