🍀بیتابستان🌸
<unknown> – خورشیدم_و_شهاب_قبولم_نمی_کند_محمد_علی
خورشیدم و شهاب قبولم نمیکند
سیمرغم و عقاب قبولم نمیکند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بینقاب قبولم نمیکند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار ماندهام
آنگونهام که خواب قبولم نمیکند
#بیتاب از تو گفتنم، آوخ که قرنهاست
آن لحظههای ناب قبولم نمیکند
گفتم که با خیال، دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمیکند
بیسایهتر ز خویش حضوری ندیدهام
حق دارد آفتاب قبولم نمیکند…
#محمدعلی_بهمنی
@Bitabi
سیمرغم و عقاب قبولم نمیکند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بینقاب قبولم نمیکند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار ماندهام
آنگونهام که خواب قبولم نمیکند
#بیتاب از تو گفتنم، آوخ که قرنهاست
آن لحظههای ناب قبولم نمیکند
گفتم که با خیال، دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمیکند
بیسایهتر ز خویش حضوری ندیدهام
حق دارد آفتاب قبولم نمیکند…
#محمدعلی_بهمنی
@Bitabi
و دیگر نه دیوار ماند و نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان نه کشت
خطر پوش طوفانِ لامذهبند
دل افسردگان! دختران بهشت!
گِل سرنوشتِ سیاه مرا
خدا از چه مرداب سردی سرشت؟
چرا سهم چشمان زیبای من
از این آسمان بوده این شام زشت؟!
زمین غوطهور در تَف هرزگیاست
خزان زنده در ثور و اردیبهشت
خدا زیر آوار دل مانده است
خداوند مسجد، خدای کنشت
«به هر قیمتی دست مارا بگیر»
کسی روی خاک بیابان نوشت
#فائقه_جوادمهاجر
(بانوی شاعر افغانستانی)
@Bitabi
نه ابر و نه باران، نه دهقان نه کشت
خطر پوش طوفانِ لامذهبند
دل افسردگان! دختران بهشت!
گِل سرنوشتِ سیاه مرا
خدا از چه مرداب سردی سرشت؟
چرا سهم چشمان زیبای من
از این آسمان بوده این شام زشت؟!
زمین غوطهور در تَف هرزگیاست
خزان زنده در ثور و اردیبهشت
خدا زیر آوار دل مانده است
خداوند مسجد، خدای کنشت
«به هر قیمتی دست مارا بگیر»
کسی روی خاک بیابان نوشت
#فائقه_جوادمهاجر
(بانوی شاعر افغانستانی)
@Bitabi
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
#رودكى
پ.ن:
#نجف_دریابندری، نویسنده و مترجم بزرگ درگذشت، روحش شاد🏴
وز شمار خرد هزاران بیش
#رودكى
پ.ن:
#نجف_دریابندری، نویسنده و مترجم بزرگ درگذشت، روحش شاد🏴
🍀بیتابستان🌸
Mohammad Esfahani [BeepSong.ir] – Nafas
کجا رفته بودی که از رد تو
یه رویای نزدیک با من نماند
یه آغوش خسته، یه حس لطیف
از این خواب تاریک با من نماند
از این هیاهو سفر نکردم
ترسیدم این عشق پایان گیرد
نشد شبی که سحر نکردم
مگر که آتش در جان گیرد
نفس کشیدم که تیر آهم
تو را به حسرت نشانه سازد
خوشا سری که با تو سامان گیرد
من بیتو ویرانم
پنهانی در جانم
من از تو دوری…
نمیتوانم
#عبدالجبار_کاکائی
#محمد_اصفهانی
@Bitabi
یه رویای نزدیک با من نماند
یه آغوش خسته، یه حس لطیف
از این خواب تاریک با من نماند
از این هیاهو سفر نکردم
ترسیدم این عشق پایان گیرد
نشد شبی که سحر نکردم
مگر که آتش در جان گیرد
نفس کشیدم که تیر آهم
تو را به حسرت نشانه سازد
خوشا سری که با تو سامان گیرد
من بیتو ویرانم
پنهانی در جانم
من از تو دوری…
نمیتوانم
#عبدالجبار_کاکائی
#محمد_اصفهانی
@Bitabi
حالم بد است مثل زمانی که نیستی!
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
وقتی که ماندهای نگرانی که ماندهای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی
عاشق که میشوی نگران خودت نباش!
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی
با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی
تا چند، من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی
من بیتو در غریبترین شهر عالمم
بیمن تو در کجای جهانی که نیستی؟!
#غلامرضا_طریقی
@Bitabi
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
وقتی که ماندهای نگرانی که ماندهای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی
عاشق که میشوی نگران خودت نباش!
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی
با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی
تا چند، من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی
من بیتو در غریبترین شهر عالمم
بیمن تو در کجای جهانی که نیستی؟!
#غلامرضا_طریقی
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
Mohammad Reza Shajarian – Sazo Avaz
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم، دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با #حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
@Bitabi
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم، دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با #حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
@Bitabi
سه روز شد که نگارین من دگرگونست
شکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به چشمهای که در او آب زندگانی بود
سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست
به روضهای که در او صد هزار گل میرست
به جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست
فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم
از آنک کار پری خوان همیشه افسونست
پری من به فسونها زبون شیشه نشد
که کار او ز فسون و فسانه بیرونست
میان ابروی او خشمهای دیرینهست
گره در ابروی لیلی هلاک مجنونست
بیا بیا که مرا بیتو زندگانی نیست
ببین ببین که مرا بیتو چشم جیحونست
به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن
اگر چه جرم من از جمله خلق افزونست...
#مولوی
@Bitabi
شکر ترش نبود آن شکر ترش چونست
به چشمهای که در او آب زندگانی بود
سبو ببردم و دیدم که چشمه پرخونست
به روضهای که در او صد هزار گل میرست
به جای میوه و گل خار و سنگ و هامونست
فسون بخوانم و بر روی آن پری بدمم
از آنک کار پری خوان همیشه افسونست
پری من به فسونها زبون شیشه نشد
که کار او ز فسون و فسانه بیرونست
میان ابروی او خشمهای دیرینهست
گره در ابروی لیلی هلاک مجنونست
بیا بیا که مرا بیتو زندگانی نیست
ببین ببین که مرا بیتو چشم جیحونست
به حق روی چو ماهت که چشم روشن کن
اگر چه جرم من از جمله خلق افزونست...
#مولوی
@Bitabi
آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟!
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل، دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دمبهدم از گوشهی چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن #حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
@Bitabi
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت؟!
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهانبین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل، دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دمبهدم از گوشهی چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه اینجاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن #حافظ قدمی نِه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
Video message
دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر بهدر نکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیدهی من بینظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
کِلکِ زبان بریدهی #حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا تَرک سر نکرد
@Bitabi
یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد
یا بخت من طریق مروت فروگذاشت
یا او به شاهراه طریقت گذر نکرد
گفتم مگر به گریه دلش مهربان کنم
چون سخت بود در دل سنگش اثر نکرد
شوخی مکن که مرغ دل بیقرار من
سودای دام عاشقی از سر بهدر نکرد
هر کس که دید روی تو بوسید چشم من
کاری که کرد دیدهی من بینظر نکرد
من ایستاده تا کنمش جان فدا چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد
کِلکِ زبان بریدهی #حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا تَرک سر نکرد
@Bitabi