سه روز شد که نگارین من دگرگونست
شکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به چشمهای که در او آب زندگانی بود
سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست
به روضهای که در او صد هزار گل میرست
به جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست
فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم
از آنک کار پری خوان همیشه افسونست
پری من به فسونها زبون شیشه نشد
که کار او ز فسون و فسانه بیرونست
میان ابروی او خشمهای دیرینهست
گره در ابروی لیلی هلاک مجنونست
بیا بیا که مرا بیتو زندگانی نیست
ببین ببین که مرا بیتو چشم جیحونست
به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن
اگر چه جرم من از جمله خلق افزونست...
#مولوی
@Bitabi
شکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به چشمهای که در او آب زندگانی بود
سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست
به روضهای که در او صد هزار گل میرست
به جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست
فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم
از آنک کار پری خوان همیشه افسونست
پری من به فسونها زبون شیشه نشد
که کار او ز فسون و فسانه بیرونست
میان ابروی او خشمهای دیرینهست
گره در ابروی لیلی هلاک مجنونست
بیا بیا که مرا بیتو زندگانی نیست
ببین ببین که مرا بیتو چشم جیحونست
به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن
اگر چه جرم من از جمله خلق افزونست...
#مولوی
@Bitabi
آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟!
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل، دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دمبهدم از گوشهی چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن #حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
@Bitabi
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟!
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل، دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دمبهدم از گوشهی چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن #حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
Video message
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر بهدر نکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیدهی من بینظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
کِلکِ زبان بریدهی #حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا تَرک سر نکرد
@Bitabi
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر بهدر نکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیدهی من بینظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
کِلکِ زبان بریدهی #حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا تَرک سر نکرد
@Bitabi
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن بهْ که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم بهدر برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که #سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
@Bitabi
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن بهْ که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم بهدر برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که #سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
مرغ شبخوان... @Bitabi
عشق شادیست، عشق آزادیست
عشق آغاز آدمیزادیست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری زخود فزایندهست
زایش كهكشان زایندهست
تپش نبض باغ در دانه است
در شب پیله رقص پروانه است
جنبشی در نهفتِ پردهی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن كه عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزد
آدمیزاده را چراغی گیر
روشنایی پرستِ شعلهپذیر
خویشتن سوزی انجمن افروز
شبنشینی همآشیانهی روز
آتش این چراغ سحرآمیز
عشق آتشنشین آتشخیز
آدمی بیزلال این آتش
مشت خاكیست پر كدورت و غش
تنگوتاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگچشم و سنگدل است
صنما گر بدی و گر نیكی
تو شبی، بیچراغ، تاریكی
آتشی در تو میزند خورشید
كندهات باز شعلهای نكشید؟
چون درخت آمدی، زغال مرو
میوهای، پخته باش، كال مرو
میوه چون پخته گشت و آتشگون
میزند شهد پختگی بیرون
سیب و به نیست میوهی این دار
میوهاش آتش است آخر كار
خشك و تر، هرچه در جهان باشد
مایهی سوختن در آن باشد
سوختن در هوای نور شدن
سبُك از حبس خویش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشی بود آسمانآهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست
نور در جسم خویش زندانیست
سنگ از این سرگذشت دلتنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روانِ روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
بجهد آتش از میان دو سنگ
برق چشمی است در شب دیدار
خندهای جسته از لبان دو یار
خنده نور است كز رخ شاداب
میتراود چو ماهتاب از آب
نور، خود چیست؟ خندهی هستی
خندهای از نشاط سرمستی
هستی از ذوق خویش سرمست است
رقص مستانهاش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیدهست
تا در این آبگینه گردیدهست
رنگ پیراهن است سرخ و سپید
جان نور برهنه نتوان دید
بر درختی نشسته ساری چند
چند سار است بر درخت بلند؟
زان سیاهی كه مختصر گیرند
آسمان پُر شود چو پَر گیرند
ذره انباشتی و تن كردی
خویشتن را جدا ز من كردی
تن كه بر تن همیشه مشتاق است،
جفتجویی ز جفت خود طاق است
رود بودی روان به سیر و سفر
از چه دریا شدی درنگآور؟
ذره انباشی چو تودهی دود
ورنه هر ذره آفتابی بود
تختهبند تنی، چه جای شكیب؟
بدر آی از سراچهی تركیب
مشرق و مغرب است هر گوشت
آسمان و زمین در آغوشت
گل سوری كه خون جوشیدهست
شیرهی آفتاب نوشیدهست
