Forwarded from ангел-хранитель
ангел-хранитель
Photo
این مودبرد با متن زیرش رو فور کنید
یک پست مشخص کنید ازتون فور کنم ویو بگیره.
یک پست مشخص کنید ازتون فور کنم ویو بگیره.
Forwarded from 𝖵Ë𝖫Ö𝖱𝖠
𝑁𝐴𝑇𝑈𝑅𝐸'𝑆 𝑄𝑈𝐸𝐸𝑁𝑆🤣 𝑊𝐸𝐴𝑅 𝐶𝑅𝑂𝑊𝑁𝑆 𝑂𝐹 𝐿𝐸𝐴𝑉𝐸𝑆 𝐴𝑁𝐷 𝐶𝐴𝑅𝑅𝑌 𝑇𝐻𝐸 𝑄𝑈𝐼𝐸𝑇 𝑆𝑇𝑅𝐸𝑁𝐺𝐻𝑇 𝑂𝐹 𝑇𝐻𝐸 𝐸𝐴𝑅𝑇𝐻🤩 .
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Forwarded from ангел-хранитель
محفل نگهبان رو رندش میکنید 333 بشیم؟
به فرشتههای جدید موزیک وایب تقدیم میشه.
اگر هم چنل دارین هیدن بفرستین.
Forwarded from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تــو یه الــهــهای روی یخ، توی هر ثانیهام میرقصــی، خودت رو نگاه کن سِــوان؛ زیبایــیهــا بـهــت باختن، حتی اگه تو رقــصــت رو فراموش کنــی، مــن یادم میمونــه که برات بمیــرم.
Forwarded from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
Forwarded from ` 𝖭𝖤𝖡𝖴𝖫𝖠
𝖥𝗈𝗋𝗐𝖺𝗋𝖽 𝖳𝗁𝗂𝗌 𝖬𝖾𝗌𝗌𝖺𝗀𝖾
تـا بگـم اگـه یـک قـدرت جـادویـی داشتـی دوسـت داشتـی چـه کاریــو انجـام بــدی.
تـا بگـم اگـه یـک قـدرت جـادویـی داشتـی دوسـت داشتـی چـه کاریــو انجـام بــدی.
𝖡𝖾 𝖩𝗈𝗂𝗇 , 𝖫𝗂𝗆𝗂𝗍 : 𝟣𝟥𝟢
Forwarded from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
Forwarded from 𝑽𝘦𝘭𝘷𝘦𝘵 𝑨𝘶𝘳𝘢 (𝗦𝟰𝗡𝗔)
چنتا ستاره افتخار میدن تا از لب مرز دور شیم؟💖
عدد بزارید فور کنم
Forwarded from MIN
𓆩 🕯️ 𓆪 CHALLENGE TIME
یه چالش متفاوت داریم؛
این بار قراره ببینیم کدوم نسخه از یونگی به وایب تو نزدیکتره. 🖤
فقط به چندتا سؤال جواب بده
آخرش بر اساس انتخابهات بهت میگم:
𓂃 🎧 آهنگ مخصوصت
𓂃 🌙 وایب یونگیِ تو
𓂃 🪐 رنگ و فصلت
𓂃 🖤 یه لقب مخصوص
𓂃 📸 و یه عکس یونگی که دقیقاً بهت بخوره
Limit: join , 30 channel
یه چالش متفاوت داریم؛
این بار قراره ببینیم کدوم نسخه از یونگی به وایب تو نزدیکتره. 🖤
فقط به چندتا سؤال جواب بده
آخرش بر اساس انتخابهات بهت میگم:
𓂃 🎧 آهنگ مخصوصت
𓂃 🌙 وایب یونگیِ تو
𓂃 🪐 رنگ و فصلت
𓂃 🖤 یه لقب مخصوص
𓂃 📸 و یه عکس یونگی که دقیقاً بهت بخوره
سوال ها:
1. شب 🌙 یا روز ☀️؟
2. بارون 🌧️ یا برف ❄️؟
3. مشکی 🖤 یا سفید 🤍؟
4. سکوت 🎧 یا شلوغی 🎉؟
5. قهوه ☕ یا چای 🫖؟
6. یه کلمه که خودتو باهاش توصیف میکنی؟
Limit: join , 30 channel
Forwarded from ангел-хранитель
греют, таю до утра Морозы, но твои глаза ,Меня греют, греют, таю до утра.
