دیگر کوچکترین تردیدی جز مردن برایم نماند. برای دقایقی شاید بسیار کوتاه و فوق سریع، تمامی زندگی گذشته ام چنان از ذهنم گذشت که انگار فیلمی از خود را می بینم. ازسنین چهار پنج سالگی تا به آنروز را می توانستم مجسم کنم. همه حوادث و رویدادهای تلخ و شیرین زندگی ام به سرعت در ذهنم رژه می رفتند. تصاویر پدر، مادر، خواهران و برادرانم در جلوی چشمانم ظاهر شدند. آنها نگاهم می کردند و به شدت می گریستند و بعد چهره های یکایک اقوام و خویشان و حتی دوستانم و دوباره خانواده. اما واضح تر از همه پدر و مادرم را می دیدم که بیش از همه بی تابی می کردند. ناگهان صدای غرش وحشتناک شلیک و یا شلیکهایی برخاست و من افتادنم را به خاطر آوردم و دیگر هیچ ... .
آنی سوزش و درد آن همه کابل و مشت و لگد از بین رفت، از جسم خود رها شدم. در خود یک آرامش بی حدی را یافتم. همچون توده ای ابر مانند از جسدم بخار شده، آرام آرام به بالا می رفتم. حال می توانستم جسد به پهلو افتاده خود را که دستهایم از پشت بسته شده و چهره ام که نیمی از آن با چشمبند پنهان بود و زانوهای چسبیده به سینه ام را ببینم. ازسقفها به نرمی عبورکردم، بالا و بالاتر می رفتم تا به فضایی رسیدم پر از توده های سیاه و خاکستری، در میانشان نفوذ کرده به شکل آنها در آمدم. گاه در میانشان حل شده و گاهی کنده می شدم و کمی بعد مانند یک توده ای مجزا، بدون هیچ تلاش و یا مانعی سُر می خوردم و می چرخیدم و باز هم می چرخیدم. یک لحظه تصور کردم که به گذشته پنج سالگی ام باز گشته ام. با همان سرخوشی که به دور باغچه پر از گل ایستگاه راه آهن نیشابور، چهار نعل با پیتکو پیتکو گفتن، می چرخیدم. نه دردی، نه ترسی، نه هیچ نگرانی دیگری، چه مستی شورانگیزی، چه احساس خوب و دلپذیری، کاش زودتر مرده بودم!. دوباره از همان بالا پدر و مادرم را همراه با عده ای دیدم که در گورستانند. چندین نفر قبری را در میان گرفته، مادرم کنارش نشسته و به شدت شیون و زاری می کرد، پدرم نیز نزدیکش دیده می شد و دست کمی از او نداشت. حتماً جسدم را دفن کرده اند، اما من که از درد و رنج رها شده و احساس خوشبختی می کنم، دلیل آن همه بی تابی آنان را نمی فهمیدم.
در آن لحظه شناور شدنم میان لایه های ابر مانند، برادرم اکبر را دیدم. او نه چندان دور از من ایستاده و نگاهم می کرد. ابتدا خیلی تعجب کردم. چون او ۱۲ سال پیش مُرده بود، اما با همان قد و سنی که آخرین بار او را دیده بودم، هیچ تغییری نکرده بود. خواستم به طرفش بروم اما نتوانستم، احساس کردم دیواری نامرئی وجود دارد. او را صدا زده و پرسیدم: داداش اکبر، منو پیش تو می آرن؟ جوابی نداد اما همچان با چشمان درشتش به من زُل زده و نگاهم میکرد. گفتم: اگه هم نیارن من خودم میام پیشت تا با همدیگه یه جا باشیم. باز هم عکس العملی نشان نداد و حرفی هم نزد. به ذهنم رسید در مرحله ملاقات با خدا هستم. برای آن هنگام، خود را آماده کردم. تصمیم داشتم قبل از رسیدگی به گناهان و ثوابهایم، پیش دستی کرده و فریاد بزنم: مگر تو بخشنده و مهربان نیستی؟ چرا اجازه می دهی بنام تو شکنجه دهند و به نام تو انسانها را بکُشند؟ آیا اینان نمایندگان تو هستند؟ آیا دستورات تو را اجرا می کنند؟ اگر نه، چرا هیچ اعتراضی نمی کنی؟ و یک دوجین سئوالهای دیگر. یک لحظه به خود آمدم، اندیشیدم؛ نکند من در یک خلأ مکانی و زمانی قرار گرفته ام؟ من داشتم فکر می کردم مگر چنین چیزی ممکن است؟ اگر مرده ام چگونه فکر می کنم؟ عجیب بود باز هم داشتم فکر می کردم. مطمئن شدم حداقل مغزم آسیبی ندیده است. به نظرم رسید؛ شاید گلوله و یا گلوله ها به نقاط حساس بدنم نخورده اند. پس باید برای اطمینان اعضای بدنم را کنترل کنم. از انگشت کوچک یک دستم شروع کردم، دو سه بار تکانش دادم و بعد انگشت دوم مورد استفاده انگشتر و همین طور انگشتان وسطی و اشاره را، انگشت شصتم را نیز حرکت داده و با آن کف دستم و دیگر انگشتانم را لمس کردم. به همین ترتیب و به دقت انگشتان دست دیگرم را، به دنبال آن دستانم را تکان داده و بعد دو سه بار با پاهایم مانند دوچرخه سواری رکاب زدم و آنگاه به خود آمدم. با وجود بسته بودن دستهایم از پشت، خیلی سریع برخاسته و ایستادم. دقیقاً در آن لحظه شنوایی ام دوباره فعال شد و من صداها را شنیدم. به همه چیز پی بردم؛
پاسداران آن قدر به من خندیده که قادر به سخن نبودند و نفس نفس می زدند. مات و مبهوت ایستاده بودم، اما دوباره احساس کردم مرا کشته اند، نه جسمم، بلکه روحم را. یکی از پاسداران دستبندم را باز کرد و خنده کنان مرا بالا برد و به سلولم رساند. داخل شدم، در را بست و رفت.
نزدیک ظهر بیدار شدم، هنوز در شوک به سر می بردم. سرم را یکی دوبار تکان دادم. گیج و منگ بودم. احساس بدی داشتم. به بدترین شکل مرا مورد تمسخر و تحقیر قرار داده و شخصیتم را خُرد کرده بودند.
