کافه کتاب
347 subscribers
675 photos
23 videos
170 files
82 links
کافه کتاب
اعتیاد ما به کتاب بلای خانمان سوز دشمنان ماست

کتاب بخوانیم در کانال کافه کتاب

#سیاسی
#علمی
#روانشناسی_موفقیت
#رمان
#کمیاب
#شعر
#قطعه_ای_کتاب
#تست_هوش

جهت ارتباط با ادمین

@Ali137302
Download Telegram
جایی از سریال "new pope"
"کاردینال گوتیرز" در توضیح عشق میگه:
"عشق مثل خداست؛
به صورت دقیق نمی‌دونیم وجود داره یا نه، اما به شدت محتاجیم که وجود داشته باشه."
فکرکنم این درست‌ترین تعریف از عشق و خداونده که من تا حالا شنیدم.

⁦✍️⁩ حميد سليمي

@Caffe_Ketabb
❣عشق از نظر شما به چه معناست؟

عده ای از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ۴ تا ٨ ساله پرسیدند که: «عشق یعنى چه؟»
پاسخ هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود.

بعضی از این پاسخ ها:

- عشق هنگامى است که به یک نفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)

- عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزه اش خوب است. (دنى، ٧ ساله)

- هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند.
پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق.
(ربکا، ٨ ساله)

- عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، ۵ ساله)

- عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یک نفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)

- اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ۶ ساله)
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)

- عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، 8 ساله)

- عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)

- هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)

- شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، 9 ساله)

@Caffe_Ketabb
🍂
بی فرهنگ ها
رفتارهای متنوعی دارند
یکی آشغال میریزد
یکی متلک میگوید
یکی آلودگی صوتی ایجاد میکند
اما همگی یک ویژگی مشترک دارند:
کتاب نمیخوانند ...

@Caffe_Ketabb
سن چیست؟
تعداد دفعاتی است که
شما به دور خورشید چرخیده اید!
و این پدیده هیچ ربطی
به میزان شعور ، سواد و فرهنگ شما ندارد!

@Caffe_Ketabb
زندگی همین روزهائیست که
با اشتیاق منتظر گذشتنش هستیم!

@Caffe_Ketabb
‌
چند روز پیش در فضای مجازی فیلمی پخش شد که یک تریلی واژگون شده و مردم ریختند و درحالی که راننده مبهوت سانحه بود؛ بار او را غارت میکنند.

مقایسه کنید با سانحه هوايي ۱۹۵۲ تهران كه منش ويژه و بزرگواري ايرانيان نيمه قرن بيستم را به ثبت رسانيد:

چهارم دی ماه ۱۳۳۱ يك هواپيمای شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز و اصفهان به تهران مي آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن (حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني) كشته شدند.

نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پُر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد.

اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بيانان (چند قدمي جاده جنوبي پُر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتي دور پوشانده بود.

صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و به خبرنگاران خارجي گفته بودند كه تصاحب به ناحق مال ديگران ـ دولت و يا شخص ـ حرام است و باعث ناراحتي وجدان مي شود و ما تنها به دسترنج خود قانع هستيم.

اين خبرنگاران به سراسر جهان نوشته بودند كه سانحه پُرتلفات هوايي تهران منش ويژه و بزرگواري ايرانيان سال۱۹۵۲ را به ثبت رساند و اگر در كشوري ديگر اتفاق افتاده بود، مردم تماشاگر حتي يك قطعه اسكناس را باقي نمي گذاشتند و براي تصاحب آنها هجوم مي بردند و با هم مسابقه مي دادند.

❣این حکایت ۶۶ سال پیشِ مردم این سرزمین است.

@Caffe_Ketabb
نادر شاه در اولین اقدام پس از تاج‌گذاری دستور داد تا جیره هفتادهزار طلاب که از دولت مقرری میگرفتند قطع شود. بزرگان طلاب نزد نادر رفتند. نادر پرسید کار شما در این مملکت چیست؟ گفتند لشکر دعا هستیم. هنگامی که سپاه شما به جنگ میرود ما با دعا پیروزی‌شان را تضمین میکنیم. چرا باید سلطان نان ما را قطع نماید؟

نادر فریاد زد وقتی لشكر محمود افغان ایران را گرفت، یکصد هزار طلاب علوم چرا جواب آنها را ندادند؟
پاسخی از کسی شنیده نشد.
نادر دستور داد آنان را به زمین‌های زراعتی فرستادند و به کشاورزی وا داشتند.

