محکومیت هفت نفر از شهروندان شهر ربط و اطراف را به هفده سال و نیم زندان
سه شنبه 18 دیماه، دادگاهی در سردشت هفت شهروند از اهالی شهر ربط و اطراف را جمعا به هفده سال و نیم زندان محکوم کرد.
اسامی محکومین و سالهای محکومیت آنان به قرار زیر اعلام شده است. پنج شهروند از اهالی ربط سردشت به نامهای "رسول محمدامینی" "جعفر رسولپور"، "بهمن دندانساز"، "محمد لیلانە"، "محمد سویرو" و هرکدام به یک سال و نیم زندان و "محمد" و "وفا " از اهالی روستای جبرند هرکدام به پنج سال زندان محکوم شدند. دادگاه رژیم در سردشت این اشخاص را به اتهام همکاری با یکی از احزاب اپوزیسیون و مخالف نظام به زندان محکوم کرده است.
@cfppi
سه شنبه 18 دیماه، دادگاهی در سردشت هفت شهروند از اهالی شهر ربط و اطراف را جمعا به هفده سال و نیم زندان محکوم کرد.
اسامی محکومین و سالهای محکومیت آنان به قرار زیر اعلام شده است. پنج شهروند از اهالی ربط سردشت به نامهای "رسول محمدامینی" "جعفر رسولپور"، "بهمن دندانساز"، "محمد لیلانە"، "محمد سویرو" و هرکدام به یک سال و نیم زندان و "محمد" و "وفا " از اهالی روستای جبرند هرکدام به پنج سال زندان محکوم شدند. دادگاه رژیم در سردشت این اشخاص را به اتهام همکاری با یکی از احزاب اپوزیسیون و مخالف نظام به زندان محکوم کرده است.
@cfppi
انتقال سحر کاظمی به زندان سنندج همزمان با ادامه بازداشت مادح فتحی در اداره اطلاعات
سحر کاظمی، به زندان سنندج منتقل شده و مادح فتحی، همسر وی همچنان در بازداشتگاه اداره اطلاعات تحت بازجویی است. این در حالی است که هیچ کدام از این دو زندانی تاکنون نتوانستهاند با خانوادههای خود ارتباط برقرار کنند و از دسترسی به وکیل هم محروم هستند.
سحر کاظمی، به زندان سنندج منتقل شده و مادح فتحی، همسر وی همچنان در بازداشتگاه اداره اطلاعات تحت بازجویی است. این در حالی است که هیچ کدام از این دو زندانی تاکنون نتوانستهاند با خانوادههای خود ارتباط برقرار کنند و از دسترسی به وکیل هم محروم هستند.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
گفته های زهرا شفیعی دهاقانی از هواداران محمدعلی طاهری خطاب به اسماعیل بخشی در چالش #من_هم_شکنجه_شدم آقای وزیر
حمیدرضا امینی(اریو_برزن) از فعالین سیاسی محبوس در زندان اوین طی بیانیه ای خطاب به اسماعیل بخشی درکارزار#من_هم_شکنجه_شدم.
گفت:
بنده نیز بارها طی شکنجه های متعددی قرار گرفته ام .که از نمونه های آن میتوان به دی ماه ۸۷ در کرمانشاه به خاطر عضو بودن در جنبش (ما هستیم ) اشاره کنم که به شدت مورد ضرب و شتم و شکنجه و حتی اویزان کردن بنده به سقف توسط نیروی انتظامی اشاره کنم .
بله از نمونه های دیگر میتوان به عاشورای ۸۸ اشاره کنم که توسط بسیجی ها و لباس شخصی ها و نیروی انتظامی به شدت مورد ضرب و شتم با باتوم قرار گرفتم که با وجود اینکه سالها از این موضوع میگذرد اما اثار آن بر روی ساق پاهای من به وضوح کاملا قابل مشاهده میباشد .
من هم صدای اسماعیل بخشی هستم.
گفت:
بنده نیز بارها طی شکنجه های متعددی قرار گرفته ام .که از نمونه های آن میتوان به دی ماه ۸۷ در کرمانشاه به خاطر عضو بودن در جنبش (ما هستیم ) اشاره کنم که به شدت مورد ضرب و شتم و شکنجه و حتی اویزان کردن بنده به سقف توسط نیروی انتظامی اشاره کنم .
بله از نمونه های دیگر میتوان به عاشورای ۸۸ اشاره کنم که توسط بسیجی ها و لباس شخصی ها و نیروی انتظامی به شدت مورد ضرب و شتم با باتوم قرار گرفتم که با وجود اینکه سالها از این موضوع میگذرد اما اثار آن بر روی ساق پاهای من به وضوح کاملا قابل مشاهده میباشد .
من هم صدای اسماعیل بخشی هستم.
#من_هم_شکنجه_شدم
محمود بهشتی لنگرودی
اینجانب نیز از سال 83 تاکنون در مقاطع مختلف(سال 83 ،سال 85 و 86 ،سال 89 و سال 94)توسط ضابطان وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه در بندهای 209و دو الف زندان اوین مورد بازجویی قرار گرفتم و در تمامی این مقاطع علیرغم تمامی ادعاها رفتارهای خلاف قانون را در بازداشتگاهها مشاهده نمودم، از ضرب وشتم خود در هنگام بازجویی و بعضا در محلی غیر از اتاق بازجویی و عاری از دوربین گرفته تا توهین و تحقیر و چشم بند و....
لازم به ذکر است که سال 94 نیز هرچند شخصا با برخورد تندی از طرف بازجو مواجه نبودم، اما شاهد برخوردهای خشونت آمیز با یکی از متهمان که ظاهرا دانشجو بوده، بودم، و وقتی که به بازجوها اعتراض کردم اینگونه توجیه کردند که ما با اراذل و اوباش!! همینگونه برخورد می کنیم.
با این اوصاف و در حالی که نزدیک ۳۹ سال از تصویب قانون منع شکنجه و۱۴ سال از قانون احترام به حقوق شهروندی میگذرد هنوز سلول های انفرادی که قطعاً از مصادیق شکنجه به شمار میرود پابرجاست و هنوز چشم بند زدن به متهم ، بازجویی از پشت سر متهم و تحقیر وی در کنار سایر موارد نقض قوانین مذکور به وفور مشاهده میشود و مسئولانی که به تکاپو افتاده اند تا به حقیقت ادعاهای جناب بخشی پی ببرند را دعوت می کنم با حضور در بندهای 209 و یک و دو الف زندان اوین بخشهایی از آنچه را که مطابق قانون، شکنجه محسوب می گردد با چشم خود مشاهده نمایند.
امید که برای پایان دادن به این رفتارهای غیر قانونی اقدامی شایسته انجام گیرد.
در ضمن موارد فوق مجموعه مشاهدات اینجانب در زندان اوین میباشد و ممکن است وضعیت سایر زندانها نگران کنندهتر باشد.
محمودبهشتی لنگرودی
بازداشتگاه اوین 97/10/17
@cfppi
محمود بهشتی لنگرودی
اینجانب نیز از سال 83 تاکنون در مقاطع مختلف(سال 83 ،سال 85 و 86 ،سال 89 و سال 94)توسط ضابطان وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه در بندهای 209و دو الف زندان اوین مورد بازجویی قرار گرفتم و در تمامی این مقاطع علیرغم تمامی ادعاها رفتارهای خلاف قانون را در بازداشتگاهها مشاهده نمودم، از ضرب وشتم خود در هنگام بازجویی و بعضا در محلی غیر از اتاق بازجویی و عاری از دوربین گرفته تا توهین و تحقیر و چشم بند و....
لازم به ذکر است که سال 94 نیز هرچند شخصا با برخورد تندی از طرف بازجو مواجه نبودم، اما شاهد برخوردهای خشونت آمیز با یکی از متهمان که ظاهرا دانشجو بوده، بودم، و وقتی که به بازجوها اعتراض کردم اینگونه توجیه کردند که ما با اراذل و اوباش!! همینگونه برخورد می کنیم.
با این اوصاف و در حالی که نزدیک ۳۹ سال از تصویب قانون منع شکنجه و۱۴ سال از قانون احترام به حقوق شهروندی میگذرد هنوز سلول های انفرادی که قطعاً از مصادیق شکنجه به شمار میرود پابرجاست و هنوز چشم بند زدن به متهم ، بازجویی از پشت سر متهم و تحقیر وی در کنار سایر موارد نقض قوانین مذکور به وفور مشاهده میشود و مسئولانی که به تکاپو افتاده اند تا به حقیقت ادعاهای جناب بخشی پی ببرند را دعوت می کنم با حضور در بندهای 209 و یک و دو الف زندان اوین بخشهایی از آنچه را که مطابق قانون، شکنجه محسوب می گردد با چشم خود مشاهده نمایند.
امید که برای پایان دادن به این رفتارهای غیر قانونی اقدامی شایسته انجام گیرد.
در ضمن موارد فوق مجموعه مشاهدات اینجانب در زندان اوین میباشد و ممکن است وضعیت سایر زندانها نگران کنندهتر باشد.
محمودبهشتی لنگرودی
بازداشتگاه اوین 97/10/17
@cfppi
بازداشت دو فعال مدنی در تهران
دوشنبه ۱۷ دی ۹۷ هنگام عصر ، آرشام رضایی فعال مدنی همراه با دوستش محمد حسن زاده ، در تهران بازداشت شدند . خانواده رضایی و حسن زاده ، امروز برای پیگیری وضعیت فرزندشان به دادسرای اوین مراجعه
می کنند که پاسخ درستی نمی گیرند و آنها را به مراجع دیگری هدایت کردند که خانواده پس از حضور در آن جاها نیز نتیجه نمی گیرند و باز هم به آنها گفته می شود : بروید دوسه روز دیگر خودش زنگ می زند همان حرفی که چندی پیش به خانواده بهنام ابراهیم زاده فعال کارگری بازداشتی زده بودند دیشب ساعت ۲۲ ماموران همراه ارشام به خانه پدری او
می روند و انجا را برای تفتیش زیر و رو
می کنند ، ارشام به خانواده گفته ؛ که دوشنبه عصر پس از بازداشت ، بشدت از سوی ماموران امنیتی ضرب و شتم شده و ماموران با باتوم به سر و کمرش زدند بطوری که قادر به ایستادن نبود .
خانواده آرشام رضایی و محمد حسن زاده
بشدت نگران وضعیت مبهم فررندان دربند و بازداشتی خود هستند
۱۸ دی ماه ۱۳۹۷
۸ ژانویه ۲۰۱۹
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
دوشنبه ۱۷ دی ۹۷ هنگام عصر ، آرشام رضایی فعال مدنی همراه با دوستش محمد حسن زاده ، در تهران بازداشت شدند . خانواده رضایی و حسن زاده ، امروز برای پیگیری وضعیت فرزندشان به دادسرای اوین مراجعه
می کنند که پاسخ درستی نمی گیرند و آنها را به مراجع دیگری هدایت کردند که خانواده پس از حضور در آن جاها نیز نتیجه نمی گیرند و باز هم به آنها گفته می شود : بروید دوسه روز دیگر خودش زنگ می زند همان حرفی که چندی پیش به خانواده بهنام ابراهیم زاده فعال کارگری بازداشتی زده بودند دیشب ساعت ۲۲ ماموران همراه ارشام به خانه پدری او
می روند و انجا را برای تفتیش زیر و رو
می کنند ، ارشام به خانواده گفته ؛ که دوشنبه عصر پس از بازداشت ، بشدت از سوی ماموران امنیتی ضرب و شتم شده و ماموران با باتوم به سر و کمرش زدند بطوری که قادر به ایستادن نبود .
