Forwarded from 🍀بیتابستان🌸
من و تو آن دو خطیم آری، موازیان به ناچاری
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
#حسین_منزوی
@Bitabi
که هر دو باورمان زآغاز به یکدگر نرسیدن بود
#حسین_منزوی
@Bitabi
❤3
Shabe Aftabi
Mohammad Esfahani
من از پشت شبهای بیخاطره
من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور و دراز
من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبير رؤيای ناديدهای
تو نوری كه بر سايه تابيدهای
تو يك آسمان بخشش بیطلب
تو بر خاك ترديد باريده ای
تو يك خانه در كوچه زندگی
تو يك كوچه در شهر آزادگی
تو يك شهر در سرزمين حضور
تويی راز بودن به اين سادگی
مرا با نگاهت به رؤيا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بيتپش در سراب
مرا تا تكاپوی دريا ببر
#افشین_یداللهی
#محمد_اصفهانی
من از پشت زندان غم آمدم
من از آرزوهای دور و دراز
من از خواب چشمان نم آمدم
تو تعبير رؤيای ناديدهای
تو نوری كه بر سايه تابيدهای
تو يك آسمان بخشش بیطلب
تو بر خاك ترديد باريده ای
تو يك خانه در كوچه زندگی
تو يك كوچه در شهر آزادگی
تو يك شهر در سرزمين حضور
تويی راز بودن به اين سادگی
مرا با نگاهت به رؤيا ببر
مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بيتپش در سراب
مرا تا تكاپوی دريا ببر
#افشین_یداللهی
#محمد_اصفهانی
👍2
Peyk-e Sahari
Mohammad Esfahani
یک نفس ای پیک سحری
بر سر کویش کن گذری
گو که ز هجرش به فغانم به فغانم
ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقت دم نزنم
من نتوانم نتوانم نتوانم
من غرق گناهم
تو عذر گناهی
روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی
چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی؟
چون باده به جوشم
در جوش و خروشم
من سر زلفت به دو عالم نفروشم
همه شب بر ماه و پروین نگرم
مگر آید رخسارت در نظرم
چه بگویم! چه بگویم!
به که گویم این راز؟
غمم این بس
که مرا کس
نبود دمساز
بازخوانی: #محمد_اصفهانی
آهنگساز: #همایون_خرم
شاعر: #کریم_فکور
@Bitabi
بر سر کویش کن گذری
گو که ز هجرش به فغانم به فغانم
ای که به عشقت زنده منم
گفتی از عشقت دم نزنم
من نتوانم نتوانم نتوانم
من غرق گناهم
تو عذر گناهی
روز و شبم را تو چو مهری و چو ماهی
چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی؟
چون باده به جوشم
در جوش و خروشم
من سر زلفت به دو عالم نفروشم
همه شب بر ماه و پروین نگرم
مگر آید رخسارت در نظرم
چه بگویم! چه بگویم!
به که گویم این راز؟
غمم این بس
که مرا کس
نبود دمساز
بازخوانی: #محمد_اصفهانی
آهنگساز: #همایون_خرم
شاعر: #کریم_فکور
@Bitabi
❤3
ز گریه شام و سحر دیده چند تر ماند
دعا کنیم که نی شام و نی سحر ماند
ز غارت چمنت بر بهار، منتهاست
که گل به دست تو از شاخه تازهتر ماند!
دو زلف یار به هم آنقدر نمیماند
که روز ما و شب ما به یکدگر ماند!
نهادهام به جگر داغ عشق و می ترسم
جگر نماند و این داغ بر جگر ماند!
برای عزت مکتوب او به دست آرید
فرشتهای که به مرغان نامهبر ماند
ز بس فتاده به هرگوشه پارههای دلم
فضای دهر به دکان شیشهگر ماند!
ز شهد خامهی #طالب چو لب کنم شیرین
دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند
@Bitabi
دعا کنیم که نی شام و نی سحر ماند
ز غارت چمنت بر بهار، منتهاست
که گل به دست تو از شاخه تازهتر ماند!
دو زلف یار به هم آنقدر نمیماند
که روز ما و شب ما به یکدگر ماند!
نهادهام به جگر داغ عشق و می ترسم
جگر نماند و این داغ بر جگر ماند!
برای عزت مکتوب او به دست آرید
فرشتهای که به مرغان نامهبر ماند
ز بس فتاده به هرگوشه پارههای دلم
فضای دهر به دکان شیشهگر ماند!
ز شهد خامهی #طالب چو لب کنم شیرین
دو هفته در دهنم طعم نیشکر ماند
@Bitabi
تنها در بیچراغی شبها میرفتم
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود
همهی ستارههایم به تاریکی رفته بود
مشتِ من ساقهی خشک تپش ها را میفشرد
لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی بهراه افتاده بودم
آیینهها انتظار تصویرم را میکشیدند
درها عبور غمناک مرا میجستند
و من میرفتم، میرفتم تا در پایان خودم فرواُفتم
ناگهان، تو از بیراههی لحظهها، میان دو تاریکی، به من پیوستی
صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
_همهی تپشهایم از آن تو باد، چهرهی به شب پیوسته! همهی تپشهایم
من از برگریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خطهای عصیانی پیکرت شعلهی گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمهی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
خوشه فضا را فشردم
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام
در آهنگ مهآلود نیایش ترا گم کردم
میان ما سرگردانی بیابانهاست
بیچراغی شبها، بستر خاکی غربتها، فراموشی آتشهاست
میان ما هزار و یک شب جستوجوهاست.
#سهراب_سپهری
@Bitabi
دستهایم از یاد مشعلها تهی شده بود
همهی ستارههایم به تاریکی رفته بود
مشتِ من ساقهی خشک تپش ها را میفشرد
لحظهام از طنین ریزش پیوندها پر بود
تنها میرفتم، میشنوی؟ تنها
من از شادابی باغ زمرد کودکی بهراه افتاده بودم
آیینهها انتظار تصویرم را میکشیدند
درها عبور غمناک مرا میجستند
و من میرفتم، میرفتم تا در پایان خودم فرواُفتم
ناگهان، تو از بیراههی لحظهها، میان دو تاریکی، به من پیوستی
صدای نفسهایم با طرح دوزخی اندامت در آمیخت:
_همهی تپشهایم از آن تو باد، چهرهی به شب پیوسته! همهی تپشهایم
من از برگریز سرد ستارهها گذشتهام
تا در خطهای عصیانی پیکرت شعلهی گمشده را بربایم
دستم را به سراسر شب کشیدم
زمزمهی نیایش در بیداری انگشتانم تراوید
خوشه فضا را فشردم
قطرههای ستاره در تاریکی درونم درخشید
و سرانجام
در آهنگ مهآلود نیایش ترا گم کردم
میان ما سرگردانی بیابانهاست
بیچراغی شبها، بستر خاکی غربتها، فراموشی آتشهاست
میان ما هزار و یک شب جستوجوهاست.
#سهراب_سپهری
@Bitabi