Forwarded from لـیلیـوم مـاهـ ؛ new post
تا کی باید هر روز با نبودنت کنار بیام و وانمود کنم که همه چیز عادیه؟
تا کی باید بین خاطرههات زندگی کنم و هر شب با فکر دیدنت بخوابم؟
دوری فقط فاصلهی بین دو آدم نیست؛ گاهی تمام لحظههاییه که دلت میخواد کسی کنارت باشه و نیست، عذابش اینه که نمیتونی کاری بکنی جز صبر، صبری که هر روز سنگینتر از دیروز میشه!
میگن زمان همه چیز رو درست میکنه، اما بعضی دلتنگیها با گذشت زمان فقط عمیقتر میشن؛ هر چیزی، هر آهنگی، هر خیابونی، یه جوری آدم رو یاد کسی میاندازه که جاش هنوز توی دل خالیه
سختترین قسمت ماجرا اینه که نمیدونی این انتظار یه روز تموم میشه یا نه، اما باز هم امیدت رو از دست نمیدی؛ چون بعضی آدمها ارزش تمام این صبر و دلتنگی رو دارن!
کاش یه روز برسه که دیگه مجبور نباشیم فاصله رو تحمل کنیم؛ روزی که این همه اشک، دلتنگی و انتظار فقط تبدیل به یه خاطرهی دور بشه
تا اون روز، تنها کاری که ازم برمیاد اینه که دلتنگت باشم و هر بار که اسم یا یادت میاد، ته دلم آرزو کنم این دوری بالاخره تموم بشه…
تا کی باید بین خاطرههات زندگی کنم و هر شب با فکر دیدنت بخوابم؟
دوری فقط فاصلهی بین دو آدم نیست؛ گاهی تمام لحظههاییه که دلت میخواد کسی کنارت باشه و نیست، عذابش اینه که نمیتونی کاری بکنی جز صبر، صبری که هر روز سنگینتر از دیروز میشه!
میگن زمان همه چیز رو درست میکنه، اما بعضی دلتنگیها با گذشت زمان فقط عمیقتر میشن؛ هر چیزی، هر آهنگی، هر خیابونی، یه جوری آدم رو یاد کسی میاندازه که جاش هنوز توی دل خالیه
سختترین قسمت ماجرا اینه که نمیدونی این انتظار یه روز تموم میشه یا نه، اما باز هم امیدت رو از دست نمیدی؛ چون بعضی آدمها ارزش تمام این صبر و دلتنگی رو دارن!
کاش یه روز برسه که دیگه مجبور نباشیم فاصله رو تحمل کنیم؛ روزی که این همه اشک، دلتنگی و انتظار فقط تبدیل به یه خاطرهی دور بشه
تا اون روز، تنها کاری که ازم برمیاد اینه که دلتنگت باشم و هر بار که اسم یا یادت میاد، ته دلم آرزو کنم این دوری بالاخره تموم بشه…
نـامــهای به جـئون جـونگکـوک
Forwarded from ㅤ‘ 𝖣𝖨𝖵𝖱𝖦𝖭𝖳 诞 پڪ لایو ,
ㅤㅤㅤȷ𝗄ㅤㅤ.jpg
345.5 KB
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤКроликㅤ𔓨 ﹙𝗁ı𝗀𝗁 𝗊𝗎𝖺𝗅ı𝗍𝗒﹚ ? ?
ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄 ¡ ¡
ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄 ¡ ¡
Forwarded from ㅤ‘ 𝖣𝖨𝖵𝖱𝖦𝖭𝖳 诞 پڪ لایو ,
ㅤ‘ 𝖣𝖨𝖵𝖱𝖦𝖭𝖳 诞 پڪ لایو ,
ㅤㅤㅤȷ𝗄ㅤㅤ.jpg
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ㅤفرشتـهی نگہبـان؛
بعضی شبها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینهایست که هرچه سالها از خودت پنهان کردهای بیرحمانه پیش چشمانت میآورد. میگویند هر انسانی در تاریکترین شب زندگیاش به چیزی چنگ میزند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچکس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجرهی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود میگفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آنگاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بیآنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد.این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحهای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.
زمین دور بود و اندیشهی من بر چهرهی مواج آبها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موجهای دریا ناشی میشود و تمامی بدن آن را به یاد میسپارد.
با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشهای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟
ای موجها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده میشود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزشهای حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟
پژواک باد قویتر شد و صدای برخورد موجها به پهلوی کشتی به گوش میخورد؛ سینهام با تپش کشتی هماهنگ شده بود.
مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم.
دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمیدانستم این خاموشی از بیرون میآید یا از درون من سرچشمه میگیرد.
هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده میشد چیزی را در من میلرزاند؛
چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موجها یکی پس از دیگری پایههای وجودم را فرو میریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آنها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ میدیدم چگونه بخشهایی از من بیصدا در تاریکی گم میشود.
