...
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
گشوده پردهی پاییز خاطرات انگیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گویی باز
بهار عشق و شباب است این شب پاییز
...
هنوز خون به دل از داغ لالهام ساقی
به غیر خون دلم باده در پیاله مریز
شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد
دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز
...
عزیز من مگر از یاد من توانی رفت
که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز
پری به دیدن دیوانه رام میگردد
پریوشا! تو ز دیوانه میکنی پرهیز
نوای باربدی خسروانه کی خیزد
مگر به حجله شیرین گذر کند پرویز
به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز
...
#شهریار
@Bitabi
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
گشوده پردهی پاییز خاطرات انگیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گویی باز
بهار عشق و شباب است این شب پاییز
...
هنوز خون به دل از داغ لالهام ساقی
به غیر خون دلم باده در پیاله مریز
شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد
دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز
...
عزیز من مگر از یاد من توانی رفت
که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز
پری به دیدن دیوانه رام میگردد
پریوشا! تو ز دیوانه میکنی پرهیز
نوای باربدی خسروانه کی خیزد
مگر به حجله شیرین گذر کند پرویز
به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز
...
#شهریار
@Bitabi
مشتاق توأم با همه جوری و جفایی
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم
در حضرت سلطان که برد نام گدایی؟
صاحبنظران لاف محبت نپسندند
وآنگه سپر انداختن از تیر بلایی
باید که سری در نظرش هیچ نیرزد
آن کس که نهد در طلب وصل تو پایی
بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت
دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعایی
جز عهد و وفای تو که محلول نگردد
هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی
گر دست دهد دولت آنم که سر خویش
در پای سمند تو کنم نعل بهایی
شاید که بهخون بر سر خاکم بنویسند
این بود که با دوست به سر برد وفایی
خون در دل آزرده نهان چند بماند
شک نیست که سر برکُند این درد به جایی
شرط کرم آنست که با درد بمیری
#سعدی، و نخواهی ز در خلق دوایی
@Bitabi
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم
در حضرت سلطان که برد نام گدایی؟
صاحبنظران لاف محبت نپسندند
وآنگه سپر انداختن از تیر بلایی
باید که سری در نظرش هیچ نیرزد
آن کس که نهد در طلب وصل تو پایی
بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت
دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعایی
جز عهد و وفای تو که محلول نگردد
هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی
گر دست دهد دولت آنم که سر خویش
در پای سمند تو کنم نعل بهایی
شاید که بهخون بر سر خاکم بنویسند
این بود که با دوست به سر برد وفایی
خون در دل آزرده نهان چند بماند
شک نیست که سر برکُند این درد به جایی
شرط کرم آنست که با درد بمیری
#سعدی، و نخواهی ز در خلق دوایی
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
احمد شاملو – آیدا در آینه
لبانت
به ظرافتِ شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
□
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
□
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیات آینهیی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن مینگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود
#احمد_شاملو
#آیدا_در_آینه
@Bitabi
لبانت
به ظرافتِ شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
□
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
□
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیات آینهیی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن مینگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود
#احمد_شاملو
#آیدا_در_آینه
@Bitabi
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبندهزاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشهای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کهاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد! آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
#مهدی_حمیدیشیرازی
@Bitabi
فریبندهزاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشهای دور و تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آنشب
که خود در میان غزلها بمیرد
گروهی برآنند کهاین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد! آنجا بمیرد
شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی آغوش باز کن
که میخواهد این قوی زیبا بمیرد
#مهدی_حمیدیشیرازی
