لینک بخش اول نامه سعید ماسوری به بهانه نوزدهمین سال زندان بودن
https://t.me/CFPPI/11866
(که پیشتر در چند نامه آنها را نوشتهام) که اینبار فلسفه و کارکرد زندان را بویژه در شرایط فعلی یادآوری کنم و در انتها با اقتباسی از انتوان گرامشی متذکر شوم که بیان و افشای آنچه که در زندان میگذرد (چه توسط زندانی و چه خانواده او) نه تنها یک وظیفه و واجب عینی است (به عقیده من) بلکه هر افشاگری، خود به تنهایی یک دادخواست یا کیفرخواستی است علیه نظام استبدادی، در تمامیت آن و ذی صلاحترین مرجع رسیدگی و قضاوت هم، البته خود مردم میهنمان هستند.
در حال حاضر و در آیندهای دورتر هم، تاریخ به قضاوت خواهد نشست. حاکمان و ایادی آنها همه این واقعیتهای تلخ و ضد انسانی را، البته افترا و نشر اکاذیب و شایعهسازی و سیاهنمایی و غیره قلمداد خواهند کرد که طبعا انتظاری هم غیر از این نمیرود. اگر مرجعی برای رسیدگی وجود داشت و به جای اینهمه مهرههای حلقه به گوش و مجیزگو عنصری از مسئولیت و پاسخگویی امکان پدید آمدن داشت نه شرایط استبدادی بود و نه زندانها و زندانیان در این وضعیت...
سعید ماسوری،
زندان گوهردشت کرج
تماس با ما:
@cfppi2013
https://t.me/CFPPI/11866
(که پیشتر در چند نامه آنها را نوشتهام) که اینبار فلسفه و کارکرد زندان را بویژه در شرایط فعلی یادآوری کنم و در انتها با اقتباسی از انتوان گرامشی متذکر شوم که بیان و افشای آنچه که در زندان میگذرد (چه توسط زندانی و چه خانواده او) نه تنها یک وظیفه و واجب عینی است (به عقیده من) بلکه هر افشاگری، خود به تنهایی یک دادخواست یا کیفرخواستی است علیه نظام استبدادی، در تمامیت آن و ذی صلاحترین مرجع رسیدگی و قضاوت هم، البته خود مردم میهنمان هستند.
در حال حاضر و در آیندهای دورتر هم، تاریخ به قضاوت خواهد نشست. حاکمان و ایادی آنها همه این واقعیتهای تلخ و ضد انسانی را، البته افترا و نشر اکاذیب و شایعهسازی و سیاهنمایی و غیره قلمداد خواهند کرد که طبعا انتظاری هم غیر از این نمیرود. اگر مرجعی برای رسیدگی وجود داشت و به جای اینهمه مهرههای حلقه به گوش و مجیزگو عنصری از مسئولیت و پاسخگویی امکان پدید آمدن داشت نه شرایط استبدادی بود و نه زندانها و زندانیان در این وضعیت...
سعید ماسوری،
زندان گوهردشت کرج
تماس با ما:
@cfppi2013
Telegram
كميته مبارزه براي ازادي زندانيان سياسي
🔴 به بهانه ۱۹ دیماه، نوزدهمین سال زندانم
زندان طلسم ترس و وحشت، حاکمیت ترس، کشتن انگیزهها، خاموش کردن صداها و ضد هرگونه حرکت و جنبش است و این مدلول اصیل لفظ زندان است در حاکمیت جور...
۱۹ سال است که در هر هفته چند روز را شاهد کشتن و اعدام و قتل عام جوانان…
زندان طلسم ترس و وحشت، حاکمیت ترس، کشتن انگیزهها، خاموش کردن صداها و ضد هرگونه حرکت و جنبش است و این مدلول اصیل لفظ زندان است در حاکمیت جور...
۱۹ سال است که در هر هفته چند روز را شاهد کشتن و اعدام و قتل عام جوانان…
نامه سرگشاده خانواده بهنام ابراهیم زاده خطاب به همه مردم شریف و آزاده
🔴بهنام مجرم نیست. بهنام مدافع حقوق انسانهاست!
همگان اطلاع دارید که بهنام (اسعد) ابراهیم زاده در شب ۲۱ آذر دستگیر شده است. بهنام یک فعال کارگری ویک فعال دفاع از حقوق کودک است. او همیشه مدافع حقوق انسانها بوده است و به خاطر دفاع از همین اهداف قبلا نیز هفت سال را در زندان گذرانده است. بهنام بعد از آزادی نیز همین اهداف را ادامه داده و همواره مشغول کمک به همنوعان و کودکان زلزله زده کرمانشاه و سرپل بوده است. بهنام عزیز ما در تاریخ ٢٩ آبان در دادگاهی غیابی در کرمانشاه با اتهام “تبلیغ علیه نظام” ١٨ ماه حکم زندان گرفته است. مصادیق این اتهام انتشار اخبار مربوط به وضعیت نابسامان مردم زلزله زده سرپل ذهاب و وضع فجیع کودکان در این منطقه قید شده است. ما خانواده بهنام ابراهیم زاده از همگان میخواهیم که در دفاع از بهنام کنار ما باشند و به محکوم کردن او به زندان و دستگیری اش اعتراض .کنند. ما از همگان میخواهیم که کمک کنند که بهنام را آزاد کنیم. بهنام مجرم نیست. بهنام مدافع انسانیت است. جای بهنام زندان نیست. بهنام باید فورا آزاد شود
رحمان ابراهیم زاده
🔴بهنام مجرم نیست. بهنام مدافع حقوق انسانهاست!
همگان اطلاع دارید که بهنام (اسعد) ابراهیم زاده در شب ۲۱ آذر دستگیر شده است. بهنام یک فعال کارگری ویک فعال دفاع از حقوق کودک است. او همیشه مدافع حقوق انسانها بوده است و به خاطر دفاع از همین اهداف قبلا نیز هفت سال را در زندان گذرانده است. بهنام بعد از آزادی نیز همین اهداف را ادامه داده و همواره مشغول کمک به همنوعان و کودکان زلزله زده کرمانشاه و سرپل بوده است. بهنام عزیز ما در تاریخ ٢٩ آبان در دادگاهی غیابی در کرمانشاه با اتهام “تبلیغ علیه نظام” ١٨ ماه حکم زندان گرفته است. مصادیق این اتهام انتشار اخبار مربوط به وضعیت نابسامان مردم زلزله زده سرپل ذهاب و وضع فجیع کودکان در این منطقه قید شده است. ما خانواده بهنام ابراهیم زاده از همگان میخواهیم که در دفاع از بهنام کنار ما باشند و به محکوم کردن او به زندان و دستگیری اش اعتراض .کنند. ما از همگان میخواهیم که کمک کنند که بهنام را آزاد کنیم. بهنام مجرم نیست. بهنام مدافع انسانیت است. جای بهنام زندان نیست. بهنام باید فورا آزاد شود
رحمان ابراهیم زاده
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
ستار من هیچ ترسی نداشت
گوهر عشقی مادر ستار بهشتی کارگر جانباخته در زیر شکنجه از شکنجه های فرزندش و کشته شدن او زیر شکنجه میگوید
۲۲دی ماه ۱۳۹۷
۱۲ژانویه ۲۰۱۹
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
گوهر عشقی مادر ستار بهشتی کارگر جانباخته در زیر شکنجه از شکنجه های فرزندش و کشته شدن او زیر شکنجه میگوید
۲۲دی ماه ۱۳۹۷
۱۲ژانویه ۲۰۱۹
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
Forwarded from اتچ بات
نامه مجیدی عزیزی از پسران حامی دختران انقلاب از درون زندان به اسماعیل بخشی
رفیق مبارزم برادر کارگرم اسماعیل بخشی تو در اهواز شکنجه شدی و من در شیراز ما شاهدان زنده نقض حقوق بشر ازادی و شکنجه هستیم معترضینی هستیم که آزادیمان راگرفتند و حرمت کرامت انسانی مارا شکستند.
جواب اعتراضات و مطالبات قانونی و بحق و مسالمت آمیز ما بازداشت،همراه با ضرب و شتم بود من هم شکنجه شدم با چشم بند و دستبد مرا در اطلاعات شیراز برای بازجویی از سلول انفرادی به اتاق بازجویی میبردند بازجوها با صدای بلند، من و خانواده ام را با فحش های رکیک و جنسی، مخاطب قرار میدادند و با ضربات لگد با پوتین محکم به سرصورت و سینه شکم من میزدند.