@Caffe_Ketabb
#قاسم_زندگی

قدیم‌ها یک کارگر عرب داشتم
که خیلی می‌فهمید.
اسمش قاسم بود.‌
از خوزستان کوبیده بود و آمده بود تهران برای کارگری.
اول‌ها ملات سیمان درست می‌کرد
و می‌برد وردست اوستا
تا دیوار مستراح و حمام را عَلم کنند.
جنم داشت.
بعد از چهار ماه شد همه‌کارهٔ کارگاه:
حضور و غیاب کارگرها،
کنترل انبار، سفارش خرید.
همه چیز.

قشنگ حرف می‌زد.
دایرهٔ لغات وسیعی داشت.
تن صدایش هم خوب بود،
شبیه آلن دلون.
اما مهم‌ترین خاصیتش همان بود که گفتم:
قشنگ حرف می‌زد.

یک بار کارگر مُقّنیِ قوچانی‌مان
رفت توی یک چاه شش‌متری
که خودش کنده بود.
بعد خاک آوار شد روی سرش.

قاسم هم پرید به رئیس کارگاه خبر داد. . رئیس کارگاه رنگش شد مثل پنیر لیقوان.
حتی یادش رفت زنگ بزند آتش‌نشانی.
قاسم موبایل رئیس کارگاه را
از روی کمرش کشید و خودش زنگ زد.
گفت که: «کارگرمان مانده زیر آوار.»
خیلی خوب و خلاصه گفت.
تهش هم گفت: «مقنی‌مان دو تا دختر دارد. خودش هم شناسنامه ندارد. اگر بمیرد دست یتیم‌هایش به هیچ جا بند نیست.»

بعد قاسم رفت سر چاه
تا کمک کند برای پس‌زدن خاک‌ها.
خاک که نبود! گِل رس بود
و برف یخ‌زدهٔ چهار روز مانده.

تا آتش‌نشانی برسد،
رسیده بودند به سر مقنی.
دقیقاً زیر چانه‌اش.
هنوز زنده بود.

اورژانس‌چی آمد
و یک ماسک اکسیژن زد روی دک‌وپوزش. آتش‌نشان‌ها گفتند چهار ساعت طول می‌کشد تا برسند به مچ پایش و بکشندش بیرون.
چهار ساعت برای چاهی که
مقنی دوساعته و یک‌نفره کنده بودش!

بعد هم شروع کردند.
همه‌چیز فراهم بود:
آتش‌نشان بود. پرستار بود. چای گرم بود. رئیس‌کارگاه هم بود.

فقط امید نبود.
مقنی سردش بود و ناامید.

قاسم رفت روی برف‌ها کنارش خوابید
و شروع کرد خیلی قشنگ و آلن دلونی
برایش حرف زد.
حرف که نمی‌زد!
لاکردار داشت برایش نقاشی می‌کرد.
می‌خواست آسمان ابریِ زمستانِ
دم غروب را آفتابی کند و رنگش کند.
می‌خواست امید بدهد.
همه می‌دانستند خاک رس
و برف چهارروزه چقدر سرد است.
مخصوصاً اگر قرار باشد
چهار ساعت لای آن باشی.
دو تا دختر فسقلی هم
توی قوچان داشته باشی، بی‌شناسنامه.

اما قاسم کارش را خوب بلد بود.
خوب می‌دانست کلمات
منبع لایتناهی انرژی و امیدند،
اگر درست مصرف‌شان کند.

چهار ساعت تمام ماند کنار مقنی
و ریزریز دنیای خاکستری و واقعیِ
دوروبرش را برایش رنگ کرد:
آبی، سبز، قرمز.

امید را گاماس‌گاماس تزریق کرد زیر پوستش.
چهار ساعت تمام.
مقنی زنده ماند.
بیشتر هم به‌همت قاسم زنده ماند.

آدم‌ها همه توی زندگی
یک قاسم می‌خواهند برای خودشان.
زندگی از ازل تا ابد خاکستری بوده و هست.
فقط این وسط یکی باید باشد که
به‌دروغ هم که شده، رنگ بپاشد روی این‌همه ابر خاکستری.

