از سوی نسیم شرجی 🌾
Unknown – Amy Winehouse - Back To Black [Lyrics + Subtitulado Al Español]…
اولین بار این و کسی برام فرستاد که یه کاری کرد که برگردم به سایه
میدونی من واقعا آدمی ام که بقیه آدما، حرفاشون، نوشته هاشون، نقاشی هاشون بشدت روم تاثیر میذاره
اینجوری نیست که من خالی باشم (ذهن و دغدغه) و دنبال یچیزی باشم که خودم و باهاش پر کنم نه بیشتر این حس رو میده که من یه خمیر دارم و هرکس و هرچیزی رو که میبینم میخوام خمیرم رو باهاش شکل بدم میخوام ببینم منِ خمیر چی میشم جه شکلی میشم وقتی بقیه ادما و بقیه وسایل میشم میگیری چی میگم؟
منظورم اینه من تو ماه رمضون تو اوج سرما از اهواز ۱۴ساعت تو راه بودم خانوادم و خیلی اذیت کردم تا فقط برم و چندتا نویسنده رو ببینم که شاید منی که میخوام نویینده بشم با حرفا و رفتار اونا یکم بتونم نزدیک بشم به چیزی که میخوام باشم ولی نمیدونم چطور بگم ما نزدیک صد نفر بودیم که اکثر اون صد نفر آدمایی بودن که دنبال "چطور نوشتن بودن" سوالاشون مثل راننده هایی بود که ماشیناشون خسته کننده شده و دنبال ماشین جدید میگردن میفهمی چی میگم؟
ولی من دنبال "چرا نوشتن؟" ام دنبال اینم که راهی که اونا میخوان با ماشین برن و من بدوم چون پاهام سالمه نمیدونم چجور باید بگمش...
درکل توی اون کلاس من خیلی چیز زیادی یاد نگرفتن دنبال چیزی میگشتم که ابدا اونجا پیداش نمیکردم پس من با هنرمندای بیشتری صحبت کردم با یه نقاش صحبت کردم یه نوازنده ویالون نویسنده های دیگه و... ولی انگار هنرمندا نمیتونن اون چیزی رو که میخوام بهم بگن تا پیداش کنم
پس من رفتم سراغ آدمای نزدیکم مادرم فقط حرفای انگیزشی میزد اونقدری که حس کردم با شنیدن حرفاش دارم به خودم توهین میکنم با اینحال ازش تشکر کردم و رفتم سراغ پدرم که خودش یه نویسنده و مورخ که هیچوقت نه کشف شد نه خودش خواست که کشف بشه.... و اون فقط بهم چندتا تمرین برای درومدن از انسداد داد ولی من بش گفتم بابا من مسدود نشدم من دنبال اینم یچیزی مسدودم کنه ولی اون متوجه منظورم نشد و بحث رو ترک کرد
همسن و سالام اکثرا راجب پسرا و روابط صحبت میکردن پس من امتحانش کردم ولی خب اشتباه کردم پس برگشتم به نقطه شروع
"چرا باید بنویسم؟" "باید چی بنویسم؟"
تمام نوشته های من راجب خودمن راجب ساقی ان، ساقی کیه؟ ساقی چیکار میکنه؟ ساقی چجور آدمیه؟ ساقی چرا اسمش ساقیه؟ و هزارتا چیز دیگه ولی آیا این کافیه؟ آیا این شایسته ست!؟ آیا این چیزیه که نیاز به خوانده شدن داره؟ خیر
پس من رفتم از کتاب و فیلم کمک گرفتم، هربار این کتاب میخونم یا اون فیلم و میبینم حس زنده بودن میکنم ولی این فقط یه قالب موقتی برای من خمیره من دنبال یه کوره ام که منو حسابی بپزه تا از من خمیر یه کوزه زیبا و شاهانه بیرون بیاد و مهم نیست اگه بشکنم، وا برم و له بشم ولی پیداش نمیکنم همین موقع بود که داشتم یکی از اشعار مولانا رو میخوندم "بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی" که یه لحظه با خودم گفتم "آخه مرد حسابی اگه شمس از بیرون نمیومد تو رو بیدار کنه تو هیچوقت از درون بیدار نمیشدی" منظورم اینه خود مولانا از عوامل بیرون به بیداری الهی رسیده ولی از ما انتظار داره از درون به بیداری برسیم... درحالی که من تنها چیزی که راجبش در خودم حس میکنم اینه که این چیزی که من و وادار به نوشتن و سرودن میکنه فقط چند کلمه ست... فقط یه چمله چند کلمه ایه که قراره خیلی اتفاقی به گوشم بخوره پس شروع کردم به تلوزیون دیدن و اینستا گشتن که شاید خنده دار به نظر برسه ولی تمام حرفای جواد خیابانی برام منطقی و درست بودن پس من تمام برنامه های فوتبالیی که توشون حضور داشت و دیدم که شاید دوباره یچیزی بکه که تکونم بده ولی الان من کلی راجب فوتبال تخصصی لژیونرها و کثافت کاریای بازیکنا میدونم ولی آیا چیزی که باید بشنوم و شنیدم؟ نه
حق با دوستم بود اون میگفت همه چیو از دید احساسی و معنوی نگاه میکنی داری تو این دنیای کثافت خاکستری زندگی میکنی عینک رنگی زدن واقعیت رو رنگی نمیکنه و راست میگفت من دارم تو دنیای بشدت خاکستری زندگی میکنم اگه دنبال یچیز رنگی ام باید برم تو ظرف رنگ...
