Bookshelf
152 subscribers
1.17K photos
80 videos
546 files
69 links
آرشیو فایلها، معرفی ها و مطالب به یاد موندنی گروه bookworm.

برای دیدن نوشته‌های نخست، «اولین پست» رو جستجو کنید.
🍀
Download Telegram
آدم وقتی زیاد بترسد، کم‌کم یاد می‌گیرد آرزوهایش را هم سانسور کند..

شهرنوش پارسی‌پور
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است، اما مهم‌ترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی در یک سرزمین آرام است..

عباس معروفی
این منم در او که به یاد می‌آورم..

ساموئل بکت
اما در قلبش، جز ملتش چیزی نیافتند...

#محمود_درویش
ایران کشور شهیدان است، که در آن هر روز ملتی را شهید می‌کنند، که در آن ملتی هر روز جام شهادت را می‌نوشد، برای رهائی از ظلم، برای عدالت و رستگاری.


• شاهرخ مِسکوب؛ روزها در راه
به قول جورجو آگامبن در «باقی‌مانده‌های آشویتس»:

«رسالتِ بازمانده به یاد آوردن است؛ او نمی‌تواند به یاد نیاورد.»
به مادرانی فکر می‌کنم که هیچ صلحی کودکانشان را زنده نمی‌کند.
جانم به قربانت برای هزارمین بار


#بادبادک_باز
ضجه يک مادر. از خدا می‌خواهم هيچ وقت همچين صدايی به گوش‌ات نخورد

بابا گفت: «اگر مردی را بکشی، يک زندگی را می‌دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می‌دزدی، حق بچه‌هايش را از داشتن پدر می‌دزدی. وقتی دروغ می‌گويی، حق کسی را از دانستن حقيقت می‌دزدی. وقتی تقلب می‌کنی، حق را از انصاف می‌دزدی


اين که می‌گويند گذشته فراموش می‌شود، چندان درست نيست. چون گذشته راه خود را با چنگ و دندان باز می‌کند.

می‌گويد جنگ است. جنگ حيا ميا سرش نمی‌شود.» «بهش بگو اشتباه می‌کند. جنگ که نبايد شرافت را از بين ببرد. تازه، شرافت را می‌طلبد. حتی بيشتر از زمان صلح


شايد بی‌انصافی‌ست، اما اتفاقی که ظرف چند روز، گاهی حتی در عرض يک روز می‌افتد، مسير زندگی را به کلی عوض می‌کند


او گفت خيلی می‌ترسم. و من گفتم چرا؟ و او گفت چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول. خوشحالی اين شکلی وحشتناک است؛ ازش پرسيدم چرا؟ و او گفت وقتی دست سرنوشت بخواهد چيزی را ازت بگيرد می‌گذارد اين طوری خوشحال باشی


بزدل بودن اگر با مصلحت‌انديشی همراه باشد اصلاً عيبی ندارد. اما وقتی يک آدم بزدل يادش برود کی هست... خدا به دادش برسد.



#بادبادک_باز
#خالد_حسینی
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
کارگری که سبیل پرپشت و صورت پرزخمی داشت، به من گفت: * میرزا به اندازهٔ پنج نفر می‌خوره. می‌بینی چه شکمی داره؟» خندیدم و حرف معلم ادبیاتمان به یادم آمد: * چاقی‌شان از لاغری مردم است.»



شما در مدرسه چه می‌خوانید؟! همه‌اش فرمول‌های به درد نخور؟ همه‌اش حفظ کردن. معلم‌های شما هیچ وقت کتاب می‌خوانند؟ راجع به کتاب با شما حرف می‌زنند؟»



توی این دنیا کاه را جلو سگ می‌گذارند و استخوان را پیش اسب.»


آری پسرم. این است زندگی ما. هرکس دودستی جیب خودش را چسبیده و گور پدر دیگران. چرا؟! چون هیچ نمونه‌ای از دوستی و انسانیت در زندگی‌شان ندارند. معیارهای خوب و زیبای انسانیت را ازشان گرفته و پنهان یا نابود کرده‌اند. گاهی پیش خودم فکر می‌کنم که نکند از این که خوب و شریف باشند وحشت دارند. چون در چنین جامعه‌هایی آدم‌های خوب همیشه دچار دردسر می‌شوند.



مردی در پیاه رو میدان بادکنک می‌فروخت. چوب بلندی در دستش بود و نوک چوب یک بادکنک قرمز و دو تا سبز آویخته بود. قرمز را خیلی باد کرده بود و سبزها بی‌باد و پلاسیده بودند. مرد فریاد می‌زد: * آی گن شیطان... آی گن شیطان.» دو سه نفر خندیدند و یکی گفت: * هرچی باد بوده کرده تو اون قرمزه.» جوان لاغری که کنار سطل آشغالی نشسته بود، با صدای نازکی گفت: * مثل شکم حبیب بشکه است.» پیرمردی که گویی دهانش پر از آرد نخود بود، با آهنگی خفه گفت: * اون سبزها مثل شکم ماهاس.»





یک روز آقا ممد مرا در حال سرشانه کردن دید و گفت: * تو که این طوری نبودی. چه شده‌ها؟، تو قرتی شدی؟ کارگری با این چیزها جور درنمی‌آد، داشی جان. کارهای بچه مدرسه‌ها را تو کارگرها فرم نکن




چای فروش پولش را گرفت و آهی کشید و با چهره‌ای گرفته گفت: * زندگی ما همین جوریه. مثل تفالهٔ چای که دوباره آب رویش بریزند.» و به راه افتاد.