جوری که نفسم بند می امد از شدت درد حتی توان ناله و فریاد کشیدن نداشتم و زمانی که بروزی زمین خالی سرد اتاق بازجویی می افتادم تازه با باتوم به ساق پاهایم ضربه میزدن و میگفتن باید اعتراف کنی به ارتباط با دشمنان خیالی انها و این رنج شکنجه ها و تحقیر ها و انفرادی تا هفته ها ادامه داشت من هم غیر قانونی بازداشت شدم شکنجه شدم و ویک سال حکم به اتهام تبلیغ علیه نظام گرفتم ودرحال حاضر در زندان عادل اباد شیراز حبس هستم ولی این پایان شکنجه نبود در حال حاضرم هم داروهای مورد نیازم به دلیل بیماری قلبی به من به موقع داده نمیشود و زندان لباس گرم و وسایل مورد نیاز مرا از خانواده ام تحویل نمیگیرد تا به دست من برسد ریه ام به شدت عفونت کرده و اجازه ملاقات مرا با پزشک زندان نمیدهند.
اری من هم شکنجه شدم تا به حال در زندگیم باعث ازار کسی نشدم در تحصیلم موفق بودم و در رشته بازیگری سینما فارغ التحصیل شدم یک انسان و شهروند موفق بودم ولی ازادی و حق زندگی را در حکومت جمهوری اسلامی از من گرفته اند. ولی انها نمیدادنند که نمیتوانند مارا از هم جدا کنند. فرقی ندارد تو در اهوازی و من در زندان عادل آباد شیراز و سهیل عربی در زندان فشافویه و آرش صادقی زندان رجایی شهر کرج، ما با هم فریاد ازادیخواهی سر میدهیم .
#مجید_عزیزی-زندان عادل آباد شیراز
#من_هم_شکنجه_شدم
#ما_همه_اسماعیل_بخشی_هستیم
۲۲ دی ماه ۱۳۹۷
۱۲ ژانویه ۲۰۱۸
کمیته مبارزه برای آزادی زندانی سیاسی
https://t.me/joinchat/FdkV_0DYe3cpv15fNIxmTg
رفیق مبارزم برادر کارگرم اسماعیل بخشی تو در اهواز شکنجه شدی و من در شیراز ما شاهدان زنده نقض حقوق بشر ازادی و شکنجه هستیم معترضینی هستیم که آزادیمان راگرفتند و حرمت کرامت انسانی مارا شکستند.
جواب اعتراضات و مطالبات قانونی و بحق و مسالمت آمیز ما بازداشت،همراه با ضرب و شتم بود من هم شکنجه شدم با چشم بند و دستبد مرا در اطلاعات شیراز برای بازجویی از سلول انفرادی به اتاق بازجویی میبردند بازجوها با صدای بلند، من و خانواده ام را با فحش های رکیک و جنسی، مخاطب قرار میدادند و با ضربات لگد با پوتین محکم به سرصورت و سینه شکم من میزدند.
جوری که نفسم بند می امد از شدت درد حتی توان ناله و فریاد کشیدن نداشتم و زمانی که بروزی زمین خالی سرد اتاق بازجویی می افتادم تازه با باتوم به ساق پاهایم ضربه میزدن و میگفتن باید اعتراف کنی به ارتباط با دشمنان خیالی انها و این رنج شکنجه ها و تحقیر ها و انفرادی تا هفته ها ادامه داشت من هم غیر قانونی بازداشت شدم شکنجه شدم و ویک سال حکم به اتهام تبلیغ علیه نظام گرفتم ودرحال حاضر در زندان عادل اباد شیراز حبس هستم ولی این پایان شکنجه نبود در حال حاضرم هم داروهای مورد نیازم به دلیل بیماری قلبی به من به موقع داده نمیشود و زندان لباس گرم و وسایل مورد نیاز مرا از خانواده ام تحویل نمیگیرد تا به دست من برسد ریه ام به شدت عفونت کرده و اجازه ملاقات مرا با پزشک زندان نمیدهند.
اری من هم شکنجه شدم تا به حال در زندگیم باعث ازار کسی نشدم در تحصیلم موفق بودم و در رشته بازیگری سینما فارغ التحصیل شدم یک انسان و شهروند موفق بودم ولی ازادی و حق زندگی را در حکومت جمهوری اسلامی از من گرفته اند. ولی انها نمیدادنند که نمیتوانند مارا از هم جدا کنند. فرقی ندارد تو در اهوازی و من در زندان عادل آباد شیراز و سهیل عربی در زندان فشافویه و آرش صادقی زندان رجایی شهر کرج، ما با هم فریاد ازادیخواهی سر میدهیم .
#مجید_عزیزی-زندان عادل آباد شیراز
#من_هم_شکنجه_شدم
#ما_همه_اسماعیل_بخشی_هستیم
۲۲ دی ماه ۱۳۹۷
۱۲ ژانویه ۲۰۱۸
کمیته مبارزه برای آزادی زندانی سیاسی
https://t.me/joinchat/FdkV_0DYe3cpv15fNIxmTg
Telegram
attach 📎
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#من_هم_شکنجه_شدم
#IWasTorturedToo
در حمایت از اسماعیل بخشی، کارگران زندانی و همه کسانی که توسط جمهوری اسلامی شکنجه و زندانی شده اند و مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.
#IWasTorturedToo
در حمایت از اسماعیل بخشی، کارگران زندانی و همه کسانی که توسط جمهوری اسلامی شکنجه و زندانی شده اند و مورد آزار و اذیت قرار گرفتند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گرفتن اعتراف از احد جمادیان با زور شکنجه
مصاحبه های تلوزیونی با قربانیان شکنجه وتحت فشار
۲۲دی ماه۱۳۹۷
۱۲ژانویه ۲۰۱۹
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
مصاحبه های تلوزیونی با قربانیان شکنجه وتحت فشار
۲۲دی ماه۱۳۹۷
۱۲ژانویه ۲۰۱۹
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
۹دی ماه ۹۶ بود به خیابان رفتم و به مردم پیوستم. منرو دستگیر کردن و با اتهام لیدر تظاهرات تبلیغ علیه نظام، تشویش اذهان عمومی و برهم زدن نظم عمومی، روبرو شدم. یادمه به شونه اون شخص اطلاعاتی که ازم فیلم میگرفت زدم و گفتم؛ خوب فیلم بگیر قراره سر ماه خوب بهت برسن ! همین شخص بعد از دستگیری تو اطلاعات پاوا بهم گفت؛ برات دارم بخاطر گوه خوریت آشغال، منم بهش گفتم؛ خودتی گستاخ بی ادب، منو کشوندن تو هوای سرد قم و پنج نفری ریختن سرم انگار جنایتکاری رو گرفتن، یکی میگفت برای کی کار میکنی؟ یکی میگفت تو جاسوس انگلیس و آمریکایی! و اون لحظه بود که اشکهام پایین امد با تمام مقاومتی که در خودم سراغ داشتم چون از کلمه جاسوسی بشدت متنفر بودم و حالا با اون مواجهه شدم. بهم هی فشار میاوردن راستشو بگو با کی هستی؟ کی بهت گفته بری تظاهرات؟ تو کدوم کانالها عضوی؟ تو راستشو بگو باهات کاری نداریم. بعد از یکساعت منو بازجویی کردن داشتم روانی میشدم. دفعه اولم بود دستگیر شده بودم. بازهم منو زیر فشار بازجوئی گذاشتن و من فقط از کودک کار گفتم، من از زنان تن فروش از وعدهای دروغ بعد از انقلاب و خمینی گفتم، از تاراج سرمایه ملی گفتم،
زمانی که دستیر شدم پریود بودم. وقتی مارو بردن بازداشت موقت مامورهای زن بهم گفتن لخت شو! منم لباسهامو با ترس و حس بدی کندم، بعد بهشون گفتم شورتمو نمیتونم بکنم پریودم، با تعمد گفتن؛ بکن. دستامو جلو سینم گذاشتم چون خجالت کشیدم کامل عریان بودم ، یکیشون داد زد دستاتو بیار پایین. بعد بهم گفت سه بار بشین و پاشو و پاهاتو هم باز کن من با خجالت میگفتم پریودم و بخاطر استرس خونریزی دارم زمین کثیف میشه داد میزد بشین پاشو و داد میزد و توهین میکرد میگفت شوهراتون هیچکدوم راضی نیستن بخاطر کاراتون، دوباره؟تحقیر و تحقیر بخاطر زن بودن
دیدم مردهایی که سن و سالی نداشتن جلو روم تو خیابون چجور شکنجه میشدن دیدم، مامور یگان ویژه با باتوم زد تو زانوی یه جون تقریبا۲۳ساله، شلوار جینش پاره شد و فواره خون از پاش امد، دیدم یه پسره قد خیلی بلند رو مثل یه قوطی نوشابه پپسی له کردن زیر دست و پا، وقتی جلو تر رفتم که مانع زدنش بشم، مامور شخصی منو از چادرم کشید و بسیجیه شونه منو هول داد که مبادا برم کمکش
پس از دستگیریم مادرم وقتی پیش دادستان رفته بود بهش توهین و فحاشی کرده بودند و اونو از اتاق بیرون انداخته بودن. دادستان مادرم را تهدید کرده بود و گفته بود؛ مستندشو دیدم ولش نمیکنم. مادرم میگفت من جیغ میزدم التماس میکردم و گریه میکردم اما به ما توهین کردن و مارو انداختن بیرون. روزی که منو بردن پیش دادستان گفت؛ چکار کردی و من گفتم؛ هیچ کاری نکردم با صدای بلند داد زد؛ خفه شو خفه شو اینو ببرید پیش لاجوردی. به ماموری که منو برده بود گفتم؛ چرا اینجوری رفتار میکنن حق توهین ندارن، گفت؛ اینا حتی میتونن کتکت بزنن!!
