حالم بد است مثل زمانی که نیستی!
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
وقتی که ماندهای نگرانی که ماندهای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی
عاشق که میشوی نگران خودت نباش!
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی
با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی
تا چند، من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی
من بیتو در غریبترین شهر عالمم
بیمن تو در کجای جهانی که نیستی؟!
#غلامرضا_طریقی
@Bitabi
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
وقتی که ماندهای نگرانی که ماندهای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی
عاشق که میشوی نگران خودت نباش!
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی
با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی
تا چند، من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی
من بیتو در غریبترین شهر عالمم
بیمن تو در کجای جهانی که نیستی؟!
#غلامرضا_طریقی
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
Mohammad Reza Shajarian – Sazo Avaz
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم، دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با #حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
@Bitabi
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم، دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با #حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
@Bitabi
سه روز شد که نگارین من دگرگونست
شکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به چشمهای که در او آب زندگانی بود
سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست
به روضهای که در او صد هزار گل میرست
به جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست
فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم
از آنک کار پری خوان همیشه افسونست
پری من به فسونها زبون شیشه نشد
که کار او ز فسون و فسانه بیرونست
میان ابروی او خشمهای دیرینهست
گره در ابروی لیلی هلاک مجنونست
بیا بیا که مرا بیتو زندگانی نیست
ببین ببین که مرا بیتو چشم جیحونست
به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن
اگر چه جرم من از جمله خلق افزونست...
#مولوی
@Bitabi
شکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به چشمهای که در او آب زندگانی بود
سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست
به روضهای که در او صد هزار گل میرست
به جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست
فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم
از آنک کار پری خوان همیشه افسونست
پری من به فسونها زبون شیشه نشد
که کار او ز فسون و فسانه بیرونست
میان ابروی او خشمهای دیرینهست
گره در ابروی لیلی هلاک مجنونست
بیا بیا که مرا بیتو زندگانی نیست
ببین ببین که مرا بیتو چشم جیحونست
به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن
اگر چه جرم من از جمله خلق افزونست...
#مولوی
@Bitabi
آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟!
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل، دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دمبهدم از گوشهی چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن #حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
@Bitabi
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟!
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل، دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دمبهدم از گوشهی چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن #حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
Video message
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر بهدر نکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیدهی من بینظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
کِلکِ زبان بریدهی #حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا تَرک سر نکرد
@Bitabi
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر بهدر نکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیدهی من بینظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
کِلکِ زبان بریدهی #حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا تَرک سر نکرد
@Bitabi
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن بهْ که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم بهدر برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که #سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