آن كه از گل، گلاب میگیرد
شیرهی آفتاب میگیرد
جان خورشید بسته در شیشهست
شیشه از نازكی در اندیشهست
پریِ جان اوست بوی گلاب
میپرد از گلابدان به شتاب
لالهها پیك باغ خورشیدند
كه نصیبی به خاك بخشیدند
چون پیامی كه بود، آوردند
هم به خورشید باز میگردند
برگ، چندان كه نور میگیرد
بازپس میدهد چو میمیرد
وامدار است شاخ آتشجو
وام خورشید میگذارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خیالش سماعِ سوختن است
در دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیدهدمان ز گل بدمند
چهرهپرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید میبرد در كار
گل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دوست خندیدست
نرم و نازك از آن نفس كه گیاه
سر بر آرد ز خاك سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب می دیدست
دم آهی كه در دلش خفتهست
یال خورشید را بر آشفتهست
دل خورشید نیز مایل اوست
زان كه این دانه پارهی دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت میداند
رقم سرنوشته میخواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند
سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بیستارگی، شب گور
در دلم گرمی ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شبخوان كه با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت
گر نه گل دادم و بَر آوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شكن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
كندهی پیر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم
#هوشنگ_ابتهاج
#سایه
@Bitabi
عشق آغاز آدمیزادیست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری زخود فزایندهست
زایش كهكشان زایندهست
تپش نبض باغ در دانه است
در شب پیله رقص پروانه است
جنبشی در نهفتِ پردهی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن كه عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزد
آدمیزاده را چراغی گیر
روشنایی پرستِ شعلهپذیر
خویشتن سوزی انجمن افروز
شبنشینی همآشیانهی روز
آتش این چراغ سحرآمیز
عشق آتشنشین آتشخیز
آدمی بیزلال این آتش
مشت خاكیست پر كدورت و غش
تنگوتاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگچشم و سنگدل است
صنما گر بدی و گر نیكی
تو شبی، بیچراغ، تاریكی
آتشی در تو میزند خورشید
كندهات باز شعلهای نكشید؟
چون درخت آمدی، زغال مرو
میوهای، پخته باش، كال مرو
میوه چون پخته گشت و آتشگون
میزند شهد پختگی بیرون
سیب و به نیست میوهی این دار
میوهاش آتش است آخر كار
خشك و تر، هرچه در جهان باشد
مایهی سوختن در آن باشد
سوختن در هوای نور شدن
سبُك از حبس خویش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشی بود آسمانآهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست
نور در جسم خویش زندانیست
سنگ از این سرگذشت دلتنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روانِ روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
بجهد آتش از میان دو سنگ
برق چشمی است در شب دیدار
خندهای جسته از لبان دو یار
خنده نور است كز رخ شاداب
میتراود چو ماهتاب از آب
نور، خود چیست؟ خندهی هستی
خندهای از نشاط سرمستی
هستی از ذوق خویش سرمست است
رقص مستانهاش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیدهست
تا در این آبگینه گردیدهست
رنگ پیراهن است سرخ و سپید
جان نور برهنه نتوان دید
بر درختی نشسته ساری چند
چند سار است بر درخت بلند؟
زان سیاهی كه مختصر گیرند
آسمان پُر شود چو پَر گیرند
ذره انباشتی و تن كردی
خویشتن را جدا ز من كردی
تن كه بر تن همیشه مشتاق است،
جفتجویی ز جفت خود طاق است
رود بودی روان به سیر و سفر
از چه دریا شدی درنگآور؟
ذره انباشی چو تودهی دود
ورنه هر ذره آفتابی بود
تختهبند تنی، چه جای شكیب؟
بدر آی از سراچهی تركیب
مشرق و مغرب است هر گوشت
آسمان و زمین در آغوشت
گل سوری كه خون جوشیدهست
شیرهی آفتاب نوشیدهست
آن كه از گل، گلاب میگیرد
شیرهی آفتاب میگیرد
جان خورشید بسته در شیشهست
شیشه از نازكی در اندیشهست
پریِ جان اوست بوی گلاب
میپرد از گلابدان به شتاب
لالهها پیك باغ خورشیدند
كه نصیبی به خاك بخشیدند
چون پیامی كه بود، آوردند
هم به خورشید باز میگردند
برگ، چندان كه نور میگیرد
بازپس میدهد چو میمیرد
وامدار است شاخ آتشجو
وام خورشید میگذارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خیالش سماعِ سوختن است
در دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیدهدمان ز گل بدمند
چهرهپرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید میبرد در كار
گل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دوست خندیدست
نرم و نازك از آن نفس كه گیاه
سر بر آرد ز خاك سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب می دیدست
دم آهی كه در دلش خفتهست
یال خورشید را بر آشفتهست
دل خورشید نیز مایل اوست
زان كه این دانه پارهی دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت میداند
رقم سرنوشته میخواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند
سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بیستارگی، شب گور
در دلم گرمی ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شبخوان كه با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت
گر نه گل دادم و بَر آوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شكن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
كندهی پیر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم
#هوشنگ_ابتهاج
#سایه
@Bitabi
پرواز اگر بهانهی شیدایی من است
اکنون قفس نشانهی تنهایی من است
برگرد ای پری، که خیال وصال تو
ساحلنشین خلوت دریایی من است
چشمم به عشق، قدرت حاشا نمیدهد
اشکم گواه حال تماشایی من است
دلدادهام به چشم تو، دار و ندار من!
