منتهی واقعا تو ماشین درحال حرکت وقتی شماعی زاده پلیه و دو نفر دارن راجب جریان صد سال پیش حرف میزنن واقعا غیر ممکنه تمرکز کنم😭
🥴1
ایده کلی راجب اینه که زمین بدرد نخور شده و عده کمی از مردم زنده موندن و همه نژاد ها و همه دین ها و همه قومیت هایی که عده ی کمی از هرکدوم مونده نمیتونن باهم کنار بیان و تو سیاره جدیدی که انسان شروع به بقا کرده تنها یک قانون وجود داره "همه انسانیم هیچ دین، قومیت و زبانی وجود نداره همه یکی و انسان هستیم"
انسان هایی که تا کنون خودشون رو پر از نفرت از همدیکه کرده بودند باید کنار هم زندگی کنن و برای بقا و ادامه نسلشون تلاش کنن ولی این اتحاد دوومی نداره و تو سال های اول انسان ها به جنون کشیده شدند و حتی مقامات بلند پایه سیاره رو کشتند و به سنت ها و اصالت خودشون بذمیگردند که این باعث یه جنگ داخلی وحشتناک میشه که مطمینا این بار انسان منقرض خواهد شد.
از طرفی زوجی که از جنگ و خون خواهی زده شده بودن با عده ای از بچه های یتیمی که پدر مادرشون رو تو همین درگیری ها از دست دادن به اون طرف منطقه محافظت شده میرن و کی میدونه توی این سیاره ناشناخته برای یافتن آرامش با چی روبرو میشن؟ چقد سختی میکشن تا بتونن نسل انسان رو جدا از همنوع های خودشون ادامه بدن؟
انسان هایی که تا کنون خودشون رو پر از نفرت از همدیکه کرده بودند باید کنار هم زندگی کنن و برای بقا و ادامه نسلشون تلاش کنن ولی این اتحاد دوومی نداره و تو سال های اول انسان ها به جنون کشیده شدند و حتی مقامات بلند پایه سیاره رو کشتند و به سنت ها و اصالت خودشون بذمیگردند که این باعث یه جنگ داخلی وحشتناک میشه که مطمینا این بار انسان منقرض خواهد شد.
از طرفی زوجی که از جنگ و خون خواهی زده شده بودن با عده ای از بچه های یتیمی که پدر مادرشون رو تو همین درگیری ها از دست دادن به اون طرف منطقه محافظت شده میرن و کی میدونه توی این سیاره ناشناخته برای یافتن آرامش با چی روبرو میشن؟ چقد سختی میکشن تا بتونن نسل انسان رو جدا از همنوع های خودشون ادامه بدن؟
👍1
بهترین جواب برا فحشای ناموسی اینه
_مادرجنده
+نه عزیزم من خواهر/برادرت نیستم
_مادرجنده
+نه عزیزم من خواهر/برادرت نیستم
از سوی نسیم شرجی 🌾
ولی واقعا باورم نمیشه... من و داداشم با فامیل از دست فامیل فرار کردیم😀
که بزرگترین اشتباه ده سال اخیر زندگیمون و کردیم
توروخدا اگه یجوری جواب میدم که انگار حوصله ندارم ناراحت نشید نزدیک ۱۸ساعت تو جاده بودم دارم بیهوش میشم
😢1
مسئله این است که من اگر روزی با کسی یا چیزی شوخی نکنم شبم صبح نمیشود و مطمئنا خواهم مرد؛ شاید باورت نشود، ولی من یک روز حوصله سر بر و بدون سر به سر گذاشتن کسی را پشت سر گذاشتم و شب در خواب داشتم میمردم انقدر صرفه کردم که دیگر نتوانستم بخوابم، شوخی کردن و مزاح گفتن برای من یک تفریح نیست یک نیاز زندگی است که اگر روزی در کشور شوخی کردن را ممنوع کنند من بی شک اولین نفر جان خواهم داد. این مسئله واقعا برایم آزار دهنده شده است گویی ماهی ام که از خیس بودن خسته شده باشم؛ بگذریم، موضوعاتی که من در آنها تخصص دارم واقعا موضوعاتی نیستند که هرکسی بداند همین است که من در زندگی واقعی آنقدر ها انسان شوخ طبعی نیستم چرا که ترجیح میدهم راجب چیزی شوخی کنم که درمورد آنها میدانم. اگر از اطرافیانم که مجبورم با آنها روبرو شوم مثل خانواده، معلم ها، همکلاسی ها و... بپرسید، میگویند "ساقی اصلا میداند شوخی یعنی چه؟" ولی اگر از دوستانم، غریبه هایی که میتوانند دوست هایم باشند و... بپرسید، میگویند "او یک دلقک تمام عیار است" البته که حق با آنهاست. ولی مشکل اصلی من چیز دیگریست؛ برای مثال من در ادبیات تخصص دارم که البته دانش من در مورد ادبیات، قد یک بچه کلاس شیشمی هم نمیشود ولی خب فرض میکنیم که من در ادبیات تخصص دارم؛ بعد مثلا به کسی که دارد تخم مرغ هارا بدون نظم میچیند
_تو شاعر خوبی نمیشوی
+چرا؟
_چون ردیف را رعایت نمیکنی
سپس میزنم زیر خنده و به نظر این بامزه است ولی او که به شدت روی ادبیات تعصب و غیرت دارد با من وارد بحث و دعوا میشود گویی به مادر یا پدرش الفاظ رکیک نسبت داده ام...