خانواده آرشام رضایی و محمد حسن زاده
بشدت نگران وضعیت مبهم فررندان دربند و بازداشتی خود هستند
۱۸ دی ماه ۱۳۹۷
۸ ژانویه ۲۰۱۹
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
#من_هم_شکنجه_شدم
✍️: احمدرضا آخوندی
من «احمدرضا آخوندی» یکی از بازداشتیهای دیماه ۹۶ هستم. متولد سال ۱۳۵۱ دارای سه فرزند، یک فرزند دختر دو پسر.
در تاریخ ۱۰ دیماه ۹۶ با فراخوانها به میدان امام خمینی بوشهر رفتم که ساعت ۱۰ شب دستگیر شدم. شب در بازداشتگاه نیروی انتظامی بودم که فردای آن شب، اطلاعات مرا چهار روز کتک میزد. بدترین فحاشیها را میکردند. پسر بیست ساله و همسرم را تهدید میکردند. من چهار روز بدون غذا و آب در اسارت آنها بودم که بعد از چهار روز که وزنم بیست کیلو کم شد، مرا به زندان مرکزی بوشهر منتقل کردند که آنها هم بعد از قرنطینه مرا به بند ۷ زندان مرکزی بوشهر منتقل کردند.
سؤال من اینجاست که اینها چطور ندانستند که من کارگری بیش نیستم و نه مبانی اسلام را زیر پا گذاشتم، نه حمل سلاح داشتم نه به کسی خسارت زدم و نه اموال عمومی را تخریب کردم که ببرید شکنجه کنید دل زن و بچه مرا خون کنید، به طوریکه بعد از گذاشتن وثیقه خانه برادرم، هنوز هم دست از سرم برندارید و هر روز پسرم را بترسانید که مجبور شوم از محل کارم در بوشهر به شهر پدریام کوچ اجباری کنم و در خانه پدری خانهنشین شوم و من بمانم با دست خالی و دو فرزند محصل، که تنها نانآورم پسر بیست و یک سالهام باشد در غربت و کلی بدهی و بدبختی.
که چه؟ به کدام گناه نکرده؟ بله دوستان من که به هیچ دستگاه سیاسی وصل نبودم و هیچگونه سوء پیشینهای هم نداشتم آنقدر شکنجه شدم. وای به حال برادران و خواهران دیگر که باید بروی و ببینی که چه خبر است!
جناب حاج آقا علوی! بله من هم شکنجه شدم.
✍️ احمدرضا آخوندی
۱۸ دیماه ۹۷، خوانسار
@cfppi
✍️: احمدرضا آخوندی
من «احمدرضا آخوندی» یکی از بازداشتیهای دیماه ۹۶ هستم. متولد سال ۱۳۵۱ دارای سه فرزند، یک فرزند دختر دو پسر.
در تاریخ ۱۰ دیماه ۹۶ با فراخوانها به میدان امام خمینی بوشهر رفتم که ساعت ۱۰ شب دستگیر شدم. شب در بازداشتگاه نیروی انتظامی بودم که فردای آن شب، اطلاعات مرا چهار روز کتک میزد. بدترین فحاشیها را میکردند. پسر بیست ساله و همسرم را تهدید میکردند. من چهار روز بدون غذا و آب در اسارت آنها بودم که بعد از چهار روز که وزنم بیست کیلو کم شد، مرا به زندان مرکزی بوشهر منتقل کردند که آنها هم بعد از قرنطینه مرا به بند ۷ زندان مرکزی بوشهر منتقل کردند.
سؤال من اینجاست که اینها چطور ندانستند که من کارگری بیش نیستم و نه مبانی اسلام را زیر پا گذاشتم، نه حمل سلاح داشتم نه به کسی خسارت زدم و نه اموال عمومی را تخریب کردم که ببرید شکنجه کنید دل زن و بچه مرا خون کنید، به طوریکه بعد از گذاشتن وثیقه خانه برادرم، هنوز هم دست از سرم برندارید و هر روز پسرم را بترسانید که مجبور شوم از محل کارم در بوشهر به شهر پدریام کوچ اجباری کنم و در خانه پدری خانهنشین شوم و من بمانم با دست خالی و دو فرزند محصل، که تنها نانآورم پسر بیست و یک سالهام باشد در غربت و کلی بدهی و بدبختی.
که چه؟ به کدام گناه نکرده؟ بله دوستان من که به هیچ دستگاه سیاسی وصل نبودم و هیچگونه سوء پیشینهای هم نداشتم آنقدر شکنجه شدم. وای به حال برادران و خواهران دیگر که باید بروی و ببینی که چه خبر است!
جناب حاج آقا علوی! بله من هم شکنجه شدم.
✍️ احمدرضا آخوندی
۱۸ دیماه ۹۷، خوانسار
@cfppi
#من_هم_شکنجه_شدم
✍️: اکبر امینی ارمکی
اکنون که روایت #اسماعیل_بخشی را خواندم، میبینم عدهای به نفعشان نیست که واقعیت را بپذیرند، بنابراین ماجرا را جور دیگری جلوه میدهند و امثال روزنامه کیهان که در بهمنماه سال ۸۹ ماجرای مرا طوری شرح داده بود که شخصی معلوم الحال و دیوانه بر بالای جرثقیل رفته و... حال به ایشان تاخته و گفتههای او را غیر واقعی خواندهاند، لذا بر این شدم که سکوتم را شکسته و آنچه را که بر من در دوران بازداشتهایم (بین سالهای ۸۸ تا ۹۵) گذشته برای مردم بازگو نمایم. شاید با گفتن این حقایق، شاهد چنین اتفاقات ناگواری برای دیگر هموطنانمان نباشیم.
اینجانب #اکبر_امینی_ارمکی به دلیل بازداشتهای متعدد و شکنجههای فیزیکی و روحی بسیار در زمان هر سه وزارت آقایان محسنی اژهای، مصلحی و علوی، حاضرم در مجلس حضور پیدا کرده و شرح مفصلی از روند شکنجهها، شرایط نگهداری نامناسب زمان بازداشت و سلولهای انفرادی را در برابر نمایندگان قانونی مردم بصورت علنی ارائه دهم.
امیدوارم با بازگو کردن و فاش نمودن چنین فجایع غیر بشری دیگر نظارهگر اینگونه رفتارها نباشیم، رفتارهایی که انسانی را بهخاطر ابراز عقیده و ... شکنجه نموده و سختترین شرایط غیر انسانی بر او روا داشته میشود.
@cfppi
✍️: اکبر امینی ارمکی
اکنون که روایت #اسماعیل_بخشی را خواندم، میبینم عدهای به نفعشان نیست که واقعیت را بپذیرند، بنابراین ماجرا را جور دیگری جلوه میدهند و امثال روزنامه کیهان که در بهمنماه سال ۸۹ ماجرای مرا طوری شرح داده بود که شخصی معلوم الحال و دیوانه بر بالای جرثقیل رفته و... حال به ایشان تاخته و گفتههای او را غیر واقعی خواندهاند، لذا بر این شدم که سکوتم را شکسته و آنچه را که بر من در دوران بازداشتهایم (بین سالهای ۸۸ تا ۹۵) گذشته برای مردم بازگو نمایم. شاید با گفتن این حقایق، شاهد چنین اتفاقات ناگواری برای دیگر هموطنانمان نباشیم.
اینجانب #اکبر_امینی_ارمکی به دلیل بازداشتهای متعدد و شکنجههای فیزیکی و روحی بسیار در زمان هر سه وزارت آقایان محسنی اژهای، مصلحی و علوی، حاضرم در مجلس حضور پیدا کرده و شرح مفصلی از روند شکنجهها، شرایط نگهداری نامناسب زمان بازداشت و سلولهای انفرادی را در برابر نمایندگان قانونی مردم بصورت علنی ارائه دهم.
امیدوارم با بازگو کردن و فاش نمودن چنین فجایع غیر بشری دیگر نظارهگر اینگونه رفتارها نباشیم، رفتارهایی که انسانی را بهخاطر ابراز عقیده و ... شکنجه نموده و سختترین شرایط غیر انسانی بر او روا داشته میشود.
@cfppi
امروز چهارشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۷، جمعی از کارگران خدمات شهری شهرداری چوبئده در شهرستان آبادان در اعتراض به عدم پرداخت معوقات مزدی 4 ماهه و 6 ماه مزایا، در مقابل مقابل ساختمان شهرداری این شهر تجمع کردند.
۱۹ دی ماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۹
#پیش_بسوی_اعتصابات_سراسری
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
۱۹ دی ماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۹
#پیش_بسوی_اعتصابات_سراسری
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
1⃣
#نامهای_از_فعال_کارگری_دربند #مهرداد_صبوری
نام: مهرداد صبوری
فرزند: منصور صبوری
متولد: ١/١/١٣٦٨
قد: ١٨٥ سانتیمتر
زادگاه: شهرستان کامیاران، روستای گازرخانی نقشه روبەرو (دایره قرمز آلوده شده به گروهکهای چپ)
ساکن: شهرستان کامیاران سنجرآباد (زورآباد) نقشه روبەرو (دایره قرمز آلوده شده به گروەهای جهادی)
وضعیت تحصیلی: ترک تحصیل سال ١٣٨٤
شغل: کارگر ساختمانی
مذهب: تسنن/تشیع؟ هیچ کدام کمونیست.
(سی دی)ات را داریم، حرف نزن احمق کثافت این شهر را به گند کشیدید شما جوجه کمونیستها، پروندهات جلو دستم است فقط گوش کن!
سال ۱۳۸۶دستگیر شدی
سال ۱۳۸۷دستگیر شدی
سال ۱۳۸۸دستگیر شدی
سال ۱۳۸۹دستگیرشدی
سال ۱۳۹۱دستگیر شدی
سال ۱۳۹۲دستگیر شدی
سال ۱۳۹۳ سر کارمون گذاشتی تلفنت را خاموش کردی.
سال ۱۳۹۵ دستگیر شدی
سال ۱۳۹۶ احضار شدی
خفه شو تمامش کن ما خسته شدیم از بس شماها را دستگیری کردیم، خودت خسته نشدی؟
جواب: من جرمی مرتکب نشدەام شما در شهری با جمعیت ۱۴۰ هزار نفر عادت کردەاید که من را دستگیر کنید شما نمیگذارید که ما زندگی ساده و کارگری خودمان را بکنیم آرامش و امنیت ما را بهم زدەاید.