رمز زنده ماندن زیر آوار زندگی
فقط کلمات هستند.
کلمات را قبل از انقضا،
درست مصرف کنید.

قاسمِ زندگی‌تون را پیدا کنید ...
قاسمِ زندگیِ دیگران بشید ...

@caffe_ketabb
هرگز تماشاگر بی عدالتی
ظلم و حماقت نباشید،
بلکه به دنبال استدلال و مجادله
به خاطر خود آنها باشید.
قبر زمان زیادی برای
ساکت ماندن فراهم خواهد کرد!

#کریستوفر_هیچنز

📚 @Caffe_Ketabb
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
حجم فیلم بالاست،اما خیلی ارزشمنده

تاریخ پیدایش کوروش بزرگ ❤️

بصورت جذاب روایت شده

@Caffe_Ketabb
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻

📖  حکایت

روزی سه ملا با هم خربزه می خوردند و فقیری طرف دیگری آنها را نظاره می نمود، برای آنکه هیچ کدام دلشان نمیامد از سهم خود به آن فقیر بدهند، یکی گفت:

روایت است از چیز هایی که بخشش آن کراهت دارد یکی انار است و دیگری خربزه.

دومی گفت: همچنین روایت است که خربزه را باید آنقدر خورد که خورنده را جواب کند.

سومی گفت: و نیز روایت است که هر کس سر از روی خربزه بلند نکند به وزن همان خربزه به گوشتش اضافه می شود.

وقتی خربزه تمام شد، باز نتوانستند از پوستش دل کنده برای فقیر بگذارند. باز ذکر روایت شروع شد.
یکی گفت: دندان زدن پوست خربزه دندان را سفید و اشتها را زیاد می کند.
دومی گفت: پوست خربزه چشم را درشت و رنگ پوست را براق می کند.
سومی گفت: دندان زدن پوستِ خربزه تکبر را کم و آدمی را به خدا نزدیک می نماید. و آنقدر دندان زدند و لیف کشیدند تا پوست خربزه را به نازکی کاغذی رساندند
فقیر که همچنان آنان را می نگریست گفت: من رفتم، که اگر دقیقه ای دیگر در اینجا بمانم و به شما ها بنگرم می ترسم با روایات شما، پوست خربزه مقامش به جایی برسد که لازم باشد مردم آن را بجای ورق قرآن در بغل بگذارند و تخمه اش را تسبیح کرده، با آن ذکر یا قدّوس بگویند.

#عبید_زاکانی

♦️@Caffe_Ketabb
📚 ۳۰ ویژگی افراد توانا

۱-وقت ندارند  علیه کسی، کاری انجام دهند
۲-وقت ندارند پشت سر دیگران صحبت کنند

۳-وقت ندارند در وقایع گذشته، متوقف شوند
۴-وقت ندارند که دروغ بگویند

۵-بسیار انتخاب می کنند چون ذهن اولویت‌بندی شده دارند
۶-تفاوت‌های انسانها را می‌ستایند

۷-بدنبال این نیستند کسی را مانند خود کنند
۸-حجم و کیفیت غذای خود را با دقت زیر نظر دارند

۹-بد بودن بعضی انسانها را، عادی می‌دانند
۱۰-با دو زبان مهم، آشنایی ندارند بلکه بر آنها مسلط‌ اند

۱۱-در فهم رفتار انسانها، اول منافع آنها را می شکافند
۱۲-کارآمدی را بر مساوات ترجیح می‌دهند زیرا که مساوات خود نتیجه کارآمدی است

۱۳-کارآمدی را نتیجۀ رقابت می‌دانند
۱۴-راستگو هستند چون منافع دراز مدت دارند

۱۵-حتی در استفاده از حروف اضافه دقت می کنند تا اعتماد دیگران را حفظ کنند

۱۶-از افراد توانا، با مهارت و باهوش، هراسی ندارند
۱۷-دائما در حال گسترش شعاع شبکه‌های ارتباطی خود هستند

۱۸-بعد از شش ماه که آنها را می‌بینید، بهتر شدن آنها را متوجه می‌شوید
۱۹-اطرافشان، مملو از افراد تواناست

۲۰-میلی‌متری مراقب سخنانشان هستند
۲۱-مبنای تواناییهایشان، قدرت نرم است

۲۲-یک تا صد هر مسئله ای را، دقیق طراحی و مانیتور می‌کنند
۲۳-به ندرت از کسی، درخواستی داشته باشند