با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو میریختند؛ بیآنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم.
من از درون برهنه میشدم؛ انگار دریا میخواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛
به جایی که دیگر هیچ پردهای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخمهایم خون میگریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطهی درد آشکار گردد.
دریا میخواست مرا به نقطهی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل.
جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتیای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد میزند اما شنوندهای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهرهی موج کوبیده میشود؛ و من میبینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم میشود.
گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمیخواست تسلیم خواست دریا شود.
با هر موج اندکی بیشتر خم میشد اما نمیشکست؛ گویی در نبردی میان ارادهی انسان و بیرحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزهای که نمیدانست برای چه میجنگد؛ تنها میدانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد.
و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این میاندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست میرود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمیداند میجنگد.
شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه میدارد؛ همین تقلا برای چیزی بینام.
چیزی که لمس نمیشود؛ اما آنقدر واقعیست که انسان را از دل طوفان عبور میدهد.
انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشتهایست که انسان را به خودش بند میکند. طنابی نامرئی که نمیگذارد در میان موجها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمیدانیم باز هم ما را از سقوط باز میدارد.
شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موجها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمیشود.
Forwarded from ㅤفرشتـهی نگہبـان؛
این پیام و این پست با متن زیرش رو فور کنید؛
یه عدد بین ۱ تا ۲۱۶ بگین
یه تیکه از کتاب مائدههای زمینی تقدیمتون کنم.
یه عدد بین ۱ تا ۲۱۶ بگین
یه تیکه از کتاب مائدههای زمینی تقدیمتون کنم.
جوین باشید چک میشه | limit : 212Forwarded from ㅤفرشتـهی نگہبـان؛
و او رفت؛ نه با فرياد و هياهو، كه همچون رويايى سپيد درست پیش از بيدار شدن محو شد.
و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
او جدا شد؛ مثل آرزويى خاموش كه سالها در خلوت جانم مى پروراندم و هیچگاه به قامت حقيقت نايستاد؛ مثل برگى كه در سكوت خزان از شاخهی كهنهى درختى جدا شود و در آغوش بادهاى خشمگين شب پرواز كند؛ و بعد با خستگى و بیپناهى خود را به رودخانهای ناشناس بسپارد؛ رودخانه او را در آغوشى سرد و بى مرز بگیرد و با خود ببرد؛ به جايى دور، دورتر از درياها، جنگلها، بیابانها، دور از هر چيز و هر كس.
و ناگهان من بيدار شدم، با قلبى خالیتر از تاريكى شب؛ قلبى كه در ميان نبضهای بىصدا خلائى بزرگ حس میكرد.
گويى تکهای از وجودم، بى آنكه بفهمم، در دل شب لغزيده و بیصدا از من جدا شده بود؛ مرا جا گذاشته بود در كلبهاى تنها؛ در ميان خاطراتى كه هنوز بوى نفسش را میداد.
در حالى كه میرفت خاطراتم را نيز همراه خود به دوردستها برده بود؛
جايى كه دستم به آنها نرسد؛ تمام دارايىاى كه داشتم را برد و من خالى از هر چيز شدم.
او روزگارى همانند گلى سرخ در قلبم ريشه داشت؛ گلى كه با هر تپش قلبم آبش میدادم، از او مراقبت میکردم و برايش سايه مىساختم.
در قلبم لانه كرده بود؛ آنقدر عميق كه گويى با خون من عجين شده است.
اما آن شب با رفتنش، سلولهای قلبم را خراش داد و زخمى كرد؛ آن گل بيچاره را كه با دستان خود پرورده بودم، ذره ذره از ريشه خشكاند و در قلبم به خاک سپرد.
من پژمرده شدنش را ديدم؛ با چشمانى باز و دستى بسته، بى آنكه بتوانم كارى كنم؛ او نفس كم مى آورد، آهسته آهسته رنگ مىباخت، و من درمانده بودم؛ هر چه آبش دادم، هر چه دستش را گرفتم، فايدهای نداشت؛ عمرش كوتاه بود، كوتاهتر از آنچه گمان میكردم.
او زودتر از موعد رفت، بى آنكه وداعى كند؛ گل بیچارهی من با سرنوشت يار نبود؛ رفت و من تنها تماشا كردم؛ تماشاگری بىصدا براى مرگى بىنام.
و آرام آرام در افق محو شد؛ آنقدر دور كه ديگر تنها نقطهای مبهم بود نقطهای كه در سایهها گم شد.
و من ماندم؛ با باغى بیگل، با قلبى بىتپش، با شبهایی كه به جاى ستاره حسرت میبارند.
Forwarded from ㅤفرشتـهی نگہبـان؛
این پست با متن زیرش رو فور کنید؛
یک پست مشخص کنید ازتون فور کنم و ۲۴ ساعت بزارم اینجا بمونه.جوین باشید چک میشه | limit : 212