از سوی نسیم شرجی 🌾
فکر کنم یه شام عروسی افتادید بچه ها...
وای بچه ها من خیلی این پسره رو دوسش دارم کاش قلبمو نشکونه دوباره... 😭
😭3🍓1
چو گل های سپید صبحگاهی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو
به پا برخیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته وا کن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو
به انگشتان سر گیسو نگه دار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلور بازوان بربند و وا کن
دو پا بر هم بزن پایی رها کن
بپر پرواز کن دیوانگی کن
ز جمع آشنا بیگانگی کن
چو دود شمع شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز
بپرهیز
چو رقص سایه ها درروشنی شو
چو پای روشنی در سایه ها رو
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمه ای با هم بیامیز
دل آرام
میارام
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جست و جو کن
به هر راهی نگاهی
به هر سنگی درنگی
برقص و شهر را پر های و هوی کن
به بر دامن بگیر ویک سبد کن
ستاره دانه چین کن نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را
بیا آهنگ ما کن
منت می پویم از پای اوفتاده
منت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته برسیم ربابم
شدی چون مست و بی تاب
چو گل هایی که می لغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم
_سیاوش کسرایی
در آغوش سیاهی
شکوفا شو
به پا برخیز و پیراهن رها کن
گره از گیسوان خفته وا کن
فریبا شو
گریزا شو
چو عطر نغمه کز چنگم تراود
بتاب آرام و در ابر هوا شو
به انگشتان سر گیسو نگه دار
نگه در چشم من بگذار و بردار
فروکش کن
نیایش کن
بلور بازوان بربند و وا کن
دو پا بر هم بزن پایی رها کن
بپر پرواز کن دیوانگی کن
ز جمع آشنا بیگانگی کن
چو دود شمع شب از شعله برخیز
گریز گیسوان بر بادها ریز
بپرداز
بپرهیز
چو رقص سایه ها درروشنی شو
چو پای روشنی در سایه ها رو
گهی زنگی بر انگشتی بیاویز
نوا و نغمه ای با هم بیامیز
دل آرام
میارام
گهی بردار چنگی
به هر دروازه رو کن
سر هر رهگذاری جست و جو کن
به هر راهی نگاهی
به هر سنگی درنگی
برقص و شهر را پر های و هوی کن
به بر دامن بگیر ویک سبد کن
ستاره دانه چین کن نیک و بد کن
نظر بر آسمان سوی خدا کن
دعا کن
ندیدی گر خدا را
بیا آهنگ ما کن
منت می پویم از پای اوفتاده
منت می پایم اندر جام باده
تو برخیز
تو بگریز
برقص آشفته برسیم ربابم
شدی چون مست و بی تاب
چو گل هایی که می لغزند بر آب
پریشان شو بر امواج شرابم
_سیاوش کسرایی
نمیدانم چه شد؟ آنقدر ناگهانی، که با یک چشم بهم زدن به درازای تمام سال هایی که این قلب معیوب را خامشی داده ام و به دستهایم جامه پینه پوشانده ام طول کشید. نمیدانم چه شد؟ حداقل کنارم بنشین. برایت یک چای دشلمه خوشرنگ، به مستانه تمام شراب های جهان بریزم. شاید اینگونه بتوانم از زیر زبانت بیرون بکشم، به هر حال که مستی و راستی ست عزیز؛ و تو نیک میدانی هشیاری در صحن حضور ساقی دیوانه ای که من باشم، عجب جنایت وحشتناکی ست... پس دهان باز کن یار غایب من. نمیدانم چه شد؟ به من بگو. چطور؟ چطور آن منی که زیر جهنم اجباری ای که در آن زیسته ام و با این ستم سوخته و ساخته ام... این منه جزغاله، خاکستر شده را، چطور اینگونه خام حضورت کردهای؟ بلند نشو. نرو. تا امشب لب از لب باز نکنی، این میخانه زندان ترین بهشت مستانه بر توست. امشب به بلندای نگاه من دراز است و مَه جامه ابر از تن دریده است... پس امشب همان شبیست که هیچ میان من و تو نخواهد ماند. نمیدانم چه شد؟ امشب با دهانت میگویی هر آنچه که زبان از بیانش عاجز است. امشب با گوش خواهم شنید، هر آنچه پرده از گذرش امتناع میکند. امشب با روحم لمس میکنم، بخشی از وجودت را که دست های پینه بسته ام، از لمسش حقیر است. پس تو با هاله ات مرا به آغوش میکشی هر آن طور که تن فانی از آن نزدیکی که تو بر من میسازی، تهی خواهی شد. پس هر آنچه امشب شد را، با دستی مینویسم که ناتوان ترین است در نگارش هر آنچه گذشت. مینویسم با قلمی که زیر رگبار کلماتی که نوشتنی نیستند، سر به زیر انداخته و گریان، التماس به توقف میکند. مینویسم بر ورقی که زیر وزن آن شب، کمر خم کرده ست، مچاله سکوت پیشه کرده ست. مینویسم. نمیدانم چه شد؟ مرا که قسم به هشیاری خرده ام. ولی تو عجب مست شده ای یار غایب من. حین وقوع هر آنچه واقعی نیست، به قطره آبی مست ترین خواهی شد و به پیاله خالی، دیوانه ترین ساقی خواهم بود. پس تو مست. من دیوانه. نمیدانم چه شد؟ نمیدانی چه شد؟
_ساقی.
_ساقی.
❤🔥3