Forwarded from ㅤㅤ1998
و حالا حتی روزهایم رنگ شب گرفته و ذهنم به آرامش ابدی خود رسیده، آرامشی از جنس سکوت مرگ.
صدای خاطرات کم کم در اعماق وجود قلبم دفن میشود. دیگر وقتی کسی اسمم را صدا میزند به سمتش برنمیگردم، همچو آدمی ناشنوا، بی صدا میگذرم؛ چون اسمم تنها از بین لبای باریک تو دلنشین بود و حال مدتی میشود که همه چی به کام روح آسیب دیدهام تلخ شده، حتی اسمی که با آن زاده شدم. و این شروع داستانی بود که پایانش را از قبل با چشم دیده بودم..
صدای خاطرات کم کم در اعماق وجود قلبم دفن میشود. دیگر وقتی کسی اسمم را صدا میزند به سمتش برنمیگردم، همچو آدمی ناشنوا، بی صدا میگذرم؛ چون اسمم تنها از بین لبای باریک تو دلنشین بود و حال مدتی میشود که همه چی به کام روح آسیب دیدهام تلخ شده، حتی اسمی که با آن زاده شدم. و این شروع داستانی بود که پایانش را از قبل با چشم دیده بودم..
- صفحه 30 از هزار و یک دلیل برای تنهایی.
Forwarded from False Hope?!
این پیام رو فور کنید ببینم کیا اینجا رو چک میکنن🍒
پاکسازی در نظر میگیرم چون خیلی چنل هام زیاد شده :))
پاکسازی در نظر میگیرم چون خیلی چنل هام زیاد شده :))
Forwarded from 𝑁𝑒𝑣𝑒𝑟 𝒥 𝑖𝑚𝑜𝑢𝑡 𐙚
Forwarded from 𝑁𝑒𝑣𝑒𝑟 𝒥 𝑖𝑚𝑜𝑢𝑡 𐙚
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
⛧ ⛧ ⛧
Forwarded from 𝖫𝗈𝗌𝗍 𝗂𝗇 𝖿𝗋𝖺𝗆𝖾 ⋆ (𝓐𝓷𝓰𝓮𝓵)
Forwarded from 𝖫𝗈𝗌𝗍 𝗂𝗇 𝖿𝗋𝖺𝗆𝖾 ⋆ (𝓐𝓷𝓰𝓮𝓵)
purpose
jungkook
1:25 Feeling like I'm breathing my last breath
Feeling like I'm walking my last steps
Look at all of these tears I've wept
Look at all the promises that I've kept
Forwarded from عُــمــقِ تـــاریــکی (ąs ārmān)
بهایِ ماندنِ من، فروپاشیِ تو بود
یک معاملهیِ ناعادلانه که در آن، من برنده شدم اما تمامِ داراییام را باختم.
تو تمامِ هستیات را سپری کردی تا من در این جهانِ بیرحم، تکیهگاهی برایِ ایستادن داشته باشم و حالا، من ایستادهام، اما با پاهایی که از سنگِ نبودنِ تو ساخته شدهاند.
این درد، یک حسِ گذرا نیست؛ یک ضرورتِ بیولوژیک است.
مثلِ رگی که در کالبدِ خاطره، بر اثرِ فشارِ زیاد، پاره شده باشد و خونِ نبودنِ تو، تمامِ سلولهایِ ذهنم را رنگآمیزی کند.
من با هر تپش، در واقع دارم یاد میگیرم که چطور در غیابِ تو، موجودیتِ خود را به چالش بکشم؛
چطور در این فضایِ خالی، خود را از تکرارِ نامِ تو نجات دهم، در حالی که نامِ تو، تنها هویتِ من است.
تو در خاک آرام گرفتی تا من در هیاهویِ این دنیا گم نشوم،اما چه فایده که حالا در میانِ جمعیت، با هر قدم، با هر نگاه، تنها گمگشتهیِ خودِ تو هستم؟
من، بازماندهای هستم که در واقع، در همان لحظهیِ فداکاریِ تو، همزمان با تو از دنیا خارج شده است؛
فقط این تفاوت هست که من، باید با همین بدنِ نیمهجان، شاهدِ عبورِ بیمعنایِ زمان باشم.
این سنگینترین میراثِ تاریخِ من است؛
بدهیای که هیچگاه با کلام یا عمل، تسویه نخواهد شد.
من با هر کلمهای که مینویسم، در واقع دارم از همان حفرهای که تو در قلبِ جهان ایجاد کردی، فریاد میکشم؛فریادی که نه به گوشِ کسی میرسد، و نه پاسخی برایش هست،زیرا تو، تنها کسی بودی که میدانستی چطور، سکوتِ من را به معنا تبدیل کنی.
شروین