۲۴-اگر لازم باشد، ظرفیت تنها ماندن را دارند
۲۵-آنقدر تلاش می‌کنند، درخواب هم اغلب، مسئله حل می‌کنند

۲۶-با هر فردی، دوست نمی‌شوند
۲۷-وقتی با فردی آشنا می‌شوند می‌پرسند: چه کتابی این روزها می‌خوانید؟

۲۸-سلول‌های مغزشان، فرصت استراحت ندارند
۲۹-شناخت عمیقی از طبع بشر دارند

۳۰-سؤالاتشان از پاسخ‌هایشان به مراتب مهم‌تر است.

📚@Caffe_Ketabb
باسواد، کسی است که بتواند از خوانده‌ها و آموخته‌های خود، تغییری در زندگی خود ایجاد کند …


تعریف "سواد" از نگاه یونسکو

📚 @Caffe_Ketabb
#تلنگر 📚

باهوش بودن مهمتر است یا متفکر بودن؟

برای اینکه بدانید باهوش بودن چقدر مهم است کافی است زندگی باهوش ترین انسانی که از او تست گرفته شد را ارزیابی کنیم :

در یکسالگی توانست بخواند 
در نه سالگی به هشت زبان زنده دنیا صحبت میکرد 
در یازده سالگی وارد معتبرترین دانشگاه جهان یعنی هاروارد شد و به چهل زبان و لهجه متفاوت دنیا تسلط داشت
توانایی خارق العاده در یادگیری زبان های متفاوت و ریاضیات داشت 
برخی بهره هوشی او را دویست و پنجاه تا سیصد تخمین زده اند
در سن ۴۶ سالگی هم از دنیا رفت 
یکی از کارهای مشهور او اختراع زبان"Vendergood" بود

ولی آیا او را میشناسید !؟
برای اینکه اسم او را بدانید باید به اینترنت مراجعه کنید؟
ویلیام جیمز سادیس بهره هوشی اش از انیشتن و ادیسون و داوینچی و هر انسان چند قرن اخیر بیشتر بوده است؛ پس چرا ما او را نمیشناسیم؟!

چون ما در نهایت انسانهای متفکر برایمان تاثیرگذار خواهند بود نه صرفا انسانهای باهوش ...!

📚@Caffe_Ketabb
سالها پیش زمانی که دبستان بودم یه پسره همکلاسیم بود، یادمه فامیلش علیدوستی بود.
یه پسر سیه چرده، درسش خوب بود،ولی ظاهرش همیشه بهم ریخته بود، تمیز بود اما لباسهای مندرس و چرک میپوشید، همیشه سر کلاس خواب آلود بود.
دروغ چرا خیلی خنگ بود ولی با تلاش خودش رو میرسوند و نمره می‌آورد

اوایل سال بچه ها فهمیدن وضع مالیش خیلی بده، توی پارکینگ یه مجتمع زندگی میکردند، صبها مدرسه بود و شبا با باباش می‌رفت بازیافت پلاستیک.
کم کم بچه ها زوم کردن روش و بیشتر رفتن توی نخش.
شروع کردن به بهانه های مختلف آتو گرفتن و مسخره کردن

علیدوستی مثل ماها لباس خوب نداشت، لقمه توی کیفش نبود، دفتر مشق های سال قبلش رو برای سال بعد استفاده میکرد و اول مهر لوازم تحریر و کیف نو نداشت.
بچه مدرسه‌ای ها رو هم که میشناسی، هر کس باهاشون متفاوت باشه رو مسخره میکنن.
دیگه هر روز کار کلاس شده بود مسخره و تحقیر کردنش.

کم کم منزوی شد و از همه کناره گرفت، فکر کن توی500نفر آدم حتی یه دوست هم نداشته باشی که هیچ، همه هر روز مسخرت کنن.
هر روز براش تلخ تر از دیروز بود
کژدار و مریز با این شرایط کنار میومد و با ناراحتی روزها رو سپری میکرد.
کم کم نمراتش شروع کردن افت کردن و توی درسها هم پسرفت کرد.