هی صدایتان را بلند می کنید که (سی دی)ات را داریم خوب چرا یک بار (سی دی)ام را پخش نمیکنید تا جامعه جرم و جنایت ما را ببیند و بخشش و گذشت شما را هم ببیند؟
به کدامین جرم؟
به کدامین گناه؟
آیا قاتل کولبران ما بودیم و باید در اسرع وقت دستگیر میشدیم؟
ایا جنایت کرده و باید با کمین و عملیات چندین نفری در محیط کار و زندگی دستگیر می شدیم؟
آیا به قول شما اختلاس کرده و نباید اجازه میدادید که به کانادا برویم و ثروت ملت را غارت کنیم؟
آیا جوانان جامعه را ما به اعتیاد کشانده بودیم ؟
آیا عامل و مسبب ناامیدی و افسردەگی جوانان بودیم؟
به کدامین جرم؟ به کدامین گناه؟
یا شاید به ریش و شاخه و شانه شما و یا به اخم کردن و تهدیدهای تلفنی هر روز شما خندیده بودیم.
چون یادم میآید چندین بار فقط به خاطر خندیدن از کلاس درس بیرون انداخته شدەام.
به کدامین جرم به کدامین گناه؟
بیش از ۱۲سال است که همهی اعضای خانوادەام وقتی شماره ناشناس را روی صفحه تلفن میبینند میدانند که حافظین امنیت ملی هستند و حتماً یکی از ما امنیت موجود را بهم زدەایم.
بیش از چند سال است وقتی ماشین ناشناسی به روستا یا محل کار و زندگیمان میآید احساس استرس میکنیم.
بیش از چند سال است وقتی کسی در خانهمان را تند میزند فکر میکنیم که شما هستید که آمدهاید که یکی از ما را دستگیر کنید.
بیش از چند سال است وقتی از خانه خارج می شوم احساس میکنم که دیگر به خانه بر نخواهم گشت.
به کدامین جرم به کدامین گناه؟
سال ۱۳۸۶ به جرم رفت و آمد به سر کشاورزی در زمینهای نزدیک روستا دستگیرم کردید و با مشت و لگد به جانم افتادید و تهدیدم کردید.
برای اولین بار یاد گرفتم که برای تردد در زمین کشاورزی خودمان و کارکردن آنجا باید از شما اجازه بگیرم!
سال ۱۳۸۷ خودتون را در نقش اداره بهزیستی جا زده بودید و نزد پدرم آمدید با خیال راحت دعوتتون میکردم به صرف چای، در حالی که ما همان موقع لباس و ریش شما را دیدیم و فهمیدیم که این چشم های پر از نفرت کارمندان بهزیستی نیست.
کل خانه را بهم ریختید و تنها یک کتاب و یک دفترچه پیدا کردید، کتاب "چه باید کرد" لنین و یک دفترچه که "اساس نامه" شورای زنان بود که آنها را همانجا کشف و ضبط کردید.
جرم و گناهم داشتن یک دفترچه (اساس نامه شورای زنان) بود چون با دوستان تصمیم گرفته بودیم علیه قتلهای ناموسی، خود کشی، خود سوزی و بی حقوقی که به زنان تحمیل میشود کار آگاەگرانه انجام دهیم. چند روز بازداشت و شکنجهام کردید وخودم عیناً دیدم که از اساسنامه تعدادی کپی گرفتید و با تهدید و شکنجه میخواستید که من قبول کنم که در شهر اساسنامه پخش کردهام، وقتی که من به خواستههای شما تن ندادم ساعت سه بامداد من را از سلول بیرون انداختید و منم چون هیچ مأمن و پناهگاهی در شهر نداشتم تا روشن شدن هوا خیابانها را قدم زدم.
سال ۱۳۸۸ در سنندج بازداشتمان کردید و تمام انگشتهایمان را آغشته جوهر کردید و به همسایەها گفته بودید که پارتی داشتهاند و مواد روان گردان مصرف کردهاند. جرم و گناەمان حضور در مجمع عمومی کمیته هماهنگی بود جهت حمایت از خواستەهای طبقاتی و تشکل یابی مستقل کارگران.
سال ۱۳۸۸ درشهر پاوه کارگری میکردم و آن زمان چون از فوت سه برادر بزرگتر از خودم زیاد نگذاشته بود فشار زندگی بشدت روی شانههایم بود و باید برای امرار معاش خانواده سخت کار میکردم، همان موقع برای من و چند نفر دیگر احضاریه فرستاد بودید ، وقتی بهتون مراجعه کردیم من و ۷ نفر از دوستانم را به جرم تبلیغ علیه نظام بازداشت کردید.
ادامه👇
#نامهای_از_فعال_کارگری_دربند #مهرداد_صبوری
نام: مهرداد صبوری
فرزند: منصور صبوری
متولد: ١/١/١٣٦٨
قد: ١٨٥ سانتیمتر
زادگاه: شهرستان کامیاران، روستای گازرخانی نقشه روبەرو (دایره قرمز آلوده شده به گروهکهای چپ)
ساکن: شهرستان کامیاران سنجرآباد (زورآباد) نقشه روبەرو (دایره قرمز آلوده شده به گروەهای جهادی)
وضعیت تحصیلی: ترک تحصیل سال ١٣٨٤
شغل: کارگر ساختمانی
مذهب: تسنن/تشیع؟ هیچ کدام کمونیست.
(سی دی)ات را داریم، حرف نزن احمق کثافت این شهر را به گند کشیدید شما جوجه کمونیستها، پروندهات جلو دستم است فقط گوش کن!
سال ۱۳۸۶دستگیر شدی
سال ۱۳۸۷دستگیر شدی
سال ۱۳۸۸دستگیر شدی
سال ۱۳۸۹دستگیرشدی
سال ۱۳۹۱دستگیر شدی
سال ۱۳۹۲دستگیر شدی
سال ۱۳۹۳ سر کارمون گذاشتی تلفنت را خاموش کردی.
سال ۱۳۹۵ دستگیر شدی
سال ۱۳۹۶ احضار شدی
خفه شو تمامش کن ما خسته شدیم از بس شماها را دستگیری کردیم، خودت خسته نشدی؟
جواب: من جرمی مرتکب نشدەام شما در شهری با جمعیت ۱۴۰ هزار نفر عادت کردەاید که من را دستگیر کنید شما نمیگذارید که ما زندگی ساده و کارگری خودمان را بکنیم آرامش و امنیت ما را بهم زدەاید.
هی صدایتان را بلند می کنید که (سی دی)ات را داریم خوب چرا یک بار (سی دی)ام را پخش نمیکنید تا جامعه جرم و جنایت ما را ببیند و بخشش و گذشت شما را هم ببیند؟
به کدامین جرم؟
به کدامین گناه؟
آیا قاتل کولبران ما بودیم و باید در اسرع وقت دستگیر میشدیم؟
ایا جنایت کرده و باید با کمین و عملیات چندین نفری در محیط کار و زندگی دستگیر می شدیم؟
آیا به قول شما اختلاس کرده و نباید اجازه میدادید که به کانادا برویم و ثروت ملت را غارت کنیم؟
آیا جوانان جامعه را ما به اعتیاد کشانده بودیم ؟
آیا عامل و مسبب ناامیدی و افسردەگی جوانان بودیم؟
به کدامین جرم؟ به کدامین گناه؟
یا شاید به ریش و شاخه و شانه شما و یا به اخم کردن و تهدیدهای تلفنی هر روز شما خندیده بودیم.
چون یادم میآید چندین بار فقط به خاطر خندیدن از کلاس درس بیرون انداخته شدەام.
به کدامین جرم به کدامین گناه؟
بیش از ۱۲سال است که همهی اعضای خانوادەام وقتی شماره ناشناس را روی صفحه تلفن میبینند میدانند که حافظین امنیت ملی هستند و حتماً یکی از ما امنیت موجود را بهم زدەایم.
بیش از چند سال است وقتی ماشین ناشناسی به روستا یا محل کار و زندگیمان میآید احساس استرس میکنیم.
بیش از چند سال است وقتی کسی در خانهمان را تند میزند فکر میکنیم که شما هستید که آمدهاید که یکی از ما را دستگیر کنید.
بیش از چند سال است وقتی از خانه خارج می شوم احساس میکنم که دیگر به خانه بر نخواهم گشت.
به کدامین جرم به کدامین گناه؟
سال ۱۳۸۶ به جرم رفت و آمد به سر کشاورزی در زمینهای نزدیک روستا دستگیرم کردید و با مشت و لگد به جانم افتادید و تهدیدم کردید.
برای اولین بار یاد گرفتم که برای تردد در زمین کشاورزی خودمان و کارکردن آنجا باید از شما اجازه بگیرم!
سال ۱۳۸۷ خودتون را در نقش اداره بهزیستی جا زده بودید و نزد پدرم آمدید با خیال راحت دعوتتون میکردم به صرف چای، در حالی که ما همان موقع لباس و ریش شما را دیدیم و فهمیدیم که این چشم های پر از نفرت کارمندان بهزیستی نیست.
کل خانه را بهم ریختید و تنها یک کتاب و یک دفترچه پیدا کردید، کتاب "چه باید کرد" لنین و یک دفترچه که "اساس نامه" شورای زنان بود که آنها را همانجا کشف و ضبط کردید.
جرم و گناهم داشتن یک دفترچه (اساس نامه شورای زنان) بود چون با دوستان تصمیم گرفته بودیم علیه قتلهای ناموسی، خود کشی، خود سوزی و بی حقوقی که به زنان تحمیل میشود کار آگاەگرانه انجام دهیم. چند روز بازداشت و شکنجهام کردید وخودم عیناً دیدم که از اساسنامه تعدادی کپی گرفتید و با تهدید و شکنجه میخواستید که من قبول کنم که در شهر اساسنامه پخش کردهام، وقتی که من به خواستههای شما تن ندادم ساعت سه بامداد من را از سلول بیرون انداختید و منم چون هیچ مأمن و پناهگاهی در شهر نداشتم تا روشن شدن هوا خیابانها را قدم زدم.
سال ۱۳۸۸ در سنندج بازداشتمان کردید و تمام انگشتهایمان را آغشته جوهر کردید و به همسایەها گفته بودید که پارتی داشتهاند و مواد روان گردان مصرف کردهاند. جرم و گناەمان حضور در مجمع عمومی کمیته هماهنگی بود جهت حمایت از خواستەهای طبقاتی و تشکل یابی مستقل کارگران.
سال ۱۳۸۸ درشهر پاوه کارگری میکردم و آن زمان چون از فوت سه برادر بزرگتر از خودم زیاد نگذاشته بود فشار زندگی بشدت روی شانههایم بود و باید برای امرار معاش خانواده سخت کار میکردم، همان موقع برای من و چند نفر دیگر احضاریه فرستاد بودید ، وقتی بهتون مراجعه کردیم من و ۷ نفر از دوستانم را به جرم تبلیغ علیه نظام بازداشت کردید.
ادامه👇
2⃣
جرم ما مقابله تبلیغ و ترویج سلفی گری و کار آگاەگرانه در مقابل فکریت ارتجاعی سلفی و وهابی در منطقه بود که ما توانسته بودیم به همراه دوستانم مانع از نفوذ این فکریت ارتجاعی و عقب مانده شویم.
