𝖢𝗁𝖾𝖼𝗄
15 subscribers
35 photos
1 video
3 files
9 links
Download Telegram
Channel created
Channel photo updated
𝗇𝖾𝗐 𝗌𝗍𝖺𝗋𝗍!
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝖧𝗈𝗉𝖾'𝗌 𝖲𝗎𝗉𝗉𝗈𝗋𝗍🦋
با بیش از 30 ادمین فعال که هر روزه بطور مرتب از چنل‌هاتون حمایت میکنن!
سین چنلت رو تو بهترین حالت خودش نگهدار
کنار چنل‌هایی که بهترین آمار و ویو رو دارن خودت رو بالا بکش!
هرگروهی که از کیپاپ باشید و با هر موضوع و آماری که باشید ما کمکتون میکنیم که بیشتر از قبل دیده بشید
🫐!

JOIN US!🪼
ㅤㅤㅤȷ𝗄ㅤㅤ.jpg
358 KB
ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤпустотаㅤ𔓨 ﹙𝗁ı𝗀𝗁 𝗊𝗎𝖺𝗅ı𝗍𝗒﹚‌  ? ?
ㅤㅤㅤ𝖽𝖾𝗏 ' ı𝗅 ı𝗇 𝗍𝗁𝖾 𝗋𝖾𝗌𝗍 ﹫ 𝗋ı𝖽𝖾 𝗈𝗋 𝖿*𝖼𝗄  ‌ ¡ ¡
ㅤㅤ ‌ ‌ ㅤ﹙ ?? ? ﹚ ﹗ ㅤForward pack wıth captıon

براے پروموت پڪ رو به همراه کپشنش فور بزنید و پست مشخص کنید .
ㅤㅤ‌‌ ‌ ‌ ㅤㅤㅤㅤㅤ ‌
پست بعدی چهجور باشه؟
Anonymous Poll
60%
سافت
40%
دارک
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ 𝖼𝗈𝗅𝖽 𝗉𝖾𝗍𝗋𝗂𝖼𝗁𝗈𝗋 𝖺𝗇𝖽 𝖽𝗋𝗂𝗓𝗓𝗅𝖾 · 🥙
‌ ‌‌ ‌𝗐𝖾𝗍 𝖺𝗌𝗉𝗁𝖺𝗅𝗍 ━━━━ 雨 ◟ ‌bogum ‌ ꞉‌ ◝
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
ساعت 19:07 بعد از مدت‌ها پست جدید داریم.
بعضی شب‌ها دریا چیزی بیش از آب است؛ آینه‌ای‌ست که هرچه سال‌ها از خودت پنهان کرده‌ای بی‌رحمانه پیش چشمانت می‌آورد. می‌گویند هر انسانی در تاریک‌ترین شب زندگی‌اش به چیزی چنگ می‌زند؛ نه برای آنکه نجات پیدا کند بلکه برای آنکه دیرتر سقوط کند؛ شاید هیچ‌کس نام آن چیز را نداند...
آه چه شبها ای پنجره‌ی گرد اتاقک من؛ چه شبها که از تخت خوابم به سویت نگریستم؛ در حالی که با خود می‌گفتم اینک هنگامی که رنگ این چشم به سپیدی بگراید سپیده خواهد دمید؛ آن‌گاه از جا بر خواهم خاست و این رنجوری و ملال را از خود خواهم راند. و سپیده دمید؛ بی‌آنکه دریا از آمدنش رنگ آرامش به خود گیرد.
زمین دور بود و اندیشه‌ی من بر چهره‌ی مواج آب‌ها در نوسان؛ منقلب شدنی که از موج‌های دریا ناشی می‌شود و تمامی بدن آن را به یاد می‌سپارد.
با خود گفتم آیا خواهم توانست اندیشه‌ای به این دکل لرزان کشتی بیاویزم؟
ای موج‌ها آیا جز آبی که در باد شبانه به این سو و آن سو پراکنده می‌شود چیزی نخواهم دید؟ آیا این لرزش‌های حاصل از موج تنها از دریاست یا از من؟
پژواک باد قوی‌تر شد و صدای برخورد موج‌ها به پهلوی کشتی به گوش می‌خورد؛ سینه‌ام با تپش کشتی هماهنگ شده بود‌.