Forwarded from ангел-хранитель
بعضی قصهها در تابستان تمام نمیشوند؛ در سردترین شبهای زمستان میان سکوت برف و آخرین نفسهای یک خاطره به پایان میرسند.
قاصدک بهاریام به پرواز در آمد؛ اما من هنوز در سرمایش نفس میکشم.
در آغوشش دنبال ذرهای گرما بود اما سردتر از چیزی بود که فکر میکرد؛این نوشته در دامنهی کوهستانی پوشیده از برف پیدا شد؛ برگههایی نیمه خیس با جوهری پخش شده از اشک یا شاید برف. هیچ نامی در میان نبود و تنها یک جمله پایین صفحه به چشم میخورد:
سرمای نگاهش تا استخوان نفوذ میکرد؛ گویی خود زمستان در چشمان او جای داشت. آنقدر عمیق بود که سکوت هم از لرزیدن باز ایستاده بود؛ چیزی جز سرمایی که قادر بود خورشید را نابود کند نصیبش نشد.
با آغوش گرمش سعی در گرم کردن آن سردی بینهایت بود اما فایدهای نداشت؛
روح کالبد بیجانش را بیآنکه بفهمد ترک کرده بود. تنها چیزی که مانده بود عطری سرد بود که در هوا میپیچید و مثل یادگاری از نبودش بر پوست زمان مینشست.
آغوش او سردتر از دریاچهای یخی بود؛ و من در میانهی آن یخ انعکاس خود را دیدم؛ انسانی که میان عشق و مرگ یخ بسته بود.
تنها میخواست با گرمای خود معشوقهاش را در ژرفای وجودش بگیرد؛
اما افسوس که تکهای کبریت برای گرم کردن دریاچه کافی نیست.
برای آخرین بار به او خیره شدم؛ انگار سردترین یخچالهای قطبی را در نگاهش، آغوشش، و تکتک حرکاتش مییافتم. در حال غرق شدن در دریاچهی قو مانند نگاهش بودم؛ زیباییاش فراتر از دریای پهناور و اقیانوس عظیم بود؛ اما در چهرهی فریبندهاش چیزی جز نفرت موج نمیزد؛ گویی روحی به مانند برف در کالبد دارد.
میخواستم برای آخرین بار آن چهرهی فریبنده را به یاد بیاورم و در چشمان تیلهای مانندش بمیرم؛ شاید مرگ تنها راه دیدار دوبارهاش بود.
بیشتر از پیش در آغوش خود میفشردمش؛ اما گرمای من برای نگه داشتن پیکرش اندازهی سر سوزنی هم کارساز نبود. من آتشی بودم که میخواست بر او شعلهور شود و به زندگی برگرداندش؛ اما تک تک سلولهای بدنش در حال انجماد بود و هر لحظه رو به نابودی تمام میرفت.
با هر آغوش او را طلب میکردم؛ اما زمان، این کلمهی زهرآلود مثل تیری بر قلبم روانه شد. تمام خیالهایی که در کنج ذهنم میپروراندم را مثل خورهای جوید و پودر کرد؛ آن ریسمان امید که تا لحظهی آخر در حال ترمیمش بودم را با بیرحمی تمام برید و آخرین اتصال من به معشوق را قطع کرد.
در واپسین دم حیات مسافر من دیگر نایی نداشت؛ در چشمان برفیاش ذرهای نور نبود و تنها شاهد سیاهچالهای تیره بودم؛ و ناگهان برای لحظهای حس کردم زمان ایستاده؛ همان وقتی که میان بودن و نبودن گم میشوی.
کم کم به قاصدکهای ریزی تبدیل میشد که مثل دانههای برف در هوا به رقص میآمدند؛ آرزوهای من هم به همراهش به پرواز در آمدند؛ گویی جهان در آن لحظه میخواست من را تسلیم و خود را چیره طلقی کند.
من ماندم و قاصدکهایی که در هوا معلق بودند؛ گویی طبیعت نیز در عزایش میگریست.
آخرین وداع در آن شب بیستاره و برفی در کوهستانی تهی از هر چیز جز سفیدی مطلق بود. ماه نیز پشت ابرها پنهان مانده بود؛ گویی نمیخواست شاهد وداع غمناک ما باشد.
قاصدک بهاریام به پرواز در آمد؛ اما من هنوز در سرمایش نفس میکشم.