آه از دلی که بعد تو دارایی من است
دنیا به عشق بین من و تو وفا نکرد
دنیا هنوز در پی رسوایی من است
#پانیذ_حیدرگوی
@Bitabi
اکنون قفس نشانهی تنهایی من است
برگرد ای پری، که خیال وصال تو
ساحلنشین خلوت دریایی من است
چشمم به عشق، قدرت حاشا نمیدهد
اشکم گواه حال تماشایی من است
دلدادهام به چشم تو، دار و ندار من!
آه از دلی که بعد تو دارایی من است
دنیا به عشق بین من و تو وفا نکرد
دنیا هنوز در پی رسوایی من است
#پانیذ_حیدرگوی
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
@Avayemehregan – آهن دلی
گفتم آهن دلی کنم چندی
ندهم دل به هیچ دلبندی
وآنکه را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به در نکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یکسو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
#سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
@Bitabi
ندهم دل به هیچ دلبندی
وآنکه را دیده در دهان تو رفت
هرگزش گوش نشنود پندی
خاصه ما را که در ازل بودهست
با تو آمیزشی و پیوندی
به دلت کز دلت به در نکنم
سختتر زین مخواه سوگندی
یک دم آخر حجاب یکسو نه
تا برآساید آرزومندی
همچنان پیر نیست مادر دهر
که بیاورد چون تو فرزندی
ریش فرهاد بهترک میبود
گر نه شیرین نمک پراکندی
کاشکی خاک بودمی در راه
تا مگر سایه بر من افکندی
چه کند بندهای که از دل و جان
نکند خدمت خداوندی
#سعدیا دور نیک نامی رفت
نوبت عاشقیست یک چندی
@Bitabi
...
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
گشوده پردهی پاییز خاطرات انگیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گویی باز
بهار عشق و شباب است این شب پاییز
...
هنوز خون به دل از داغ لالهام ساقی
به غیر خون دلم باده در پیاله مریز
شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد
دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز
...
عزیز من مگر از یاد من توانی رفت
که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز
پری به دیدن دیوانه رام میگردد
پریوشا! تو ز دیوانه میکنی پرهیز
نوای باربدی خسروانه کی خیزد
مگر به حجله شیرین گذر کند پرویز
به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز
...
#شهریار
@Bitabi
به باغ یاد تو کردم که باغبان قضا
گشوده پردهی پاییز خاطرات انگیز
چنان به ذوق و نشاط آمدم که گویی باز
بهار عشق و شباب است این شب پاییز
...
هنوز خون به دل از داغ لالهام ساقی
به غیر خون دلم باده در پیاله مریز
شبی که با تو سرآمد چه دولتی سرمد
دمی که بی تو به سر شد چه قسمتی ناچیز
...
عزیز من مگر از یاد من توانی رفت
که یاد تست مرا یادگار عمر عزیز
پری به دیدن دیوانه رام میگردد
پریوشا! تو ز دیوانه میکنی پرهیز
نوای باربدی خسروانه کی خیزد
مگر به حجله شیرین گذر کند پرویز
به عشق پاک تو بگذشتم از مقام ملک
که بال عشق تو بادم زند بر آتش تیز
...
