🍀بیتابستان🌸
24 subscribers
1.02K photos
59 videos
17 files
21 links
Download Telegram
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره‌ی تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت‌سرای خاص بگو
فلان ز گوشه‌نشینان خاک درگه ماست

به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست

اگر به سالی #حافظ دری زند بگشای
که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

@Bitabi
خرم آن روز که بازآیی و #سعدی گوید:

آمدی؟!
وه که چه مشتاق و پریشان بودم!

@Bitabi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#محسن_چاوشی

نشد که از دلم جدا کنم تو رو
نشد نشد گلم، برو برو برو...

@Bitabi
… ای پروردگار من!
بی‌تابم و دلتنگ از آنچه بر سرم آمده
و جانم پر از اندوه آن رخداد،
و تویی که میتوانی مرا از آن غم برهانی
و آن اندوه را از من دور کنی
پس با من چنین کن
اگرچه شایسته‌ی آن نباشم

#صحیفه_سجادیه
دعای هفتم
@Bitabi
آشکارا نهان کنم تا چند؟
دوست می‌دارمت به بانگ بلند

دلم از جان، نخست دست بشست
بعد از آن دیده بر رخت افکند

عاشقان تو نیک معذورند
زانکه نبود کسی تو را مانند

دیده‌ای کو رخ تو دیده بود
خواه راحت رسان و خواه گزند

ای ملامت کنان مرا در عشق
گوش من نشنود از این‌سان پند

گرچه من دور مانده‌ام ز برت
با خیال تو کرده‌ام پیوند

آن چنان در دلی که پنداری
ناظرم در تو دایم، ای دلبند

تو کجایی و ما کجا هیهات!
ای #عراقی، خیال خیره مبند

@Bitabi
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسى که سهم تو باشد، به دیگران برسد؟...

مرحوم #نجمه_زارع
@Bitabi
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن‌شناس نه‌ای جان من خطا اینجاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه #حافظ هنوز پر ز صداست

@Bitabi
کجاست بارشی از ابر مهربان صدایت؟
که تشنه مانده دلم در هوای زمزمه‌هایت

به قصه‌ی تو هم امشب درون بستر سینه
هوای خواب ندارد دلی که کرده هوایت

تهی است دستم، اگرنه برای هدیه به عشقت
چه جای جسم و جوانی، که جان من به فدایت

چگونه می‌طلبی هوشیاری از من سرمست
که رفته‌ایم ز خود، پیش چشم هوش‌ربایت

هزار عاشق دیوانه در من است که هرگز
به هیچ بند و فسونی نمی‌کنند رهایت

دل است جای تو تنها و جز خیال تو کس نیست
اگر هرآینه غیر از تویی نشست به جایت

هنوز دوست نمیدارمت! مگر به تمامی...
که عشق را همه جان دادن است اوج و نهایت

در آفتاب نهانم، که هر غروب و طلوعی
نهم جبین وداع و سر سلام به پایت

#حسین_منزوی
@Bitabi
مجال من
همین باشد
که
پنهان
عشق او
ورزم...
#حافظ

@Bitabi
مرا مهر سیه‌چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
قضای آسمان است این و دیگرگون نخواهد شد

رقیب آزارها فرمود و جای آشتی نگذاشت
مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد

مرا روز ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هر آن قسمت که آن‌جا رفت از آن افزون نخواهد شد

خدا را محتسب ما را به فریاد دف و نی بخش
که ساز شرع از این افسانه بی‌قانون نخواهد شد

مجال من همین باشد که پنهان عشق او ورزم
کنار و بوس و آغوشش چه گویم چون نخواهد شد

شراب لعل و جای امن و یار مهربان ساقی
دلا کی بهْ شود کارت اگر اکنون نخواهد شد

مشوی ای دیده نقش غم ز لوح سینه‌ی #حافظ
که زخم تیغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد
@Bitabi
❤1
در طالع من نیست که نزدیک تو باشم
می‌گویمت از دور دعا گر برسانند
#سعدی

@Bitabi
❤2
چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
ز خواندن واماندی و رفتی

به باغ قصه به دشت خواب
سایه ی ابری است در دل مهتاب
مثل روحِ آزرده‌ی مرداب
دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی

سیاهِ شب لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد
تو می آیی های تو می‌آیی
ز باغ قصه به دشت خواب
ز راه شیرین پر مهتاب
تو می باری چون گل باران
به جان نیلوفر مرداب

#محمدابراهیم_جعفری

@Bitabi
❤1
تو اشک سرد زمستان را
چو باران
افشاندی و
رفتی...

@Bitabi
❤1
ای خرم از فروغ رخت لاله‌زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر

از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کـاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر

این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر

تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر

دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر

اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطه‌ی دهان تو باشد مدار عمر

در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست
زان رو عنان‌گسسته دواند سوار عمر

بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر

»#حافظ سخن بگوی که بر صفحه‌ی جهان
این نقش مانَد از قلمت یادگار عمر

@Bitabi
از دیده
گر
سرشک
چو باران
چکد
رواست...

@Bitabi