سال ۱۳۹۱ در کرج به همراه تعداد زیادی از اعضای کمیته هماهنگی دستگیرمان کردی و کف ساختمان روی کمر و سر و گردنمان راه میرفتید برای پیر و جوان استثنا قائل نشدید، از راەپلەها با لگد و مشت پرتمان میکردید، نهایت توحش و برخورد غیره انسانی را با ما داشتید. کفشهایمان را حیاط زندان رجایی شهر کرج از پایمان در آوردید و در گرمای سوزان روی آسفالت داغ نگەمان داشتید و به همسایەها هم گفته بودید که تروریست هستند.
جرم ما حضور در مجمع عمومی کمیته هماهنگی بود جهت سازماندهی و حمایت از کارگران.
سال ۱۳۹۲ به همراه دوست نزدیک و همکارم (افشین ندیمی)که بعد از ۵ ماه کار سخت در ساختمانهای نیمهکاره در سلیمانیه برگشته بودیم که استراحتی کنیم در پلیس راه بانه-سقز دستگیرمان کردید و ۴ ماه در سلولهای سرد و مخوف اطلاعات بانه، سنندج و کامیاران تحت شکنجه و بازجوی شدید قرار دادید. با انواع و اقسام ترفند بازجوی و ضرب و شتم به ما فشار آوردید که جلو دوربینهای شما مصاحبه کنیم یا اعتراف کنیم که با احزاب همکاری کردەایم. به خانوادهها گفتی که تروریست هستند بمب همراه داشتهاند با احزاب همکاری کردەاند.
گناهمان اعتراض به وضعیت بد کارگران مهاجران در عراق و فشار بر فعالین کارگری داخل ایران.
سال ۱۳۹۳ همزمان با حمله داعش به کردستان و کوبانی در صدد سازماندهی مردم بر آمدیم و خود را در صفهای اول حرکتهای اعتراضی قرار دادیم که باز زنگ و احضار و تهدیدمان کردید.
لابد انتظار دارید برای نفس کشیدن هم از شما اجازه بگیریم؟
سال ۱۳۹۵ یک روز بعد از عروسی خواهر کوچکم دلنیا در خروجی حلبیآباد (زورآباد) محل زندگیم بدور از چشم همسایەها دو ماشین کمین کرده بودید و با برخورد بدور از شان انسان، گونی سرم کردید، دستبند به دستانم زدید و با مشت و لگد به جانم افتادید و من را با خودتان بردید. به خانواده و مردم گفتید که اینها با احزاب همکاری داشتەاند. از معلم اعدامی حمایت کردهاند.
جرم ما خوردن چای و شیرینی و شادی خوشحالی دوستانه به مناسبت اول ماە مە روز جهانی کارگر بود.
یک شب از عروسی خواهرم دلنیا نگذاشته بود که او را هم با ما بازداشت کردید و بعد از یک هفته شکنجه روانی و فیزیکی برای ما ۶ نفر (دو سال و ۱۸۸روز ) حکم زندان گرفتید و برای خودتان جشن گرفتید که پیروز شدەاید. حاشا از این پیروزی مسخره که در دادگاهی فرمایشی به دست آوردەاید اگر شهامت و یک درصد انسانیت داشتید دادگاه علنی برگزار میکردید.
سال ۱۳۹۶ یک هفته کامل زنگ و احضار و تهدیدمان کردید.
فریده خواهر دیگرم را هم احضار کردید وقتی که آمدیم گفتید که در شادی و خوشحالی مردم برای رفراندم کردستان عراق شرکت کردەاید سوت و بوق زدەاید در نظم عمومی اخلال ایجاد کردەاید.
گفتم: من ماندەام که در شهری با جمعیت ۱۴۰ هزار نفری شما فقط من را احضار میکنید و ماندەام که رفراندم کشوری دیگر چه ارتباطی به شما دارد و چرا شما مخالف خوشحالی جوانان و ملت هستید؟
گفتید: زبان درازی میکنید مگه نمیفهمید که عزاداری است.
فریده را هم تهدید کردید که حتماً به دلیل شرکت در روز جهانی کارگر و تبلیغ علیه نظام دادگاهی خواهید کرد، تهدید مسخرەای بود تنها کسی که در این خانواده بازجوی نشده دینای ۶ ساله( برادرزادهام) است.
برایمان فعالیت در انجمنهای محیط زیستی و کارهای اجتماعی را ممنوع کردەاید و تهدید میکنید که نباید در این انجمنها عضو شویم و در فعالیتهایشان شرکت کنیم.
اما تا زمانی که شما به تخریب محیط زیست مشغول هستید شرکت ما هم در این انجمنها حتمی است و لزومی هم به اجازه و مجوز شما ندارد.
فعالیتهای همچون حضور و فعالیت در مناطق زلزلەزده سرپل ذهاب و ثلاث باباجانی، محکوم کردن احکام غیره انسانی اعدام و سر زدن به خانوادههای اعدامیها وظیفه هر انسان شرافتمندی است و ما اینها را وظیفه خود میدانیم.
اول بازجوی به من گفتید که شما جوجه کمونیستها شهر را به گند کشیدهاید.
اما من به شما میگویم که این شما هستید که حکومت میکنید، شما جامعه را به لجن کشیدەاید نه ما، شما جامعه را بقهقرا بریدهاید نه ما، شما عامل استثمار و بی حقوقی کارگران و سرکوب آنها هستید.
واقعاً عامل ناامنی و اخلال جامعه شما هستید نه ما.
در آخر از من سوال کردید که ما خسته شدەایم تو خسته نمیشی؟
باید با صراحت اعلام کنم که در نبرد، برد همیشه با قویترها نیست بلکه برد با کسی است که بردن را باور دارد.
مهرداد صبوری
عضو فعال انجمن صنفی کارگران ساختمانی کامیاران
زندان کامیاران
جرم ما مقابله تبلیغ و ترویج سلفی گری و کار آگاەگرانه در مقابل فکریت ارتجاعی سلفی و وهابی در منطقه بود که ما توانسته بودیم به همراه دوستانم مانع از نفوذ این فکریت ارتجاعی و عقب مانده شویم.
سال ۱۳۹۱ در کرج به همراه تعداد زیادی از اعضای کمیته هماهنگی دستگیرمان کردی و کف ساختمان روی کمر و سر و گردنمان راه میرفتید برای پیر و جوان استثنا قائل نشدید، از راەپلەها با لگد و مشت پرتمان میکردید، نهایت توحش و برخورد غیره انسانی را با ما داشتید. کفشهایمان را حیاط زندان رجایی شهر کرج از پایمان در آوردید و در گرمای سوزان روی آسفالت داغ نگەمان داشتید و به همسایەها هم گفته بودید که تروریست هستند.
جرم ما حضور در مجمع عمومی کمیته هماهنگی بود جهت سازماندهی و حمایت از کارگران.
سال ۱۳۹۲ به همراه دوست نزدیک و همکارم (افشین ندیمی)که بعد از ۵ ماه کار سخت در ساختمانهای نیمهکاره در سلیمانیه برگشته بودیم که استراحتی کنیم در پلیس راه بانه-سقز دستگیرمان کردید و ۴ ماه در سلولهای سرد و مخوف اطلاعات بانه، سنندج و کامیاران تحت شکنجه و بازجوی شدید قرار دادید. با انواع و اقسام ترفند بازجوی و ضرب و شتم به ما فشار آوردید که جلو دوربینهای شما مصاحبه کنیم یا اعتراف کنیم که با احزاب همکاری کردەایم. به خانوادهها گفتی که تروریست هستند بمب همراه داشتهاند با احزاب همکاری کردەاند.
گناهمان اعتراض به وضعیت بد کارگران مهاجران در عراق و فشار بر فعالین کارگری داخل ایران.
سال ۱۳۹۳ همزمان با حمله داعش به کردستان و کوبانی در صدد سازماندهی مردم بر آمدیم و خود را در صفهای اول حرکتهای اعتراضی قرار دادیم که باز زنگ و احضار و تهدیدمان کردید.
لابد انتظار دارید برای نفس کشیدن هم از شما اجازه بگیریم؟
سال ۱۳۹۵ یک روز بعد از عروسی خواهر کوچکم دلنیا در خروجی حلبیآباد (زورآباد) محل زندگیم بدور از چشم همسایەها دو ماشین کمین کرده بودید و با برخورد بدور از شان انسان، گونی سرم کردید، دستبند به دستانم زدید و با مشت و لگد به جانم افتادید و من را با خودتان بردید. به خانواده و مردم گفتید که اینها با احزاب همکاری داشتەاند. از معلم اعدامی حمایت کردهاند.
جرم ما خوردن چای و شیرینی و شادی خوشحالی دوستانه به مناسبت اول ماە مە روز جهانی کارگر بود.
یک شب از عروسی خواهرم دلنیا نگذاشته بود که او را هم با ما بازداشت کردید و بعد از یک هفته شکنجه روانی و فیزیکی برای ما ۶ نفر (دو سال و ۱۸۸روز ) حکم زندان گرفتید و برای خودتان جشن گرفتید که پیروز شدەاید. حاشا از این پیروزی مسخره که در دادگاهی فرمایشی به دست آوردەاید اگر شهامت و یک درصد انسانیت داشتید دادگاه علنی برگزار میکردید.
سال ۱۳۹۶ یک هفته کامل زنگ و احضار و تهدیدمان کردید.
فریده خواهر دیگرم را هم احضار کردید وقتی که آمدیم گفتید که در شادی و خوشحالی مردم برای رفراندم کردستان عراق شرکت کردەاید سوت و بوق زدەاید در نظم عمومی اخلال ایجاد کردەاید.
گفتم: من ماندەام که در شهری با جمعیت ۱۴۰ هزار نفری شما فقط من را احضار میکنید و ماندەام که رفراندم کشوری دیگر چه ارتباطی به شما دارد و چرا شما مخالف خوشحالی جوانان و ملت هستید؟
گفتید: زبان درازی میکنید مگه نمیفهمید که عزاداری است.
فریده را هم تهدید کردید که حتماً به دلیل شرکت در روز جهانی کارگر و تبلیغ علیه نظام دادگاهی خواهید کرد، تهدید مسخرەای بود تنها کسی که در این خانواده بازجوی نشده دینای ۶ ساله( برادرزادهام) است.
برایمان فعالیت در انجمنهای محیط زیستی و کارهای اجتماعی را ممنوع کردەاید و تهدید میکنید که نباید در این انجمنها عضو شویم و در فعالیتهایشان شرکت کنیم.
اما تا زمانی که شما به تخریب محیط زیست مشغول هستید شرکت ما هم در این انجمنها حتمی است و لزومی هم به اجازه و مجوز شما ندارد.
فعالیتهای همچون حضور و فعالیت در مناطق زلزلەزده سرپل ذهاب و ثلاث باباجانی، محکوم کردن احکام غیره انسانی اعدام و سر زدن به خانوادههای اعدامیها وظیفه هر انسان شرافتمندی است و ما اینها را وظیفه خود میدانیم.
اول بازجوی به من گفتید که شما جوجه کمونیستها شهر را به گند کشیدهاید.
اما من به شما میگویم که این شما هستید که حکومت میکنید، شما جامعه را به لجن کشیدەاید نه ما، شما جامعه را بقهقرا بریدهاید نه ما، شما عامل استثمار و بی حقوقی کارگران و سرکوب آنها هستید.
واقعاً عامل ناامنی و اخلال جامعه شما هستید نه ما.
