18 subscribers
20 photos
می‌دونم به قیافه‌م‌ نمیاد ولی آره! خودم‌ نوشتم.

Playlist: @HalfAndHalfSnow
Download Telegram
من به هرچی که آرزوش رو داشتم، رسیدم.
و اگر به اعترافات صادقانه، علاقمندی، باید بگم که پشیمونم.
پشیمونم که تو، آرزوم نبودی.
از بنیاد من، بجز حسرتِ تو، چیزی باقی نمونده؛
از هر نهال ضعیفی که توی قلبم کاشتم، به امید اینکه تو مراقبش باشی؛
از صدف‌هایی که توی بطری‌های شیشه‌ای نگه داشتم؛
از قاصدک‌هایی که توی دست‌هام قایم می‌کردم؛
و از اون افسانه‌ای که تو رو تعریف می‌کرد؛
چیزی باقی نمونده.
اما چون دلم نمی‌خواد غبار روی طاقچه‌ی خونه‌ی کوچیک خاطراتمون بشینه، باید بگم که به خاطر "تو"، به زندگی اهمیت میدم.
به همین خاطر، برای اولین بار، برای خودم گل گرفتم؛
حالا گلبرگ‌هاشون خشک شده و توی جعبه‌ی مداد رنگی‌هام خوابیدن؛
ولی خب... من برای پر پر شدنشون اصلا غمگین نیستم.
غم وقتی روی قلبم سایه می‌ندازه که من از وقتی که گل‌ها سرحال بودن تا وقتی که پژمرده شدن، منتظرت موندم؛
اما انگار هیچ‌وقت قصد برگشتن نداشتی!
و آره... آره!
همه تغییر می‌کنن اما بعضی خصوصیات توی وجودمون ریشه می‌زنه؛
ریشه‌ی وجود من، تویی!
برام سخته که باور کنم دیگه ندارمت.
فرشته‌ی من!
تو بی‌خبری اما من داستان آفتابگردونی رو می‌نوشتم که عاشق مهتاب شده بود.
از طلوع خورشید رو برگردونده و به غروب پناه برده؛
آفتابگردونم، تسکین رو در هاله‌ی نقره‌گون مهتاب جست و جو می‌کرد.
در پایان افسانه،
ماهگردون، زردی رخسار رو از دست داده و تماما به رنگ معشوقه‌ش تبدیل می‌شد.
تو، ماهگردون قصه‌ی منی!
منم خورشیدی که هر روز صرفا به امید یک بار نگاه سرد تو، طلوع می‌کنم.
تو گلبرگ طلایی منی که هر روز رنگ پریده شدنت رو می‌بینم و کاری از دستم بر نمیاد.
من غم دورانم، وقتی که هیچ ابری اجازه‌ نمیده من لمست کنم.
تو گنج من، بین انبوهی از طلایی‌های مزرعه‌ی آفتابگردونی!
من همون خورشیدم که خاموشیش رو آرزو داری.
برای نوشتن، تنها کافی‌ست ریتم ناموزونی را در سر بپرورانید، همین!
اما اغراق به آن که هم اکنون در مخیله‌ی من، هیچ آهنگی نمی‌گنجد، برایم کمی دشوارتر از هر چیزی‌ست که هم اکنون از سر می‌گذرانم.
اخیرا این احساس را دارم که به تنهایی، روبروی سدی عظیم ایستاده و شاهد ترک خوردن دیواره‌هایش هستم.
تو بهتر از هر کسی می‌دانی، نه! در واقع تو تنها کسی هستی که می‌دانی، من شنا کردن بلد نیستم...
به همین دلیل اگر اکنون به گوشه‌ای امن، نمی‌گریزم؛ تنها به این دلیل است که دیگر نه تنها خود، بلکه روح و جان و سراسر زندگی‌ام را باخته و فقط انتظار مرگ را می‌کشم.
از این رو، از غرق شدن هیچ ابایی نداشته چه بسا به این اتفاق، مشتاق نیز هستم.
مدت‌هاست که من به خود تلقین می‌کنم که صحبت کردن راجع به احساساتم را از بین برده و حس همدردی و دلسوزی و صبر و هر آنچه که به انسانیت مربوط می‌شود را از خاطر برده‌ام.
منتها این چنین نیست!