اونروزها به فکر بچه هام بودم. فکر میکردم الان دخترم کجاست؟ در چه حالی بسر میبره؟ آیا میدونه من دستگیر شدم؟ به قاضی گفتم؛ چرا اینکار و با ما میکنید مگه در حکومت اسلامی دم از کرامت زن نمیزنید، گفت میخواستی از این غلتا نکنی !!!
پس از آزادیم، دخترم مثل یک انسان بی روح بود و با ترس و وحشت، زیر شوک به من نگاه میکرد، سکوت کرده بود مثل یه آدمی که تمام روحشو ازش یکجا گرفته باشن. بعدن وقتی به مدرسش رفتم معلمش گفت روشنک گفته سربازا مادرمو گرفتن ! تو اون روزا نگرانی بچه هام و مادرم منو هر لحظه عصبی تر میکرد و هربار که عصبی میشدم مصمم تر میشدم.
فشار روحی و روانی زیادی روی من بود که بعد آزادی با قرصهای آرامبخش مادرم آروم میشدم بارها با وحشت از خواب میپریدم و یه چیزی حس میکردم تو بدنمه. به همه زندانیان که تو زندان بودیم و در تظاهرات با هم دستگیر شدیم گفتم غذاها طعم غیر طبیعی میده انگار توش چیزیه که بعدها حتی یه دکتر میگفت متادون تو غذاهاتون اضافه میکردن که البته خانم،نسرین ستوده این مسئله رو هم ثابت کرد، شبی که بازداشت شدیم ساعت ۳شب هممون از صدای شکنجه قسمت مردونه که فریاد میزدن از خواب پریدیم وحشت زده بودیم بیرون دارن چه بلایی سرشون میارن. حدود ساعت یک شب بود منو وقتی بیرون آوردن برای بازجویی بعدی دیدم مردها رو میزدن. یه مامور لباس شخصی سر مامورینی که منو برده بودن داد زد؛ اینو چرا آوردین بیرون زودی ببریدش داخل !
اما الان من جهانتاب ۲۷ساله مادر دو فرزند برای وطنم و هموطنم از هدفم که مبارزه و سرنگونی رژیم هست دست برنمیدارم. آقای علوی شما باید پاسخگوی تمام آزار و اذیتهای من و امثال من باشید!! شما باید پاسخگوی آزار و اذیت فرزندان من و مادر من باشید!!
#من_هم_شکنجه_شدم
#ما_همه_اسماعیل_بخشی_هستیم
جهانتاب از قم
تماس با ما؛
@CFPPI2013
زمانی که دستیر شدم پریود بودم. وقتی مارو بردن بازداشت موقت مامورهای زن بهم گفتن لخت شو! منم لباسهامو با ترس و حس بدی کندم، بعد بهشون گفتم شورتمو نمیتونم بکنم پریودم، با تعمد گفتن؛ بکن. دستامو جلو سینم گذاشتم چون خجالت کشیدم کامل عریان بودم ، یکیشون داد زد دستاتو بیار پایین. بعد بهم گفت سه بار بشین و پاشو و پاهاتو هم باز کن من با خجالت میگفتم پریودم و بخاطر استرس خونریزی دارم زمین کثیف میشه داد میزد بشین پاشو و داد میزد و توهین میکرد میگفت شوهراتون هیچکدوم راضی نیستن بخاطر کاراتون، دوباره؟تحقیر و تحقیر بخاطر زن بودن
دیدم مردهایی که سن و سالی نداشتن جلو روم تو خیابون چجور شکنجه میشدن دیدم، مامور یگان ویژه با باتوم زد تو زانوی یه جون تقریبا۲۳ساله، شلوار جینش پاره شد و فواره خون از پاش امد، دیدم یه پسره قد خیلی بلند رو مثل یه قوطی نوشابه پپسی له کردن زیر دست و پا، وقتی جلو تر رفتم که مانع زدنش بشم، مامور شخصی منو از چادرم کشید و بسیجیه شونه منو هول داد که مبادا برم کمکش
پس از دستگیریم مادرم وقتی پیش دادستان رفته بود بهش توهین و فحاشی کرده بودند و اونو از اتاق بیرون انداخته بودن. دادستان مادرم را تهدید کرده بود و گفته بود؛ مستندشو دیدم ولش نمیکنم. مادرم میگفت من جیغ میزدم التماس میکردم و گریه میکردم اما به ما توهین کردن و مارو انداختن بیرون. روزی که منو بردن پیش دادستان گفت؛ چکار کردی و من گفتم؛ هیچ کاری نکردم با صدای بلند داد زد؛ خفه شو خفه شو اینو ببرید پیش لاجوردی. به ماموری که منو برده بود گفتم؛ چرا اینجوری رفتار میکنن حق توهین ندارن، گفت؛ اینا حتی میتونن کتکت بزنن!!
اونروزها به فکر بچه هام بودم. فکر میکردم الان دخترم کجاست؟ در چه حالی بسر میبره؟ آیا میدونه من دستگیر شدم؟ به قاضی گفتم؛ چرا اینکار و با ما میکنید مگه در حکومت اسلامی دم از کرامت زن نمیزنید، گفت میخواستی از این غلتا نکنی !!!
پس از آزادیم، دخترم مثل یک انسان بی روح بود و با ترس و وحشت، زیر شوک به من نگاه میکرد، سکوت کرده بود مثل یه آدمی که تمام روحشو ازش یکجا گرفته باشن. بعدن وقتی به مدرسش رفتم معلمش گفت روشنک گفته سربازا مادرمو گرفتن ! تو اون روزا نگرانی بچه هام و مادرم منو هر لحظه عصبی تر میکرد و هربار که عصبی میشدم مصمم تر میشدم.
فشار روحی و روانی زیادی روی من بود که بعد آزادی با قرصهای آرامبخش مادرم آروم میشدم بارها با وحشت از خواب میپریدم و یه چیزی حس میکردم تو بدنمه. به همه زندانیان که تو زندان بودیم و در تظاهرات با هم دستگیر شدیم گفتم غذاها طعم غیر طبیعی میده انگار توش چیزیه که بعدها حتی یه دکتر میگفت متادون تو غذاهاتون اضافه میکردن که البته خانم،نسرین ستوده این مسئله رو هم ثابت کرد، شبی که بازداشت شدیم ساعت ۳شب هممون از صدای شکنجه قسمت مردونه که فریاد میزدن از خواب پریدیم وحشت زده بودیم بیرون دارن چه بلایی سرشون میارن. حدود ساعت یک شب بود منو وقتی بیرون آوردن برای بازجویی بعدی دیدم مردها رو میزدن. یه مامور لباس شخصی سر مامورینی که منو برده بودن داد زد؛ اینو چرا آوردین بیرون زودی ببریدش داخل !
اما الان من جهانتاب ۲۷ساله مادر دو فرزند برای وطنم و هموطنم از هدفم که مبارزه و سرنگونی رژیم هست دست برنمیدارم. آقای علوی شما باید پاسخگوی تمام آزار و اذیتهای من و امثال من باشید!! شما باید پاسخگوی آزار و اذیت فرزندان من و مادر من باشید!!
#من_هم_شکنجه_شدم
#ما_همه_اسماعیل_بخشی_هستیم
جهانتاب از قم
تماس با ما؛
@CFPPI2013
«اعتياد، سوغات و تحفهی زندان اوين»؛ من هم شکنجه شدم
✍️: دياكو مرادى
پيشنهادِ من به وزير اطلاعات اين است كه استراتژى عاقلانهتری را در پيش بگيرد، زيرا ابزار ترسيم دروغ در سازمان اطلاعات با جريان و رشد فكرى مردم منسوخ شده است.