@Bitabi
کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی
ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی
شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار
تا تو پیرانهسر ای دل به سر کار آئی
ای بت لشگری، ای شاه من و ماه سپاه
سپر انداختهام هرچه به پیکار آئی
روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار
به امیدی که توأم شمع شب تار آئی
چشم دارم که تو با نرگس خوابآلوده
در دل شب به سراغ من بیدار آئی
مردهها زنده کنی گر به صلیب سر زلف
عیسی من! به دم مسجد سردار آئی
عمری از جان بپرستم شب بیماری را
گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی
ای که اندیشهات از حال گرفتاران نیست
باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی
با چنین دلکَشیای خاطرهی یار قدیم
حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی
لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم
#شهریارا به سر تربت شهیار آیی
@Bitabi
نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی
ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام
گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی
شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار
تا تو پیرانهسر ای دل به سر کار آئی
ای بت لشگری، ای شاه من و ماه سپاه
سپر انداختهام هرچه به پیکار آئی
روز روشن به خود از عشق تو کردم شب تار
به امیدی که توأم شمع شب تار آئی
چشم دارم که تو با نرگس خوابآلوده
در دل شب به سراغ من بیدار آئی
مردهها زنده کنی گر به صلیب سر زلف
عیسی من! به دم مسجد سردار آئی
عمری از جان بپرستم شب بیماری را
گر تو یک شب به پرستاری بیمار آئی
ای که اندیشهات از حال گرفتاران نیست
باری اندیشه از آن کن که گرفتار آئی
با چنین دلکَشیای خاطرهی یار قدیم
حیفم آید که تو در خاطر اغیار آئی
لاله از خاک جوانان بدرآمد که تو هم
#شهریارا به سر تربت شهیار آیی
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
کار گل زار شود گر تو به گلزار آئی نرخ یوسف شکند چون تو به بازار آئی ماه در ابر رود چون تو برآئی لب بام گل کم از خار شود چون تو به گلزار آئی شانه زد زلف جوانان چمن باد بهار تا تو پیرانهسر ای دل به سر کار آئی ای بت لشگری، ای شاه من و ماه سپاه سپر انداختهام…
قیمت گل برود چون تو به گلزار آیی
وآب شیرین، چو تو در خنده و گفتار آیی
این همه جلوهی طاووس و خرامیدن او
بار دیگر نکند گر تو به رفتار آیی
چند بار آخرت ای دل! به نصیحت گفتم
دیده بردوز، نباید که گرفتار آیی
مه چنین خوب نباشد تو مگر خورشیدی؟
دل چنین سخت نباشد تو مگر خارایی؟
گر تو صد بار بیایی به سر کشتهی عشق
چشم باشد مترصّد که دگربار آیی
سپر از تیغ تو در رویکشیدن نهی است
من خصومت نکنم گر تو به پیکار آیی
کس نمانَد که به دیدار تو واله نشود
چون تو لعبت ز پس پرده پدیدار آیی
دیگر ای باد حدیث گل و سنبل نکنی
گر بر آن سنبلِ زلف و گل رخسار آیی
دوست دارم که کست دوست ندارد جز من
حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی
#سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد
به چنین صورت و معنی که تو میآرایی
@Bitabi
وآب شیرین، چو تو در خنده و گفتار آیی
این همه جلوهی طاووس و خرامیدن او
بار دیگر نکند گر تو به رفتار آیی
چند بار آخرت ای دل! به نصیحت گفتم
دیده بردوز، نباید که گرفتار آیی
مه چنین خوب نباشد تو مگر خورشیدی؟
دل چنین سخت نباشد تو مگر خارایی؟
گر تو صد بار بیایی به سر کشتهی عشق
چشم باشد مترصّد که دگربار آیی
سپر از تیغ تو در رویکشیدن نهی است
من خصومت نکنم گر تو به پیکار آیی
کس نمانَد که به دیدار تو واله نشود
چون تو لعبت ز پس پرده پدیدار آیی
دیگر ای باد حدیث گل و سنبل نکنی
گر بر آن سنبلِ زلف و گل رخسار آیی
دوست دارم که کست دوست ندارد جز من
حیف باشد که تو در خاطر اغیار آیی
#سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد
به چنین صورت و معنی که تو میآرایی
@Bitabi
شباست و چشم من و شمع اشکبارانند
مگر به ماتم پروانه سوگوارانند
چه میکند به دو چشمم شب فراق تو، ماه؟
که این ستارهشماران ستارهبارانند
مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد
در این بهار که بر سبزه میگسارانند
به رنگ لعل تو ای گل پیالههای شراب
چو لاله بر لب نوشین جویبارانند
بغیر من که بهارم به باغ عارض توست
جهانیان همه سرگرم نوبهارانند
بیا که لالهرخان لالهها به دامنها
چو گل شکفته به دامان کوهسارانند
نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود؟
که بلبلان تو در هر چمن هزارانند
پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد
که مات عرصه حسن تو شهسوارنند
تو چون نسیم گذر کن به عاشقان و ببین
که همچو برگ خزانت چه جاننثارانند
به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرم
که تشنگان همه در انتظار بارانند