فقط دیگر کسی را لایق دلسوزی و همدردی، نمی‌دانم؛
به هر حال، احتمالا تو چند سالی بیشتر از من در این اجتماع بوده و پوست و گوشت و استخوان و ذات و ماهیت این مردم پلید را از بر کرده‌ای؛
لذا می‌دانی، اگر اکنون چراغ قلبم را به روی دنیا خاموش کرده‌ام، تنها به یک دلیل می‌باشد و آن هم این است که در این سیاهچال، مردم از نور هراس دارند.
اگر کسی، ذره‌ای، فروغی، کورسویی از روشنی را ببیند؛
فورا به آن حمله کرده و خودِ نور و منشأ آن را نابود خواهد کرد.
حال آن که من به چه دلیل باید متفاوت از هر چیزی باشم که این مردم هستند؟
تو اما این گونه نباش!
راستش را بخواهی، من این غار تاریک را تا انتها پیموده و جایی برای گریز، نیافتم؛
اما تو ناامید نشو، آرزو و آینده‌ی خاموشی‌ها، تو هستی!
تو در کنجی، در جایی خارج از دید، در اتاقکی دور از همه، خودت باش و از این‌ها بگریز.
تو نور را به ساکنین سیاهچال، نشان نده.
آن را برای گرمای وجود خودت، نگه دار؛
من از زمستان و کولاک و بهمنی که در راه هست، با خبرم!
من خالی بودن قلبم را عمق فاجعه می‌دانستم، حال اما معتقدم که دنیا انقدر می‌چرخد تا خلافش را ثابت کند.
و اینک که کودکان رختی از جنس خاک را به روی تن‌هایشان کشیده و آرام گرفته‌اند؛
حال که خانه‌ها ویران، بی‌گناه‌ها غرق در باغچه‌ی رزهای سرخ و آسمان شب‌های دیارم، ناآرام است، می‌دانم که نگرانی‌هایم، بدیهی‌ترین اتفاقاتی بود که از سر می‌گذراندم.
به یاد داری؟ به یاد داری که اگر فردی کهنسال بی‌پروا می‌گفت "پیر شوی جوان!" ما چطور قهقهه می‌زدیم؟
یا این که به بینی‌هایمان چین داده و دلخور، رد می‌شدیم.
حالا می‌دانم منظورشان چه بود، حالا می‌دانم!
و دنیا همچنان به دور خودش و ما انقدر می‌چرخد تا به پاسخ تک تک سوال‌هایمان برسیم.
اما... اما من هنوز هم سوال دارم.
این همه بیماری و جنگ و زجر و گرسنگی و بدبختی و فلاکت و اضطراب و بی‌خوابی... ارزش چند سال زندگی کردن را دارد؟
و اگر دارد، هدف نهایی آن چیست که ما انقدر اصرار به بقای نسل داریم؟
یا نه! حالا که کاری‌ست که شده، چرا یکدیگر را به حال خود نمی‌گذاریم؟
آیا چند سال زندگی کردن، ارزشش را دارد که باعث گریه‌ی کسی شویم یا قلبش را در دست گرفته، مثل کلوخ‌های شنی له کنیم؟
دنیا می‌چرخد و می‌چرخد و اکنون من نیز گیج و مبهوت، به دور خود می‌چرخم اما پاسخ این‌ها را نمی‌یابم!
اگر... اگر اوضاع خوب پیش رفت، برای ما و هر کسی که بی‌خبر هر جایی از این دنیا نشسته، آرزوی آسمانی آرام را دارم که ناآرامی‌هایش، تنها متعلق به بی‌قراری‌های ابرها باشد.
اگر اوضاع خوب پیش رفت، آرزو دارم که این بار خیابان‌ها مملو از خنده‌ی شیرین کودکان باشد.
آرزو دارم که آجر به آجر خانه‌ها، محکم روی هم بنا شده و دیگر فرو نریزد.
آرزو دارم کم‌ترین حق بشریت، آرزو و حسرت نشود.
آرزو دارم شهر را تنها برای مسافرت ترک کنیم.
و در نهایت... اگر پیر شدیم، آرزوی فراموشی دارم.
شما را نمی‌دانم... ولی من دلم می‌خواهد پیر که شدم، هیچ چیز را به یاد نیاورم و فقط به پنجره زل بزنم و به پرنده‌ها خیره شوم.
دوست دارم درد شیرین فراموشی را احساس کنم، پیر شوم و فراموشی را احساس کنم.
آرزو می‌کنم، پیر شویم.
نه در جوانی! بلکه به روال و شیوه‌ی معمول، پیر شویم.