٢٢ ساله بودم و دانشجوی دانشكدهی هنرهاى معاصر تهران. در تظاهرات كوى دانشگاه به همراه چند از تن دوستانم كه متاسفانه عدهای از آنها شهيد و عدهای از آنها كه هنوز خبری از ايشان نيست، دستگير شدم. رشد تنگناى زندان به حدى بود كه در یک اتاق یک متر در یک متر، توانايى تكان خوردن كه هيچ، حتى اكسيژن كافی براى استنشاق نبود!
دستبند به دست و پابند به ميله و جالبتر اينكه هر روز روزی سه وعده كف اتاق یک مترى را با آب سرد فرش میكردند كه مانع از خوابم شوند.
روزها فقط سوال بود و تحقير به همراه سُسِ ضرباتى كه هنوز از شدتشان گيجم. حالا نوبت به دسر كه میرسيد، چاشنى هتاكى و شكستن سه دنده و دو قسمت از ساق پايم، اين ميهمانى و بزم را پُر شورتر میكرد.
صداى شكنجه رفقايم، صدای شكنجهی دخترهاى بیپناه مثل پتک بر پيكرم فرود میآمد... اما به همین جا ختم نمیشود، چون بازجوىِ متعهد به كار همواره میگفت: برايت سورپرايزى شگفتانگيز در نظر گرفتهام!
بله، درست حدس زديد، بعد از آن همه تخريب روحى حالا نوبت آلوده كردنم بود! من رفته رفته با تزريق روزى چند نوبت داروهاى روانگردان به دنياى اعتياد سفر كردم. بعدها با تغيير و قطع دوز مصرفى، روزها و شبها پنجه به ديوار كشيده و نعره میزدم. سايهی سياه بازجو میگفت: بگو با كدام تشكّل سياسى در ارتباطى تا چند سیسی مهمانت كنم...
بله، بعد از سالها آزادى من در خيابانهاى تهران به دنبال مواد مخدر بودم تا بتوانم شبيه یک آدم عادی زندگی كنم!
اسماعيل عزيزم، عميقا تو را میفهمم و با تو یکصدا حق را فرياد میزنم.
#من_هم_شكنجه_شدم
@cfppi
✍️: دياكو مرادى
پيشنهادِ من به وزير اطلاعات اين است كه استراتژى عاقلانهتری را در پيش بگيرد، زيرا ابزار ترسيم دروغ در سازمان اطلاعات با جريان و رشد فكرى مردم منسوخ شده است.
٢٢ ساله بودم و دانشجوی دانشكدهی هنرهاى معاصر تهران. در تظاهرات كوى دانشگاه به همراه چند از تن دوستانم كه متاسفانه عدهای از آنها شهيد و عدهای از آنها كه هنوز خبری از ايشان نيست، دستگير شدم. رشد تنگناى زندان به حدى بود كه در یک اتاق یک متر در یک متر، توانايى تكان خوردن كه هيچ، حتى اكسيژن كافی براى استنشاق نبود!
دستبند به دست و پابند به ميله و جالبتر اينكه هر روز روزی سه وعده كف اتاق یک مترى را با آب سرد فرش میكردند كه مانع از خوابم شوند.
روزها فقط سوال بود و تحقير به همراه سُسِ ضرباتى كه هنوز از شدتشان گيجم. حالا نوبت به دسر كه میرسيد، چاشنى هتاكى و شكستن سه دنده و دو قسمت از ساق پايم، اين ميهمانى و بزم را پُر شورتر میكرد.
صداى شكنجه رفقايم، صدای شكنجهی دخترهاى بیپناه مثل پتک بر پيكرم فرود میآمد... اما به همین جا ختم نمیشود، چون بازجوىِ متعهد به كار همواره میگفت: برايت سورپرايزى شگفتانگيز در نظر گرفتهام!
بله، درست حدس زديد، بعد از آن همه تخريب روحى حالا نوبت آلوده كردنم بود! من رفته رفته با تزريق روزى چند نوبت داروهاى روانگردان به دنياى اعتياد سفر كردم. بعدها با تغيير و قطع دوز مصرفى، روزها و شبها پنجه به ديوار كشيده و نعره میزدم. سايهی سياه بازجو میگفت: بگو با كدام تشكّل سياسى در ارتباطى تا چند سیسی مهمانت كنم...
بله، بعد از سالها آزادى من در خيابانهاى تهران به دنبال مواد مخدر بودم تا بتوانم شبيه یک آدم عادی زندگی كنم!
اسماعيل عزيزم، عميقا تو را میفهمم و با تو یکصدا حق را فرياد میزنم.
#من_هم_شكنجه_شدم
@cfppi
احمد تقوی، معلم بازنشسته ابهری آزاد شد
احمد تقوی، معلم بازنشسته اهل ابهر، با سپردن وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی به صورت موقت آزاد شد.
روز جاری شنبه ۲۲ دیماه، احمد تقوی، فعال صنفی و معلم بازنشسته که سوم دیماه از سوی ماموران امنیتی در ابهر بازداشت و به بازداشتگاه اداره اطلاعات زنجان منتقل شدهبود، با سپردن وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی به صورت موقت آزاد شد.
احمد تقوی، معلم بازنشسته اهل ابهر، با سپردن وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی به صورت موقت آزاد شد.
روز جاری شنبه ۲۲ دیماه، احمد تقوی، فعال صنفی و معلم بازنشسته که سوم دیماه از سوی ماموران امنیتی در ابهر بازداشت و به بازداشتگاه اداره اطلاعات زنجان منتقل شدهبود، با سپردن وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی به صورت موقت آزاد شد.
#من_هم_شکنجه_شدم
#اسماعیل_بخشی جان، مرا در جمهوری اسلامی آنقدر شکنجه کردند، که کافر شدم!
۱۰ شهریور ۱۳۶۰، کمیته مرکزی میدان بهارستان تهران ـ با باز شدن در سلول، همگی هراسان از خواب پریده و نشستیم. با نگاهی به ساعتم، ۲ بامداد را نشان می داد. پاسداری نام مرا خواند، وحشت کردم چون تقریبا ۳۴ ساعت از انفجار ساختمان نخست وزیری می گذشت و ۱۲ ساعت از زمانیکه ما مطلع شدیم. برخاسته و با همان شلوار رو و زیر پوش آستین کوتاه، کفشهایم را به پا کرده و چشمبند زدم. پاسدار دستم را گرفت و پس از بستن در سلول به راه افتادیم. پس ازگذشت ده ها قدم و یکی دو بار چپ و راست، گفت: پله س. از پله های زیادی پائین رفته تا اینکه به زمین مسطح رسیدیم و باز کمی ادامه دادیم. دری را باز کرد و همین که داخل شدیم، گفت: اُوردمش. فردی با لهجه لاتی پرسید: اسمت چیه؟ جوابی ندادم. صاحب صدا را شناختم عزت شاهی ( فرمانده تیم دستگیری من) بود. پاسداری که مرا آورد، تلنگری زد و گفت: با توهه. گفتم: من؟ احمد مقیمی. بعد بدون مقدمه پرسید: ترورمی کنی؟ خشکم زد، جوابی ندادم. ادامه داد: اینجا آخر خطه یا همه چیو میگی یا اعدام میشی.
ادامه در پست بعدی👇👇👇
#اسماعیل_بخشی جان، مرا در جمهوری اسلامی آنقدر شکنجه کردند، که کافر شدم!
۱۰ شهریور ۱۳۶۰، کمیته مرکزی میدان بهارستان تهران ـ با باز شدن در سلول، همگی هراسان از خواب پریده و نشستیم. با نگاهی به ساعتم، ۲ بامداد را نشان می داد. پاسداری نام مرا خواند، وحشت کردم چون تقریبا ۳۴ ساعت از انفجار ساختمان نخست وزیری می گذشت و ۱۲ ساعت از زمانیکه ما مطلع شدیم. برخاسته و با همان شلوار رو و زیر پوش آستین کوتاه، کفشهایم را به پا کرده و چشمبند زدم. پاسدار دستم را گرفت و پس از بستن در سلول به راه افتادیم. پس ازگذشت ده ها قدم و یکی دو بار چپ و راست، گفت: پله س. از پله های زیادی پائین رفته تا اینکه به زمین مسطح رسیدیم و باز کمی ادامه دادیم. دری را باز کرد و همین که داخل شدیم، گفت: اُوردمش. فردی با لهجه لاتی پرسید: اسمت چیه؟ جوابی ندادم. صاحب صدا را شناختم عزت شاهی ( فرمانده تیم دستگیری من) بود. پاسداری که مرا آورد، تلنگری زد و گفت: با توهه. گفتم: من؟ احمد مقیمی. بعد بدون مقدمه پرسید: ترورمی کنی؟ خشکم زد، جوابی ندادم. ادامه داد: اینجا آخر خطه یا همه چیو میگی یا اعدام میشی.