احمد مقیمی
آنی سوزش و درد آن همه کابل و مشت و لگد از بین رفت، از جسم خود رها شدم. در خود یک آرامش بی حدی را یافتم. همچون توده ای ابر مانند از جسدم بخار شده، آرام آرام به بالا می رفتم. حال می توانستم جسد به پهلو افتاده خود را که دستهایم از پشت بسته شده و چهره ام که نیمی از آن با چشمبند پنهان بود و زانوهای چسبیده به سینه ام را ببینم. ازسقفها به نرمی عبورکردم، بالا و بالاتر می رفتم تا به فضایی رسیدم پر از توده های سیاه و خاکستری، در میانشان نفوذ کرده به شکل آنها در آمدم. گاه در میانشان حل شده و گاهی کنده می شدم و کمی بعد مانند یک توده ای مجزا، بدون هیچ تلاش و یا مانعی سُر می خوردم و می چرخیدم و باز هم می چرخیدم. یک لحظه تصور کردم که به گذشته پنج سالگی ام باز گشته ام. با همان سرخوشی که به دور باغچه پر از گل ایستگاه راه آهن نیشابور، چهار نعل با پیتکو پیتکو گفتن، می چرخیدم. نه دردی، نه ترسی، نه هیچ نگرانی دیگری، چه مستی شورانگیزی، چه احساس خوب و دلپذیری، کاش زودتر مرده بودم!. دوباره از همان بالا پدر و مادرم را همراه با عده ای دیدم که در گورستانند. چندین نفر قبری را در میان گرفته، مادرم کنارش نشسته و به شدت شیون و زاری می کرد، پدرم نیز نزدیکش دیده می شد و دست کمی از او نداشت. حتماً جسدم را دفن کرده اند، اما من که از درد و رنج رها شده و احساس خوشبختی می کنم، دلیل آن همه بی تابی آنان را نمی فهمیدم.
در آن لحظه شناور شدنم میان لایه های ابر مانند، برادرم اکبر را دیدم. او نه چندان دور از من ایستاده و نگاهم می کرد. ابتدا خیلی تعجب کردم. چون او ۱۲ سال پیش مُرده بود، اما با همان قد و سنی که آخرین بار او را دیده بودم، هیچ تغییری نکرده بود. خواستم به طرفش بروم اما نتوانستم، احساس کردم دیواری نامرئی وجود دارد. او را صدا زده و پرسیدم: داداش اکبر، منو پیش تو می آرن؟ جوابی نداد اما همچان با چشمان درشتش به من زُل زده و نگاهم میکرد. گفتم: اگه هم نیارن من خودم میام پیشت تا با همدیگه یه جا باشیم. باز هم عکس العملی نشان نداد و حرفی هم نزد. به ذهنم رسید در مرحله ملاقات با خدا هستم. برای آن هنگام، خود را آماده کردم. تصمیم داشتم قبل از رسیدگی به گناهان و ثوابهایم، پیش دستی کرده و فریاد بزنم: مگر تو بخشنده و مهربان نیستی؟ چرا اجازه می دهی بنام تو شکنجه دهند و به نام تو انسانها را بکُشند؟ آیا اینان نمایندگان تو هستند؟ آیا دستورات تو را اجرا می کنند؟ اگر نه، چرا هیچ اعتراضی نمی کنی؟ و یک دوجین سئوالهای دیگر. یک لحظه به خود آمدم، اندیشیدم؛ نکند من در یک خلأ مکانی و زمانی قرار گرفته ام؟ من داشتم فکر می کردم مگر چنین چیزی ممکن است؟ اگر مرده ام چگونه فکر می کنم؟ عجیب بود باز هم داشتم فکر می کردم. مطمئن شدم حداقل مغزم آسیبی ندیده است. به نظرم رسید؛ شاید گلوله و یا گلوله ها به نقاط حساس بدنم نخورده اند. پس باید برای اطمینان اعضای بدنم را کنترل کنم. از انگشت کوچک یک دستم شروع کردم، دو سه بار تکانش دادم و بعد انگشت دوم مورد استفاده انگشتر و همین طور انگشتان وسطی و اشاره را، انگشت شصتم را نیز حرکت داده و با آن کف دستم و دیگر انگشتانم را لمس کردم. به همین ترتیب و به دقت انگشتان دست دیگرم را، به دنبال آن دستانم را تکان داده و بعد دو سه بار با پاهایم مانند دوچرخه سواری رکاب زدم و آنگاه به خود آمدم. با وجود بسته بودن دستهایم از پشت، خیلی سریع برخاسته و ایستادم. دقیقاً در آن لحظه شنوایی ام دوباره فعال شد و من صداها را شنیدم. به همه چیز پی بردم؛
پاسداران آن قدر به من خندیده که قادر به سخن نبودند و نفس نفس می زدند. مات و مبهوت ایستاده بودم، اما دوباره احساس کردم مرا کشته اند، نه جسمم، بلکه روحم را. یکی از پاسداران دستبندم را باز کرد و خنده کنان مرا بالا برد و به سلولم رساند. داخل شدم، در را بست و رفت.
نزدیک ظهر بیدار شدم، هنوز در شوک به سر می بردم. سرم را یکی دوبار تکان دادم. گیج و منگ بودم. احساس بدی داشتم. به بدترین شکل مرا مورد تمسخر و تحقیر قرار داده و شخصیتم را خُرد کرده بودند.
احمد مقیمی
ممانعت دادستانی از اعزام مصطفی دانشجو به بیمارستان خارج از زندان
دادستانی تهران از اعزام مصطفی دانشجو وکیل دادگستری و از فعالان حقوق دراویش گنابادی محبوس در زندان اوین ممانعت می کند. این در حالی است که پزشکان بهداری زندان بر ضرورت عمل جراحی وی تاکید می کنند. مصطفی دانشجو در حال سپری کردن محکومیت ۸ سال حبس خود در زندان اوین است.
@cfppi
دادستانی تهران از اعزام مصطفی دانشجو وکیل دادگستری و از فعالان حقوق دراویش گنابادی محبوس در زندان اوین ممانعت می کند. این در حالی است که پزشکان بهداری زندان بر ضرورت عمل جراحی وی تاکید می کنند. مصطفی دانشجو در حال سپری کردن محکومیت ۸ سال حبس خود در زندان اوین است.
@cfppi
انتقال ساناز الهیاری و همسرش به اطلاعات اهواز
امیر حسین مهدوی فر و ساناز الهیاری، دو تن از اعضای تحریریه نشریه «گام» هستند که پیشتر در منزل پدری خود بازداشت شده بودند، گزارش شده که این دو هماکنون به بازداشتگاه اطلاعات اهواز منتقل شدند.
کانال تلگرامی نشریه «گام» در این خبر را تایید کرده است.