وقتی که اشکنه تمام شد، بابا دست‌هایش را به ابرو مالید و دعا خواند. بابا می‌گفت چون ابروهای آدم سفره را می‌بیند باید به آن‌ها هم مقداری غذا داد



#فصل_نان
#علی_اشرف_درویشیان
#داستان_کوتاه
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
پدرم الکلی بود و در چهل سالگی مُرد.
چند هفته قبل از مرگش، یک شب مرا نزد خود خواند و تاریخچه‌ی زندگی‌اش را برایم حکایت کرد؛ تاریخچه‌ی یک افتضاح.
ابتدا از مرگ پدرش، یعنی پدربزرگم آغاز کرد. پدرش به او چنین گفته بود: من فقیر و ناکام می‌میرم، ولی همه‌ی امیدم به تو است، شاید تو بتوانی آن‌چه را که زندگی به من نداد، از او پس بگیری!
پدر من نیز وقتی حس کرد که اجلش فرا رسیده است به من گفت که حرفی به جز تکرار آن‌چه پدرش به او گفته، ندارد
"اینک فقیر و ناکام می‌میرم
امیدم به توست تا بتوانی آن‌چه را که زندگی به من نداد، از او بگیری"
آری!
آرزوها هم مثل بدهی‌ها از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شوند.
و من اکنون سی و پنج سال دارم، و گویا در همان نقطه‌ای هستم که پدر و پدربزرگم بودند. من نیز آدمی هستم شکست خورده و زنم پا به زاست
فقط همین حماقتم باقی‌ست که معتقد شوم، فرزندم خواهد توانست آن‌چه را که زندگی به من نداده را از آن بگیرد. من می‌دانم که او نیز نخواهد توانست از این سرنوشت محتوم بگریزد. او نیز از گرسنگی خواهد مُرد یا از آن بدتر نوکر دولت خواهد شد.

#اینیاتسیو_سیلونه
به خاطر مردم تغییر نکن
این جماعت هر روز
تو را جور دیگری می‌خواهند.

📕 سرزمین گوجه‌های سبز

✍️ #هرتا_مولر
‏بی‌احترامی آغاز خداحافظی‌ست.
من تا پایان عمر صبر نمی‌کنم تا تو یاد بگیری چگونه باید با من رفتار کنی…!

- هاروکی موراکامی
مادرش آدمی کاملاً غیرسیاسی بود. فقط به نامزدهایی رأی می‌داد که به‌نظرش با مادرشان مهربان بودند


به‌نظر من همهٔ آدما بی‌گناهن مگر این‌که خلافش ثابت بشه.» خانم رایلی گفت «منم دقیقاً همین‌جوری فکر می‌کنم کلود. همین دیروز داشتم به ایگنیشس می‌گفتم که "ایگنیشس، آدما همه‌شون خلافن مگه این‌که بی‌گناهی‌شون ثابت بشه


حدس می‌زنم اونا می‌فهمن که من مجبور شدم در قرنی که ازش متنفرم کارکرد داشته باشم


کتاب‌ها پسرانی فناناپذیرند که پدران‌شان را به مبارزه می‌طلبند



نیمهٔ پر؟ کی این مزخرفات ناسرشت رو توی ذهن تو کاشته؟


این‌قدر عقل داشت که به‌موقع درس خواندن را کنار بگذارد.



تصور می‌کنی که یک روان‌پزشک ابله قادره عمق روح منو درک کنه؟



تباهی، بیش از آن‌که نشانهٔ سقوط جامعه باشد، همان‌طور که زمانی بود، در جامعهٔ مشکل‌دار امروز امریکا نشان صلح است. باید برای مشکلات جدید راه‌حل‌های جدید داشته باشیم.


«من نمی‌خوام "نیمهٔ پر" رو ببینم. خوش‌بینی باعث می‌شه حالت تهوع بگیرم. منحرفانه‌ست. انسان بعد از هبوط این دنیا فقط لیاقت بدبختی رو داره.»



چرا که من جز با همتای خویش گرم نمی‌گیرم، و از آن‌جایی که همتایی ندارم با کسی هم گرم نمی‌گیرم




شخصاً به این نتیجه رسیده‌ام که کمبود غذا و آسایش به‌جای تعالی بخشیدن به روح تنها باعث ایجاد شکلی از تشویش می‌شود و تمام انگیزه‌های نیک آدم را به تلاش برای سدجوع تقلیل می‌دهد



طبیعت بشر همین است: یاد می‌گیرند از آدم‌هایی که کمک‌شان می‌کنند متنفر باشند.


وقتی نابغه‌ای حقیقی در دنیا پیدا می‌شود می‌توانید او را از این نشانه بشناسید: تمام ابلهان علیهش متحد می‌شوند.



بریده کتاب 📚
#اتحادیه_ابلهان
#جان_کندی_تول

@bookshelf
چرا من بی‌وقفه به تو فکر می‌کنم، در لحظه‌ای که کوچک‌ترین دغدغه‌ای ندارم، تو را چنین واضح می‌بینم؟ عاملی عجیب در علاقه ی ما وجود دارد، مثل بچه‌ها فکر می‌کنم اگر تو اینجا باشی، باید خیلی خوشحال باشم...

جان‌‌های همدل، صفحه‌ی ۱۹۳
منتخب نامه‌های ویرجینیا وولف
‏وليسَ لنا فِي الحنين يَد
‏وفي البُعد كان لنا ألف يَد!
‏سلامٌ عليك، افتقدتُك جدًا
‏وعليّ السلام فِيما افتقد!

ما در دلتنگی دستی نداشتیم.
‏و در فاصله‌ای که داشتیم، هزار دست داشتیم!
‏سلام بر تو که حقیقتا دلتنگِ تواَم
‏و‌ سلام بر من برای آن‌که دلتنگم...

‏‌#محمود_درويش