ادامه در پست بعدی👇👇👇
#من_هم_شکنجه_شدم
اینجا آخر خطه یا همه چیو میگی یا اعدام میشی. گفتم: چیو بگم؟ تو بازجویی ها هرچی پرسیدن گفتم و نوشتم، دیگه نمی دونم چی بگم. گفت: هم خونه تیمی داشتی و هم ترورکردی، باید بگی با کیا ارتباط داشتی؟ جواب دادم: به کی اعتقاد دارین؟ به خدا قسم، به حضرت محمد قسم شما اشتباه می کنین، من راست می گم. در همین موقع دو سیلی محکم به گونه ام نواخت و گفت: کی گفت قسم بخوری؟ اونم قسم دروغ، ببین تو جوونی خودتو جوونمرگ نکن، ننه باباتو داغدار نکن. ساکت ماندم چون هیچ سؤال مشخصی نمی کرد و من نمی دانستم چه جوابی بدهم. به ناگاه دو نفر مرا گرفته و از پشت به زمین کوبیدند و بارانی از مشت و لگد فرود آوردند. بعد مرا به سمتی کشیده، پاهایم را عمود بر یک میز و یا چیزی شبیه به آن بستند.کفشهایم را در آورده با کابل به کف پاهایم می زدند. هرچه ضربات بیشتر و محکم تر، به همان نسبت فریاد من بلند تر می شد. یکی گفت: بیشتر داد بزن اینجا ته جهنمه، صدات به گوش هیچکی نمی رسه. آن قدر زدند و من هم آن قدر فریاد کشیدم که کم کم صدایم گرفت. سرانجام دست از زدن برداشته و پاهایم را بازکردند. به زحمت توانستم بایستم. همان مرد اول با صدای گنده لاتی گفت: داری مثلاً مقاومت می کنی اسم در آری؟، آره؟ بعد ادامه داد: ما خواستیم کمکت کنیم، اما خودت نمی خوای، پس دیگه اعدام میشی! من هیچ نگفتم، نه انکار و نه قسم و آیه. یکی مرا به سمتی کشید. نورهای شدیدی می تابیدند که با وجود چشمبند هم قابل تشخیص بودند. در آنجا گفت چشم بندتو ور دار. من هم برداشتم، رو به دیوار بتنی با ارتفاع تقریبی چهار متر بودم که مثل روز روشن دیده می شد. جلویم یک صندلی قرار داشت که پشتی اش به دیوار چسبیده بود. کمی بالاتر از آن یک مقوای سفید مستطیل که بصورت افقی به دیوار نصب شده و روی آن آیه ۹ سوره تحریم قرآن که در آن دستور کشتن منافقین و کفار را داده، بصورت نیم دایره نوشته شده بود:«یا ایها النبی، جاهدالکفار و المنافقین و اغلظ علیهم». من که از هنگام خروج از سلول سخت ترسیده بودم، با دیدن آن قلبم داشت از حرکت می ایستاد. دیگر باورم شد مرا خواهند کشت. یقین کردم بخاطر انفجار نخست وزیری می خواهند از من انتقام بگیرند.
همچنان رو به دیوار به آن آیه وحشتناک می نگریستم. یکی گفت: برگرد رو صندلی بشین. همینکه برگشتم، نور شدید پروژکتورها کورم کردند و آنی چشمانم را بستم. در این حالت می توانستم تجسم کنم؛ آن آیه نوشته شده روی دیوار، درست کمی بالاتر از سرم قرار گرفته است. به یاد آوردم همان روزهای اول پیروزی انقلاب، به هنگام محاکمه و حتی تیرباران امرای ارتش و مقامات رژیم شاه، چنین آیه هایی بالای سرشان نصب می شد. صدایی گفت: چشاتو باز کن، اما در آن نور شدید نمی توانستم، فقط پلکهایم را تند تند به هم می زدم. در پشت پروژکتورها چهار سایه را چون اشباحی می دیدم، در آن لحظه از من عکس گرفته شد. صفحه روزنامه ای را مجسم کردم؛عکس من با آیه بالای سرم و با ذکر اتهامات و تأکید بر اینکه بعنوان منافق و محارب اعدام شد را چاپ کرده اند. یکی آمد و دستانم را از پشت دستبند زد و به سمت دیگری برد.آنگاه دو سه نفری به سرم ریختند و یکی با کابل، دو نفر دیگر با مشت و لگد به تمام نقاط بدنم می زدند. نعره هایی را می شنیدم، شاید هم سؤال میکردند اما هیچ نمی فهمیدم. در زیر ضربات به زمین افتادم و لحظاتی بعد خودشان بلندم کردند. یکی گفت: چرا تمومش نمی کنین؟ دیگری گفت: ببرش اونجا، کسی مرا برد و از پشت به دیوارکوبید. بازصدایی شنیدم که گفت:گفتم چرا تمومش نمی کنین؟ دیگری: هنوز که وصیتشو ننوشته. همان اولی: تو چه احمقی، نکنه تو هم تو خط اینایی؟ میخوای گنده ش کنن و بعدش وصیت نومه ش بشه اعلامیه، آره؟ صدای گلنگدن سلاحی را شنیدم.
ادامه در پست بعدی👇👇👇
اینجا آخر خطه یا همه چیو میگی یا اعدام میشی. گفتم: چیو بگم؟ تو بازجویی ها هرچی پرسیدن گفتم و نوشتم، دیگه نمی دونم چی بگم. گفت: هم خونه تیمی داشتی و هم ترورکردی، باید بگی با کیا ارتباط داشتی؟ جواب دادم: به کی اعتقاد دارین؟ به خدا قسم، به حضرت محمد قسم شما اشتباه می کنین، من راست می گم. در همین موقع دو سیلی محکم به گونه ام نواخت و گفت: کی گفت قسم بخوری؟ اونم قسم دروغ، ببین تو جوونی خودتو جوونمرگ نکن، ننه باباتو داغدار نکن. ساکت ماندم چون هیچ سؤال مشخصی نمی کرد و من نمی دانستم چه جوابی بدهم. به ناگاه دو نفر مرا گرفته و از پشت به زمین کوبیدند و بارانی از مشت و لگد فرود آوردند. بعد مرا به سمتی کشیده، پاهایم را عمود بر یک میز و یا چیزی شبیه به آن بستند.کفشهایم را در آورده با کابل به کف پاهایم می زدند. هرچه ضربات بیشتر و محکم تر، به همان نسبت فریاد من بلند تر می شد. یکی گفت: بیشتر داد بزن اینجا ته جهنمه، صدات به گوش هیچکی نمی رسه. آن قدر زدند و من هم آن قدر فریاد کشیدم که کم کم صدایم گرفت. سرانجام دست از زدن برداشته و پاهایم را بازکردند. به زحمت توانستم بایستم. همان مرد اول با صدای گنده لاتی گفت: داری مثلاً مقاومت می کنی اسم در آری؟، آره؟ بعد ادامه داد: ما خواستیم کمکت کنیم، اما خودت نمی خوای، پس دیگه اعدام میشی! من هیچ نگفتم، نه انکار و نه قسم و آیه. یکی مرا به سمتی کشید. نورهای شدیدی می تابیدند که با وجود چشمبند هم قابل تشخیص بودند. در آنجا گفت چشم بندتو ور دار. من هم برداشتم، رو به دیوار بتنی با ارتفاع تقریبی چهار متر بودم که مثل روز روشن دیده می شد. جلویم یک صندلی قرار داشت که پشتی اش به دیوار چسبیده بود. کمی بالاتر از آن یک مقوای سفید مستطیل که بصورت افقی به دیوار نصب شده و روی آن آیه ۹ سوره تحریم قرآن که در آن دستور کشتن منافقین و کفار را داده، بصورت نیم دایره نوشته شده بود:«یا ایها النبی، جاهدالکفار و المنافقین و اغلظ علیهم». من که از هنگام خروج از سلول سخت ترسیده بودم، با دیدن آن قلبم داشت از حرکت می ایستاد. دیگر باورم شد مرا خواهند کشت. یقین کردم بخاطر انفجار نخست وزیری می خواهند از من انتقام بگیرند.