@cfppi
امیر حسین مهدوی فر و ساناز الهیاری، دو تن از اعضای تحریریه نشریه «گام» هستند که پیشتر در منزل پدری خود بازداشت شده بودند، گزارش شده که این دو هماکنون به بازداشتگاه اطلاعات اهواز منتقل شدند.
کانال تلگرامی نشریه «گام» در این خبر را تایید کرده است.
@cfppi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پيمان كاووسي از تجاوز در زندان حكومت ميگويد.
#من_هم_شكنجه_شدم
#من_هم_شكنجه_شدم
من نیز قربانی شکنجه ام.
اسماعیل بخشی شکنجه شد هم روحش و هم جسمش ! من گواهی میدهم زیرا با تموم وجودم احساس کرده ام ثانیه به ثانیه اتاق های مخوف سازمان سیاه اطلاعات را .
من صدای زندانیان گمنام هستم
دوستانی که نامشان را هم هیچ کسی نمیداند و سال هاست پشت میله های قفس هستند،
من از درد مشترک حرف میزنم
من از شکنجه روح و روانم سخن میرانم
بعید میدانم روزی دردهایم التیام یابند و فقط و فقط تحمل این دردها را، به شوق رسیدن به آزادی و رهایی از چنگال استبداد تحمل میکنم!
آری من هم شکنجه شدم!
شاید از دیگر زندانیان مشت و لگد کمتری خورده باشم و یا حتی میشود گفت در مقایسه با انها اصلا کتک نخورده ام
اما روحم شکنجه شد.
آثار مشت و لگد و شکستگی دست و پا و پهلو بعد از یک مدت خوب میشود ولی زخمی که روحت را میخراشاند هرگز فراموش نخواهد شد، وتا همیشه این درد با تو خواهد بود،
من دختری ۲۶ساله بودم روزی که روی سرم خراب شدن و با مشت و لگد مرا راهی بازداشتگاه کردند و در اتاقی تاریک حبس کردند هنوز هم صدای فحاشی های بازجو در گوش هایم میپیچد .
شب اول از فرط خستگی و درد خوابم برد بر عکس اکثر زندانیان ولی روزها و شب های دیگر دریغ از نیم ساعت خواب، از ترس یا کتک هایی که خورده بودم یک روز بعد از دستگیری پریود شدم خیلی شرم داشتم که بگویم برایم نوار بهداشتی بیارن بعد از اینکه مشکلم را بیان کردم تحقیرم کردن که ضعیفه با این نقطه ضعفی که دارید میخواستید علیه ما مبارزه کنید؟
از درد به خودم میپچیدم وضعف داشتم، دستم را میکشیدن و به اتاق بازجویی میبردنم ساعت ها باید تحمل میکردم و باز هم موهای بلند من مشکل داشت نمیتوانستم زیر چادر کنترلش کنم ،چشم بند که بهم میزدن دیگر واقعا انگار کور بودم و بخاطر موهام رو سرم داد میزدن و هر کی میومد تو اتاق یک بار موهای مرا میکشید که از درد احساس میکردم مویرگ های سرم متلاشی می شود ولی چون میخواستم ثابت کنم که من زن هستم و زن ها قوی هستند حتی گریه نمیکردم
درد اور بود چون بازم زن بودنت باعث میشد که بهت هزاران تهمت ناروا بزنند که چون دوستان یا به قول آن ها هم جرم هایت اقا هستن حتما یک رابطه نامشروع در میان بوده است
این شرایط را زن هایی که همانند من بودند درک میکنند غرورت شکسته میشود ولی باید تحمل کنی، هیچ صدایی زجر اور تر از صدای ناله دوستانت از اتاقهای دیگر نیست که نتوانی بهشون کمک کنی و درد کشیدن اونا رو حس کنی و بازم سکوت و یا اگه حرف بزنی مشت بخورد تو صورتت، همه اینا به کنار از همه درد اور تر زندان و بند زنان هست آنجا زنانی رو میبینی که یک عمر ازشون حرف زدی و نوشتی حالا باید جلو چشمت باشن و نتونی کاری برایشان انجام بدهی، من یه دانشجوی نخبه بودم ب زندانیان گفته بودن من داعشی هستم و بدترین رفتار را با من داشتند من داعشی نبودم من حامی حقوق همین زنان بودم من برای ازادی میهن و مردمم زندگی خودم را به خطر انداختم، روزها و هفته ها سپری میشد دلم برای خانه و خانواده ام پر پر میزند چشم انتظارت هستن تا روزی که برگردی، ولی زمانی که برمیگردی به جای دیدن پدر باید کنار جسم بی جان و قلب ایستاده اش که از درد دوری پر کشیده بنشینی در حالی که هرچه صدایش میزنی صدایی نمیشنود
اون لحظه دلت آرامش بغل کردن و نوازش پدرانه را فریاد میزند ولی دیگر حتی سویی برای دیدن و نایی برای حرف زدن ندارد،
آری،منم روحم شکنجه شده و جای زخمهایش درد میکند.
هر ثانیه به امید روزی که هیچ انسانی مورد ظلم و ستم قرار نگیرد زندگی میکنم پس ای انسانها آزادگی را بر بندگی ترجیح دهید و صدای بیصدایان باشید.
محبوبه زندانی سیاسی سابق
@cfppi
اسماعیل بخشی شکنجه شد هم روحش و هم جسمش ! من گواهی میدهم زیرا با تموم وجودم احساس کرده ام ثانیه به ثانیه اتاق های مخوف سازمان سیاه اطلاعات را .
من صدای زندانیان گمنام هستم
دوستانی که نامشان را هم هیچ کسی نمیداند و سال هاست پشت میله های قفس هستند،
من از درد مشترک حرف میزنم
من از شکنجه روح و روانم سخن میرانم
بعید میدانم روزی دردهایم التیام یابند و فقط و فقط تحمل این دردها را، به شوق رسیدن به آزادی و رهایی از چنگال استبداد تحمل میکنم!
آری من هم شکنجه شدم!
شاید از دیگر زندانیان مشت و لگد کمتری خورده باشم و یا حتی میشود گفت در مقایسه با انها اصلا کتک نخورده ام
اما روحم شکنجه شد.
آثار مشت و لگد و شکستگی دست و پا و پهلو بعد از یک مدت خوب میشود ولی زخمی که روحت را میخراشاند هرگز فراموش نخواهد شد، وتا همیشه این درد با تو خواهد بود،
من دختری ۲۶ساله بودم روزی که روی سرم خراب شدن و با مشت و لگد مرا راهی بازداشتگاه کردند و در اتاقی تاریک حبس کردند هنوز هم صدای فحاشی های بازجو در گوش هایم میپیچد .
