𝖢𝗁𝖾𝖼𝗄
30 subscribers
243 photos
26 videos
9 files
106 links
Download Telegram
🧸🤎او از آن زنانی بود که زیبایی‌شان را نمی‌شد در یک نگاه به خاطر سپرد؛
باید چند بار به چهره‌اش می‌نگریستی تا دریابی کدام بخش از آن، این‌چنین بی‌رحمانه دل می‌رباید.
در چشمانش آرامشی مرموز بود، گویی شب، تمام ستارگانش را به آن دو سپرده باشد؛ و لبخندش چنان ظریف و نجیب بود که حتی سکوت را نیز زیباتر می‌کرد.
موهایش بر شانه‌هایش می‌ریخت، همچون پرده‌ای از ابریشم سیاه، و در حضورش زمان برای لحظه‌ای از حرکت بازمی‌ایستاد.
زیبایی او از جنس آن زیبایی‌هایی نبود که با گذر فصل‌ها رنگ ببازد؛
شبیه تابلویی قدیمی بود که هرچه بیشتر به آن می‌نگریستی، راز تازه‌ای از آن آشکار می‌شد.
او زیبا نبود؛
او معنای زیبایی را به خاطر می‌آورد.
این پست + پست رو فور کنید🪞🤍
یه پست علامت بزنین فور کنم تو چنل ویو میبی جذب بگیرین.
اینجارو از لب مرز دور میکنید بال خاکستری‌ها؟
عدد بزارید فور کنم باهم زیاد شیم.
Forwarded from 𝖣𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾𝖾 ـ ('𝖶𝗂𝗅𝗅𝗂𝖺𝗆)
تو برای من حکمِ آن رنگِ قرمز را داری که عصب به عصبِ ذهنم را وادار به فروپاشی می‌کند؛ همان سرخیِ ممنوعه‌ای که چشم را از هر سو به سوی خود می‌کشد و ذهن را از هر اندیشه‌ای تهی می‌سازد.

تو برای قلبم، حکمِ همان رنگ را داری؛ رنگی که رگ به رگِ قلبم را وادار به ایستادن می‌کند، تا برای یک لحظه، تمامِ تپش‌هایش را فراموش کند و تنها به تماشای تو بنشیند؛ گویی تمامِ وجودش، پیش از آنکه تپیدن را بیاموزد، ستایشِ تو را آموخته بود.


تو همان رنگِ قرمزی هستی که ذهنم را به فروپاشی و قلبم را به ستایش وادار می‌کند؛ و مگر چاره‌ای جز این، در برابرِ تو برای من باقی می‌ماند؟

- از گمشده‌ای برای نیمه‌اش؛ او
Forwarded from 𝖣𝖾𝗌𝗂𝗋𝖾𝖾 ـ ('𝖶𝗂𝗅𝗅𝗂𝖺𝗆)
چند تا پروانه آبی نمیان این 285 بشیم؟

عدد بزارید
Forwarded from ♡𝑽𝒊𝒄𝒕𝒐𝒓𝒊𝒂 𝑳𝒂𝒏𝒅♡ (𝓥𝓲𝓬𝓽𝓸𝓻𝓲𝓪)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
_ بغل تو حتی در فاصله‌ها آرامِ جان خسته‌ی من است..
#taekook
Forwarded from ♡𝑽𝒊𝒄𝒕𝒐𝒓𝒊𝒂 𝑳𝒂𝒏𝒅♡ (𝓥𝓲𝓬𝓽𝓸𝓻𝓲𝓪)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دوستت داشتم
آرام‌تر از باران،
پنهان‌تر از ماه پشت ابر.