همچنان رو به دیوار به آن آیه وحشتناک می نگریستم. یکی گفت: برگرد رو صندلی بشین. همینکه برگشتم، نور شدید پروژکتورها کورم کردند و آنی چشمانم را بستم. در این حالت می توانستم تجسم کنم؛ آن آیه نوشته شده روی دیوار، درست کمی بالاتر از سرم قرار گرفته است. به یاد آوردم همان روزهای اول پیروزی انقلاب، به هنگام محاکمه و حتی تیرباران امرای ارتش و مقامات رژیم شاه، چنین آیه هایی بالای سرشان نصب می شد. صدایی گفت: چشاتو باز کن، اما در آن نور شدید نمی توانستم، فقط پلکهایم را تند تند به هم می زدم. در پشت پروژکتورها چهار سایه را چون اشباحی می دیدم، در آن لحظه از من عکس گرفته شد. صفحه روزنامه ای را مجسم کردم؛عکس من با آیه بالای سرم و با ذکر اتهامات و تأکید بر اینکه بعنوان منافق و محارب اعدام شد را چاپ کرده اند. یکی آمد و دستانم را از پشت دستبند زد و به سمت دیگری برد.آنگاه دو سه نفری به سرم ریختند و یکی با کابل، دو نفر دیگر با مشت و لگد به تمام نقاط بدنم می زدند. نعره هایی را می شنیدم، شاید هم سؤال میکردند اما هیچ نمی فهمیدم. در زیر ضربات به زمین افتادم و لحظاتی بعد خودشان بلندم کردند. یکی گفت: چرا تمومش نمی کنین؟ دیگری گفت: ببرش اونجا، کسی مرا برد و از پشت به دیوارکوبید. بازصدایی شنیدم که گفت:گفتم چرا تمومش نمی کنین؟ دیگری: هنوز که وصیتشو ننوشته. همان اولی: تو چه احمقی، نکنه تو هم تو خط اینایی؟ میخوای گنده ش کنن و بعدش وصیت نومه ش بشه اعلامیه، آره؟ صدای گلنگدن سلاحی را شنیدم.
ادامه در پست بعدی👇👇👇
دیگر کوچکترین تردیدی جز مردن برایم نماند. برای دقایقی شاید بسیار کوتاه و فوق سریع، تمامی زندگی گذشته ام چنان از ذهنم گذشت که انگار فیلمی از خود را می بینم. ازسنین چهار پنج سالگی تا به آنروز را می توانستم مجسم کنم. همه حوادث و رویدادهای تلخ و شیرین زندگی ام به سرعت در ذهنم رژه می رفتند. تصاویر پدر، مادر، خواهران و برادرانم در جلوی چشمانم ظاهر شدند. آنها نگاهم می کردند و به شدت می گریستند و بعد چهره های یکایک اقوام و خویشان و حتی دوستانم و دوباره خانواده. اما واضح تر از همه پدر و مادرم را می دیدم که بیش از همه بی تابی می کردند. ناگهان صدای غرش وحشتناک شلیک و یا شلیکهایی برخاست و من افتادنم را به خاطر آوردم و دیگر هیچ ... .
آنی سوزش و درد آن همه کابل و مشت و لگد از بین رفت، از جسم خود رها شدم. در خود یک آرامش بی حدی را یافتم. همچون توده ای ابر مانند از جسدم بخار شده، آرام آرام به بالا می رفتم. حال می توانستم جسد به پهلو افتاده خود را که دستهایم از پشت بسته شده و چهره ام که نیمی از آن با چشمبند پنهان بود و زانوهای چسبیده به سینه ام را ببینم. ازسقفها به نرمی عبورکردم، بالا و بالاتر می رفتم تا به فضایی رسیدم پر از توده های سیاه و خاکستری، در میانشان نفوذ کرده به شکل آنها در آمدم. گاه در میانشان حل شده و گاهی کنده می شدم و کمی بعد مانند یک توده ای مجزا، بدون هیچ تلاش و یا مانعی سُر می خوردم و می چرخیدم و باز هم می چرخیدم. یک لحظه تصور کردم که به گذشته پنج سالگی ام باز گشته ام. با همان سرخوشی که به دور باغچه پر از گل ایستگاه راه آهن نیشابور، چهار نعل با پیتکو پیتکو گفتن، می چرخیدم. نه دردی، نه ترسی، نه هیچ نگرانی دیگری، چه مستی شورانگیزی، چه احساس خوب و دلپذیری، کاش زودتر مرده بودم!. دوباره از همان بالا پدر و مادرم را همراه با عده ای دیدم که در گورستانند. چندین نفر قبری را در میان گرفته، مادرم کنارش نشسته و به شدت شیون و زاری می کرد، پدرم نیز نزدیکش دیده می شد و دست کمی از او نداشت. حتماً جسدم را دفن کرده اند، اما من که از درد و رنج رها شده و احساس خوشبختی می کنم، دلیل آن همه بی تابی آنان را نمی فهمیدم.
در آن لحظه شناور شدنم میان لایه های ابر مانند، برادرم اکبر را دیدم. او نه چندان دور از من ایستاده و نگاهم می کرد. ابتدا خیلی تعجب کردم. چون او ۱۲ سال پیش مُرده بود، اما با همان قد و سنی که آخرین بار او را دیده بودم، هیچ تغییری نکرده بود. خواستم به طرفش بروم اما نتوانستم، احساس کردم دیواری نامرئی وجود دارد. او را صدا زده و پرسیدم: داداش اکبر، منو پیش تو می آرن؟ جوابی نداد اما همچان با چشمان درشتش به من زُل زده و نگاهم میکرد. گفتم: اگه هم نیارن من خودم میام پیشت تا با همدیگه یه جا باشیم. باز هم عکس العملی نشان نداد و حرفی هم نزد. به ذهنم رسید در مرحله ملاقات با خدا هستم. برای آن هنگام، خود را آماده کردم. تصمیم داشتم قبل از رسیدگی به گناهان و ثوابهایم، پیش دستی کرده و فریاد بزنم: مگر تو بخشنده و مهربان نیستی؟ چرا اجازه می دهی بنام تو شکنجه دهند و به نام تو انسانها را بکُشند؟ آیا اینان نمایندگان تو هستند؟ آیا دستورات تو را اجرا می کنند؟ اگر نه، چرا هیچ اعتراضی نمی کنی؟ و یک دوجین سئوالهای دیگر. یک لحظه به خود آمدم، اندیشیدم؛ نکند من در یک خلأ مکانی و زمانی قرار گرفته ام؟ من داشتم فکر می کردم مگر چنین چیزی ممکن است؟ اگر مرده ام چگونه فکر می کنم؟ عجیب بود باز هم داشتم فکر می کردم. مطمئن شدم حداقل مغزم آسیبی ندیده است. به نظرم رسید؛ شاید گلوله و یا گلوله ها به نقاط حساس بدنم نخورده اند. پس باید برای اطمینان اعضای بدنم را کنترل کنم. از انگشت کوچک یک دستم شروع کردم، دو سه بار تکانش دادم و بعد انگشت دوم مورد استفاده انگشتر و همین طور انگشتان وسطی و اشاره را، انگشت شصتم را نیز حرکت داده و با آن کف دستم و دیگر انگشتانم را لمس کردم. به همین ترتیب و به دقت انگشتان دست دیگرم را، به دنبال آن دستانم را تکان داده و بعد دو سه بار با پاهایم مانند دوچرخه سواری رکاب زدم و آنگاه به خود آمدم. با وجود بسته بودن دستهایم از پشت، خیلی سریع برخاسته و ایستادم. دقیقاً در آن لحظه شنوایی ام دوباره فعال شد و من صداها را شنیدم. به همه چیز پی بردم؛
پاسداران آن قدر به من خندیده که قادر به سخن نبودند و نفس نفس می زدند. مات و مبهوت ایستاده بودم، اما دوباره احساس کردم مرا کشته اند، نه جسمم، بلکه روحم را. یکی از پاسداران دستبندم را باز کرد و خنده کنان مرا بالا برد و به سلولم رساند. داخل شدم، در را بست و رفت.
نزدیک ظهر بیدار شدم، هنوز در شوک به سر می بردم. سرم را یکی دوبار تکان دادم. گیج و منگ بودم. احساس بدی داشتم. به بدترین شکل مرا مورد تمسخر و تحقیر قرار داده و شخصیتم را خُرد کرده بودند.
