ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
فروغ فرخزاد
بهرسم هرسال، برای شروع زمستان:
«زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاک، خاکِ پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
در کوچه باد میآید
در کوچه باد میآید
و من به جفتگیری گلها میاندیشم…»
«زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دیماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاک، خاکِ پذیرنده
اشارتیست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت.
در کوچه باد میآید
در کوچه باد میآید
و من به جفتگیری گلها میاندیشم…»
@suddenlysnow
از لحاظ روانی احتیاج دارم بدون هیچ دغدغهای برم کافه و همونطور که موکایی که سفارش دادم رو میخورم، کتابی که دوست دارم رو بخونم، بدون اینکه استرس فردا و پسفردا و یک هفته بعدم رو داشته باشم. بدون فکر کردن به موجودی کارتم از گلفروشی لیلیوم بخرم برای خونه و با ذوق برم خونه و پیشی قشنگم منتظرم باشه تا نوازشش کنم.
اما در حال حاضر تو پاویون دراز کشیدم و دعا میکنم دیگه با من کاری نداشته باشن و فردا هم که روز آخر کاری هفتهمون به حساب میاد به خیر و خوشی بگذره. در کنارش به این فکر میکنم چقدر دیگه و چه مبحثی رو میتونم امروز بخونم و کی فرصت میکنم چیزایی که خوندم رو مرور کنم و تلاش کنم به قیمت طلا و دلار و غیره هم فکر نکنم.
اما در حال حاضر تو پاویون دراز کشیدم و دعا میکنم دیگه با من کاری نداشته باشن و فردا هم که روز آخر کاری هفتهمون به حساب میاد به خیر و خوشی بگذره. در کنارش به این فکر میکنم چقدر دیگه و چه مبحثی رو میتونم امروز بخونم و کی فرصت میکنم چیزایی که خوندم رو مرور کنم و تلاش کنم به قیمت طلا و دلار و غیره هم فکر نکنم.
انگار دیگه محدودهی آدمهایی که دوستم دارن داره تنگتر و تنگتر میشه.
اونقدری که من در زندگی برای پیشیها ذوق کردم شاید برای هیچ چیز دیگه اینقدر اشتیاق نداشتم!
«ای امان از این جبر! امان از طبیعت! درد اینجاست که آدمیزاد روی زمین تنهاست. پهلوانی روسی بود که عربده زد: روی این خاک یک آدم زنده پیدا میشود؟ من پهلوان نیستم، اما همین را میپرسم و هیچ جوابی نمیآید. میگویند خورشید همهچیز را جان دوباره میدهد. حالا ببینید خورشید را، انگار خودش هم مرده، مگر نه؟ همهچیز مُرده، هر جا را نگاه کنی جز نعش نمیبینی. فقط یک مشت آدم ماندهاند و دورشان جز خاموشی هیچ نیست؛ این است دنیا.»
¬ نازنین ، فئودور داستایوفسکی | #از_کتابها
¬ نازنین ، فئودور داستایوفسکی | #از_کتابها
نمیدونم به خاطر قهوهست یا اینکه کشیکم، ولی دلشوره گرفتم و حال خوشی ندارم.
چیزی که الان خوشحالم میکنه اینه که برای فردا یه پلیلیست آهنگ قشنگ مناسب جاده داشته باشم.
Forwarded from Mashbeato
دوشنبهی هفتهی دیگه اجرا دارم و خب این اجرا مهمترین پروژهی امسالم محسوب میشه و امیدوارم واقعا بخیر بگذره. 🥲🤌
Mashbeato
دوشنبهی هفتهی دیگه اجرا دارم و خب این اجرا مهمترین پروژهی امسالم محسوب میشه و امیدوارم واقعا بخیر بگذره. 🥲🤌
من که اون روز کشیکم با کیلومترها فاصله اما امیدوارم همه چیز همون طور که میخوای پیش بره برات مهشید عزیزم. 💘
فکر نمیکردم تو زنان دیگه لازم باشه TR کنم که کردم! اونم TR تحریکی نه تشخیصی!
Forwarded from le vent nous portera
شاید همهچیز با نان آغاز شد. ما فرزندان انقلاب نبودیم، ما نان بودیم. نان داغی که لقمهٔ چپ سران حکومت شدیم. تکهپارهمان کردند و خوردند و پاشیدند. نه. چه میگویم؟ انگار که در این خلقت اضافه بودیم. ما را مصرف جامعهمان نکردند، ما را اسراف کردند، پخشمان کردند که بر سفرهٔ خودمان ننشسته باشیم، که هیچکداممان در ساختن آن مملکت نقش نداشته باشیم. شخصیت و هویتمان را به لجن کشیدند که حتا در اروپای مترقی هم نتوانیم مثل بقیهٔ مردم زندگی کنیم.
— فریدون سه پسر داشت، عباس معروفی
— فریدون سه پسر داشت، عباس معروفی
Forwarded from من چراغها را روشن میکنم.
به عنوانِ یه مضطربِ اورثینکر، نباید شغلی میداشتم که در ارتباطِ مداوم با جامعهست. بعد از ایران به دنیا اومدنم، این یکی از بزرگترین لطفهاییه که خدا بهم کرده.