نمیدانم چه شد؟ آنقدر ناگهانی، که با یک چشم بهم زدن به درازای تمام سال هایی که این قلب معیوب را خامشی داده ام و به دستهایم جامه پینه پوشانده ام طول کشید. نمیدانم چه شد؟ حداقل کنارم بنشین. برایت یک چای دشلمه خوشرنگ، به مستانه تمام شراب های جهان بریزم. شاید اینگونه بتوانم از زیر زبانت بیرون بکشم، به هر حال که مستی و راستی ست عزیز؛ و تو نیک میدانی هشیاری در صحن حضور ساقی دیوانه ای که من باشم، عجب جنایت وحشتناکی ست... پس دهان باز کن یار غایب من. نمیدانم چه شد؟ به من بگو. چطور؟ چطور آن منی که زیر جهنم اجباری ای که در آن زیسته ام و با این ستم سوخته و ساخته ام... این منه جزغاله، خاکستر شده را، چطور اینگونه خام حضورت کردهای؟ بلند نشو. نرو. تا امشب لب از لب باز نکنی، این میخانه زندان ترین بهشت مستانه بر توست. امشب به بلندای نگاه من دراز است و مَه جامه ابر از تن دریده است... پس امشب همان شبیست که هیچ میان من و تو نخواهد ماند. نمیدانم چه شد؟ امشب با دهانت میگویی هر آنچه که زبان از بیانش عاجز است. امشب با گوش خواهم شنید، هر آنچه پرده از گذرش امتناع میکند. امشب با روحم لمس میکنم، بخشی از وجودت را که دست های پینه بسته ام، از لمسش حقیر است. پس تو با هاله ات مرا به آغوش میکشی هر آن طور که تن فانی از آن نزدیکی که تو بر من میسازی، تهی خواهی شد. پس هر آنچه امشب شد را، با دستی مینویسم که ناتوان ترین است در نگارش هر آنچه گذشت. مینویسم با قلمی که زیر رگبار کلماتی که نوشتنی نیستند، سر به زیر انداخته و گریان، التماس به توقف میکند. مینویسم بر ورقی که زیر وزن آن شب، کمر خم کرده ست، مچاله سکوت پیشه کرده ست. مینویسم. نمیدانم چه شد؟ مرا که قسم به هشیاری خرده ام. ولی تو عجب مست شده ای یار غایب من. حین وقوع هر آنچه واقعی نیست، به قطره آبی مست ترین خواهی شد و به پیاله خالی، دیوانه ترین ساقی خواهم بود. پس تو مست. من دیوانه. نمیدانم چه شد؟ نمیدانی چه شد؟
_ساقی.
_ساقی.
❤🔥3