احمد مقیمی
آنی سوزش و درد آن همه کابل و مشت و لگد از بین رفت، از جسم خود رها شدم. در خود یک آرامش بی حدی را یافتم. همچون توده ای ابر مانند از جسدم بخار شده، آرام آرام به بالا می رفتم. حال می توانستم جسد به پهلو افتاده خود را که دستهایم از پشت بسته شده و چهره ام که نیمی از آن با چشمبند پنهان بود و زانوهای چسبیده به سینه ام را ببینم. ازسقفها به نرمی عبورکردم، بالا و بالاتر می رفتم تا به فضایی رسیدم پر از توده های سیاه و خاکستری، در میانشان نفوذ کرده به شکل آنها در آمدم. گاه در میانشان حل شده و گاهی کنده می شدم و کمی بعد مانند یک توده ای مجزا، بدون هیچ تلاش و یا مانعی سُر می خوردم و می چرخیدم و باز هم می چرخیدم. یک لحظه تصور کردم که به گذشته پنج سالگی ام باز گشته ام. با همان سرخوشی که به دور باغچه پر از گل ایستگاه راه آهن نیشابور، چهار نعل با پیتکو پیتکو گفتن، می چرخیدم. نه دردی، نه ترسی، نه هیچ نگرانی دیگری، چه مستی شورانگیزی، چه احساس خوب و دلپذیری، کاش زودتر مرده بودم!. دوباره از همان بالا پدر و مادرم را همراه با عده ای دیدم که در گورستانند. چندین نفر قبری را در میان گرفته، مادرم کنارش نشسته و به شدت شیون و زاری می کرد، پدرم نیز نزدیکش دیده می شد و دست کمی از او نداشت. حتماً جسدم را دفن کرده اند، اما من که از درد و رنج رها شده و احساس خوشبختی می کنم، دلیل آن همه بی تابی آنان را نمی فهمیدم.
در آن لحظه شناور شدنم میان لایه های ابر مانند، برادرم اکبر را دیدم. او نه چندان دور از من ایستاده و نگاهم می کرد. ابتدا خیلی تعجب کردم. چون او ۱۲ سال پیش مُرده بود، اما با همان قد و سنی که آخرین بار او را دیده بودم، هیچ تغییری نکرده بود. خواستم به طرفش بروم اما نتوانستم، احساس کردم دیواری نامرئی وجود دارد. او را صدا زده و پرسیدم: داداش اکبر، منو پیش تو می آرن؟ جوابی نداد اما همچان با چشمان درشتش به من زُل زده و نگاهم میکرد. گفتم: اگه هم نیارن من خودم میام پیشت تا با همدیگه یه جا باشیم. باز هم عکس العملی نشان نداد و حرفی هم نزد. به ذهنم رسید در مرحله ملاقات با خدا هستم. برای آن هنگام، خود را آماده کردم. تصمیم داشتم قبل از رسیدگی به گناهان و ثوابهایم، پیش دستی کرده و فریاد بزنم: مگر تو بخشنده و مهربان نیستی؟ چرا اجازه می دهی بنام تو شکنجه دهند و به نام تو انسانها را بکُشند؟ آیا اینان نمایندگان تو هستند؟ آیا دستورات تو را اجرا می کنند؟ اگر نه، چرا هیچ اعتراضی نمی کنی؟ و یک دوجین سئوالهای دیگر. یک لحظه به خود آمدم، اندیشیدم؛ نکند من در یک خلأ مکانی و زمانی قرار گرفته ام؟ من داشتم فکر می کردم مگر چنین چیزی ممکن است؟ اگر مرده ام چگونه فکر می کنم؟ عجیب بود باز هم داشتم فکر می کردم. مطمئن شدم حداقل مغزم آسیبی ندیده است. به نظرم رسید؛ شاید گلوله و یا گلوله ها به نقاط حساس بدنم نخورده اند. پس باید برای اطمینان اعضای بدنم را کنترل کنم. از انگشت کوچک یک دستم شروع کردم، دو سه بار تکانش دادم و بعد انگشت دوم مورد استفاده انگشتر و همین طور انگشتان وسطی و اشاره را، انگشت شصتم را نیز حرکت داده و با آن کف دستم و دیگر انگشتانم را لمس کردم. به همین ترتیب و به دقت انگشتان دست دیگرم را، به دنبال آن دستانم را تکان داده و بعد دو سه بار با پاهایم مانند دوچرخه سواری رکاب زدم و آنگاه به خود آمدم. با وجود بسته بودن دستهایم از پشت، خیلی سریع برخاسته و ایستادم. دقیقاً در آن لحظه شنوایی ام دوباره فعال شد و من صداها را شنیدم. به همه چیز پی بردم؛
پاسداران آن قدر به من خندیده که قادر به سخن نبودند و نفس نفس می زدند. مات و مبهوت ایستاده بودم، اما دوباره احساس کردم مرا کشته اند، نه جسمم، بلکه روحم را. یکی از پاسداران دستبندم را باز کرد و خنده کنان مرا بالا برد و به سلولم رساند. داخل شدم، در را بست و رفت.
نزدیک ظهر بیدار شدم، هنوز در شوک به سر می بردم. سرم را یکی دوبار تکان دادم. گیج و منگ بودم. احساس بدی داشتم. به بدترین شکل مرا مورد تمسخر و تحقیر قرار داده و شخصیتم را خُرد کرده بودند.
احمد مقیمی
ممانعت دادستانی از اعزام مصطفی دانشجو به بیمارستان خارج از زندان
دادستانی تهران از اعزام مصطفی دانشجو وکیل دادگستری و از فعالان حقوق دراویش گنابادی محبوس در زندان اوین ممانعت می کند. این در حالی است که پزشکان بهداری زندان بر ضرورت عمل جراحی وی تاکید می کنند. مصطفی دانشجو در حال سپری کردن محکومیت ۸ سال حبس خود در زندان اوین است.
@cfppi
دادستانی تهران از اعزام مصطفی دانشجو وکیل دادگستری و از فعالان حقوق دراویش گنابادی محبوس در زندان اوین ممانعت می کند. این در حالی است که پزشکان بهداری زندان بر ضرورت عمل جراحی وی تاکید می کنند. مصطفی دانشجو در حال سپری کردن محکومیت ۸ سال حبس خود در زندان اوین است.
@cfppi
انتقال ساناز الهیاری و همسرش به اطلاعات اهواز
امیر حسین مهدوی فر و ساناز الهیاری، دو تن از اعضای تحریریه نشریه «گام» هستند که پیشتر در منزل پدری خود بازداشت شده بودند، گزارش شده که این دو هماکنون به بازداشتگاه اطلاعات اهواز منتقل شدند.
کانال تلگرامی نشریه «گام» در این خبر را تایید کرده است.
@cfppi
امیر حسین مهدوی فر و ساناز الهیاری، دو تن از اعضای تحریریه نشریه «گام» هستند که پیشتر در منزل پدری خود بازداشت شده بودند، گزارش شده که این دو هماکنون به بازداشتگاه اطلاعات اهواز منتقل شدند.
کانال تلگرامی نشریه «گام» در این خبر را تایید کرده است.
@cfppi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پيمان كاووسي از تجاوز در زندان حكومت ميگويد.
#من_هم_شكنجه_شدم
#من_هم_شكنجه_شدم
من نیز قربانی شکنجه ام.
اسماعیل بخشی شکنجه شد هم روحش و هم جسمش ! من گواهی میدهم زیرا با تموم وجودم احساس کرده ام ثانیه به ثانیه اتاق های مخوف سازمان سیاه اطلاعات را .
من صدای زندانیان گمنام هستم
دوستانی که نامشان را هم هیچ کسی نمیداند و سال هاست پشت میله های قفس هستند،
من از درد مشترک حرف میزنم
من از شکنجه روح و روانم سخن میرانم
بعید میدانم روزی دردهایم التیام یابند و فقط و فقط تحمل این دردها را، به شوق رسیدن به آزادی و رهایی از چنگال استبداد تحمل میکنم!
آری من هم شکنجه شدم!
شاید از دیگر زندانیان مشت و لگد کمتری خورده باشم و یا حتی میشود گفت در مقایسه با انها اصلا کتک نخورده ام
اما روحم شکنجه شد.
آثار مشت و لگد و شکستگی دست و پا و پهلو بعد از یک مدت خوب میشود ولی زخمی که روحت را میخراشاند هرگز فراموش نخواهد شد، وتا همیشه این درد با تو خواهد بود،
من دختری ۲۶ساله بودم روزی که روی سرم خراب شدن و با مشت و لگد مرا راهی بازداشتگاه کردند و در اتاقی تاریک حبس کردند هنوز هم صدای فحاشی های بازجو در گوش هایم میپیچد .