اینجوری نیست که من خالی باشم (ذهن و دغدغه) و دنبال یچیزی باشم که خودم و باهاش پر کنم نه بیشتر این حس رو میده که من یه خمیر دارم و هرکس و هرچیزی رو که میبینم میخوام خمیرم رو باهاش شکل بدم میخوام ببینم منِ خمیر چی میشم جه شکلی میشم وقتی بقیه ادما و بقیه وسایل میشم میگیری چی میگم؟
منظورم اینه من تو ماه رمضون تو اوج سرما از اهواز ۱۴ساعت تو راه بودم خانوادم و خیلی اذیت کردم تا فقط برم و چندتا نویسنده رو ببینم که شاید منی که میخوام نویینده بشم با حرفا و رفتار اونا یکم بتونم نزدیک بشم به چیزی که میخوام باشم ولی نمیدونم چطور بگم ما نزدیک صد نفر بودیم که اکثر اون صد نفر آدمایی بودن که دنبال "چطور نوشتن بودن" سوالاشون مثل راننده هایی بود که ماشیناشون خسته کننده شده و دنبال ماشین جدید میگردن میفهمی چی میگم؟
ولی من دنبال "چرا نوشتن؟" ام دنبال اینم که راهی که اونا میخوان با ماشین برن و من بدوم چون پاهام سالمه نمیدونم چجور باید بگمش...
درکل توی اون کلاس من خیلی چیز زیادی یاد نگرفتن دنبال چیزی میگشتم که ابدا اونجا پیداش نمیکردم پس من با هنرمندای بیشتری صحبت کردم با یه نقاش صحبت کردم یه نوازنده ویالون نویسنده های دیگه و... ولی انگار هنرمندا نمیتونن اون چیزی رو که میخوام بهم بگن تا پیداش کنم
پس من رفتم سراغ آدمای نزدیکم مادرم فقط حرفای انگیزشی میزد اونقدری که حس کردم با شنیدن حرفاش دارم به خودم توهین میکنم با اینحال ازش تشکر کردم و رفتم سراغ پدرم که خودش یه نویسنده و مورخ که هیچوقت نه کشف شد نه خودش خواست که کشف بشه.... و اون فقط بهم چندتا تمرین برای درومدن از انسداد داد ولی من بش گفتم بابا من مسدود نشدم من دنبال اینم یچیزی مسدودم کنه ولی اون متوجه منظورم نشد و بحث رو ترک کرد
همسن و سالام اکثرا راجب پسرا و روابط صحبت میکردن پس من امتحانش کردم ولی خب اشتباه کردم پس برگشتم به نقطه شروع
"چرا باید بنویسم؟" "باید چی بنویسم؟"
تمام نوشته های من راجب خودمن راجب ساقی ان، ساقی کیه؟ ساقی چیکار میکنه؟ ساقی چجور آدمیه؟ ساقی چرا اسمش ساقیه؟ و هزارتا چیز دیگه ولی آیا این کافیه؟ آیا این شایسته ست!؟ آیا این چیزیه که نیاز به خوانده شدن داره؟ خیر
پس من رفتم از کتاب و فیلم کمک گرفتم، هربار این کتاب میخونم یا اون فیلم و میبینم حس زنده بودن میکنم ولی این فقط یه قالب موقتی برای من خمیره من دنبال یه کوره ام که منو حسابی بپزه تا از من خمیر یه کوزه زیبا و شاهانه بیرون بیاد و مهم نیست اگه بشکنم، وا برم و له بشم ولی پیداش نمیکنم همین موقع بود که داشتم یکی از اشعار مولانا رو میخوندم "بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی" که یه لحظه با خودم گفتم "آخه مرد حسابی اگه شمس از بیرون نمیومد تو رو بیدار کنه تو هیچوقت از درون بیدار نمیشدی" منظورم اینه خود مولانا از عوامل بیرون به بیداری الهی رسیده ولی از ما انتظار داره از درون به بیداری برسیم... درحالی که من تنها چیزی که راجبش در خودم حس میکنم اینه که این چیزی که من و وادار به نوشتن و سرودن میکنه فقط چند کلمه ست... فقط یه چمله چند کلمه ایه که قراره خیلی اتفاقی به گوشم بخوره پس شروع کردم به تلوزیون دیدن و اینستا گشتن که شاید خنده دار به نظر برسه ولی تمام حرفای جواد خیابانی برام منطقی و درست بودن پس من تمام برنامه های فوتبالیی که توشون حضور داشت و دیدم که شاید دوباره یچیزی بکه که تکونم بده ولی الان من کلی راجب فوتبال تخصصی لژیونرها و کثافت کاریای بازیکنا میدونم ولی آیا چیزی که باید بشنوم و شنیدم؟ نه
حق با دوستم بود اون میگفت همه چیو از دید احساسی و معنوی نگاه میکنی داری تو این دنیای کثافت خاکستری زندگی میکنی عینک رنگی زدن واقعیت رو رنگی نمیکنه و راست میگفت من دارم تو دنیای بشدت خاکستری زندگی میکنم اگه دنبال یچیز رنگی ام باید برم تو ظرف رنگ...