مرا به وعدهی دوزخ مساز از او نومید
که کافران به نعیمش امیدوارانند
جمال رحمت او جلوه میدهم به گناه
که جلوهگاه جلالش گناهکارانند
تو بندگی بگزین #شهریار بر در دوست
که بندگان در دوست، شهریارانند
@Bitabi
مگر به ماتم پروانه سوگوارانند
چه میکند به دو چشمم شب فراق تو، ماه؟
که این ستارهشماران ستارهبارانند
مرا ز سبز خط و چشم مستش آید یاد
در این بهار که بر سبزه میگسارانند
به رنگ لعل تو ای گل پیالههای شراب
چو لاله بر لب نوشین جویبارانند
بغیر من که بهارم به باغ عارض توست
جهانیان همه سرگرم نوبهارانند
بیا که لالهرخان لالهها به دامنها
چو گل شکفته به دامان کوهسارانند
نوای مرغ حزینی چو من چه خواهد بود؟
که بلبلان تو در هر چمن هزارانند
پیاده را چه به چوگان عشق و گوی مراد
که مات عرصه حسن تو شهسوارنند
تو چون نسیم گذر کن به عاشقان و ببین
که همچو برگ خزانت چه جاننثارانند
به کشت سوختگان آبی ای سحاب کرم
که تشنگان همه در انتظار بارانند
مرا به وعدهی دوزخ مساز از او نومید
که کافران به نعیمش امیدوارانند
جمال رحمت او جلوه میدهم به گناه
که جلوهگاه جلالش گناهکارانند
تو بندگی بگزین #شهریار بر در دوست
که بندگان در دوست، شهریارانند
@Bitabi
شنیدهای که توان انتظار یار کشید!…
نمیتوان وسط کوچه انتظار کشید
بیا که چند توان انتظار مقدم تو،
قدمزنان به خیابان لالهزار کشید
به صد امید رسیدم به وعدهگاه ولی
نیامدی و امیدم به انزجار کشید
ز بیوفایی تو کار من چنان شد زار
که با خیال تو کارم به کارزار کشید
برو که قصهی بدقولی تو را خواهم،
میان شهر در این گیرودار جار کشید
کجا رواست که از دست دوست هم بکشد
کسی که این همه از دست روزگار کشید
مکن شکارم از این بیشتر که صید دلم
ز دام زلف تو هم، نقشهی فرار کشید
اگر تو عیسیِ وقتی، نیاز ما به دمی است
بیا مترس! نخواهم تو را بهدار کشید
دلا به دوش نحیف تو بار پیری بس
بلاست عشق که از گردهی تو کار کشید
چو شاهد ملکوتی به شهر عشق آمد
زمانه قرعه به اقبال #شهریار کشید
@Bitabi
نمیتوان وسط کوچه انتظار کشید
بیا که چند توان انتظار مقدم تو،
قدمزنان به خیابان لالهزار کشید
به صد امید رسیدم به وعدهگاه ولی
نیامدی و امیدم به انزجار کشید
ز بیوفایی تو کار من چنان شد زار
که با خیال تو کارم به کارزار کشید
برو که قصهی بدقولی تو را خواهم،
میان شهر در این گیرودار جار کشید
کجا رواست که از دست دوست هم بکشد
کسی که این همه از دست روزگار کشید
مکن شکارم از این بیشتر که صید دلم
ز دام زلف تو هم، نقشهی فرار کشید
اگر تو عیسیِ وقتی، نیاز ما به دمی است
بیا مترس! نخواهم تو را بهدار کشید
دلا به دوش نحیف تو بار پیری بس
بلاست عشق که از گردهی تو کار کشید
چو شاهد ملکوتی به شهر عشق آمد
زمانه قرعه به اقبال #شهریار کشید
@Bitabi
دامن مکش به ناز که هجران کشیدهام
نازم بکش که ناز رقیبان کشیدهام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیدهام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیدهام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیدهام
دیگر گذشته، از سر و سامان من مپرس
من بیتو دست از این سر و سامان کشیدهام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیدهام
بس در خیال، هدیه فرستادهام به تو
بیخوان و خانه حسرت مهمان کشیدهام
دور از تو ماه من همه غمها به یکطرف
واین یکطرف که منت دونان کشیدهام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیدهام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیدهام
از سرکشی طبع بلند است #شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیدهام
@Bitabi
نازم بکش که ناز رقیبان کشیدهام
شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر
پاداش ذلتی که به زندان کشیدهام
از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار
کز این دو چشمه آب فراوان کشیدهام
جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار
آخر غمت به دوش دل و جان کشیدهام
دیگر گذشته، از سر و سامان من مپرس
من بیتو دست از این سر و سامان کشیدهام
تنها نه حسرتم غم هجران یار بود
از روزگار سفله دو چندان کشیدهام
بس در خیال، هدیه فرستادهام به تو
بیخوان و خانه حسرت مهمان کشیدهام
دور از تو ماه من همه غمها به یکطرف
واین یکطرف که منت دونان کشیدهام
ای تا سحر به علت دندان نخفته شب
با من بگوی قصه که دندان کشیدهام
جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم
افسوس نقش صورت ایوان کشیدهام
از سرکشی طبع بلند است #شهریار
پای قناعتی که به دامان کشیدهام
@Bitabi
در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل، آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من، که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالشِ نازِ وصال و باز
صبحاست و سیل اشک، به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت، که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار!