شب اول از فرط خستگی و درد خوابم برد بر عکس اکثر زندانیان ولی روزها و شب های دیگر دریغ از نیم ساعت خواب، از ترس یا کتک هایی که خورده بودم یک روز بعد از دستگیری پریود شدم خیلی شرم داشتم که بگویم برایم نوار بهداشتی بیارن بعد از اینکه مشکلم را بیان کردم تحقیرم کردن که ضعیفه با این نقطه ضعفی که دارید میخواستید علیه ما مبارزه کنید؟
از درد به خودم میپچیدم وضعف داشتم، دستم را میکشیدن و به اتاق بازجویی میبردنم ساعت ها باید تحمل میکردم و باز هم موهای بلند من مشکل داشت نمیتوانستم زیر چادر کنترلش کنم ،چشم بند که بهم میزدن دیگر واقعا انگار کور بودم و بخاطر موهام رو سرم داد میزدن و هر کی میومد تو اتاق یک بار موهای مرا میکشید که از درد احساس میکردم مویرگ های سرم متلاشی می شود ولی چون میخواستم ثابت کنم که من زن هستم و زن ها قوی هستند حتی گریه نمیکردم
درد اور بود چون بازم زن بودنت باعث میشد که بهت هزاران تهمت ناروا بزنند که چون دوستان یا به قول آن ها هم جرم هایت اقا هستن حتما یک رابطه نامشروع در میان بوده است
این شرایط را زن هایی که همانند من بودند درک میکنند غرورت شکسته میشود ولی باید تحمل کنی، هیچ صدایی زجر اور تر از صدای ناله دوستانت از اتاقهای دیگر نیست که نتوانی بهشون کمک کنی و درد کشیدن اونا رو حس کنی و بازم سکوت و یا اگه حرف بزنی مشت بخورد تو صورتت، همه اینا به کنار از همه درد اور تر زندان و بند زنان هست آنجا زنانی رو میبینی که یک عمر ازشون حرف زدی و نوشتی حالا باید جلو چشمت باشن و نتونی کاری برایشان انجام بدهی، من یه دانشجوی نخبه بودم ب زندانیان گفته بودن من داعشی هستم و بدترین رفتار را با من داشتند من داعشی نبودم من حامی حقوق همین زنان بودم من برای ازادی میهن و مردمم زندگی خودم را به خطر انداختم، روزها و هفته ها سپری میشد دلم برای خانه و خانواده ام پر پر میزند چشم انتظارت هستن تا روزی که برگردی، ولی زمانی که برمیگردی به جای دیدن پدر باید کنار جسم بی جان و قلب ایستاده اش که از درد دوری پر کشیده بنشینی در حالی که هرچه صدایش میزنی صدایی نمیشنود
اون لحظه دلت آرامش بغل کردن و نوازش پدرانه را فریاد میزند ولی دیگر حتی سویی برای دیدن و نایی برای حرف زدن ندارد،
آری،منم روحم شکنجه شده و جای زخمهایش درد میکند.
هر ثانیه به امید روزی که هیچ انسانی مورد ظلم و ستم قرار نگیرد زندگی میکنم پس ای انسانها آزادگی را بر بندگی ترجیح دهید و صدای بیصدایان باشید.
محبوبه زندانی سیاسی سابق
@cfppi
اسماعیل بخشی شکنجه شد هم روحش و هم جسمش ! من گواهی میدهم زیرا با تموم وجودم احساس کرده ام ثانیه به ثانیه اتاق های مخوف سازمان سیاه اطلاعات را .
من صدای زندانیان گمنام هستم
دوستانی که نامشان را هم هیچ کسی نمیداند و سال هاست پشت میله های قفس هستند،
من از درد مشترک حرف میزنم
من از شکنجه روح و روانم سخن میرانم
بعید میدانم روزی دردهایم التیام یابند و فقط و فقط تحمل این دردها را، به شوق رسیدن به آزادی و رهایی از چنگال استبداد تحمل میکنم!
آری من هم شکنجه شدم!
شاید از دیگر زندانیان مشت و لگد کمتری خورده باشم و یا حتی میشود گفت در مقایسه با انها اصلا کتک نخورده ام
اما روحم شکنجه شد.
آثار مشت و لگد و شکستگی دست و پا و پهلو بعد از یک مدت خوب میشود ولی زخمی که روحت را میخراشاند هرگز فراموش نخواهد شد، وتا همیشه این درد با تو خواهد بود،
من دختری ۲۶ساله بودم روزی که روی سرم خراب شدن و با مشت و لگد مرا راهی بازداشتگاه کردند و در اتاقی تاریک حبس کردند هنوز هم صدای فحاشی های بازجو در گوش هایم میپیچد .
شب اول از فرط خستگی و درد خوابم برد بر عکس اکثر زندانیان ولی روزها و شب های دیگر دریغ از نیم ساعت خواب، از ترس یا کتک هایی که خورده بودم یک روز بعد از دستگیری پریود شدم خیلی شرم داشتم که بگویم برایم نوار بهداشتی بیارن بعد از اینکه مشکلم را بیان کردم تحقیرم کردن که ضعیفه با این نقطه ضعفی که دارید میخواستید علیه ما مبارزه کنید؟
از درد به خودم میپچیدم وضعف داشتم، دستم را میکشیدن و به اتاق بازجویی میبردنم ساعت ها باید تحمل میکردم و باز هم موهای بلند من مشکل داشت نمیتوانستم زیر چادر کنترلش کنم ،چشم بند که بهم میزدن دیگر واقعا انگار کور بودم و بخاطر موهام رو سرم داد میزدن و هر کی میومد تو اتاق یک بار موهای مرا میکشید که از درد احساس میکردم مویرگ های سرم متلاشی می شود ولی چون میخواستم ثابت کنم که من زن هستم و زن ها قوی هستند حتی گریه نمیکردم
درد اور بود چون بازم زن بودنت باعث میشد که بهت هزاران تهمت ناروا بزنند که چون دوستان یا به قول آن ها هم جرم هایت اقا هستن حتما یک رابطه نامشروع در میان بوده است
این شرایط را زن هایی که همانند من بودند درک میکنند غرورت شکسته میشود ولی باید تحمل کنی، هیچ صدایی زجر اور تر از صدای ناله دوستانت از اتاقهای دیگر نیست که نتوانی بهشون کمک کنی و درد کشیدن اونا رو حس کنی و بازم سکوت و یا اگه حرف بزنی مشت بخورد تو صورتت، همه اینا به کنار از همه درد اور تر زندان و بند زنان هست آنجا زنانی رو میبینی که یک عمر ازشون حرف زدی و نوشتی حالا باید جلو چشمت باشن و نتونی کاری برایشان انجام بدهی، من یه دانشجوی نخبه بودم ب زندانیان گفته بودن من داعشی هستم و بدترین رفتار را با من داشتند من داعشی نبودم من حامی حقوق همین زنان بودم من برای ازادی میهن و مردمم زندگی خودم را به خطر انداختم، روزها و هفته ها سپری میشد دلم برای خانه و خانواده ام پر پر میزند چشم انتظارت هستن تا روزی که برگردی، ولی زمانی که برمیگردی به جای دیدن پدر باید کنار جسم بی جان و قلب ایستاده اش که از درد دوری پر کشیده بنشینی در حالی که هرچه صدایش میزنی صدایی نمیشنود
اون لحظه دلت آرامش بغل کردن و نوازش پدرانه را فریاد میزند ولی دیگر حتی سویی برای دیدن و نایی برای حرف زدن ندارد،
آری،منم روحم شکنجه شده و جای زخمهایش درد میکند.
هر ثانیه به امید روزی که هیچ انسانی مورد ظلم و ستم قرار نگیرد زندگی میکنم پس ای انسانها آزادگی را بر بندگی ترجیح دهید و صدای بیصدایان باشید.
محبوبه زندانی سیاسی سابق
@cfppi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز یکشنبه 23 دی 1397، جمعی از مالباختگان موسسه کاسپین در تهران در مقابل دفتر این موسسه به برآورده نشدن مطالبات خود، اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند.
معترضان به یاد یکی از مالباختگان فوت شده به نام "عباس اکبرزاده"، مراسم یادبودی برگزار کرده و شعار می دادند: "اکبرزاده تاحقتو نگیریم از پا نمی نشینم"
معترضان به یاد یکی از مالباختگان فوت شده به نام "عباس اکبرزاده"، مراسم یادبودی برگزار کرده و شعار می دادند: "اکبرزاده تاحقتو نگیریم از پا نمی نشینم"
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
امروز یکشنبه 23 دی ماه 1397، جمعی از فرهنگیان بازنشسته در اعتراض به برآورده نشدن مطالبات خود، در مقابل ساختمان موسسه صندوق ذخیره فرهنگیان در میدان ونک تهران، اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند.
معترضان شعارهایی ازجمله «ای مدیران بی دین سهم ما رو زود بدین»، «بانک سرمایه مال ماست؛ پولهاش همه به یغماست»
سر دادند.
معترضان شعارهایی ازجمله «ای مدیران بی دین سهم ما رو زود بدین»، «بانک سرمایه مال ماست؛ پولهاش همه به یغماست»
سر دادند.