در آخر از من سوال کردید که ما خسته شدەایم تو خسته نمیشی؟
باید با صراحت اعلام کنم که در نبرد، برد همیشه با قویترها نیست بلکه برد با کسی است که بردن را باور دارد.
مهرداد صبوری
عضو فعال انجمن صنفی کارگران ساختمانی کامیاران
زندان کامیاران
مسعود شمسنژاد وکیل دادگستری بازداشت شد
مسعود شمسنژاد استاد دانشگاه و وکیل زندانیان سیاسی روز سهشنبه توسط نیروهای امنیتی دستگیر و به بازداشتگاه اداره اطلاعات اورمیه منتقل شده است.
نیروهای امنیتی حوالی ظهر سهشنبه ٨ ژانویه/ ١٨ دی مسعود شمسنژاد وکیل دادگستری را حین دادگاهی یکی از موکلانش در دادگاه اورمیه بازداشت کرده و بە بازداشتگاە ادارەی اطلاعات اورمیە منتقل کردەاند.
نیروهای امنیتی سپس به دفتر وی مراجعه کرده و ضمن تخلیه گاوصندوق دفتر وکالت، مدارک داخل آن را با خود برده و به منزل شخصی وی هجوم بردە و منزل ایشان را تفتیش کردەاند.
این وکیل دادگستری در سال ١٣٩٢، ۳۷روز را در بازداشتگاه اداره اطلاعات سپری کرد و سپس با سپردن وثیقه یک میلیارد تومانی از زندان آزاد شد.
۱۹ دی ماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۹
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
مسعود شمسنژاد استاد دانشگاه و وکیل زندانیان سیاسی روز سهشنبه توسط نیروهای امنیتی دستگیر و به بازداشتگاه اداره اطلاعات اورمیه منتقل شده است.
نیروهای امنیتی حوالی ظهر سهشنبه ٨ ژانویه/ ١٨ دی مسعود شمسنژاد وکیل دادگستری را حین دادگاهی یکی از موکلانش در دادگاه اورمیه بازداشت کرده و بە بازداشتگاە ادارەی اطلاعات اورمیە منتقل کردەاند.
نیروهای امنیتی سپس به دفتر وی مراجعه کرده و ضمن تخلیه گاوصندوق دفتر وکالت، مدارک داخل آن را با خود برده و به منزل شخصی وی هجوم بردە و منزل ایشان را تفتیش کردەاند.
این وکیل دادگستری در سال ١٣٩٢، ۳۷روز را در بازداشتگاه اداره اطلاعات سپری کرد و سپس با سپردن وثیقه یک میلیارد تومانی از زندان آزاد شد.
۱۹ دی ماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۹
#زندانی_سیاسی_آزاد_باید_گردد
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
امروز چهارشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۷، جمعی از فرهنگیان در اصفهان جهت پیگیری مطالباتشان در میدان انقلاب این شهر اقدام به برگزاری تجمع اعتراضی کردند.
۱۹دی ماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۸
#پیش_بسوی_اعتصابات_سراسری
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
۱۹دی ماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۸
#پیش_بسوی_اعتصابات_سراسری
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
در شهریور سال ۱۳۶۲ در ساعت حدود بیست و دو در خانه شخصی دستگیر شدم ...
درست خواب نرفته بودم که حس کردم کسی پرید داخل خانه ...تا آمدم از جایم بلند شوم لگد خورد به شکمم که پخش اتاق شدم و متعاقب آن اسلحه کمری که داخل دهانم شد و صدایی که میگفت دهانت را باز کن .
من میدانستم آنها با این عملشان دنبال سیانور میگردند , اما نداشتم
بعد لباس پوشیدن و بازرسی خانه توسط مهاجیم . به کوچه رفتیم که یکدستگاه اتومبیل بنز سرمه ایی جلوی در ایستاده بود . چشمانم را بستند و سوارم کردند ..
دقایقی رادر خیابان با شتاب حرکت کرد و بعد صدای درب آهنی بزرگی به گوشم رسید .
آغاز شکنجه
بعد تعویض لباسم با لباس زندان و عکس گرفتن ازم , مرا با اتاقی بردند و روی یک تخت سربازی نشانند ...نگفته نماند که من با چشمان بسته بودم فقط وقت عکس گرفتند لحظاتی چشمانم را باز کردند.
شخصی روبروی من نشست و محکم سیلی زد سمت چپ صورتم و وقتی حس کرد این سیلی کار ساز نبود با مشت کوبید به همانجا که این ضربه باعث تا مدتها نتوانم آرواره هایم را باز کنم و شاید سه روز نتوانستم جز آب غذایی بخورم .
اینبار همان شخص گفت جوراب های را در آورم و اینکار را کردم و او مرا از شکم خواباند روی تخت و پاهایم را بست به تخت .
و با شلاق به کف پایم زد ...درد بعد از لحظاتی پایم را اذیت کرد و اینکار تا اذان صبح طول کشید ..ینی از شاید ساعت یازده تا چهار صبح .
صدای اذان ضارب رفت ....کمی از زیر چشم بند نگاه کردم ..چند تکه شلنگ لاستیکی کف اتاق بود و چندین جفت جوراب و دیگر هیچ .به نظرم آمد اتاق گرد باشد .
صدایی مرا به خود آورد .به کجا نگاه میکنی ؟ این صدا جدید بود و باز ضربات شلنگ ...
دیگر خسته شده بودم و توانم کم شده بود ...من میدانستم آنها چه میخواهند اما خودم را به نادانی زده بودم که ضارب اول صدایش آمد خطاب به من ....بگو کجاست تا کتک نخوری ...و آنچه او می خواست را گفتم تا ساعتی استراحت کنم چون میدانستم مرا برای بدست آوردن آن چیز به خانه بر میگردانند ..
به خانه رفتیم البته با عصا چون پای چپ ام را نمی توانستم روی زمین بگذارم ...
در خانه آنها که چهار نفر بودند برای یافتنش اقدام کردند ...منکه دستبند داشتم از نفر مراقب خودم خواستم به دستشویی بروم و بشرط باز بودن در دستشویی قبول کرد ..من پشتم را به او کردم و ادرار ....تمام ادرارم خون بود .
میدانستم که باید خونین باشد چون در دادگاه خسرو گلسرخی سال پنجاه و دو شنیده بودم که بعد شکنجه شدن خون ادرار میکنند .
انها مایوس از یافتنش قصد باز گشت کردندو باز زندان و باز به قول خودشان زیر هشت .
و دوباره شروع شد فکر میکنم ساعت هفت صبح بود که ضربات آغازشد .
مدتی گذشت که ضارب گفت دستبند بیاورند ..آوردند او گفت این نه سربی بیاور و بگو بچه ها بیان .
و چند نفر ریختند سرم یکی دست چپ دیگری دست راستم را گرفتند و ازپشت بهم نزدیک کردند ..من هم تلاشم بود که اجازه ندهم که نتوانستم ..آنها مرا قپانی کردند .
وباز شلنگ و کف پای من .
ابتدا دست هایم بی حس شدند و بعد تیر کشیدن و بعد سوزن سوزن شدن . مثل وقتی که جایی از انسان به اصطلاح خواب میرود و این احساس به کتف ها و قفسه پشت سینه ام وارد شد .
چقدر طول کشید نمیدانم .اما رهایم کردند و دستبند را باز و مرا از اتاق مانند لاشه گوشتی بیرون کشیدندو کنار اتاق گفتند بایستم که ولو شدم روی زمین و شاید از هوش رفتم .
یکی با پا به کمر م زد اما بسیار آرام و خطاب به نگهبان گفت این چرا اینجا افتاده ..نگهبان گفت نمیدانم ...حاج آقا عباس گفته اینجا باشه ...صدای اولی ازم پرسید ناهار خوردی ...من ساکت بودم ..نگهبان گفت حاج آقا نخورده چون ظرف نداشت من بهش غذا ندادم .
حاج آقا دستور داد غذا بیاورد و خودش لحظاتی بعد یک لیوان پلاستیکی آب بمن داد که خوردم .اما غذا را نخوردم ..چون فک ام باز نمیشد . احتیاج به دستشویی داشتم برایم عصا آوردند و من تازه یاد پایم افتادم از زیر چشم نگاه کردم . این پای من است یا لاستیک تراکتور ؟با سختی به دستشویی رفتم که نگهبان همراهی ام میکرد ..در بین راه دو طرف راهرو زندانیان دراز کشیده بودند با چشمان بسته ..در دستشویی آزاد بودم که چشمانم را باز کنم . و به راحتی به پایم نگاه کردم یک تاول اندازه یک توپ تنیس کف پایم وصله شده بود ..پایی که اندازه متکا شده بود و خونیکه همراه ادرار بیرون می آمد .
قسمت دوم
بعد از ساعتی استراحت باز به اتاق شکنجه بردنم و بستن و زدن شلاق به کف پایم ...اینبار ضارب می پرسید کجا بردین آنها را .
از من فقط صدای ناله بود که بیرون می آمد ...دیگر نمیدانم چه اتفاقی افتاد ....حس کردم در جایی خواب هستم ..بلند شدم تاریک بود و به پایم نگاه کردم بانداژ شده بود اما کی نمیدانم ..یادم نیست ..
خواستم به اطراف نگاه کنم که یک نفر داد کشید بخواب و نگاه نکن .
من هم خوابیدم ..صدایی که میگفت دستشویی مرا بیدار کرد ..
ادامه👇👇👇
درست خواب نرفته بودم که حس کردم کسی پرید داخل خانه ...تا آمدم از جایم بلند شوم لگد خورد به شکمم که پخش اتاق شدم و متعاقب آن اسلحه کمری که داخل دهانم شد و صدایی که میگفت دهانت را باز کن .
من میدانستم آنها با این عملشان دنبال سیانور میگردند , اما نداشتم
بعد لباس پوشیدن و بازرسی خانه توسط مهاجیم . به کوچه رفتیم که یکدستگاه اتومبیل بنز سرمه ایی جلوی در ایستاده بود . چشمانم را بستند و سوارم کردند ..
دقایقی رادر خیابان با شتاب حرکت کرد و بعد صدای درب آهنی بزرگی به گوشم رسید .
آغاز شکنجه
بعد تعویض لباسم با لباس زندان و عکس گرفتن ازم , مرا با اتاقی بردند و روی یک تخت سربازی نشانند ...نگفته نماند که من با چشمان بسته بودم فقط وقت عکس گرفتند لحظاتی چشمانم را باز کردند.
شخصی روبروی من نشست و محکم سیلی زد سمت چپ صورتم و وقتی حس کرد این سیلی کار ساز نبود با مشت کوبید به همانجا که این ضربه باعث تا مدتها نتوانم آرواره هایم را باز کنم و شاید سه روز نتوانستم جز آب غذایی بخورم .
اینبار همان شخص گفت جوراب های را در آورم و اینکار را کردم و او مرا از شکم خواباند روی تخت و پاهایم را بست به تخت .
و با شلاق به کف پایم زد ...درد بعد از لحظاتی پایم را اذیت کرد و اینکار تا اذان صبح طول کشید ..ینی از شاید ساعت یازده تا چهار صبح .
