در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل، آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من، که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالشِ نازِ وصال و باز
صبحاست و سیل اشک، به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت، که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار!
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سرِّ غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامُشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتابِ دلکش و ماهِ پریوَشم
گر زیر پیرهن شده پنهان کنم تو را
سِحر پری دمیده به پیراهن کشم
لب بر لبم بنه، بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت #شهریار!
این کار توست، من همه جور تو میکشم
@Bitabi
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل، آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من، که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالشِ نازِ وصال و باز
صبحاست و سیل اشک، به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت، که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار!
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سرِّ غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامُشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتابِ دلکش و ماهِ پریوَشم
گر زیر پیرهن شده پنهان کنم تو را
سِحر پری دمیده به پیراهن کشم
لب بر لبم بنه، بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت #شهریار!
این کار توست، من همه جور تو میکشم
@Bitabi
نالد به حال زار من امشب سهتار من
این مایهی تسلی شبهای تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و نالهی سهتار
شب تا سحر ترانهی این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه
یادش به خیر خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بیقرار من
در حسرت تو میرم و دانم تو بیوفا
روزی وفا کنی که نیاید به کار من
از چشم خود سیاه دلی وام میکنی
خواهی مگر گرو بری از روزگار من
اختر بخفت و شمع فرومُرد و همچنان
بیدار بود دیدهی شبزندهدار من
من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک
بختش بلند نیست که باشد شکار من
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من
جز خون دل نخواست نگارندهی سپهر
بر صفحهی جهان رقمِ یادگار من
زنگار زهر خوردم و شنگرف خونِ دل
تا جلوه کرد این همه نقش و نگار من
در بوستان طبع حزینم چو بگذری
پرهیز نیش خار من ای گلعذار من
من #شهریار ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در این شهر یار من
@Bitabi
این مایهی تسلی شبهای تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و نالهی سهتار
شب تا سحر ترانهی این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه
یادش به خیر خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بیقرار من
در حسرت تو میرم و دانم تو بیوفا
روزی وفا کنی که نیاید به کار من
از چشم خود سیاه دلی وام میکنی
خواهی مگر گرو بری از روزگار من
اختر بخفت و شمع فرومُرد و همچنان
بیدار بود دیدهی شبزندهدار من
من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک
بختش بلند نیست که باشد شکار من
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من
جز خون دل نخواست نگارندهی سپهر
بر صفحهی جهان رقمِ یادگار من
زنگار زهر خوردم و شنگرف خونِ دل
تا جلوه کرد این همه نقش و نگار من
در بوستان طبع حزینم چو بگذری
پرهیز نیش خار من ای گلعذار من
من #شهریار ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در این شهر یار من
@Bitabi
بیداد رفت لالهی بر باد رفته را
یارب خزان چه بود بهار شکفته را؟
هر لالهای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمیشود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مهِ دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آوردهام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش نالههای چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
گردون برات خوشدلی کس نخوانده است
اینجا همیشه ردّ و نُکول است سفته را
این گوژپشت، تیرقدان راستتر زند
چندین کمین نکرده کمانهای چفته را
یارب چها به سینهی این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرُفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرُفته را
لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک دُرافشان #شهریار
در رشته چون کِشم دُر و لعل نسفته را
@Bitabi
یارب خزان چه بود بهار شکفته را؟
هر لالهای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمیشود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مهِ دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آوردهام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش نالههای چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
گردون برات خوشدلی کس نخوانده است
اینجا همیشه ردّ و نُکول است سفته را
این گوژپشت، تیرقدان راستتر زند
چندین کمین نکرده کمانهای چفته را
یارب چها به سینهی این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرُفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرُفته را
لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک دُرافشان #شهریار
در رشته چون کِشم دُر و لعل نسفته را
@Bitabi
از زندگانیام گله دارد جوانیام
شرمندهی جوانی از این زندگانیام
دور از کنار مادر و یاران مهربان
زال زمانه کُشت به نامهربانیام
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
پروای پنجروز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگیِ جاودانیام
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژدهی جرس کاروانیام
یکشب کمند گیسوی ابریشمین بتاب
ای ماه اگر ز چاه بِدَر میکشانیام
گوش زمین به نالهی من نیست آشنا
من طایر شکستهپرِ آسمانیام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بیهمزبانیام
ای لالهی بهار جوانی، که شد خزان،
از داغ ماتم تو، بهار جوانیام،
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیام
در خواب زندهام که تو میخوانیام به خویش
بیداریام مباد که دیگر نرانیام
شمعم گریست زار به بالین که #شهریار!
