یک سایه پشت پنجره ظاهر شد، با دیدنش چند ثانیه ای نتوانستم فرق میان خیال و واقعیت را تشخیص دهم؛ خون در رگ هایم خشکیده بود و نفس نفس زنان گدایی یک صدا را از حنجرهام میکردم آنقدر ترسیده بودم که حتی توان شل کردن عضلات و به زمین افتادن را هم نداشتم. اما یک لحظه فکری به سرم زد؛ با آن آشوبی که با دیدن آن سایه در تنم به پا شده بود، با مردمک لرزانم بالا تا پایین سایه را برانداز کردم، آن لحظه بود که بالاخره توانستم نفسی راحت بکشم. نفسی عمیق که به جرات میتوانم بگویم اثر آن نفس در ریه هایم حک شده است.
خودش بود، تیره، مات و محو و سرشار از سکوت بود، ولی من او را میشناختم. من با این سایه قد کشیده ام، رشد کردم و این سایه، بانی تمام حسرت های من است. مگر میتوانم هرگز فراموش کنم؟ او سایه برادرم بود... مردی که از لحظه چشم گشودن من همراهم بود و به یک باره، مرا تنها میان تاریکی رها کرد... تاریکی که حالا، بنظر میرسد خودش به آن دچار شده است.
خودش بود، تیره، مات و محو و سرشار از سکوت بود، ولی من او را میشناختم. من با این سایه قد کشیده ام، رشد کردم و این سایه، بانی تمام حسرت های من است. مگر میتوانم هرگز فراموش کنم؟ او سایه برادرم بود... مردی که از لحظه چشم گشودن من همراهم بود و به یک باره، مرا تنها میان تاریکی رها کرد... تاریکی که حالا، بنظر میرسد خودش به آن دچار شده است.
❤🔥3
مامان بابام وقتی دارن یه سریال کصشر میبینن: تا پنج صبح بیدار میمونن
همچنان وقتی من براشون شاهکار تاریخ سینما رو گذاشتم: پنج دیقه اول میخوابن یا خودشونو میزنن به خواب
همچنان وقتی من براشون شاهکار تاریخ سینما رو گذاشتم: پنج دیقه اول میخوابن یا خودشونو میزنن به خواب