صدای اذان ضارب رفت ....کمی از زیر چشم بند نگاه کردم ..چند تکه شلنگ لاستیکی کف اتاق بود و چندین جفت جوراب و دیگر هیچ .به نظرم آمد اتاق گرد باشد .
صدایی مرا به خود آورد .به کجا نگاه میکنی ؟ این صدا جدید بود و باز ضربات شلنگ ...
دیگر خسته شده بودم و توانم کم شده بود ...من میدانستم آنها چه میخواهند اما خودم را به نادانی زده بودم که ضارب اول صدایش آمد خطاب به من ....بگو کجاست تا کتک نخوری ...و آنچه او می خواست را گفتم تا ساعتی استراحت کنم چون میدانستم مرا برای بدست آوردن آن چیز به خانه بر میگردانند ..
به خانه رفتیم البته با عصا چون پای چپ ام را نمی توانستم روی زمین بگذارم ...
در خانه آنها که چهار نفر بودند برای یافتنش اقدام کردند ...منکه دستبند داشتم از نفر مراقب خودم خواستم به دستشویی بروم و بشرط باز بودن در دستشویی قبول کرد ..من پشتم را به او کردم و ادرار ....تمام ادرارم خون بود .
میدانستم که باید خونین باشد چون در دادگاه خسرو گلسرخی سال پنجاه و دو شنیده بودم که بعد شکنجه شدن خون ادرار میکنند .
انها مایوس از یافتنش قصد باز گشت کردندو باز زندان و باز به قول خودشان زیر هشت .
و دوباره شروع شد فکر میکنم ساعت هفت صبح بود که ضربات آغازشد .
مدتی گذشت که ضارب گفت دستبند بیاورند ..آوردند او گفت این نه سربی بیاور و بگو بچه ها بیان .
و چند نفر ریختند سرم یکی دست چپ دیگری دست راستم را گرفتند و ازپشت بهم نزدیک کردند ..من هم تلاشم بود که اجازه ندهم که نتوانستم ..آنها مرا قپانی کردند .
وباز شلنگ و کف پای من .
ابتدا دست هایم بی حس شدند و بعد تیر کشیدن و بعد سوزن سوزن شدن . مثل وقتی که جایی از انسان به اصطلاح خواب میرود و این احساس به کتف ها و قفسه پشت سینه ام وارد شد .
چقدر طول کشید نمیدانم .اما رهایم کردند و دستبند را باز و مرا از اتاق مانند لاشه گوشتی بیرون کشیدندو کنار اتاق گفتند بایستم که ولو شدم روی زمین و شاید از هوش رفتم .
یکی با پا به کمر م زد اما بسیار آرام و خطاب به نگهبان گفت این چرا اینجا افتاده ..نگهبان گفت نمیدانم ...حاج آقا عباس گفته اینجا باشه ...صدای اولی ازم پرسید ناهار خوردی ...من ساکت بودم ..نگهبان گفت حاج آقا نخورده چون ظرف نداشت من بهش غذا ندادم .
حاج آقا دستور داد غذا بیاورد و خودش لحظاتی بعد یک لیوان پلاستیکی آب بمن داد که خوردم .اما غذا را نخوردم ..چون فک ام باز نمیشد . احتیاج به دستشویی داشتم برایم عصا آوردند و من تازه یاد پایم افتادم از زیر چشم نگاه کردم . این پای من است یا لاستیک تراکتور ؟با سختی به دستشویی رفتم که نگهبان همراهی ام میکرد ..در بین راه دو طرف راهرو زندانیان دراز کشیده بودند با چشمان بسته ..در دستشویی آزاد بودم که چشمانم را باز کنم . و به راحتی به پایم نگاه کردم یک تاول اندازه یک توپ تنیس کف پایم وصله شده بود ..پایی که اندازه متکا شده بود و خونیکه همراه ادرار بیرون می آمد .
قسمت دوم
بعد از ساعتی استراحت باز به اتاق شکنجه بردنم و بستن و زدن شلاق به کف پایم ...اینبار ضارب می پرسید کجا بردین آنها را .
از من فقط صدای ناله بود که بیرون می آمد ...دیگر نمیدانم چه اتفاقی افتاد ....حس کردم در جایی خواب هستم ..بلند شدم تاریک بود و به پایم نگاه کردم بانداژ شده بود اما کی نمیدانم ..یادم نیست ..
خواستم به اطراف نگاه کنم که یک نفر داد کشید بخواب و نگاه نکن .
من هم خوابیدم ..صدایی که میگفت دستشویی مرا بیدار کرد ..
ادامه👇👇👇
.متوجه شدم نوبت دستشویی عمومی است .تک تک زندانیان را میبردند و نوبت بعدی و نوبت من که باز عصا و باز خون .
برگشتم و دراز کشیدم که نگهبان گفت لیوانت را بیار چای بگیر ...گفتم کو لیوانم ...داد کشید ساکت حرف نباشه و با لگد لیوان کنارم پتو را هل داد طرف من ..چای رو گرفتم و نان آوردند نگرفتم ..باز استراحت و وقت ناهار و دستشویی . ناهار را نگرفتم ...صدایی بمن نهیب زد چرا ناهار نگرفتی ...اعتصاب کردی ؟و گوشش را به صورتم نزدیک کرد و.گفت یواش جپاب بده ...بسیار آرام گفتم ..فک ام باز نمیشود ..فشاری به فک ام آورد که ناله ایی بلند کردم و او رفت .....شب شد و شام و من خسته و درد آلود در اندیشه خواب .
در خواب بودم که صدایی مرا بیدار کرد و گفت بیا ...با عصا راه افتادم هنوز قدمی بر نداشته بودم که با لگد زد زیر عصا و من با صورت سقوط کردم کف موزاییک راهرو و حس کردم پیشانیم هم بالش شد و درد شدید در سرم ...
به سختی بلند شدم و توسط همان صدا کشیده شدم و حرکت مردم و باز اتاق گرد و باز کف پا و شلنگ .
کحا بردید ؟
تا صبح طول کشید و جنازه مرا به جایم خرکش کردند و صدایی که میگفت لیوان ها رو آماده کنید ..من خوابیدم .
ظهر شد ...و باز شب و من خواب و نیمه شب وبیدار باش من ..این بار شکنجه به حد نهایی خودش رسید
قسمت سوم
خواب بودم که صدایم زدند و با عصا براه افتادم ..اما اینبار به آن اتاق قبلی نرفتیم ...
جایی دیگر بود مرا به زمین زدند و قپانی شدم و آویزان ...حاجی عباس گفت یکساعت .
درد آغاز شد از مچ دست به سمت بازو هایم و بعد کتف و بعد استخوان قفسه سینه و تمام اندامم ...همه با هم سر شدند .من فقط انگشتان پایم به زمین میرسید انا کش اومدم و کف پایم هم رسید ....بازم کردند و خر کش بسمت دستشویی بردنم . با چهار دست و پا رفتم داخل دستشویی و یک آفتابه آب خوردم و یک آفتابه هم روی سرم ریختم که گرما از بدنم خارج شود ..الان به سختی وزن آفتابه را می توانستم تحمل کنم منکه یک کیسه پنجاه کیلویی سیمان را راحت بلند میکردم حالا ذلیل یک آفتابه شده بود
وباز قپونی و باز لاشه گوشت و باز صدای حاج عباس ...یکساعت .پنج بار این عمل انجام شد و بار ششم دیگر من نبودم .
وقتی چشم باز کردم در جای قبلی روی پتو خوابیده بودم یا شاید خواب میدیدم .
صدای نگهبان که میگفت لیوان ها رو حاضر کنید منو بیدار کرد . فهمیدم سر جایم هستم اما چگونه به اینجا آمدم را هنوز بعد سی و.پنج سال به یاد ندارم...
بعد از چند روز مرا به یک سلول بردن که چهل نفر اسیر آنجا بودند
اینحا بود که فهمیدم این زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری ایست که دوره رضا شاه ساخته شده ..میدان توپخانه خیابان فروغی و پشت شهربانی که الان شده وزارت امور خارجه ....
زندانی مخوف که یکسال بودم و حسرت یک آفتاب و همیشه مهتابی اتاق که روشن بود .
من از زمان دستگیری تا انتقال به این سلول هیجده روز با چشم بند در راهرو بند یک زندان بودم.
اما شکنجه های ..بی برخوردفیزیکی به این صورت بود که زندانی را صبح اول وقت صدا میکردند و به حیاط میبرند و کنار دیوار و رو به دیوار نگه میداشتند فاصله پا از دیوار حدود نیم متر و پیشانی حتمن به دیوار چسبیده ..این کم از قپونی نبود ..خستگی به ستون فقرات میزد ودرد همه ی اندام را میگرفت و گاهی هم لگدی که به پشت ساق پا میخورد .
ملاقات اصلن امکانش نبود و فقط یک ماه یکبار تلفن به خانه با یک شنونده پاسدار در حد چند دقیقه . خانواده من سه ماه از من بی خبر بودند تا ماه چهارم که تلفن دادند به من.
یکسال در این زندان تحت بازجویی بودم همراه با مشت و لگد ....تا بعد به اوین منتقل شدم و بازجویی ها در اوین توسط دادستانی انقلاب شروع شد به مدت یکسال دیگر در مجموع دو سال بازجویی شدم و شش ماه هم دادگاه اول و دومم فاصله داشت و بعد از دو سال و نیم به پانزده سال زندان محکوم شدم ...در جمع هیجده سال ..
هنوز درد قپونی در دستانم هست و شبها انگشتانم قفل میشوند و از درد از خواب میپرم ...هنوز در خواب داد میزنم که نزنید و باعث مزاحمت برای خانواده میشم ...
#من_هم_شکنجه_شدم
زندانی دهه شصت
برگشتم و دراز کشیدم که نگهبان گفت لیوانت را بیار چای بگیر ...گفتم کو لیوانم ...داد کشید ساکت حرف نباشه و با لگد لیوان کنارم پتو را هل داد طرف من ..چای رو گرفتم و نان آوردند نگرفتم ..باز استراحت و وقت ناهار و دستشویی . ناهار را نگرفتم ...صدایی بمن نهیب زد چرا ناهار نگرفتی ...اعتصاب کردی ؟و گوشش را به صورتم نزدیک کرد و.گفت یواش جپاب بده ...بسیار آرام گفتم ..فک ام باز نمیشود ..فشاری به فک ام آورد که ناله ایی بلند کردم و او رفت .....شب شد و شام و من خسته و درد آلود در اندیشه خواب .
در خواب بودم که صدایی مرا بیدار کرد و گفت بیا ...با عصا راه افتادم هنوز قدمی بر نداشته بودم که با لگد زد زیر عصا و من با صورت سقوط کردم کف موزاییک راهرو و حس کردم پیشانیم هم بالش شد و درد شدید در سرم ...
به سختی بلند شدم و توسط همان صدا کشیده شدم و حرکت مردم و باز اتاق گرد و باز کف پا و شلنگ .
کحا بردید ؟
تا صبح طول کشید و جنازه مرا به جایم خرکش کردند و صدایی که میگفت لیوان ها رو آماده کنید ..من خوابیدم .