@Bitabi
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن بهْ که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم بهدر برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که #سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند میننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
مرغ شبخوان... @Bitabi
عشق شادیست، عشق آزادیست
عشق آغاز آدمیزادیست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری زخود فزایندهست
زایش كهكشان زایندهست
تپش نبض باغ در دانه است
در شب پیله رقص پروانه است
جنبشی در نهفتِ پردهی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن كه عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزد
آدمیزاده را چراغی گیر
روشنایی پرستِ شعلهپذیر
خویشتن سوزی انجمن افروز
شبنشینی همآشیانهی روز
آتش این چراغ سحرآمیز
عشق آتشنشین آتشخیز
آدمی بیزلال این آتش
مشت خاكیست پر كدورت و غش
تنگوتاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگچشم و سنگدل است
صنما گر بدی و گر نیكی
تو شبی، بیچراغ، تاریكی
آتشی در تو میزند خورشید
كندهات باز شعلهای نكشید؟
چون درخت آمدی، زغال مرو
میوهای، پخته باش، كال مرو
میوه چون پخته گشت و آتشگون
میزند شهد پختگی بیرون
سیب و به نیست میوهی این دار
میوهاش آتش است آخر كار
خشك و تر، هرچه در جهان باشد
مایهی سوختن در آن باشد
سوختن در هوای نور شدن
سبُك از حبس خویش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشی بود آسمانآهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست
نور در جسم خویش زندانیست
سنگ از این سرگذشت دلتنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روانِ روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
بجهد آتش از میان دو سنگ
برق چشمی است در شب دیدار
خندهای جسته از لبان دو یار
خنده نور است كز رخ شاداب
میتراود چو ماهتاب از آب
نور، خود چیست؟ خندهی هستی
خندهای از نشاط سرمستی
هستی از ذوق خویش سرمست است
رقص مستانهاش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیدهست
تا در این آبگینه گردیدهست
رنگ پیراهن است سرخ و سپید
جان نور برهنه نتوان دید
بر درختی نشسته ساری چند
چند سار است بر درخت بلند؟
زان سیاهی كه مختصر گیرند
آسمان پُر شود چو پَر گیرند
ذره انباشتی و تن كردی
خویشتن را جدا ز من كردی
تن كه بر تن همیشه مشتاق است،
جفتجویی ز جفت خود طاق است
رود بودی روان به سیر و سفر
از چه دریا شدی درنگآور؟
ذره انباشی چو تودهی دود
ورنه هر ذره آفتابی بود
تختهبند تنی، چه جای شكیب؟
بدر آی از سراچهی تركیب
مشرق و مغرب است هر گوشت
آسمان و زمین در آغوشت
گل سوری كه خون جوشیدهست
شیرهی آفتاب نوشیدهست
آن كه از گل، گلاب میگیرد
شیرهی آفتاب میگیرد
جان خورشید بسته در شیشهست
شیشه از نازكی در اندیشهست
پریِ جان اوست بوی گلاب
میپرد از گلابدان به شتاب
لالهها پیك باغ خورشیدند
كه نصیبی به خاك بخشیدند
چون پیامی كه بود، آوردند
هم به خورشید باز میگردند
برگ، چندان كه نور میگیرد
بازپس میدهد چو میمیرد
وامدار است شاخ آتشجو
وام خورشید میگذارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خیالش سماعِ سوختن است
در دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیدهدمان ز گل بدمند
چهرهپرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید میبرد در كار
گل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دوست خندیدست
نرم و نازك از آن نفس كه گیاه
سر بر آرد ز خاك سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب می دیدست
دم آهی كه در دلش خفتهست
یال خورشید را بر آشفتهست
دل خورشید نیز مایل اوست
زان كه این دانه پارهی دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت میداند
رقم سرنوشته میخواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند
سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بیستارگی، شب گور
در دلم گرمی ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شبخوان كه با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت
گر نه گل دادم و بَر آوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شكن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
كندهی پیر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم
#هوشنگ_ابتهاج
#سایه
@Bitabi
عشق آغاز آدمیزادیست
عشق آتش به سینه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوری زخود فزایندهست
زایش كهكشان زایندهست