هر بار که خندیدی
قلبم چیزی را از خودش کم کرد
تا بیشتر دوستت داشته باشد..
#taekook
عدد بزارید فور کنم؛ 20 بشه؟
جوین باشید.
Forwarded from MIN / rest
Forwarded from MIN / rest
MIN / rest
Photo
20 بشه ریکتش؟
Forwarded from MIN / rest
فکت های آهنگ های یونگی از اینجا چک کنید.
⋆。°✩ 𓂃♡𓂃 ✩°。⋆

𝐃𝐀𝐄𝐂𝐇𝐖𝐈𝐓𝐀

SLD

AMYGDALA

𝑯𝒂𝒆𝒈𝒆𝒖𝒎

𝐇𝐔𝐇
Forwarded from ㅤㅤ1998
فور کنید بگم تو زندگی قبلیتون اگه الهه بودید چه نوع الهه ای میشدید.

limit: 200
Forwarded from ملـٺ ـعشـق
‌‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌ ‌  ‌𝃫 🍸 𝁐فور کنیـد و انتخاب کنید
کارکترتون دختـر باشه یا پسـر ﹣ بر اساس وایب چنلتون یه ادیت اینشکلی و آهنگ تقدیمتون میکنـم ، چنل جدید ببینم جوین میشـم ֢
جوین باشیـد
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from Sılver Dɑwn
یه وانشات به جای پارت امروز؟
Anonymous Poll
100%
آره جالب میشه
0%
نه ریدی با این بدقولیت
Forwarded from MIN / rest
من میرم شب میام اینجا
210 بشه چالش میزارم خفن
به اونایی هم که اومدن آهنگ تقدیم میشه.
Forwarded from Sılver Dɑwn
میشه رند بشیم؟
آهنگ میزارم براتون !
Forwarded from Sılver Dɑwn
‍ Sharing pain
هوسوک یونگی رو میشناخت ، در حقیقت همه میشناختنش ، اون پسر با کمترین صدا بیشترین توجه رو به خودش جلب میکرد .

ولی هوسوک هیچوقت فکر نمیکرد اولین کسی که برای نجاتش قدم برداره همون پسر باشه !

*سئول/مدرسه‌ی نیاکا

باد میومد ، در واقع شدید بود و با هر وزش بدن هوسوک رو به جلو پرت میشد .

اما هوسوک هنوز مردد بود و هنوز به جمعیت پایین دیوار نگاه میکرد .

تنها سوال هوسوک یک چیز بود ؛
چرا باید تحمل کرد تا وقتی که میتونی تمومش کنی؟

شاید اگه جواب این سوال رو میگرفت پشیمون میشد ، از خیلی ها پرسید ، به خیلی‌ها به عنوان جواب نگاه کرد اما هیچکس اهمیت نداد .

همون موقع بود که تازه فهمید برای هیچوقت ارزشی نداره .

و بی‌ارزش بودنش زمانی براش ثابت شد که هیچکس قدمی برای نجاتش از پشت بوم مدرسه بر نداشت .

ارتفاع زیاد بود ، هوسوک محاسبه کرده بود که حتما در اثر ضربه‌ی شدید میمیره ، پس نگرانی‌ای راجب درد کشیدن یا فلج شدن نداشت .

ولی دردناک ترین موضوع این بود که همه مثل عروسکی که بالای دار بسته شده بهش نگاه میکردن ، در انتظار مرگ ولی بدون هیچ ناجی‌ای .

" فکر کنم دلقک جالبی باشم "

هوسوک هنوز هم راجب پریدن مطمئن نبود ، تنها کاری که کادر مدرسه میتونست بکنه خبر کردن آتش نشانی توی روستایی بود که مایل‌ها با مقرش فاصله داشت .

— شما احمقا به دلقک نیاز دارین؟

هوسوک رو به جمعی پایین داد زد ، عصبانی بود .

— دلقکتون یکم دیگه میمیره احمقا !

هوسوک نفس‌نفس میزد ، قلبش تند میزد ولی بخاطر ترس نبود ، بخاطر غم بود .

— و شماها فقط مرگشو تماشا میکنین ، چون همتون بی مصرفین !

— چرا فقط خودتو نمیندازی؟

هوسوک جا خورد ، کمی تعادلش رو از دست داد و بعد از کمی تکون دوباره صاف ایستاد ‌‌.