اما اوجش روزی بود که همه‌ی بچه ها زنگ آخر سر کوچه‌ی مدرسه دورش کردند و شروع کردن مسخره کردنش، کیفش رو پرت کردن توی فاضلاب و هر چی آت و اشغال بود ریختن روش سرش.
اونم با چشمای پر اشک درحالی که لب‌هاش از شدت بغض می‌لرزید فقط نگاه میکرد، انگار با نگاهش فقط داشت میپرسید: جرم من چیه؟

از فرداش دیگه مدرسه نیومد، بچه ها میگفتند چندروز بعدش مادرش خمیده و نزار درحالی که انگار همه‌ی غم‌های عالم روی دوشش بود اومد پرونده‌ی بچش رو گرفت.
حال مادرش رو درک میکنم، آخه مگه همه‌ی امید یه مادر این نیست که بچش درس بخونه و برای خودش کسی بشه؟
اون مادر این رویا رو تموم شده دید

من و امثال من زندگی علیدوستی و خانوادش رو نابود کردیم، روزی نیست که یادش نیفتم و به خودم لعنت نفرستم به خاطرش، گزافه نیست اگه بگم حاضرم همه چیزم رو بدم که شرایط رو عوض کنم.
غرض اینکه ما هرروز با حرفهامون، با کارهامون، آگاهانه یا ناآگاهانه داریم زندگی علیدوستی ها رو نابود میکنیم

غرض اینکه خیلی ها کشته‌ی حرفها هستند.
یعنی حرف های ما، توهین های ما، برچسب های ما عملا طرف رو نابود می‌کنه.
خودمون از این زخم‌ها زیاد خوردیم، زیاد کشیدیم، کاش یاد بگیریم که به بقیه زخم نزنیم.
همیشه یادمون باشه، حرفها بیشتر از گلوله ها آدم کشتن.
@Caffe_Ketabb
📚#قطعه_ای_کتاب


عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته. نپرس که آیا باید در پی عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی یا عشق جسمانی؟

از تفاوت ها تفاوت می زاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی در آتشش، یا بیرونش هستی در حسرتش.

📕#ملت_عشق
✍️#الیف_شافاک

@parssehaye_andishe
مهم نیست که در کجای مسیر زندگی تان هستید، اجازه ندهید درد و رنج یک گذشته ناکامل مانع از شکوه یک آینده افسانه ای برای شما شود.

📕#باشگاه_پنج_صبحی_ها
وقتی انسان آموخت
که چگونه با رنج هایش تنها بماند
آن وقت چیز زیادی نمانده
که یاد نگرفته باشد!

#آلبر_کامو

♦️@Caffe_Ketabb
☕️قطعه‌ای از کتاب

میان چهار دیواری که اتاق مرا تشکیل می‌دهد و حصاری که دور زندگی و افکار من کشیده، زندگی من مثل شمع خرده‌خرده آب می‌شود، نه، اشتباه می‌کنم - مثل یک کنده هیزمِ تر است که گوشه‌ی دیگ‌دان افتاده و به آتش هیزم‌های دیگر برشته و زغال شده، ولی نه سوخته است و نه تروتازه مانده، فقط از دود و دم دیگران خفه شده.

📕#بوف_کور

✍#صادق_هدایت
♦️@Caffe_Ketabb
یکی از زیباترین هدایایی که در جهان وجود دارد، موهبت تشویق و دلگرمی دادن است. وقتی کسی شما را تشویق می‌کند، آن فرد به شما کمک می‌کند که از آستانه‌ای عبور کنید که شاید خودتان به تنهایی هرگز قادر به عبور از آن نبودید.

زمانهایی در زندگی وجود دارد که همه چیز به شدت مبهم است و عدم قطعیت بر همه ابعاد زندگی سایه افکنده است. تنها ماندن در چنین زمانه‌ای سبب میشود که احساس نا امیدی و گیجی ما را همچون وزنه‌ای پایین بکشد.

در این حال است که وقتی دوستی با کلمات دلگرم کننده به سراغ ما می‌آید، نور و سبکی را حس می‌کنیم. سپس کم‌کم از پلکان صعود کرده و درب خروج از تاریکی را پیدا می‌کنیم.

احساس دلگرمی که حاصل شده تنها به‌خاطر کلمات دیگری نیست، بلکه «حضور» اوست که به ما کمک می‌کند درب پنهان روشنایی را پیدا کنیم.

#جان_ا‌دانیهیو

📚@Caffe_Ketabb