تپش نبض باغ در دانه است
در شب پیله رقص پروانه است
جنبشی در نهفتِ پردهی جان
در بن جان زندگی پنهان
زندگی چیست؟ عشق ورزیدن
زندگی را به عشق بخشیدن
زنده است آن كه عشق میورزد
دل و جانش به عشق میارزد
آدمیزاده را چراغی گیر
روشنایی پرستِ شعلهپذیر
خویشتن سوزی انجمن افروز
شبنشینی همآشیانهی روز
آتش این چراغ سحرآمیز
عشق آتشنشین آتشخیز
آدمی بیزلال این آتش
مشت خاكیست پر كدورت و غش
تنگوتاری اسیر آب و گل است
صنمی سنگچشم و سنگدل است
صنما گر بدی و گر نیكی
تو شبی، بیچراغ، تاریكی
آتشی در تو میزند خورشید
كندهات باز شعلهای نكشید؟
چون درخت آمدی، زغال مرو
میوهای، پخته باش، كال مرو
میوه چون پخته گشت و آتشگون
میزند شهد پختگی بیرون
سیب و به نیست میوهی این دار
میوهاش آتش است آخر كار
خشك و تر، هرچه در جهان باشد
مایهی سوختن در آن باشد
سوختن در هوای نور شدن
سبُك از حبس خویش دور شدن
كوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشی بود آسمانآهنگ
دم سرد كه كرد او را سنگ؟
ثقل و سردی سرشت خارا نیست
نور در جسم خویش زندانیست
سنگ از این سرگذشت دلتنگ است
فكر پرواز در دل سنگ است
مگرش كوره در گذار آرد
آن روانِ روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسایی تنگ
بجهد آتش از میان دو سنگ
برق چشمی است در شب دیدار
خندهای جسته از لبان دو یار
خنده نور است كز رخ شاداب
میتراود چو ماهتاب از آب
نور، خود چیست؟ خندهی هستی
خندهای از نشاط سرمستی
هستی از ذوق خویش سرمست است
رقص مستانهاش ازین دست است
نور در هفت پرده پیچیدهست
تا در این آبگینه گردیدهست
رنگ پیراهن است سرخ و سپید
جان نور برهنه نتوان دید
بر درختی نشسته ساری چند
چند سار است بر درخت بلند؟
زان سیاهی كه مختصر گیرند
آسمان پُر شود چو پَر گیرند
ذره انباشتی و تن كردی
خویشتن را جدا ز من كردی
تن كه بر تن همیشه مشتاق است،
جفتجویی ز جفت خود طاق است
رود بودی روان به سیر و سفر
از چه دریا شدی درنگآور؟
ذره انباشی چو تودهی دود
ورنه هر ذره آفتابی بود
تختهبند تنی، چه جای شكیب؟
بدر آی از سراچهی تركیب
مشرق و مغرب است هر گوشت
آسمان و زمین در آغوشت
گل سوری كه خون جوشیدهست
شیرهی آفتاب نوشیدهست
آن كه از گل، گلاب میگیرد
شیرهی آفتاب میگیرد
جان خورشید بسته در شیشهست
شیشه از نازكی در اندیشهست
پریِ جان اوست بوی گلاب
میپرد از گلابدان به شتاب
لالهها پیك باغ خورشیدند
كه نصیبی به خاك بخشیدند
چون پیامی كه بود، آوردند
هم به خورشید باز میگردند
برگ، چندان كه نور میگیرد
بازپس میدهد چو میمیرد
وامدار است شاخ آتشجو
وام خورشید میگذارد او
شاخه در كار خرقه دوختن است
در خیالش سماعِ سوختن است
در دل دانه بزم یاران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپیدهدمان ز گل بدمند
چهرهپرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشید میبرد در كار
گل جواب سلام خورشیدست
دوست در روی دوست خندیدست
نرم و نازك از آن نفس كه گیاه
سر بر آرد ز خاك سرد و سیاه
چشم سبزش به سوی خورشیدست
پیش از آتش به خواب می دیدست
دم آهی كه در دلش خفتهست
یال خورشید را بر آشفتهست
دل خورشید نیز مایل اوست
زان كه این دانه پارهی دل اوست
دانه از آن زمان كه در خاك است
با دلش آفتاب ادراك است
سرگذشت درخت میداند
رقم سرنوشته میخواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت كهن منم كه زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهی و پا در بند
سر كشیدم به آسمان بلند
شبم از بیستارگی، شب گور
در دلم گرمی ستارهی دور
آذرخشم گهی نشانه گرفت
گه تگرگم به تازیانه گرفت
بر سرم آشیانه بست كلاغ
آسمان تیره گشت چون پر زاغ
مرغ شبخوان كه با دلم میخواند
رفت و این آشیانه خالی ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بیبرگشت
گر نه گل دادم و بَر آوردم
بر سری چند سایه گستردم
دست هیزم شكن فرود آمد
در دل هیمه بوی دود آمد
كندهی پیر آتش اندیشم
آرزومند آتش خویشم
#هوشنگ_ابتهاج
#سایه
@Bitabi
پرواز اگر بهانهی شیدایی من است
اکنون قفس نشانهی تنهایی من است
برگرد ای پری، که خیال وصال تو
ساحلنشین خلوت دریایی من است
چشمم به عشق، قدرت حاشا نمیدهد
اشکم گواه حال تماشایی من است
دلدادهام به چشم تو، دار و ندار من!
آه از دلی که بعد تو دارایی من است
دنیا به عشق بین من و تو وفا نکرد
دنیا هنوز در پی رسوایی من است
#پانیذ_حیدرگوی
@Bitabi
اکنون قفس نشانهی تنهایی من است
برگرد ای پری، که خیال وصال تو
ساحلنشین خلوت دریایی من است
چشمم به عشق، قدرت حاشا نمیدهد
اشکم گواه حال تماشایی من است
دلدادهام به چشم تو، دار و ندار من!
آه از دلی که بعد تو دارایی من است
دنیا به عشق بین من و تو وفا نکرد
دنیا هنوز در پی رسوایی من است
#پانیذ_حیدرگوی
@Bitabi