— نیم ساعته این بالا وایسادی ، اگه مردد نبودی همون اول خودتو مینداختی .

هوسوک هنوز بهت زده بهش نکاه میکرد ، این پسر رو میشناخت ، همون شاگرد ساکت کلاس بود ، مین یونگی کسی که با کمترین صدا بیشترین توجه رو به خودش جلب میکرد .

هیچکس راجب زندگیش نمیدونست ، هیچکس راجب اخلاقش نمیدونست و خیلی‌ها حتی صداش رو هم نشنیده بودن اما همه میشناختنش !

— تو اینجا چیکار میکنی؟

یونگی پوفی کشید ، اخم کرد و با چهره‌ای خسته نزدیکش شد .

— اومدم مثلا نجاتت بدم .

هوسوک لحظه‌ای ایستاد ، روی دیوار نشست ، خسته شده بود .

— نمیخوام نجاتم بدی ، میخوام خودمو پرت کنم پایین .

— پس چرا زودتر انجامش نمیدی؟

هوسوک جا خورد ، هیچکس به فردی که در حال خودکشی بود نمیگقت خودش رو پرت کنه ، ولی مین یونگی عجیب بنظر میومد .

— به تو ربطی نداره !

یونگی نیشخندی زد ‌.

— وقتی جرئت خودکشی نداری سمتش نرو بچه ، تهش تنها کاری که میکنی بردن آبروی خودته .

هوسوک عصبانی شد ، جرئتشو نداشت؟؟ اون خیلی اذیت شده بود ، با تموم وجودش عذاب میکشید و اون بهش میگفت ترسو؟؟

— من؟ ترسو منم؟

هوسوک از جاش بلند شد و سریع سمت اونطرف دیوار رفت ، مردم از پایین جیغ کشیدن .

یونگی سریع جلو اومد .

— هی صبر کن ! من میدونم چه دردی میکشی !

اشک توی جشمای هوسوک جمع شد ، نه نمیدونست ، هیچکس نمیدونست .

— ببین هوسوک ، من مثل تو درد نکشیدم اما من هم درد دارم !

یونگی آستینش رو بالا زد و رو به هوسوک گرفت ، از اون فاصله ، پسر تونست زخم های روی مچ دست یونگی رو ببینه .

— تو ...

— من میدونم خواستن مرگ الکی نیست هوسوک .

هوسوک سمتش برگشت .

— پس چرا تلاش کردی؟

یونگی آستینش رو پایین کشید ‌.

— چون فکر میکردم تحمل درد مرگ از تحمل درد زندگی راحتتره .

هوسوک نفس عمیقی کشید .

— بود؟

— نه ، بنظرم تلاش الکی نکن ، مرگ درد داشت .

اشک از گونه‌ی هوسوک روی کفشش چکید .

— ولی نمیخوام .. خسته شدم ...

یونگی لبخند زد .

— میدونم‌ .

هوسوک منفجر شد ، سالها هر دردی که بهش رسیده بود رو درون خودش ریخته بود ، هر ضربه ، هر احساس .

— نمیخوام درد بکشم ، نمیخوام !

یونگی جلو اومد ، دست هوسوک رو گرفت و از روی دیواره‌ی پشت بوم پایین کشیدش .

— هوسوک درد تموم شدنی نیست ‌، فقط میشه شریکش شد .

هوسوک دستش رو روی چشماش کشید و اشکهاش رو پاک کرد .

— ولی دردم کمتر نمیشه .

یونگی دستاش رو دور شونه های هوسوک حلقه کرد ، هوسوک سرش رو آروم و با تردید روی شونش گذاشت .

— شریک شدن دردامون شاید کمترشون نکنه ، ولی تحملش رو ساده‌تر میکنه .

" من بهت آغوش هدیه میدم و تو بهم درد هدیه بده ، من تحمل دردهات رو راحت میکنم و تو آغوش‌هایی که هیچوقت کسی ازم نخواست رو بگیر "