ظهر شد ...و باز شب و من خواب و نیمه شب وبیدار باش من ..این بار شکنجه به حد نهایی خودش رسید
قسمت سوم
خواب بودم که صدایم زدند و با عصا براه افتادم ..اما اینبار به آن اتاق قبلی نرفتیم ...
جایی دیگر بود مرا به زمین زدند و قپانی شدم و آویزان ...حاجی عباس گفت یکساعت .
درد آغاز شد از مچ دست به سمت بازو هایم و بعد کتف و بعد استخوان قفسه سینه و تمام اندامم ...همه با هم سر شدند .من فقط انگشتان پایم به زمین میرسید انا کش اومدم و کف پایم هم رسید ....بازم کردند و خر کش بسمت دستشویی بردنم . با چهار دست و پا رفتم داخل دستشویی و یک آفتابه آب خوردم و یک آفتابه هم روی سرم ریختم که گرما از بدنم خارج شود ..الان به سختی وزن آفتابه را می توانستم تحمل کنم منکه یک کیسه پنجاه کیلویی سیمان را راحت بلند میکردم حالا ذلیل یک آفتابه شده بود
وباز قپونی و باز لاشه گوشت و باز صدای حاج عباس ...یکساعت .پنج بار این عمل انجام شد و بار ششم دیگر من نبودم .
وقتی چشم باز کردم در جای قبلی روی پتو خوابیده بودم یا شاید خواب میدیدم .
صدای نگهبان که میگفت لیوان ها رو حاضر کنید منو بیدار کرد . فهمیدم سر جایم هستم اما چگونه به اینجا آمدم را هنوز بعد سی و.پنج سال به یاد ندارم...
بعد از چند روز مرا به یک سلول بردن که چهل نفر اسیر آنجا بودند
اینحا بود که فهمیدم این زندان کمیته مشترک ضد خرابکاری ایست که دوره رضا شاه ساخته شده ..میدان توپخانه خیابان فروغی و پشت شهربانی که الان شده وزارت امور خارجه ....
زندانی مخوف که یکسال بودم و حسرت یک آفتاب و همیشه مهتابی اتاق که روشن بود .
من از زمان دستگیری تا انتقال به این سلول هیجده روز با چشم بند در راهرو بند یک زندان بودم.
اما شکنجه های ..بی برخوردفیزیکی به این صورت بود که زندانی را صبح اول وقت صدا میکردند و به حیاط میبرند و کنار دیوار و رو به دیوار نگه میداشتند فاصله پا از دیوار حدود نیم متر و پیشانی حتمن به دیوار چسبیده ..این کم از قپونی نبود ..خستگی به ستون فقرات میزد ودرد همه ی اندام را میگرفت و گاهی هم لگدی که به پشت ساق پا میخورد .
ملاقات اصلن امکانش نبود و فقط یک ماه یکبار تلفن به خانه با یک شنونده پاسدار در حد چند دقیقه . خانواده من سه ماه از من بی خبر بودند تا ماه چهارم که تلفن دادند به من.
یکسال در این زندان تحت بازجویی بودم همراه با مشت و لگد ....تا بعد به اوین منتقل شدم و بازجویی ها در اوین توسط دادستانی انقلاب شروع شد به مدت یکسال دیگر در مجموع دو سال بازجویی شدم و شش ماه هم دادگاه اول و دومم فاصله داشت و بعد از دو سال و نیم به پانزده سال زندان محکوم شدم ...در جمع هیجده سال ..
هنوز درد قپونی در دستانم هست و شبها انگشتانم قفل میشوند و از درد از خواب میپرم ...هنوز در خواب داد میزنم که نزنید و باعث مزاحمت برای خانواده میشم ...
#من_هم_شکنجه_شدم
زندانی دهه شصت
🔴 متن نامه #سپیده_قلیان به نقل از تویتر ایشان :
سلام به همگی
دوشنبه که برای چندمین بار به ستاد خبری وزارت اطلاعات احضار شده بودم دو نفر که خود را مامور "بررسی" معرفی میکردند، ابتدا از من در مورد آنچه در سی روز بازداشت اتفاق افتاد سوال کردند و پس از توضیحاتم با گفتن اینکه بحثهای #اسماعیل_بخشی و من در مورد شکنجه توهم است
به بررسیشان پایان دادند. پس تصمیم گرفتم توضیحاتم را دیگر نه به ماموران، که رو به مردم شرح دهم.
گفتن از شکنجه، فقط توضیح یک درد شخصی نیست بلکه بازگو کردن خشونت سیستماتیکی است که نهادهای امنیتی درقبال زندانیان به خرج میدهند و انکار یا تقلیل آن به اشتباه یک بازجو توجیهی خندهآور و البته دردی مضاعف است.
یادآوری سی روز رفتار وحشیانه و ضدبشری هنوز هم میتواند چشمهایم را خیس کند و تنم را بلرزاند.
حین دستگیری، اسماعیل بخشی سعی میکرد مرا از زیر ضرب و شتم ماموران بیرون بکشد اما خودش را چنان به باد کتک گرفتند که بیهوش شد.
شکنجهی #اسماعیل_بخشی از زمان بازداشت در فرماندهی حفاظت اطلاعات، تا پلیس امنیت ( که فریاد میزد من یک کارگرم دندههایم را شکستی) و زمان انتقالمان از شوش به بازداشتگاه اطلاعات اهواز چنان شدید بود، که من ده روز نخست بازداشتم تصور میکردم برادرم مرده است.
ده روز نه میتوانستم غذا بخورم، نه میدانستم شب است یا روز؟ فریاد میکشیدم، تا اینکه از بیقراریها و فریادهایم عاصی شدند و نزدیک اتاق بازجوییاش بردند و صدای زخمیاش را شنیدم. برادرم اسماعیل زنده بود.
روزهای اول، چه حین دستگیری و چه در بازداشتگاه با ضرب و شتم همراه بود.سایهی کابل بالای سرم بود تا اعتراف بنویسم . به همین دلیل بود که بیآنکه حرفی از شکنجه با خانوادهام زده باشم متوجه غیرطبیعی بودن وضعیتام شدند. و ای کاش و صد ای کاش شکنجه به همان ضرب و شتم خلاصه میشد. وارد کردن اتهامات جنسی، در جایی که قطعاً حتی اگر فریاد میزدم صدایم به جایی نمیرسید، دردناکترین قسمت ماجرا بود. روز آخر بازجو میگفت اگر بیرون بروی و دهانت را باز کنی همین ادعاها و اعترافات اجباری تو و #اسماعیل_بخشی را را در اخبار بیست و سی هم پخش خواهیم کرد. و پودرتان خواهیم کرد. بله خداوندگاران قدرت اگر من نمیدانستم که شما میتوانید ما را پودر کنید که روی این صندلی نشسته نبودم.
من حتی در مورد رنگ مو و مدل لباسهایم بازجویی و تحقیر شدم، بازجویی با شکم گرسنه از صبح تا چند ساعت پس از خاموشی، آیا شکنجه نیست؟بازداشت پایان یافت اما شکنجهها نه. شخصی که خود را نمایندهی وزارت اطلاعات شوش معرفی کرده، در میان پنج هزار کارگر نسبتهای غیراخلاقی به من داده و این اتهامها به گوش خانوادهام هم رسیده. تصور کنید در یک شهر کوچک، و در فرهنگی سنتی، صرفاً به میانجی آن ادعاها، در این روزهای به اصطلاح آزادی چه بر من گذشته و میگذرد...
من در مرحلهی دستگیری شاهد ضرب و شتم وحشیانهی اسماعیل بخشی بودم و در روزهای بازجویی شاهد تحقیر او. به شکلی که چند بار او را مجبور کردند در مقابل دیگران به خودش هتاکی کند. حاضرم چه در مورد خودم و چه در مورد برادرم #اسماعیل_بخشی ، در دادگاهی عادلانه برای این شکنجهها شهادت بدهم.
سلام به همگی
دوشنبه که برای چندمین بار به ستاد خبری وزارت اطلاعات احضار شده بودم دو نفر که خود را مامور "بررسی" معرفی میکردند، ابتدا از من در مورد آنچه در سی روز بازداشت اتفاق افتاد سوال کردند و پس از توضیحاتم با گفتن اینکه بحثهای #اسماعیل_بخشی و من در مورد شکنجه توهم است
به بررسیشان پایان دادند. پس تصمیم گرفتم توضیحاتم را دیگر نه به ماموران، که رو به مردم شرح دهم.
گفتن از شکنجه، فقط توضیح یک درد شخصی نیست بلکه بازگو کردن خشونت سیستماتیکی است که نهادهای امنیتی درقبال زندانیان به خرج میدهند و انکار یا تقلیل آن به اشتباه یک بازجو توجیهی خندهآور و البته دردی مضاعف است.
یادآوری سی روز رفتار وحشیانه و ضدبشری هنوز هم میتواند چشمهایم را خیس کند و تنم را بلرزاند.
حین دستگیری، اسماعیل بخشی سعی میکرد مرا از زیر ضرب و شتم ماموران بیرون بکشد اما خودش را چنان به باد کتک گرفتند که بیهوش شد.
شکنجهی #اسماعیل_بخشی از زمان بازداشت در فرماندهی حفاظت اطلاعات، تا پلیس امنیت ( که فریاد میزد من یک کارگرم دندههایم را شکستی) و زمان انتقالمان از شوش به بازداشتگاه اطلاعات اهواز چنان شدید بود، که من ده روز نخست بازداشتم تصور میکردم برادرم مرده است.
ده روز نه میتوانستم غذا بخورم، نه میدانستم شب است یا روز؟ فریاد میکشیدم، تا اینکه از بیقراریها و فریادهایم عاصی شدند و نزدیک اتاق بازجوییاش بردند و صدای زخمیاش را شنیدم. برادرم اسماعیل زنده بود.
روزهای اول، چه حین دستگیری و چه در بازداشتگاه با ضرب و شتم همراه بود.سایهی کابل بالای سرم بود تا اعتراف بنویسم . به همین دلیل بود که بیآنکه حرفی از شکنجه با خانوادهام زده باشم متوجه غیرطبیعی بودن وضعیتام شدند. و ای کاش و صد ای کاش شکنجه به همان ضرب و شتم خلاصه میشد. وارد کردن اتهامات جنسی، در جایی که قطعاً حتی اگر فریاد میزدم صدایم به جایی نمیرسید، دردناکترین قسمت ماجرا بود. روز آخر بازجو میگفت اگر بیرون بروی و دهانت را باز کنی همین ادعاها و اعترافات اجباری تو و #اسماعیل_بخشی را را در اخبار بیست و سی هم پخش خواهیم کرد. و پودرتان خواهیم کرد. بله خداوندگاران قدرت اگر من نمیدانستم که شما میتوانید ما را پودر کنید که روی این صندلی نشسته نبودم.
من حتی در مورد رنگ مو و مدل لباسهایم بازجویی و تحقیر شدم، بازجویی با شکم گرسنه از صبح تا چند ساعت پس از خاموشی، آیا شکنجه نیست؟بازداشت پایان یافت اما شکنجهها نه. شخصی که خود را نمایندهی وزارت اطلاعات شوش معرفی کرده، در میان پنج هزار کارگر نسبتهای غیراخلاقی به من داده و این اتهامها به گوش خانوادهام هم رسیده. تصور کنید در یک شهر کوچک، و در فرهنگی سنتی، صرفاً به میانجی آن ادعاها، در این روزهای به اصطلاح آزادی چه بر من گذشته و میگذرد...