#شهریار
@Bitabi
مشتاق توأم با همه جوری و جفایی
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم
در حضرت سلطان که برد نام گدایی؟
صاحبنظران لاف محبت نپسندند
وآنگه سپر انداختن از تیر بلایی
باید که سری در نظرش هیچ نیرزد
آن کس که نهد در طلب وصل تو پایی
بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت
دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعایی
جز عهد و وفای تو که محلول نگردد
هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی
گر دست دهد دولت آنم که سر خویش
در پای سمند تو کنم نعل بهایی
شاید که بهخون بر سر خاکم بنویسند
این بود که با دوست به سر برد وفایی
خون در دل آزرده نهان چند بماند
شک نیست که سر برکُند این درد به جایی
شرط کرم آنست که با درد بمیری
#سعدی، و نخواهی ز در خلق دوایی
@Bitabi
محبوب منی با همه جرمی و خطایی
من خود به چه ارزم که تمنای تو ورزم
در حضرت سلطان که برد نام گدایی؟
صاحبنظران لاف محبت نپسندند
وآنگه سپر انداختن از تیر بلایی
باید که سری در نظرش هیچ نیرزد
آن کس که نهد در طلب وصل تو پایی
بیداد تو عدلست و جفای تو کرامت
دشنام تو خوشتر که ز بیگانه دعایی
جز عهد و وفای تو که محلول نگردد
هر عهد که بستم هوسی بود و هوایی
گر دست دهد دولت آنم که سر خویش
در پای سمند تو کنم نعل بهایی
شاید که بهخون بر سر خاکم بنویسند
این بود که با دوست به سر برد وفایی
خون در دل آزرده نهان چند بماند
شک نیست که سر برکُند این درد به جایی
شرط کرم آنست که با درد بمیری
#سعدی، و نخواهی ز در خلق دوایی
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
احمد شاملو – آیدا در آینه
لبانت
به ظرافتِ شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
□
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
□
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیات آینهیی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن مینگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود
#احمد_شاملو
#آیدا_در_آینه
@Bitabi
لبانت
به ظرافتِ شعر
شهوانیترینِ بوسهها را به شرمی چنان مبدل میکند
که جاندارِ غارنشین از آن سود میجوید
تا به صورتِ انسان درآید.
و گونههایت
با دو شیارِ مورّب،
که غرورِ تو را هدایت میکنند و
سرنوشتِ مرا
که شب را تحمل کردهام
بیآنکه به انتظارِ صبح
مسلح بوده باشم،
و بکارتی سربلند را
از روسپیخانههای دادوستد
سربهمُهر بازآوردهام.
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتنِ خود برنخاست که من به زندگی نشستم!
□
و چشمانت رازِ آتش است.
و عشقت پیروزیِ آدمیست
هنگامی که به جنگِ تقدیر میشتابد.
و آغوشت
اندک جایی برای زیستن
اندک جایی برای مردن
و گریزِ از شهر
که با هزار انگشت
به وقاحت
پاکیِ آسمان را متهم میکند.
□
کوه با نخستین سنگها آغاز میشود
و انسان با نخستین درد.
در من زندانیِ ستمگری بود
که به آوازِ زنجیرش خو نمیکرد ــ
من با نخستین نگاهِ تو آغاز شدم.
□
توفانها
در رقصِ عظیمِ تو
به شکوهمندی
نیلبکی مینوازند،
و ترانهی رگهایت
آفتابِ همیشه را طالع میکند.
بگذار چنان از خواب برآیم
که کوچههای شهر
حضورِ مرا دریابند.
دستانت آشتی است
و دوستانی که یاری میدهند
تا دشمنی
از یاد
برده شود.
پیشانیات آینهیی بلند است
تابناک و بلند،
که «خواهرانِ هفتگانه» در آن مینگرند
تا به زیباییِ خویش دست یابند.
دو پرندهی بیطاقت در سینهات آواز میخوانند.
تابستان از کدامین راه فرا خواهد رسید
تا عطش
آبها را گواراتر کند؟
تا در آیینه پدیدار آیی
عمری دراز در آن نگریستم
من برکهها و دریاها را گریستم
ای پریوارِ در قالبِ آدمی
که پیکرت جز در خُلوارهی ناراستی نمیسوزد! ــ
حضورت بهشتیست
که گریزِ از جهنم را توجیه میکند،
دریایی که مرا در خود غرق میکند
تا از همه گناهان و دروغ
شسته شوم.
و سپیدهدم با دستهایت بیدار میشود
#احمد_شاملو
#آیدا_در_آینه
@Bitabi