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سرِّ غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامُشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتابِ دلکش و ماهِ پریوَشم
گر زیر پیرهن شده پنهان کنم تو را
سِحر پری دمیده به پیراهن کشم
لب بر لبم بنه، بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت #شهریار!
این کار توست، من همه جور تو میکشم
@Bitabi
عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم
با عقل، آب عشق به یک جو نمیرود
بیچاره من، که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالشِ نازِ وصال و باز
صبحاست و سیل اشک، به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت، که بیغشم
باور مکن که طعنهی طوفان روزگار!
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سرِّ غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچهی خندان که خامُشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتابِ دلکش و ماهِ پریوَشم
گر زیر پیرهن شده پنهان کنم تو را
سِحر پری دمیده به پیراهن کشم
لب بر لبم بنه، بنوازش دمی چو نی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت #شهریار!
این کار توست، من همه جور تو میکشم
@Bitabi
نالد به حال زار من امشب سهتار من
این مایهی تسلی شبهای تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و نالهی سهتار
شب تا سحر ترانهی این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه
یادش به خیر خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بیقرار من
در حسرت تو میرم و دانم تو بیوفا
روزی وفا کنی که نیاید به کار من
از چشم خود سیاه دلی وام میکنی
خواهی مگر گرو بری از روزگار من
اختر بخفت و شمع فرومُرد و همچنان
بیدار بود دیدهی شبزندهدار من
من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک
بختش بلند نیست که باشد شکار من
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من
جز خون دل نخواست نگارندهی سپهر
بر صفحهی جهان رقمِ یادگار من
زنگار زهر خوردم و شنگرف خونِ دل
تا جلوه کرد این همه نقش و نگار من
در بوستان طبع حزینم چو بگذری
پرهیز نیش خار من ای گلعذار من
من #شهریار ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در این شهر یار من
@Bitabi
این مایهی تسلی شبهای تار من
ای دل ز دوستان وفادار روزگار
جز ساز من نبود کسی سازگار من
در گوشه غمی که فراموش عالمی است
من غمگسار سازم و او غمگسار من
اشک است جویبار من و نالهی سهتار
شب تا سحر ترانهی این جویبار من
چون نشترم به دیده خلد نوشخند ماه
یادش به خیر خنجر مژگان یار من
رفت و به اختران سرشکم سپرد جای
ماهی که آسمان بربود از کنار من
آخر قرار زلف تو با ما چنین نبود
ای مایه قرار دل بیقرار من
در حسرت تو میرم و دانم تو بیوفا
روزی وفا کنی که نیاید به کار من
از چشم خود سیاه دلی وام میکنی
خواهی مگر گرو بری از روزگار من
اختر بخفت و شمع فرومُرد و همچنان
بیدار بود دیدهی شبزندهدار من
من شاهباز عرشم و مسکین تذرو خاک
بختش بلند نیست که باشد شکار من
یک عمر در شرار محبت گداختم
تا صیرفی عشق چه سنجد عیار من
جز خون دل نخواست نگارندهی سپهر
بر صفحهی جهان رقمِ یادگار من
زنگار زهر خوردم و شنگرف خونِ دل
تا جلوه کرد این همه نقش و نگار من
در بوستان طبع حزینم چو بگذری
پرهیز نیش خار من ای گلعذار من
من #شهریار ملک سخن بودم و نبود
جز گوهر سرشک در این شهر یار من
@Bitabi
بیداد رفت لالهی بر باد رفته را
یارب خزان چه بود بهار شکفته را؟
هر لالهای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمیشود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مهِ دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آوردهام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش نالههای چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
گردون برات خوشدلی کس نخوانده است
اینجا همیشه ردّ و نُکول است سفته را
این گوژپشت، تیرقدان راستتر زند
