Forwarded from 𝑳’𝑬𝒓𝒆𝒅𝒊𝒕𝒂̀
این پست روهمراه با متن و آهنگ + ID فوروارد کنید .
تا بگم اگر یک گلخانه مخفی داشتی، فقط چه گلی آنجا پرورش میدادی؟+ یک افسانه از اون گل .
تا بگم اگر یک گلخانه مخفی داشتی، فقط چه گلی آنجا پرورش میدادی؟+ یک افسانه از اون گل .
حتما عضو باش ، غنچه .
لطفا کامل ریپلای کنید، وشرایط رو کامل انجام بدید.
Forwarded from ангел-хранитель
بعضی شبها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینهایست که هرچه سالها از خودت پنهان کردهای بیرحمانه پیش چشمانت میآورد. میگویند هر انسانی در تاریکترین شب زندگیاش به چیزی چنگ میزند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچکس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجرهی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود میگفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آنگاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بیآنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد.این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحهای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.
زمین دور بود و اندیشهی من بر چهرهی مواج آبها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موجهای دریا ناشی میشود و تمامی بدن آن را به یاد میسپارد.
با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشهای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟
ای موجها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده میشود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزشهای حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟
پژواک باد قویتر شد و صدای برخورد موجها به پهلوی کشتی به گوش میخورد؛ سینهام با تپش کشتی هماهنگ شده بود.
مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم.
دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمیدانستم این خاموشی از بیرون میآید یا از درون من سرچشمه میگیرد.
هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده میشد چیزی را در من میلرزاند؛
چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موجها یکی پس از دیگری پایههای وجودم را فرو میریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آنها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ میدیدم چگونه بخشهایی از من بیصدا در تاریکی گم میشود.
با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو میریختند؛ بیآنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم.
من از درون برهنه میشدم؛ انگار دریا میخواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛
به جایی که دیگر هیچ پردهای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخمهایم خون میگریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطهی درد آشکار گردد.
دریا میخواست مرا به نقطهی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل.
جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتیای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد میزند اما شنوندهای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهرهی موج کوبیده میشود؛ و من میبینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم میشود.
گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمیخواست تسلیم خواست دریا شود.
با هر موج اندکی بیشتر خم میشد اما نمیشکست؛ گویی در نبردی میان ارادهی انسان و بیرحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزهای که نمیدانست برای چه میجنگد؛ تنها میدانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد.
و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این میاندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست میرود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمیداند میجنگد.
شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه میدارد؛ همین تقلا برای چیزی بینام.
چیزی که لمس نمیشود؛ اما آنقدر واقعیست که انسان را از دل طوفان عبور میدهد.
انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشتهایست که انسان را به خودش بند میکند. طنابی نامرئی که نمیگذارد در میان موجها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمیدانیم باز هم ما را از سقوط باز میدارد.
شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موجها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمیشود.
Forwarded from ангел-хранитель
ангел-хранитель
Photo
این پست با متن زیرش رو فور کنید
پست مشخص کنید فور شه ۲۴ ساعت ویو بگیره.
پست مشخص کنید فور شه ۲۴ ساعت ویو بگیره.
Limit:260 | جوین باشید چک میشه
Forwarded from روحِ ســوختـه؛ (𝚊)
میشه چند نفر بیان پیش ما؟ از این آمار دور شیم لطفا😭💘
اومدید تگ بدید بات.
عدد بزارید فور میکنم.
Forwarded from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
دلم را به شب سپردم شاید ماه بداند چرا هنوز
هر بار که تاریکی میرسد، جای خالی یک نفر
از تمام ستارهها روشنتر است؛ انگار بعضی آدمها نمیروند فقط از آغوش ما به گوشهای از شب کوچ میکنند و بعد تمام شبهای زندگی بوی خاطرهی همان یک نفر را میدهند.
هر بار که تاریکی میرسد، جای خالی یک نفر
از تمام ستارهها روشنتر است؛ انگار بعضی آدمها نمیروند فقط از آغوش ما به گوشهای از شب کوچ میکنند و بعد تمام شبهای زندگی بوی خاطرهی همان یک نفر را میدهند.
Forwarded from 𝑽ē𝑵𝑶𝑹
Forwarded from مرثیه فرمانده
فرمانده تمام حرفهایی را میگفت که باید سالها پیش گفته میشد؛
و او، پشت پلکهای بسته، تکتکشان را میشنید و برای جوابی که نمیتوانست بدهد، آرام میشکست.
تلخترین قسمت ماجرا این بود؛
یکی بالاخره حرف میزد، درست وقتی که دیگری دیگر نمیتوانست جوابش را بدهد.
Forwarded from ангел-хранитель
همین نیم و بیو رو روسی بزاریم؟
Anonymous Poll
36%
روسی بزارشون
57%
همینطوری قشنگه و به چنل میاد
21%
تایید اونر
Forwarded from 𓊆𝖫𝗂𝗅𝗂𝖩𝖾𝗇𝗇𝗂𝖾𓊇 ྀི♰
پست جدید داشته باشیم؟
ری اکتا بازه ری اکت بدین ببینم موافقین یا نهه