من نیز چون تو همدم سوز نهانیام
@Bitabi
شرمندهی جوانی از این زندگانیام
دور از کنار مادر و یاران مهربان
زال زمانه کُشت به نامهربانیام
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
پروای پنجروز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگیِ جاودانیام
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژدهی جرس کاروانیام
یکشب کمند گیسوی ابریشمین بتاب
ای ماه اگر ز چاه بِدَر میکشانیام
گوش زمین به نالهی من نیست آشنا
من طایر شکستهپرِ آسمانیام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بیهمزبانیام
ای لالهی بهار جوانی، که شد خزان،
از داغ ماتم تو، بهار جوانیام،
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیام
در خواب زندهام که تو میخوانیام به خویش
بیداریام مباد که دیگر نرانیام
شمعم گریست زار به بالین که #شهریار!
من نیز چون تو همدم سوز نهانیام
@Bitabi
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهرهی تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوتسرای خاص بگو
فلان ز گوشهنشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالی #حافظ دری زند بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
@Bitabi
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهرهی تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوتسرای خاص بگو
فلان ز گوشهنشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالی #حافظ دری زند بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
@Bitabi
… ای پروردگار من!
بیتابم و دلتنگ از آنچه بر سرم آمده
و جانم پر از اندوه آن رخداد،
و تویی که میتوانی مرا از آن غم برهانی
و آن اندوه را از من دور کنی
پس با من چنین کن
اگرچه شایستهی آن نباشم
#صحیفه_سجادیه
دعای هفتم
@Bitabi
بیتابم و دلتنگ از آنچه بر سرم آمده
و جانم پر از اندوه آن رخداد،
و تویی که میتوانی مرا از آن غم برهانی
و آن اندوه را از من دور کنی
پس با من چنین کن
اگرچه شایستهی آن نباشم
#صحیفه_سجادیه
دعای هفتم
@Bitabi
آشکارا نهان کنم تا چند؟
دوست میدارمت به بانگ بلند
دلم از جان، نخست دست بشست
بعد از آن دیده بر رخت افکند
عاشقان تو نیک معذورند
زانکه نبود کسی تو را مانند
دیدهای کو رخ تو دیده بود
خواه راحت رسان و خواه گزند
ای ملامت کنان مرا در عشق
گوش من نشنود از اینسان پند
گرچه من دور ماندهام ز برت
با خیال تو کردهام پیوند
آن چنان در دلی که پنداری
ناظرم در تو دایم، ای دلبند
تو کجایی و ما کجا هیهات!
ای #عراقی، خیال خیره مبند
@Bitabi
دوست میدارمت به بانگ بلند
دلم از جان، نخست دست بشست
بعد از آن دیده بر رخت افکند
عاشقان تو نیک معذورند
زانکه نبود کسی تو را مانند
دیدهای کو رخ تو دیده بود
خواه راحت رسان و خواه گزند
ای ملامت کنان مرا در عشق
گوش من نشنود از اینسان پند
گرچه من دور ماندهام ز برت
با خیال تو کردهام پیوند
آن چنان در دلی که پنداری
ناظرم در تو دایم، ای دلبند
تو کجایی و ما کجا هیهات!
ای #عراقی، خیال خیره مبند
@Bitabi
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخنشناس نهای جان من خطا اینجاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه #حافظ هنوز پر ز صداست
@Bitabi
سخنشناس نهای جان من خطا اینجاست
سرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله از این فتنهها که در سر ماست
در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست
دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست
مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست
نخفتهام ز خیالی که میپزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست
چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست
از آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
چه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست
ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه #حافظ هنوز پر ز صداست
@Bitabi