چندین کمین نکرده کمانهای چفته را
یارب چها به سینهی این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرُفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرُفته را
لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک دُرافشان #شهریار
در رشته چون کِشم دُر و لعل نسفته را
@Bitabi
یارب خزان چه بود بهار شکفته را؟
هر لالهای که از دل این خاکدان دمید
نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
جز در صفای اشک دلم وا نمیشود
باران به دامن است هوای گرفته را
وای ای مهِ دو هفته چه جای محاق بود
آخر محاق نیست که ماه دو هفته را
برخیز لاله بند گلوبند خود بتاب
آوردهام به دیده گهرهای سفته را
ای کاش نالههای چو من بلبلی حزین
بیدار کردی آن گل در خاک خفته را
گر سوزد استخوان جوانان شگفت نیست
تب موم سازد آهن و پولاد تفته را
گردون برات خوشدلی کس نخوانده است
اینجا همیشه ردّ و نُکول است سفته را
این گوژپشت، تیرقدان راستتر زند
چندین کمین نکرده کمانهای چفته را
یارب چها به سینهی این خاکدان در است
کس نیست واقف اینهمه راز نهفته را
راه عدم نرُفت کس از رهروان خاک
چون رفت خواهی اینهمه راه نرُفته را
لب دوخت هرکه را که بدو راز گفت دهر
تا باز نشنود ز کس این راز گفته را
لعلی نسفت کلک دُرافشان #شهریار
در رشته چون کِشم دُر و لعل نسفته را
@Bitabi
از زندگانیام گله دارد جوانیام
شرمندهی جوانی از این زندگانیام
دور از کنار مادر و یاران مهربان
زال زمانه کُشت به نامهربانیام
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
پروای پنجروز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگیِ جاودانیام
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژدهی جرس کاروانیام
یکشب کمند گیسوی ابریشمین بتاب
ای ماه اگر ز چاه بِدَر میکشانیام
گوش زمین به نالهی من نیست آشنا
من طایر شکستهپرِ آسمانیام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بیهمزبانیام
ای لالهی بهار جوانی، که شد خزان،
از داغ ماتم تو، بهار جوانیام،
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیام
در خواب زندهام که تو میخوانیام به خویش
بیداریام مباد که دیگر نرانیام
شمعم گریست زار به بالین که #شهریار!
من نیز چون تو همدم سوز نهانیام
@Bitabi
شرمندهی جوانی از این زندگانیام
دور از کنار مادر و یاران مهربان
زال زمانه کُشت به نامهربانیام
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
پروای پنجروز جهان کی کنم که عشق
داده نوید زندگیِ جاودانیام
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژدهی جرس کاروانیام
یکشب کمند گیسوی ابریشمین بتاب
ای ماه اگر ز چاه بِدَر میکشانیام
گوش زمین به نالهی من نیست آشنا
من طایر شکستهپرِ آسمانیام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بیهمزبانیام
ای لالهی بهار جوانی، که شد خزان،
از داغ ماتم تو، بهار جوانیام،
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیام
در خواب زندهام که تو میخوانیام به خویش
بیداریام مباد که دیگر نرانیام
شمعم گریست زار به بالین که #شهریار!
من نیز چون تو همدم سوز نهانیام
@Bitabi
خیال روی تو در هر طریق همره ماست
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهرهی تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوتسرای خاص بگو
فلان ز گوشهنشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالی #حافظ دری زند بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
@Bitabi
نسیم موی تو پیوند جان آگه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
جمال چهرهی تو حجت موجه ماست
ببین که سیب زنخدان تو چه میگوید
هزار یوسف مصری فتاده در چه ماست
اگر به زلف دراز تو دست ما نرسد
گناه بخت پریشان و دست کوته ماست
به حاجب در خلوتسرای خاص بگو
فلان ز گوشهنشینان خاک درگه ماست
به صورت از نظر ما اگر چه محجوب است
همیشه در نظر خاطر مرفه ماست
اگر به سالی #حافظ دری زند بگشای
که سالهاست که مشتاق روی چون مه ماست
@Bitabi