شب اول از فرط خستگی و درد خوابم برد بر عکس اکثر زندانیان ولی روزها و شب های دیگر دریغ از نیم ساعت خواب، از ترس یا کتک هایی که خورده بودم یک روز بعد از دستگیری پریود شدم خیلی شرم داشتم که بگویم برایم نوار بهداشتی بیارن بعد از اینکه مشکلم را بیان کردم تحقیرم کردن که ضعیفه با این نقطه ضعفی که دارید میخواستید علیه ما مبارزه کنید؟
از درد به خودم میپچیدم وضعف داشتم، دستم را میکشیدن و به اتاق بازجویی میبردنم ساعت ها باید تحمل میکردم و باز هم موهای بلند من مشکل داشت نمیتوانستم زیر چادر کنترلش کنم ،چشم بند که بهم میزدن دیگر واقعا انگار کور بودم و بخاطر موهام رو سرم داد میزدن و هر کی میومد تو اتاق یک بار موهای مرا میکشید که از درد احساس میکردم مویرگ های سرم متلاشی می شود ولی چون میخواستم ثابت کنم که من زن هستم و زن ها قوی هستند حتی گریه نمیکردم
درد اور بود چون بازم زن بودنت باعث میشد که بهت هزاران تهمت ناروا بزنند که چون دوستان یا به قول آن ها هم جرم هایت اقا هستن حتما یک رابطه نامشروع در میان بوده است
این شرایط را زن هایی که همانند من بودند درک میکنند غرورت شکسته میشود ولی باید تحمل کنی، هیچ صدایی زجر اور تر از صدای ناله دوستانت از اتاقهای دیگر نیست که نتوانی بهشون کمک کنی و درد کشیدن اونا رو حس کنی و بازم سکوت و یا اگه حرف بزنی مشت بخورد تو صورتت، همه اینا به کنار از همه درد اور تر زندان و بند زنان هست آنجا زنانی رو میبینی که یک عمر ازشون حرف زدی و نوشتی حالا باید جلو چشمت باشن و نتونی کاری برایشان انجام بدهی، من یه دانشجوی نخبه بودم ب زندانیان گفته بودن من داعشی هستم و بدترین رفتار را با من داشتند من داعشی نبودم من حامی حقوق همین زنان بودم من برای ازادی میهن و مردمم زندگی خودم را به خطر انداختم، روزها و هفته ها سپری میشد دلم برای خانه و خانواده ام پر پر میزند چشم انتظارت هستن تا روزی که برگردی، ولی زمانی که برمیگردی به جای دیدن پدر باید کنار جسم بی جان و قلب ایستاده اش که از درد دوری پر کشیده بنشینی در حالی که هرچه صدایش میزنی صدایی نمیشنود
اون لحظه دلت آرامش بغل کردن و نوازش پدرانه را فریاد میزند ولی دیگر حتی سویی برای دیدن و نایی برای حرف زدن ندارد،
آری،منم روحم شکنجه شده و جای زخمهایش درد میکند.
هر ثانیه به امید روزی که هیچ انسانی مورد ظلم و ستم قرار نگیرد زندگی میکنم پس ای انسانها آزادگی را بر بندگی ترجیح دهید و صدای بیصدایان باشید.
محبوبه زندانی سیاسی سابق
@cfppi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز یکشنبه 23 دی 1397، جمعی از مالباختگان موسسه کاسپین در تهران در مقابل دفتر این موسسه به برآورده نشدن مطالبات خود، اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند.
معترضان به یاد یکی از مالباختگان فوت شده به نام "عباس اکبرزاده"، مراسم یادبودی برگزار کرده و شعار می دادند: "اکبرزاده تاحقتو نگیریم از پا نمی نشینم"
معترضان به یاد یکی از مالباختگان فوت شده به نام "عباس اکبرزاده"، مراسم یادبودی برگزار کرده و شعار می دادند: "اکبرزاده تاحقتو نگیریم از پا نمی نشینم"
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز یکشنبه 23 دی ماه 1397، جمعی از فرهنگیان بازنشسته در اعتراض به برآورده نشدن مطالبات خود، در مقابل ساختمان موسسه صندوق ذخیره فرهنگیان در میدان ونک تهران، اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند.
معترضان شعارهایی ازجمله «ای مدیران بی دین سهم ما رو زود بدین»، «بانک سرمایه مال ماست؛ پولهاش همه به یغماست»
سر دادند.
معترضان شعارهایی ازجمله «ای مدیران بی دین سهم ما رو زود بدین»، «بانک سرمایه مال ماست؛ پولهاش همه به یغماست»
سر دادند.
نامه چند تن از فعالین برای حمایت از اسماعیل بخشی
شب هنگام وقتی در سکوت و خسته از سختیهای زندگی به خانه میرسی وجود همسر و فرزندانت که با شوق از کارهای روزانه شان میگویند و آرامشی که خانه به تو میدهد باعث استراحت و تجدید نیرو برای شروعی دوباره است .ولی بسیاری از ما شبهایمان با ترس و دلهره صدای زنگ تلفن و صدای زنگ در میگذرد . میدانید چرا چون بیشتر ماها را شباهنگام و در نیمه های شب در خانه هایمان و جلوی همسر و فرزندانمان و یا پدر و مادرمان بازداشت کرده اند البته نه بازداشتی معمولی آنها که معمولا سه یا پنج نفر یا بیشتر هستند با حکم دادستانی و یا بدون حکم خانه را شخم میزنند و همه جا را به هم میریزند و در نهایت ما را با گوشیهاو تبلتها و لپتاپ هایمان و گاهی هم برای اینکه دست خالی نباشند با عکسهاو نامه های خانوادگی در میان جیغ و داد و گریه همسر و فرزندان و یا پدر و مادرمان بازداشت کرده اند گاهی اوقات هم پدر و یا مادری دچار حمله قلبی شدند چرا که نمیتوانستند دستگیری جگر گوشه شان را ببینند . جواب مسئول بازداشت کننده در تمام دستگیریها به خانواده که کجا می بریدش یکی بود دو سه ساعت دیگه بر میگرده . و برای ما که راهرو و پله ها را در میان ماموران طی میکردیم چهره گریان مادر و پدر و همسر و فرزندانی که ترسیده بودند و نگران جان ما بودند در حافظه مان ثبت شده بود . پس از وارد شدن به ماشین و زدن دستبند و چشم بند و فشار دادن سرمان به سمت کف ماشین از خیابانها گذشتند و ما