آنقدر در برابر نشدنهای مکرر، خواستههای قلبش را تغییر داده بود که دیگر نمیدانست روحش واقعا در کجا آرام میگیرد.
«آن شب و شبهای بعدی بسیار نخوابیدم. و فهمیدم اندوهی که آدم را نمیکُشد، به شکلهای دیگری درمیآید که از مرگ بدتر است.»
آخرش قبول میکنیم که بعضی ها برای ما نیستن، مهم نیست چقدر دوستشون داریم یا چقدر براشون تلاش کردیم.
اشتباه من این بود که نذاشتم هیچوقت دلش برام تنگ شه همیشه بودم، انقدر که بودنم به چشم نیومد.
هیچوقت نگران این نباشید که ارزشتون رو فهمیدن یا نه، آدمها به وقتش میدونن چی رو از دست دادن.