❤1🔥1
پس فکر کردم باید وارد هنر بشم و نقاشی هارو تحلیل کنم ولی وقتی واردش شدم فقط یه مشت تصویر نویسی ساده نوشتم و یه عالمه کلمه که انگار یه سد نمیذاشت وارد ذهن و دستم بشن... پس قبل از اینکه بتونم پیداش کنم یچیزی منو سرکوب کرد آفرین بی پولی... اینو وقتی فهمیدم که فقط یه دو هزار تومنی کف کیفم داشتم و باهاش سیکار خریدم از گلستان پیاده اومدم سمت خونه به عبارتی نصف اهواز و با یه نخ سیگار وینستون طی کردم و رفتم خونه و دعوای شدیدی شد پس تصمیم گرفتم قبل اینکه با خانواده بیشتر به مشکل بخورم برگردم سرکار و خدای من شاهده انگار از وقتی که این مسائل و فهمیدم انگار یه نفرین دور خودم پیچیدم که هیچجا نتونم استخدام شم پس من هر فرصتی که جلوپام گذاشته شد مثل سفر یه هفته ای شمال یا چت کردن بچه فامیلمون که ده ساله ندیدمش و...قبول کردم تا شاید اون چیزی که دنبالشم خودش رو در قالب همچین پیشنهاد هایی بهم معرفی کنه.
#آنالیز_انیمه
ماموریت واقعی سای چی بود؟
خب ماموریت اصلی سای به ظاهر وصل کردن دانزو به اروچیمارو بود ولی در اصل ماموریتش کشتن ساسکه بود چرا؟
چون ساسکه بدن بعدی اروچیمارو عه و اگه ساسکه ای که سه ساله تمرین کرده بدن شایسته ای برا اروچیمارو بشه بمیره اروچیمارو دوباره مجبوره وارد یه بدن ضعیف دیگه بشه تا یه بدن بهتر پیدا کنه و هی حمله دوباره اروچیمارو به کونوها عقب می افتاد
خب حالذ چرا دانزو بر ضد اروچیمارو شده؟ اونا که قبلا باهم دست به یکی کرده بودن؟
عقده اروچیمارو به ساندایمه و کونوها از جایی شروع شد که دانزو وقتی پیشنهاد داد اروچیمارو هوکاگه چهارم بشه ساندایمه رد کرد و میناتو رو هوکاگه چهارم کرد پس اگه دانزو به کمک اروچیمارو کونوهارو نابود میکرد خودش هوکاگه میشد و حتی ممکن بود دانزو رو هم نابود کنه
ولی اگه قبل تر اروچیمارو هوکاگه چهارم میشد یجورایی دست نشونده دانزو میشد و از دستورات اون پیروی میکرد ولی اروچیمارو با خیانت و رفتن از کونوها تغییر کرد و دانزو دیگه نتونست بهش اعتماد کنه.
که همه اینا با کشتن اروچیمارو و دانزو توسط ساسکه کنسل شد یه آبم روش
ماموریت واقعی سای چی بود؟
خب ماموریت اصلی سای به ظاهر وصل کردن دانزو به اروچیمارو بود ولی در اصل ماموریتش کشتن ساسکه بود چرا؟
چون ساسکه بدن بعدی اروچیمارو عه و اگه ساسکه ای که سه ساله تمرین کرده بدن شایسته ای برا اروچیمارو بشه بمیره اروچیمارو دوباره مجبوره وارد یه بدن ضعیف دیگه بشه تا یه بدن بهتر پیدا کنه و هی حمله دوباره اروچیمارو به کونوها عقب می افتاد
خب حالذ چرا دانزو بر ضد اروچیمارو شده؟ اونا که قبلا باهم دست به یکی کرده بودن؟
عقده اروچیمارو به ساندایمه و کونوها از جایی شروع شد که دانزو وقتی پیشنهاد داد اروچیمارو هوکاگه چهارم بشه ساندایمه رد کرد و میناتو رو هوکاگه چهارم کرد پس اگه دانزو به کمک اروچیمارو کونوهارو نابود میکرد خودش هوکاگه میشد و حتی ممکن بود دانزو رو هم نابود کنه
ولی اگه قبل تر اروچیمارو هوکاگه چهارم میشد یجورایی دست نشونده دانزو میشد و از دستورات اون پیروی میکرد ولی اروچیمارو با خیانت و رفتن از کونوها تغییر کرد و دانزو دیگه نتونست بهش اعتماد کنه.
که همه اینا با کشتن اروچیمارو و دانزو توسط ساسکه کنسل شد یه آبم روش