را به اوین بردند بازداشتگاه های ۲۰۹ و ۲۴۰و دو الف سلولهای انفرادی . ولی قبل از اینکه به بازداشتگاه و انفرادی ببرند باید لباسهایمان را در می آوردیم و تحویلشان میدادیم بعد از اینکه لباسهایمان را عوض کردیم به سلولهای انفرادی که کوچک بود و برای گرمایش آنجا فقط دو لوله آب از داخل سلول می گذشت بردند با دو پتوی سربازی که یکی را لوله کرده و به عنوان بالشت استفاده میکردیم و یکی را به روی خود میکشیدیم ولی باز هم سرد بود و دلهره اینکه چه میشود و پروژکتوری که دائما روشن بود به طوری که پس از چند روز بی خبری نمیدانستیم بفهمیم چه وقتی از روز است . بازجویی های همه ما با بی احترامی و توهین و رفتار نادرست بازجویان و تهدید و ارعاب آنها با گفتن این جملات که خانواده تان را می آوریم و خدا کیه خدا منم و یا این جمله که ما گنده تر از شما رو به حرف آوردیم شما که عددی نیستید و گاهی با زدن پشت دستی و یا کشیده ادامه پیدا می کرد کسانی که مقاوم تر بودند بازجویی ها یشان بیشتر طول میکشید و از تلفن هم تا زمانی که در انفرادی بودی برای خبر رسانی به خانواده خبری نبود . گاهی اوقات بازجویی هات هم صبح و هم غروب انجام میشد گاهی اوقات هم تا پنج و ششروز خبری از بازجویی نبود انگار تو را فراموش کرده اند وقتی صدای پای مسئول بند را میشنوی که به اتاقت نزدیک میشود دلهره ات ناخودآگاه بیشتر میشود و تا وقتی که صدای پایش در آن سکوت کذایی دور شود ترس رهایت نمیکند هنگامی که صدای دریچه آهنی را میشنوی و صدای فردی که میگویت چشم بندت رو بزن و بیا بیرون و پیشانیت رو بچسبون به دیوار دلت می ریزد و اینکه آیا دوباره به سلول بر می گردی یا نه . بیکاری و کند گذشتن زمان در سلول انفرادی و بیخبری از خانواده و آینده نامعلوم که برای تو و خانواده رقم میخورد و نبودن یه هم صحبت که باهاش صحبت کنی بدترین نوع شکنجه است که آثارش همیشه با کسانی است که انفرادی را گذرانده اند سلولی کوچک که پنجره ای به بیرون ندارد و زمان را در آنجا گم میکنی و همینطور عدم دسترسی به نظافت و حمام بیشترین آسیب را به فرد می زند .همه ما پس از اتمام بازجویی و مدتها بی خبری از خانواده توانستیم به مدت دو دقیقه با خانواده صحبت کنیم ولی نمیتوانستیم از بازجویی ها چیزی بگوییم و باید میگفتیم حالمون خوبه و رفتار اینها با ما خوبه و نگران نباشین و اگر چیزی غیر از این بود تلفن قطع میشد و با توهین و فحاشی به سلول برگردانده میشدیم . با نوشتن گوشه ای از خاطراتی که بیشتر زندانیان سیاسی در این سالها کم و بیش تمام اینها را تجربه کرده اند باید بگوییم ما هم با اسماعیل بخشی همراهیم.
پوریا ابراهیمی ، مجید تمجیدی ، امیر بهمنی ، امید نوروزیان ، امیر حسین قنبری ، آرش اشایی ، بهزاد آسیایی ، امیر نوذر نوری.
۲۳دی ماه ۱۳۹۷
۱۳ ژانویه ۲۰۱۹
#ما_هم_اسماعیل_بخشی_هستیم
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
شب هنگام وقتی در سکوت و خسته از سختیهای زندگی به خانه میرسی وجود همسر و فرزندانت که با شوق از کارهای روزانه شان میگویند و آرامشی که خانه به تو میدهد باعث استراحت و تجدید نیرو برای شروعی دوباره است .ولی بسیاری از ما شبهایمان با ترس و دلهره صدای زنگ تلفن و صدای زنگ در میگذرد . میدانید چرا چون بیشتر ماها را شباهنگام و در نیمه های شب در خانه هایمان و جلوی همسر و فرزندانمان و یا پدر و مادرمان بازداشت کرده اند البته نه بازداشتی معمولی آنها که معمولا سه یا پنج نفر یا بیشتر هستند با حکم دادستانی و یا بدون حکم خانه را شخم میزنند و همه جا را به هم میریزند و در نهایت ما را با گوشیهاو تبلتها و لپتاپ هایمان و گاهی هم برای اینکه دست خالی نباشند با عکسهاو نامه های خانوادگی در میان جیغ و داد و گریه همسر و فرزندان و یا پدر و مادرمان بازداشت کرده اند گاهی اوقات هم پدر و یا مادری دچار حمله قلبی شدند چرا که نمیتوانستند دستگیری جگر گوشه شان را ببینند . جواب مسئول بازداشت کننده در تمام دستگیریها به خانواده که کجا می بریدش یکی بود دو سه ساعت دیگه بر میگرده . و برای ما که راهرو و پله ها را در میان ماموران طی میکردیم چهره گریان مادر و پدر و همسر و فرزندانی که ترسیده بودند و نگران جان ما بودند در حافظه مان ثبت شده بود . پس از وارد شدن به ماشین و زدن دستبند و چشم بند و فشار دادن سرمان به سمت کف ماشین از خیابانها گذشتند و ما را به اوین بردند بازداشتگاه های ۲۰۹ و ۲۴۰و دو الف سلولهای انفرادی . ولی قبل از اینکه به بازداشتگاه و انفرادی ببرند باید لباسهایمان را در می آوردیم و تحویلشان میدادیم بعد از اینکه لباسهایمان را عوض کردیم به سلولهای انفرادی که کوچک بود و برای گرمایش آنجا فقط دو لوله آب از داخل سلول می گذشت بردند با دو پتوی سربازی که یکی را لوله کرده و به عنوان بالشت استفاده میکردیم و یکی را به روی خود میکشیدیم ولی باز هم سرد بود و دلهره اینکه چه میشود و پروژکتوری که دائما روشن بود به طوری که پس از چند روز بی خبری نمیدانستیم بفهمیم چه وقتی از روز است . بازجویی های همه ما با بی احترامی و توهین و رفتار نادرست بازجویان و تهدید و ارعاب آنها با گفتن این جملات که خانواده تان را می آوریم و خدا کیه خدا منم و یا این جمله که ما گنده تر از شما رو به حرف آوردیم شما