من در مرحلهی دستگیری شاهد ضرب و شتم وحشیانهی اسماعیل بخشی بودم و در روزهای بازجویی شاهد تحقیر او. به شکلی که چند بار او را مجبور کردند در مقابل دیگران به خودش هتاکی کند. حاضرم چه در مورد خودم و چه در مورد برادرم #اسماعیل_بخشی ، در دادگاهی عادلانه برای این شکنجهها شهادت بدهم.
🌍 اعلام کارزار " من هم شکنجه شدم"
کیفرخواستی علیه چهل سال شکنجه و زندان
از شما جانبدربردگان شکنجه، زندانیان سیاسی، خانواده های زندانیان سیاسی و جانباختگان و از شما مردم آزادیخواه دعوت میکنیم با اعلام کیفرخواست خود در کارزار شرکت نمایید.
کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ در ادامه کیفرخواست اسماعیل بخشی نماینده محبوب کارگران نیشکر هفت تپه علیه شکنجه شدنش در زندان و انتشار نامه سرگشاده به وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی اعلام شده است. اسماعیل بخشی شکنجههای اعمال شده نسبت به خود و همه فعالان اجتماعی را به پرچم اعتراضی چالش دستگاه سرکوب و زندان و شکنجه جمهوری اسلامی بدل کرده است. چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندانها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ در ادامه کیفرخواست اسماعیل بخشی نماینده محبوب کارگران نیشکر هفت تپه علیه شکنجه شدنش در زندان و انتشار نامه سرگشاده به وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی اعلام شده است. اسماعیل بخشی شکنجههای اعمال شده نسبت به خود و همه فعالان اجتماعی را به پرچم اعتراضی چالش دستگاه سرکوب و زندان و شکنجه جمهوری اسلامی بدل کرده است. این اقدام شجاعانه وی، موجی از حمایت مردم رنجدیده از شکنجه و زندان را تا به حال بدنبال داشته است. اسماعیل بخشی، همراه وکیل خود به مجلس رفت اما جلسه کمیسیون امنیت ملی بدون حضور وی تشکیل شد. کمیسیون امنیت ملی همراه با وزیر اطلاعات، بدون حضور بخشی برای پرونده سازی و پاپوش دوزی علیه بخشی، جلسه گرفتند و با وقاحت تمام اعلام کردند اسماعیل شکنجه نشده است. این داستان نه تنها اسماعیل بخشی، داستان شکنجه و پرونده سازی و پاپوش دوزی برای میلیونها مرد و زن دیگر در ایران تحت حاکمیت رژیم شکنجه و اعدام اس که در دادگاههای فرمایشی و اعلام امنیتی کردن با زندان و شلاق سرکوب شدهاند.
دستگیری و شکنجه و زندان ابزار همیشگی رژیم اسلامی در سرکوب حق طلبی جامعه بوده است. اسماعیل بخشی پرچم اعتراض به شکنجه و زندان را برافراشته است. نامه سرگشاده اسماعیل بخشی، پلاتفرم کارزاری سراسری برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی و همه فعالان اعتراضات اجتماعی است. مردم آزادیخواه در سراسر دنیا یکصدا باید بگویند نمایندگان جمهوری اسلامی در همه نهادهای بینالمللی باید به جرم جنایت علیه بشریت اخراج و تحت پیگرد قرار بگیرند.
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی از تمام تشکلهای کارگری، معلمین و مردم آزادیخواه و انساندوست دعوت میکند تا یکپارچه از کیفرخواست اسماعیل بخشی حمایت کرده و با پیوستن به کارزار "من هم شکنجه شدم" از کیفرخواست جانبدربردگان شکنجه ، زندانیان سیاسی و خانواده هایشان حمایت کنند. از شما دعوت میکنیم دادخواست خود را از طرق ارتباطی زیر جهت انتشار برای ما ارسال دارید.
این عرصهای تاریخ ساز در اعتراضات مردم برای بزیر کشیدن حکومت شکنجه و زندان است.
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
۱۹ دیماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۹
کیفرخواستی علیه چهل سال شکنجه و زندان
از شما جانبدربردگان شکنجه، زندانیان سیاسی، خانواده های زندانیان سیاسی و جانباختگان و از شما مردم آزادیخواه دعوت میکنیم با اعلام کیفرخواست خود در کارزار شرکت نمایید.
کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ در ادامه کیفرخواست اسماعیل بخشی نماینده محبوب کارگران نیشکر هفت تپه علیه شکنجه شدنش در زندان و انتشار نامه سرگشاده به وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی اعلام شده است. اسماعیل بخشی شکنجههای اعمال شده نسبت به خود و همه فعالان اجتماعی را به پرچم اعتراضی چالش دستگاه سرکوب و زندان و شکنجه جمهوری اسلامی بدل کرده است. چندین میلیون نفر مانند اسماعیل بخشی در زندانها توسط حکومت اسلامی در ایران شکنجه شده اند کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ باید به ظرفی برای انعکاس صدای تمام این زنان و مردان، این جوانان و کودکانی تبدیل شود که در زندانهای شهرهای ایران. شب و روز را تحت شکنجه جسمی و روحی سپری کردند. باید صدای خانواده هایی باشد که جگر گوشه هایشان را زیر شکنجه این جلادان از دست دادند.
کارزار ‘من هم شکنجه شدم’ در ادامه کیفرخواست اسماعیل بخشی نماینده محبوب کارگران نیشکر هفت تپه علیه شکنجه شدنش در زندان و انتشار نامه سرگشاده به وزیر اطلاعات جمهوری اسلامی اعلام شده است. اسماعیل بخشی شکنجههای اعمال شده نسبت به خود و همه فعالان اجتماعی را به پرچم اعتراضی چالش دستگاه سرکوب و زندان و شکنجه جمهوری اسلامی بدل کرده است. این اقدام شجاعانه وی، موجی از حمایت مردم رنجدیده از شکنجه و زندان را تا به حال بدنبال داشته است. اسماعیل بخشی، همراه وکیل خود به مجلس رفت اما جلسه کمیسیون امنیت ملی بدون حضور وی تشکیل شد. کمیسیون امنیت ملی همراه با وزیر اطلاعات، بدون حضور بخشی برای پرونده سازی و پاپوش دوزی علیه بخشی، جلسه گرفتند و با وقاحت تمام اعلام کردند اسماعیل شکنجه نشده است. این داستان نه تنها اسماعیل بخشی، داستان شکنجه و پرونده سازی و پاپوش دوزی برای میلیونها مرد و زن دیگر در ایران تحت حاکمیت رژیم شکنجه و اعدام اس که در دادگاههای فرمایشی و اعلام امنیتی کردن با زندان و شلاق سرکوب شدهاند.
دستگیری و شکنجه و زندان ابزار همیشگی رژیم اسلامی در سرکوب حق طلبی جامعه بوده است. اسماعیل بخشی پرچم اعتراض به شکنجه و زندان را برافراشته است. نامه سرگشاده اسماعیل بخشی، پلاتفرم کارزاری سراسری برای آزادی تمامی زندانیان سیاسی و همه فعالان اعتراضات اجتماعی است. مردم آزادیخواه در سراسر دنیا یکصدا باید بگویند نمایندگان جمهوری اسلامی در همه نهادهای بینالمللی باید به جرم جنایت علیه بشریت اخراج و تحت پیگرد قرار بگیرند.
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی از تمام تشکلهای کارگری، معلمین و مردم آزادیخواه و انساندوست دعوت میکند تا یکپارچه از کیفرخواست اسماعیل بخشی حمایت کرده و با پیوستن به کارزار "من هم شکنجه شدم" از کیفرخواست جانبدربردگان شکنجه ، زندانیان سیاسی و خانواده هایشان حمایت کنند. از شما دعوت میکنیم دادخواست خود را از طرق ارتباطی زیر جهت انتشار برای ما ارسال دارید.
این عرصهای تاریخ ساز در اعتراضات مردم برای بزیر کشیدن حکومت شکنجه و زندان است.
کمیته مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی
۱۹ دیماه ۱۳۹۷
۹ ژانویه ۲۰۱۹
كميته مبارزه براي ازادي زندانيان سياسي pinned «🌍 اعلام کارزار " من هم شکنجه شدم" کیفرخواستی علیه چهل سال شکنجه و زندان از شما جانبدربردگان شکنجه، زندانیان سیاسی، خانواده های زندانیان سیاسی و جانباختگان و از شما مردم آزادیخواه دعوت میکنیم با اعلام کیفرخواست خود در کارزار شرکت نمایید. کارزار ‘من هم…»
#فوری #فوری
جان زندانی سیاسی #سهیل_عربی بعلت خونریزی در خطر است
زندانی سیاسی سهیل عربی بعلت خونریزی در اثر ٫شکستگی بینی در زندان تهران بزرگ در شرایط سختی بسر میبرد.
بینی این زندانی سیاسی مستمر خونریزی دارد اما عوامل و کارگزاران در زندان علیرغم وضعیت خطرناک خونریزی و دردهای مستمر از شکستگی بینی، ماههاست به سهیل اجازه مداوا و #عمل_جراحی را نمی دهند و با این رفتار ضد انسانی سهیل عربی را ماههاست #زیرشکنجه قرار داده اند.
سهیل عربی در خرداد ماه سال جاری به دستور #حاج_مرادی رئیس زندان تهران بزرگ، زندانی سیاسی سهیل عربی به زندان دو الف (بند ۲ الف سپاه در زندان اوین) برای #بازجویی منتقل شد و در حین بازجویی؛ با ضرب و شتم و شکنجه توسط شکنجه گران؛ بینی سهیل شکست. وی را به بیمارستان خمینی برده و بدون اجازه عمل جراحی به زندان تهران بزرگ بازگرداندند.
۱۹ دی ١٣٩٧
جان زندانی سیاسی #سهیل_عربی بعلت خونریزی در خطر است
زندانی سیاسی سهیل عربی بعلت خونریزی در اثر ٫شکستگی بینی در زندان تهران بزرگ در شرایط سختی بسر میبرد.
بینی این زندانی سیاسی مستمر خونریزی دارد اما عوامل و کارگزاران در زندان علیرغم وضعیت خطرناک خونریزی و دردهای مستمر از شکستگی بینی، ماههاست به سهیل اجازه مداوا و #عمل_جراحی را نمی دهند و با این رفتار ضد انسانی سهیل عربی را ماههاست #زیرشکنجه قرار داده اند.
سهیل عربی در خرداد ماه سال جاری به دستور #حاج_مرادی رئیس زندان تهران بزرگ، زندانی سیاسی سهیل عربی به زندان دو الف (بند ۲ الف سپاه در زندان اوین) برای #بازجویی منتقل شد و در حین بازجویی؛ با ضرب و شتم و شکنجه توسط شکنجه گران؛ بینی سهیل شکست. وی را به بیمارستان خمینی برده و بدون اجازه عمل جراحی به زندان تهران بزرگ بازگرداندند.
۱۹ دی ١٣٩٧