متوجه منظورم میشوی؟ من فقط میخواهم کسانی که میدانم مرا درک میکنند هم به جوک مسخره من بخندند ولی گویا آنها ذهن معمولشان را کم کم در یادگیری از دست داده اند، همین میشود که فکر میکنند راجب این موضوع همه چیز باید منطقی و حرف حساب باشد و یادشان میرود گاهی باید بخندند بگذرند و فکر نکنند. واقعا حس بدی به من میدهد، نمیدانم شاید باید با هرکسی شوخی نکنم یا هر چیزی را نگویم ولی این آدم هایی که من میبینم با صدای عطسه کردن هم بهشان برمیخورد، نمیدانم...
به نظر من هیچ چیز در دنیا نباید باعث شود ما روحمان را از دست دهیم، خندیدن، فکر کردن عادی یا حتی تصمیم گرفتن مستقل بگذریم که واقعا سخت است دلقک بودن توی هر زمانه ای، در این زمانه که ملت روح ندارند و همه آنها شده اند آدم آهنی های مهاجم واقعا دلقک بودن و روح داشتن همزمان سخت است؛ بهتر بگویم، برای من وجود داشتن سخت است.
_تو شاعر خوبی نمیشوی
+چرا؟
_چون ردیف را رعایت نمیکنی
سپس میزنم زیر خنده و به نظر این بامزه است ولی او که به شدت روی ادبیات تعصب و غیرت دارد با من وارد بحث و دعوا میشود گویی به مادر یا پدرش الفاظ رکیک نسبت داده ام...
متوجه منظورم میشوی؟ من فقط میخواهم کسانی که میدانم مرا درک میکنند هم به جوک مسخره من بخندند ولی گویا آنها ذهن معمولشان را کم کم در یادگیری از دست داده اند، همین میشود که فکر میکنند راجب این موضوع همه چیز باید منطقی و حرف حساب باشد و یادشان میرود گاهی باید بخندند بگذرند و فکر نکنند. واقعا حس بدی به من میدهد، نمیدانم شاید باید با هرکسی شوخی نکنم یا هر چیزی را نگویم ولی این آدم هایی که من میبینم با صدای عطسه کردن هم بهشان برمیخورد، نمیدانم...
به نظر من هیچ چیز در دنیا نباید باعث شود ما روحمان را از دست دهیم، خندیدن، فکر کردن عادی یا حتی تصمیم گرفتن مستقل بگذریم که واقعا سخت است دلقک بودن توی هر زمانه ای، در این زمانه که ملت روح ندارند و همه آنها شده اند آدم آهنی های مهاجم واقعا دلقک بودن و روح داشتن همزمان سخت است؛ بهتر بگویم، برای من وجود داشتن سخت است.
❤2
از سوی نسیم شرجی 🌾
مسئله این است که من اگر روزی با کسی یا چیزی شوخی نکنم شبم صبح نمیشود و مطمئنا خواهم مرد؛ شاید باورت نشود، ولی من یک روز حوصله سر بر و بدون سر به سر گذاشتن کسی را پشت سر گذاشتم و شب در خواب داشتم میمردم انقدر صرفه کردم که دیگر نتوانستم بخوابم، شوخی کردن و…
این قالب نوشتاری، به قالب خاطره نویسی شناخته میشه که نویسنده مثل جوریکه با خودش تو دفتر خاطراتش راحته با خواننده هم راحته و یسری حقایق و به سادگی بیان میکنه و خیلی قالب آسونیه قانوناش رعایت علائم نگارشیه و اینکه تو مقدمت متن معرفی بشه موضوع مثل هر مقدمه دیگه ای
👏1
یه تگ بذارم برا ادبیات و نویسندگی؟
Anonymous Poll
86%
ارههه بذار کلی چیز یاد میگیریم
14%
نه بابا چیه هی کصشعر میذاری
تو این سفر هیچی اندازه "شما آهنگ کوش بدید تا من بیام 🤡" اعصابمو خورد نمیکنه