که عددی نیستید و گاهی با زدن پشت دستی و یا کشیده ادامه پیدا می کرد کسانی که مقاوم تر بودند بازجویی ها یشان بیشتر طول میکشید و از تلفن هم تا زمانی که در انفرادی بودی برای خبر رسانی به خانواده خبری نبود . گاهی اوقات بازجویی هات هم صبح و هم غروب انجام میشد گاهی اوقات هم تا پنج و ششروز خبری از بازجویی نبود انگار تو را فراموش کرده اند وقتی صدای پای مسئول بند را میشنوی که به اتاقت نزدیک میشود دلهره ات ناخودآگاه بیشتر میشود و تا وقتی که صدای پایش در آن سکوت کذایی دور شود ترس رهایت نمیکند هنگامی که صدای دریچه آهنی را میشنوی و صدای فردی که میگویت چشم بندت رو بزن و بیا بیرون و پیشانیت رو بچسبون به دیوار دلت می ریزد و اینکه آیا دوباره به سلول بر می گردی یا نه . بیکاری و کند گذشتن زمان در سلول انفرادی و بیخبری از خانواده و آینده نامعلوم که برای تو و خانواده رقم میخورد و نبودن یه هم صحبت که باهاش صحبت کنی بدترین نوع شکنجه است که آثارش همیشه با کسانی است که انفرادی را گذرانده اند سلولی کوچک که پنجره ای به بیرون ندارد و زمان را در آنجا گم میکنی و همینطور عدم دسترسی به نظافت و حمام بیشترین آسیب را به فرد می زند .همه ما پس از اتمام بازجویی و مدتها بی خبری از خانواده توانستیم به مدت دو دقیقه با خانواده صحبت کنیم ولی نمیتوانستیم از بازجویی ها چیزی بگوییم و باید میگفتیم حالمون خوبه و رفتار اینها با ما خوبه و نگران نباشین و اگر چیزی غیر از این بود تلفن قطع میشد و با توهین و فحاشی به سلول برگردانده میشدیم . با نوشتن گوشه ای از خاطراتی که بیشتر زندانیان سیاسی در این سالها کم و بیش تمام اینها را تجربه کرده اند باید بگوییم ما هم با اسماعیل بخشی همراهیم.
پوریا ابراهیمی ، مجید تمجیدی ، امیر بهمنی ، امید نوروزیان ، امیر حسین قنبری ، آرش اشایی ، بهزاد آسیایی ، امیر نوذر نوری.
۲۳دی ماه ۱۳۹۷
۱۳ ژانویه ۲۰۱۹
#ما_هم_اسماعیل_بخشی_هستیم
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
تجمع اهالی تئاتر در تهران در اعتراض به دخالتهای قوه قضائیه و احضارهای قضایی هنرمندان
پس از احضار و بازخواست شماری از کارگردانان تئاتر در ایران، جمعی از اعضای خانه تئاتر، روز شنبه ۲۲ دی ماه ۹۷، در عمارت خانه تئاتر تهران اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند.
فعالان هنری در این تجمع در نامهای خطاب به روسای سه قوه، به «دخالتهای غیرقانونی» قوه قضائیه و بازداشت و احضار کارگردانان اعتراض کردند.
طی هفته گذشته محمد رحمانیان، کارگردان تئاتر «ترانههای قدیمی پیکان جوانان» به خاطر استفاده از تکخوان زن در نمایش خود بازداشت و ساعاتی بعد با قرار وثیقه آزاد شد. همچنین شهرام گیل آبادی، مدیر خانه تئاتر به دادسرا احضار و با قرار کفالت آزاد شد.
شهریور ماه امسال نیز سعید اسدی مدیر تئاتر شهر و مریم کاظمی کارگردان نمایش «رویای شب تابستان» بازداشت و با وثیقه آزاد شدند.
پس از احضار و بازخواست شماری از کارگردانان تئاتر در ایران، جمعی از اعضای خانه تئاتر، روز شنبه ۲۲ دی ماه ۹۷، در عمارت خانه تئاتر تهران اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند.
فعالان هنری در این تجمع در نامهای خطاب به روسای سه قوه، به «دخالتهای غیرقانونی» قوه قضائیه و بازداشت و احضار کارگردانان اعتراض کردند.
طی هفته گذشته محمد رحمانیان، کارگردان تئاتر «ترانههای قدیمی پیکان جوانان» به خاطر استفاده از تکخوان زن در نمایش خود بازداشت و ساعاتی بعد با قرار وثیقه آزاد شد. همچنین شهرام گیل آبادی، مدیر خانه تئاتر به دادسرا احضار و با قرار کفالت آزاد شد.
شهریور ماه امسال نیز سعید اسدی مدیر تئاتر شهر و مریم کاظمی کارگردان نمایش «رویای شب تابستان» بازداشت و با وثیقه آزاد شدند.
كميته مبارزه براي ازادي زندانيان سياسي pinned «🌍 اعلام کارزار " من هم شکنجه شدم" کیفرخواستی علیه چهل سال شکنجه و زندان از شما جانبدربردگان شکنجه، زندانیان سیاسی، خانواده های زندانیان سیاسی و جانباختگان و از شما مردم آزادیخواه دعوت میکنیم با اعلام کیفرخواست خود در کارزار شرکت نمایید. کارزار ‘من هم…»
عزت نصری، فعال کارگری با پایان دوران محکومیت آزاد شد
عزت نصری فعال کارگری که در تاریخ ۶ آذرماه جهت تحمل حبس راهی زندان سقز شده بود روز جاری با پایان دوران محکومیت از این زندان آزاد شد. این فعال کارگری در دیماه سال گذشته بازداشت و مدتی بعد به اتهام تبلیغ علیه نظام به ۳ ماه حبس تعزیری محکوم شده بود.
روز سهشنبه ۶ آذرماه ۹۷، جهت تحمل دوران محکومیت سه ماهه خود راهی زندان سقز شده بود.
عزت نصری در تاریخ ۲۵ دیماه ۹۶ توسط شعبه یک دادگاه انقلاب شهرستان سقز به اتهام تبلیغ علیه نظام به تحمل ۳ ماه حبس تعزیری محکوم و روز بعد با قرار وثیقه از زندان سقز آزاد شده بود.
۲۳دی ماه۱۳۹۷
۱۳ژانویه ۲۰۱۹
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گرد
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
عزت نصری فعال کارگری که در تاریخ ۶ آذرماه جهت تحمل حبس راهی زندان سقز شده بود روز جاری با پایان دوران محکومیت از این زندان آزاد شد. این فعال کارگری در دیماه سال گذشته بازداشت و مدتی بعد به اتهام تبلیغ علیه نظام به ۳ ماه حبس تعزیری محکوم شده بود.