مهی غلیظ هوا را پوشانده بود و من در سیاهی مطلق گرفتار بودم.
دریای سکوت همه جا را فرا گرفته بود و نمی‌دانستم این خاموشی از بیرون می‌آید یا از درون من سرچشمه می‌گیرد.
هر موجی که به پهلوی کشتی کوبیده می‌شد چیزی را در من می‌لرزاند؛
چیزی که از یافتنش هراس داشتم؛ گویی موج‌ها یکی پس از دیگری پایه‌های وجودم را فرو می‌ریختند؛ و من درمانده و عاجز از نجات آن‌ها فقط شاهد این فروپاشی بودم؛ می‌دیدم چگونه بخش‌هایی از من بی‌صدا در تاریکی گم می‌شود.
با هر ضربه شاهد ریختن آجرهای درونم بودم؛ آجرهایی که با مشقت و بدبختی ساخته بودم و حالا فرو می‌ریختند؛ بی‌آنکه حتى فرصتی برای نگه داشتنشان داشته باشم.
من از درون برهنه می‌شدم؛ انگار دریا می‌خواست مرا به ابتدای خود بازگرداند؛
به جایی که دیگر هیچ پرده‌ای برای پنهان شدن نیست؛ جایی که تمام زخم‌هایم خون می‌گریند. کاری از من ساخته نبود؛ جز آنکه بگذارم خون در دل جاری شود و آخرین نقطه‌ی درد آشکار گردد.
دریا می‌خواست مرا به نقطه‌ی جنون برساند؛ جنونی حاصل از فرو ریختن آجرهای درونم؛ و من در برابر این جنون نه مقاومت داشتم و نه پذیرش کامل.
جایی میان این دو گرفتار بودم؛ مثل کشتی‌ای که در دل طوفانی گرفتار شده و توان رسیدن به ساحل را ندارد؛ رهایی را در خاموشی و نسیان فریاد می‌زند اما شنونده‌ای برای نجاتش نیست؛ تنها انعکاس صدایش مثل سیلی بر چهره‌ی موج کوبیده می‌شود؛ و من می‌بینم چگونه این صدا پیش از آن که پاسخی بگیرد در دل طوفان گم می‌شود.
گویی در دل شب من تنها و غریب شاهد تقلای موجودی بودم که نمی‌خواست تسلیم خواست دریا شود.
با هر موج اندکی بیشتر خم می‌شد اما نمی‌شکست؛ گویی در نبردی میان اراده‌ی انسان و بی‌رحمی دریا در حال مقاومت بود؛ اما این مقاومت نه از سر امید بود و نه از سر شجاعت؛ بیشتر شبیه عادتی قدیمی برای زنده ماندن غریزه‌ای که نمی‌دانست برای چه می‌جنگد؛ تنها می‌دانست که حق ندارد دست از تقلا بردارد.
و من در سکوت کشتی لرزان و شکسته به این می‌اندیشیدم که شاید انسان زمانی که همه چیز از دست می‌رود باز هم به خاطر چیزی که نامش را نمی‌داند می‌جنگد.
شاید همین ندانستن است که او را زنده نگه می‌دارد؛ همین تقلا برای چیزی بی‌نام.
چیزی که لمس نمی‌شود؛ اما آن‌قدر واقعی‌ست که انسان را از دل طوفان عبور می‌دهد.
انگار این نیروی ناشناس همان آخرین رشته‌ای‌ست که انسان را به خودش بند می‌کند. طنابی نامرئی که نمی‌گذارد در میان موج‌ها کاملا گم شود؛ طنابی که حتى وقتى دلیل ماندن را نمی‌دانیم باز هم ما را از سقوط باز می‌دارد.
شاید هیچکس نامش را نداند؛ اما من در آن شب میان موج‌ها پی بردم این طناب نازک و لرزان همان امید است؛ امیدی خاموش که دیده نمی‌شود.
این دست نوشته در اتاقک کوچکی در دل یک کشتی زنگ زده یافت شد. صفحه‌ای که زمان بخشی از آن را بلعیده بود؛ اما آخرین جمله هنوز خوانا و میخکوب کننده بود: در آخر من تنها ماندم؛ آویخته به طنابی نامرئی که نامش امید بود. قاتلی خاموش که در آخر دل بستن به آن جانم را گرفت.