🍀بیتابستان🌸
24 subscribers
1.02K photos
59 videos
17 files
21 links
Download Telegram
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل، آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من، که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالشِ نازِ وصال و باز
صبح‌است و سیل اشک، به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمری‌ست در هوای تو می‌سوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت، که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار!
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سرِّ غمش بر سر زبان
لب می‌گزد چو غنچه‌ی خندان که خامُشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتابِ دلکش و ماهِ پری‌وَشم

گر زیر پیرهن شده پنهان کنم تو را
سِحر پری دمیده به پیراهن کشم

لب بر لبم بنه، بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزل‌های دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت #شهریار!
این کار توست، من همه جور تو می‌کشم

@Bitabi
Jomee
Mohsen Chavoshi
#جمعه
#محسن_چاوشی

دلبر مغرورم
عشق بی‌دردم
ای تموم قصه‌ها
بگو برمیگردم

@Bitabi
نالد به حال زار من امشب سه‌تار من
این مایه‌ی تسلی شب‌های تار من

ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من

در گوشه غمی که فراموش عالمی است
من غمگسار سازم و او غمگسار من

اشک است جویبار من و ناله‌ی سه‌تار
شب تا سحر ترانه‌ی این جویبار من

چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه
یادش به خیر خنجر مژگان یار من

رفت و به اختران سرشکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من

آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بیقرار من

در حسرت تو میرم و دانم تو بی‌وفا
روزی وفا کنی که نیاید به کار من

از چشم خود سیاه دلی وام می‌کنی
خواهی مگر گرو بری از روزگار من

اختر بخفت و شمع فرومُرد و همچنان
بیدار بود دیده‌ی شب‌زنده‌دار من

من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک
بختش بلند نیست که باشد شکار من

یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من

جز خون دل نخواست نگارنده‌ی سپهر
بر صفحه‌ی جهان رقمِ یادگار من

زنگار زهر خوردم و شنگرف خونِ دل
تا جلوه کرد این همه نقش و نگار من

در بوستان طبع حزینم چو بگذری
پرهیز نیش خار من ای گلعذار من

من #شهریار ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در این شهر یار من

@Bitabi
بیداد رفت لاله‌ی بر باد رفته را
یارب خزان چه بود بهار شکفته را؟

هر لاله‌ای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را

جز در صفای اشک دلم وا نمی‌شود
باران به دامن است هوای گرفته را

وای ای مهِ دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را

برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آورده‌ام به دیده گهرهای سفته را

ای کاش ناله‌های چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را

گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را

گردون برات خوشدلی کس نخوانده است
اینجا همیشه ردّ و نُکول است سفته را

این گوژپشت، تیرقدان راست‌تر زند
چندین کمین نکرده کمان‌های چفته را

یارب چها به سینه‌ی این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را

راه عدم نرُفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرُفته را

لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را

لعلی نسفت کلک دُرافشان #شهریار
در رشته چون کِشم دُر و لعل نسفته را

@Bitabi
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی

کاش از پی صد هزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی…
#خیام

@Bitabi
از زندگانی‌ام گله دارد جوانی‌ام
شرمنده‌ی جوانی از این زندگانی‌ام

دور از کنار مادر و یاران مهربان
زال زمانه کُشت به نامهربانی‌ام

دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانی‌ام

پروای پنج‌روز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگیِ جاودانی‌ام

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژده‌ی جرس کاروانی‌ام

یک‌شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب
ای ماه اگر ز چاه بِدَر می‌کشانی‌ام

گوش زمین به ناله‌ی من نیست آشنا
من طایر شکسته‌پرِ آسمانی‌ام

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون می‌کنند با غم بی‌همزبانی‌ام

ای لاله‌ی بهار جوانی، که شد خزان،
از داغ ماتم تو، بهار جوانی‌ام،

گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانی‌ام

در خواب زنده‌ام که تو می‌خوانی‌ام به خویش
بیداری‌ام مباد که دیگر نرانی‌ام

شمعم گریست زار به بالین که #شهریار!
من نیز چون تو همدم سوز نهانی‌ام

@Bitabi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
از تو سهمم همه‌ی عمر پریشان حالی است
آه.. ای آنکه خودت هستی و جایت خالی است

#سمیه_محمدیان
@Bitabi
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهره‌ی تو حجت موجه ماست

ببین که سیب زنخدان تو چه می‌گوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست

اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست

به حاجب در خلوت‌سرای خاص بگو
فلان ز گوشه‌نشینان خاک درگه ماست

به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست

اگر به سالی #حافظ دری زند بگشای
که سال‌هاست که مشتاق روی چون مه ماست

@Bitabi
خرم آن روز که بازآیی و #سعدی گوید:

آمدی؟!
وه که چه مشتاق و پریشان بودم!

@Bitabi
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#محسن_چاوشی

نشد که از دلم جدا کنم تو رو
نشد نشد گلم، برو برو برو...

@Bitabi
… ای پروردگار من!
بی‌تابم و دلتنگ از آنچه بر سرم آمده
و جانم پر از اندوه آن رخداد،
و تویی که میتوانی مرا از آن غم برهانی
و آن اندوه را از من دور کنی
پس با من چنین کن
اگرچه شایسته‌ی آن نباشم

#صحیفه_سجادیه
دعای هفتم
@Bitabi
آشکارا نهان کنم تا چند؟
دوست می‌دارمت به بانگ بلند

دلم از جان، نخست دست بشست
بعد از آن دیده بر رخت افکند

عاشقان تو نیک معذورند
زانکه نبود کسی تو را مانند

دیده‌ای کو رخ تو دیده بود
خواه راحت رسان و خواه گزند

ای ملامت کنان مرا در عشق
گوش من نشنود از این‌سان پند

گرچه من دور مانده‌ام ز برت
با خیال تو کرده‌ام پیوند

آن چنان در دلی که پنداری
ناظرم در تو دایم، ای دلبند

تو کجایی و ما کجا هیهات!
ای #عراقی، خیال خیره مبند

@Bitabi
شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشم خودت
کسى که سهم تو باشد، به دیگران برسد؟...

مرحوم #نجمه_زارع
@Bitabi
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن‌شناس نه‌ای جان من خطا اینجاست

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی‌آید
تبارک الله از این فتنه‌ها که در سر ماست

در اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواست

مرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست

نخفته‌ام ز خیالی که می‌پزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاست

چنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماست

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

چه ساز بود که در پرده می‌زد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه #حافظ هنوز پر ز صداست

@Bitabi