عادتم شده در عشق، گاهِ گفتگو کردن
خنده بر لب آوردن، گریه در گلو کردن
میشود ز دستم گم، رشتهی سخن صدبار
گر شبی شود، روزی، با تو گفتگو کردن
از تو گوشهی چشمی، دید چشم و حاشا کرد
بایدش چو آیینه با تو روبهرو کردن
دردمند عشقت را، حال از دو بیرون نیست
یا ز عشق جان دادن یا به درد خو کردن
کاش صد زبان باشد همچو شانه عاشق را
تا تواند از دستت شکوه موبهمو کردن
ای امید جان گفتی: چیست آرزوی تو؟ گفتم:
گر وصال ممکن نیست، ترک آرزو کردن
غرق میکنم در اشک خویش را شبی چون شمع
پیش محرمان تا چند حفظ آبرو کردن؟
#محمد_قهرمان
@Bitabi
خنده بر لب آوردن، گریه در گلو کردن
میشود ز دستم گم، رشتهی سخن صدبار
گر شبی شود، روزی، با تو گفتگو کردن
از تو گوشهی چشمی، دید چشم و حاشا کرد
بایدش چو آیینه با تو روبهرو کردن
دردمند عشقت را، حال از دو بیرون نیست
یا ز عشق جان دادن یا به درد خو کردن
کاش صد زبان باشد همچو شانه عاشق را
تا تواند از دستت شکوه موبهمو کردن
ای امید جان گفتی: چیست آرزوی تو؟ گفتم:
گر وصال ممکن نیست، ترک آرزو کردن
غرق میکنم در اشک خویش را شبی چون شمع
پیش محرمان تا چند حفظ آبرو کردن؟
#محمد_قهرمان
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
#سیما_بینا تصنیف آتشِ دل @Bitabi
آتش دل
در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد
دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد
آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد
هیچ صبحدم نشد فلق چون شفق ز خون دل مرا لالهگون نکرد
ز روی مهت جانا پرده بر گشا
در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رویت سوگند، که دل به مهرت پایبند، به طرهات جان پیوند
قسم به زند و پازند به جانم آتش افکند خراب رویت تا چند
بیا نگارا جمال خود بنما
ز رنگ و بویت خجل نما گل را
رو در طرف چمن بین بنشسته چو من
دل خون بس ز غم یاری غنچهدهن
گل درخشنده، چهره تابنده، غنچه در خنده، بلبل نعرهزنان
هر که جوینده، باشد یابنده، دل دارد زنده، بس کن آه و فغان
ز جور مهرویان شکوه گر سازی
به ششدر محنت مهره اندازی
همچون سالک دست خود بازی
همچون سالک دست خود بازی
#حسن_سالک
@Bitabi
در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد
دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد
آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد
هیچ صبحدم نشد فلق چون شفق ز خون دل مرا لالهگون نکرد
ز روی مهت جانا پرده بر گشا
در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رویت سوگند، که دل به مهرت پایبند، به طرهات جان پیوند
قسم به زند و پازند به جانم آتش افکند خراب رویت تا چند
بیا نگارا جمال خود بنما
ز رنگ و بویت خجل نما گل را
رو در طرف چمن بین بنشسته چو من
دل خون بس ز غم یاری غنچهدهن
گل درخشنده، چهره تابنده، غنچه در خنده، بلبل نعرهزنان
هر که جوینده، باشد یابنده، دل دارد زنده، بس کن آه و فغان
ز جور مهرویان شکوه گر سازی
به ششدر محنت مهره اندازی
همچون سالک دست خود بازی
همچون سالک دست خود بازی
#حسن_سالک
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
<unknown> – خورشیدم_و_شهاب_قبولم_نمی_کند_محمد_علی
خورشیدم و شهاب قبولم نمیکند
سیمرغم و عقاب قبولم نمیکند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بینقاب قبولم نمیکند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار ماندهام
آنگونهام که خواب قبولم نمیکند
#بیتاب از تو گفتنم، آوخ که قرنهاست
آن لحظههای ناب قبولم نمیکند
گفتم که با خیال، دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمیکند
بیسایهتر ز خویش حضوری ندیدهام
حق دارد آفتاب قبولم نمیکند…
#محمدعلی_بهمنی
@Bitabi
سیمرغم و عقاب قبولم نمیکند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بینقاب قبولم نمیکند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار ماندهام
آنگونهام که خواب قبولم نمیکند
#بیتاب از تو گفتنم، آوخ که قرنهاست
آن لحظههای ناب قبولم نمیکند
گفتم که با خیال، دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمیکند
بیسایهتر ز خویش حضوری ندیدهام
حق دارد آفتاب قبولم نمیکند…
#محمدعلی_بهمنی
@Bitabi
و دیگر نه دیوار ماند و نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان نه کشت
خطر پوش طوفانِ لامذهبند
دل افسردگان! دختران بهشت!