روز سهشنبه ۶ آذرماه ۹۷، جهت تحمل دوران محکومیت سه ماهه خود راهی زندان سقز شده بود.
عزت نصری در تاریخ ۲۵ دیماه ۹۶ توسط شعبه یک دادگاه انقلاب شهرستان سقز به اتهام تبلیغ علیه نظام به تحمل ۳ ماه حبس تعزیری محکوم و روز بعد با قرار وثیقه از زندان سقز آزاد شده بود.
۲۳دی ماه۱۳۹۷
۱۳ژانویه ۲۰۱۹
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گرد
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
سالگرد کشته شدن سارو قهرمانی امروز 23 دی ماه 1397 با حضور فعالین و خانواده وی در شهر سنندج برگزار شد.
سارو قهرمانی که در دی ماه سال گذشته توسط نیروهای امنیتی بخاطر حضور در تظاهرات ان سال در شهر سنندج بازداشت شده بود پس از ده روز شکنجه و ازار اذیت پیکرش را به خانواده اش تحویل دادند.
علت دستگیری سارو قهرمانی عضویت وی در گروه های اپوزیسیون و مخالف جمهوری اسلامی عنوان شد که مادرش پس از مدتی در چند روز اخیر سکوتش را شکست و این اتهام را نادرست و کذب خواند
@cfppi
سارو قهرمانی که در دی ماه سال گذشته توسط نیروهای امنیتی بخاطر حضور در تظاهرات ان سال در شهر سنندج بازداشت شده بود پس از ده روز شکنجه و ازار اذیت پیکرش را به خانواده اش تحویل دادند.
علت دستگیری سارو قهرمانی عضویت وی در گروه های اپوزیسیون و مخالف جمهوری اسلامی عنوان شد که مادرش پس از مدتی در چند روز اخیر سکوتش را شکست و این اتهام را نادرست و کذب خواند
@cfppi
Forwarded from كميته مبارزه براي ازادي زندانيان سياسي
🌍 اعلام کارزار " من هم شکنجه شدم"
کیفرخواستی علیه چهل سال شکنجه و زندان
از شما جانبدربردگان شکنجه، زندانیان سیاسی، خانواده های زندانیان سیاسی و جانباختگان و از شما مردم آزادیخواه دعوت میکنیم با اعلام کیفرخواست خود در کارزار شرکت نمایید.
کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ در ادامه کیفرخواست اسماعیل بخشی نماینده محبوب کارگران نیشکر هفت تپه علیه شکنجه شدنش در زندان و انتشار نامه سرگشاده به وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی اعلام شده است. اسماعیل بخشی شکنجههای اعمال شده نسبت به خود و همه فعالان اجتماعی را به پرچم اعتراضی چالش دستگاه سرکوب و زندان و شکنجه جمهوری اسلامی بدل کرده است. چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندانها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ در ادامه کیفرخواست اسماعیل بخشی نماینده محبوب کارگران نیشکر هفت تپه علیه شکنجه شدنش در زندان و انتشار نامه سرگشاده به وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی اعلام شده است. اسماعیل بخشی شکنجههای اعمال شده نسبت به خود و همه فعالان اجتماعی را به پرچم اعتراضی چالش دستگاه سرکوب و زندان و شکنجه جمهوری اسلامی بدل کرده است. این اقدام شجاعانه وی، موجی از حمایت مردم رنجدیده از شکنجه و زندان را تا به حال بدنبال داشته است. اسماعیل بخشی، همراه وکیل خود به مجلس رفت اما جلسه کمیسیون امنیت ملی بدون حضور وی تشکیل شد. کمیسیون امنیت ملی همراه با وزیر اطلاعات، بدون حضور بخشی برای پرونده سازی و پاپوش دوزی علیه بخشی، جلسه گرفتند و با وقاحت تمام اعلام کردند اسماعیل شکنجه نشده است. این داستان نه تنها اسماعیل بخشی، داستان شکنجه و پرونده سازی و پاپوش دوزی برای میلیونها مرد و زن دیگر در ایران تحت حاکمیت رژیم شکنجه و اعدام اس که در دادگاههای فرمایشی و اعلام امنیتی کردن با زندان و شلاق سرکوب شدهاند.
دستگیری و شکنجه و زندان ابزار همیشگی رژیم اسلامی در سرکوب حق طلبی جامعه بوده است. اسماعیل بخشی پرچم اعتراض به شکنجه و زندان را برافراشته است. نامه سرگشاده اسماعیل بخشی، پلاتفرم کارزاری سراسری برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی و همه فعالان اعتراضات اجتماعی است. مردم آزادیخواه در سراسر دنیا یکصدا باید بگویند نمایندگان جمهوری اسلامی در همه نهادهای بینالمللی باید به جرم جنایت علیه بشریت اخراج و تحت پیگرد قرار بگیرند.
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی از تمام تشکلهای کارگری، معلمین و مردم آزادیخواه و انساندوست دعوت میکند تا یکپارچه از کیفرخواست اسماعیل بخشی حمایت کرده و با پیوستن به کارزار "من هم شکنجه شدم" از کیفرخواست جانبدربردگان شکنجه ، زندانیان سیاسی و خانواده هایشان حمایت کنند. از شما دعوت میکنیم دادخواست خود را از طرق ارتباطی زیر جهت انتشار برای ما ارسال دارید.
این عرصهای تاریخ ساز در اعتراضات مردم برای بزیر کشیدن حکومت شکنجه و زندان است.
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
۱۹ دیماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۹
کیفرخواستی علیه چهل سال شکنجه و زندان
از شما جانبدربردگان شکنجه، زندانیان سیاسی، خانواده های زندانیان سیاسی و جانباختگان و از شما مردم آزادیخواه دعوت میکنیم با اعلام کیفرخواست خود در کارزار شرکت نمایید.
کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ در ادامه کیفرخواست اسماعیل بخشی نماینده محبوب کارگران نیشکر هفت تپه علیه شکنجه شدنش در زندان و انتشار نامه سرگشاده به وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی اعلام شده است. اسماعیل بخشی شکنجههای اعمال شده نسبت به خود و همه فعالان اجتماعی را به پرچم اعتراضی چالش دستگاه سرکوب و زندان و شکنجه جمهوری اسلامی بدل کرده است. چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندانها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ در ادامه کیفرخواست اسماعیل بخشی نماینده محبوب کارگران نیشکر هفت تپه علیه شکنجه شدنش در زندان و انتشار نامه سرگشاده به وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی اعلام شده است. اسماعیل بخشی شکنجههای اعمال شده نسبت به خود و همه فعالان اجتماعی را به پرچم اعتراضی چالش دستگاه سرکوب و زندان و شکنجه جمهوری اسلامی بدل کرده است. این اقدام شجاعانه وی، موجی از حمایت مردم رنجدیده از شکنجه و زندان را تا به حال بدنبال داشته است. اسماعیل بخشی، همراه وکیل خود به مجلس رفت اما جلسه کمیسیون امنیت ملی بدون حضور وی تشکیل شد. کمیسیون امنیت ملی همراه با وزیر اطلاعات، بدون حضور بخشی برای پرونده سازی و پاپوش دوزی علیه بخشی، جلسه گرفتند و با وقاحت تمام اعلام کردند اسماعیل شکنجه نشده است. این داستان نه تنها اسماعیل بخشی، داستان شکنجه و پرونده سازی و پاپوش دوزی برای میلیونها مرد و زن دیگر در ایران تحت حاکمیت رژیم شکنجه و اعدام اس که در دادگاههای فرمایشی و اعلام امنیتی کردن با زندان و شلاق سرکوب شدهاند.
دستگیری و شکنجه و زندان ابزار همیشگی رژیم اسلامی در سرکوب حق طلبی جامعه بوده است. اسماعیل بخشی پرچم اعتراض به شکنجه و زندان را برافراشته است. نامه سرگشاده اسماعیل بخشی، پلاتفرم کارزاری سراسری برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی و همه فعالان اعتراضات اجتماعی است. مردم آزادیخواه در سراسر دنیا یکصدا باید بگویند نمایندگان جمهوری اسلامی در همه نهادهای بینالمللی باید به جرم جنایت علیه بشریت اخراج و تحت پیگرد قرار بگیرند.
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی از تمام تشکلهای کارگری، معلمین و مردم آزادیخواه و انساندوست دعوت میکند تا یکپارچه از کیفرخواست اسماعیل بخشی حمایت کرده و با پیوستن به کارزار "من هم شکنجه شدم" از کیفرخواست جانبدربردگان شکنجه ، زندانیان سیاسی و خانواده هایشان حمایت کنند. از شما دعوت میکنیم دادخواست خود را از طرق ارتباطی زیر جهت انتشار برای ما ارسال دارید.
این عرصهای تاریخ ساز در اعتراضات مردم برای بزیر کشیدن حکومت شکنجه و زندان است.
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
۱۹ دیماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۹
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز دوشنبه 24 دی 1397، جمعی از فرهنگیان در اعتراض به برآورده نشدن مطالبات خود، در مقابل ساختمان سازمان بازنشستگی تهران، اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند.
@cfppi
@cfppi
Forwarded from اتچ بات
🔴وخامت شرایط جسمی علیرضا گلیپور و تداوم کارشکنی دادستان مربوط به پرونده.
علیرضا گلی پور که در حال حاضر در حال سپری کردن هفتمین سال محکومیتش میباشد در طول این مدت به بیماریهای متعددی از جمله بیماری صرع عفونت غدد لنفاوی وبیماری قلبی مبتلا شده است
در مورخه ۹۷/۲/۷ پزشکان امین پزشکی قانونی مستقر در بیمارستان امام خمینی وی را معاینه نموده اعلام کردند که مداوای گلی پور در داخل زندان میسر نمیباشد
این نظریه به دادیاری ویژه جرایم امنیتی سیاسی ارسال شده و دادیار محترم پس از اعمال ماده ۵۲۲ آیین دادرسی کیفری نظریه پزشکی قانونی را تایید و به دادستان تهران ارسال کردند.
دادستان به این نظریه اعتراض نمودند
وپرونده پزشکی وی به کمسیون پزشکی ارسال شد
طی جلسه کمیسیون پزشکی که با حضور پزشکان متخص
در مورخه ۹۷/۶/۲۶ برگزارشد در تاریخ
۹۷/۶/۳۱ نظریه خودرا مبنی بر اینکه علیرضا گلی پور باید بصورت فوری زیر نظر متخصصین خارج از زندان معالجه شود اعلام و نظر کمسیون دوباره از طریق دادیاری در مورخه ۹۷/۷/۷ به دادستان جهت اعمال ماده ۵۲۲ آ د ک ارسال شد
اما متاسفانه دادستان تهران بعد از ۵۰ روز تعلل ضمن نقض قانون با نظر کمسیون مخالفت کرده و از آن روز پرونده بصورت بلاتکلیف رها شده و مراجعات برای پیگیری وضعیت بی نتیجه مانده است.
لینک گروه کمیته مبارزه برای ازادی زندانیان سیاسی
https://t.me/joinchat/FdkV_0DYe3cpv15fNIxmTg
علیرضا گلی پور که در حال حاضر در حال سپری کردن هفتمین سال محکومیتش میباشد در طول این مدت به بیماریهای متعددی از جمله بیماری صرع عفونت غدد لنفاوی وبیماری قلبی مبتلا شده است
در مورخه ۹۷/۲/۷ پزشکان امین پزشکی قانونی مستقر در بیمارستان امام خمینی وی را معاینه نموده اعلام کردند که مداوای گلی پور در داخل زندان میسر نمیباشد
این نظریه به دادیاری ویژه جرایم امنیتی سیاسی ارسال شده و دادیار محترم پس از اعمال ماده ۵۲۲ آیین دادرسی کیفری نظریه پزشکی قانونی را تایید و به دادستان تهران ارسال کردند.
دادستان به این نظریه اعتراض نمودند
وپرونده پزشکی وی به کمسیون پزشکی ارسال شد
طی جلسه کمیسیون پزشکی که با حضور پزشکان متخص
در مورخه ۹۷/۶/۲۶ برگزارشد در تاریخ
۹۷/۶/۳۱ نظریه خودرا مبنی بر اینکه علیرضا گلی پور باید بصورت فوری زیر نظر متخصصین خارج از زندان معالجه شود اعلام و نظر کمسیون دوباره از طریق دادیاری در مورخه ۹۷/۷/۷ به دادستان جهت اعمال ماده ۵۲۲ آ د ک ارسال شد
اما متاسفانه دادستان تهران بعد از ۵۰ روز تعلل ضمن نقض قانون با نظر کمسیون مخالفت کرده و از آن روز پرونده بصورت بلاتکلیف رها شده و مراجعات برای پیگیری وضعیت بی نتیجه مانده است.
لینک گروه کمیته مبارزه برای ازادی زندانیان سیاسی
https://t.me/joinchat/FdkV_0DYe3cpv15fNIxmTg
Telegram
attach 📎