رونالدو و جورجینا به افتخار روز نوشکفت اینجانب ساقی اعظم خاورمیانه میخوان توو تولد من، ۱٠مرداد عروسی شونو بگیرن 🤌✨
🤡1
از سوی نسیم شرجی 🌾
Shahyar Ghanbari – La La La La digeh basseh / No Lullabies
بخواب آروم گل بی خار و بی کينه
نمی بينی نشسته گوله تو سينه
آخه بارون که نيست رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اينه:)
نمی بينی نشسته گوله تو سينه
آخه بارون که نيست رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اينه:)
وقتی ببینمت اندازه تمام بارونای نباریده اهواز، هر ابر باروری که میتونست بباره و نباریده از رو آسمون شهرم رد شد رفت، تو بغلت گریه میکنم...
از سوی نسیم شرجی 🌾
والتر و جسی کین؟؟ ما خودمون نعیم و صدرا داریم🤌
بابا آیزن سگ کیه؟؟ ما منصور باجلان داریم 🤌
وقتی درامایی که خودت از دوسال پیش دومینوی اولش رو هل دادی رو جلوت تعریف نمیکنن درحالی که تو خودت خالق اثر هستی
وقتی بالاخره ساحل و زنده پیدا میکنن و نعیم و لیلا بغلش میکنن ولی هنوز بیست دقیقه از اپیزود مونده=)))))))
رو سر بِنِه به بالین، تنها مرا رها کن
تَرکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن
ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن
خیرهکَشیست ما را، دارد دلی چو خارا
بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خونبها کن»
بر شاهِ خوبرویان، واجب وفا نباشد
ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردیست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن
گر اژدهاست بر رَه، عشقیست چون زمرّد
از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن
بس کن که بیخودم من، ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کن
مولانا_ دیوان شمس_ غزل شمارهٔ ۲۰۳۹
تَرکِ منِ خرابِ شبگردِ مبتلا کن
ماییم و موجِ سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین رَهِ سلامت، تَرکِ رَهِ بلا کن
ماییم و آبِ دیده، در کنجِ غم خزیده
بر آبِ دیدهٔ ما، صد جای آسیا کن
خیرهکَشیست ما را، دارد دلی چو خارا
بُکْشد، کَسَش نگوید: «تدبیرِ خونبها کن»
بر شاهِ خوبرویان، واجب وفا نباشد
ای زردرویِ عاشق، تو صبر کن وفا کن
دردیست غیرِ مردن، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم، کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری، در کویِ عشق دیدم
با دست اشارتم کرد، که عَزم سویِ ما کن
گر اژدهاست بر رَه، عشقیست چون زمرّد
از برقِ این زمرّد هین دفعِ اژدها کن
بس کن که بیخودم من، ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو، تنبیهِ بوالعَلا کن
مولانا_ دیوان شمس_ غزل شمارهٔ ۲۰۳۹