گِل سرنوشتِ سیاه مرا
خدا از چه مرداب سردی سرشت؟
چرا سهم چشمان زیبای من
از این آسمان بوده این شام زشت؟!
زمین غوطهور در تَف هرزگیاست
خزان زنده در ثور و اردیبهشت
خدا زیر آوار دل مانده است
خداوند مسجد، خدای کنشت
«به هر قیمتی دست مارا بگیر»
کسی روی خاک بیابان نوشت
#فائقه_جوادمهاجر
(بانوی شاعر افغانستانی)
@Bitabi
نه ابر و نه باران، نه دهقان نه کشت
خطر پوش طوفانِ لامذهبند
دل افسردگان! دختران بهشت!
گِل سرنوشتِ سیاه مرا
خدا از چه مرداب سردی سرشت؟
چرا سهم چشمان زیبای من
از این آسمان بوده این شام زشت؟!
زمین غوطهور در تَف هرزگیاست
خزان زنده در ثور و اردیبهشت
خدا زیر آوار دل مانده است
خداوند مسجد، خدای کنشت
«به هر قیمتی دست مارا بگیر»
کسی روی خاک بیابان نوشت
#فائقه_جوادمهاجر
(بانوی شاعر افغانستانی)
@Bitabi
از شمار دو چشم یک تن کم
وز شمار خرد هزاران بیش
#رودكى
پ.ن:
#نجف_دریابندری، نویسنده و مترجم بزرگ درگذشت، روحش شاد🏴
وز شمار خرد هزاران بیش
#رودكى
پ.ن:
#نجف_دریابندری، نویسنده و مترجم بزرگ درگذشت، روحش شاد🏴
🍀بیتابستان🌸
Mohammad Esfahani [BeepSong.ir] – Nafas
کجا رفته بودی که از رد تو
یه رویای نزدیک با من نماند
یه آغوش خسته، یه حس لطیف
از این خواب تاریک با من نماند
از این هیاهو سفر نکردم
ترسیدم این عشق پایان گیرد
نشد شبی که سحر نکردم
مگر که آتش در جان گیرد
نفس کشیدم که تیر آهم
تو را به حسرت نشانه سازد
خوشا سری که با تو سامان گیرد
من بیتو ویرانم
پنهانی در جانم
من از تو دوری…
نمیتوانم
#عبدالجبار_کاکائی
#محمد_اصفهانی
@Bitabi
یه رویای نزدیک با من نماند
یه آغوش خسته، یه حس لطیف
از این خواب تاریک با من نماند
از این هیاهو سفر نکردم
ترسیدم این عشق پایان گیرد
نشد شبی که سحر نکردم
مگر که آتش در جان گیرد
نفس کشیدم که تیر آهم
تو را به حسرت نشانه سازد
خوشا سری که با تو سامان گیرد
من بیتو ویرانم
پنهانی در جانم
من از تو دوری…
نمیتوانم
#عبدالجبار_کاکائی
#محمد_اصفهانی
@Bitabi
حالم بد است مثل زمانی که نیستی!
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
وقتی که ماندهای نگرانی که ماندهای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی
عاشق که میشوی نگران خودت نباش!
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی
با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی
تا چند، من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی
من بیتو در غریبترین شهر عالمم
بیمن تو در کجای جهانی که نیستی؟!
#غلامرضا_طریقی
@Bitabi
دردا که تو همیشه همانی که نیستی
وقتی که ماندهای نگرانی که ماندهای
وقتی که نیستی نگرانی که نیستی
عاشق که میشوی نگران خودت نباش!
عشق آنچه هستی است نه آنی که نیستی
با عشق هر کجا بروی حیّ و حاضری
دربند این خیال نمانی که نیستی
تا چند، من غزل بنویسم که هستی و
تو با دلی گرفته بخوانی که نیستی
من بیتو در غریبترین شهر عالمم
بیمن تو در کجای جهانی که نیستی؟!
#غلامرضا_طریقی
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
Mohammad Reza Shajarian – Sazo Avaz
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم، دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با #حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
@Bitabi
تو را میبینم و میلم زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم، دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با #حافظ برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
@Bitabi