هوای روی تو دارم نمیگذارندم
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توأم، این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که میسپارندم
مگر در این شب دیرانتظار عاشقکش
به وعدههای وصال تو زنده دارندم
غمی نمیخورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بیغم نمیگذارندم
سری به سینه فرو بردهام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بیغمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که میگسارندم
من آن ستارهی شبزندهدار امیدم
که عاشقان تو تا روز میشمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده میگمارندم
هنوز دست نشستهست غم ز خون دلم
چه نقشها که ازین دست مینگارندم
کدام مست، می از خونِ #سایه خواهد کرد
که همچو خوشهی انگور می فشارندم
@Bitabi
مگر به کوی تو این ابرها ببارندم
مرا که مست توأم، این خمار خواهد کشت
نگاه کن که به دست که میسپارندم
مگر در این شب دیرانتظار عاشقکش
به وعدههای وصال تو زنده دارندم
غمی نمیخورد ایام و جای رنجش نیست
هزار شکر که بیغم نمیگذارندم
سری به سینه فرو بردهام مگر روزی
چو گنج گم شده زین کنج غم برآرندم
چه باک اگر به دل بیغمان نبردم راه
غم شکسته دلانم که میگسارندم
من آن ستارهی شبزندهدار امیدم
که عاشقان تو تا روز میشمارندم
چه جای خواب که هر شب محصلان فراق
خیال روی تو بر دیده میگمارندم
هنوز دست نشستهست غم ز خون دلم
چه نقشها که ازین دست مینگارندم
کدام مست، می از خونِ #سایه خواهد کرد
که همچو خوشهی انگور می فشارندم
@Bitabi
به جای من، همیشه با خودت احوالپرسی کن
تو که میدانی احوالم به حالت بستگی دارد...
#مریم_دلداربهاری
@Bitabi
تو که میدانی احوالم به حالت بستگی دارد...
#مریم_دلداربهاری
@Bitabi
عادتم شده در عشق، گاهِ گفتگو کردن
خنده بر لب آوردن، گریه در گلو کردن
میشود ز دستم گم، رشتهی سخن صدبار
گر شبی شود، روزی، با تو گفتگو کردن
از تو گوشهی چشمی، دید چشم و حاشا کرد
بایدش چو آیینه با تو روبهرو کردن
دردمند عشقت را، حال از دو بیرون نیست
یا ز عشق جان دادن یا به درد خو کردن
کاش صد زبان باشد همچو شانه عاشق را
تا تواند از دستت شکوه موبهمو کردن
ای امید جان گفتی: چیست آرزوی تو؟ گفتم:
گر وصال ممکن نیست، ترک آرزو کردن
غرق میکنم در اشک خویش را شبی چون شمع
پیش محرمان تا چند حفظ آبرو کردن؟
#محمد_قهرمان
@Bitabi
خنده بر لب آوردن، گریه در گلو کردن
میشود ز دستم گم، رشتهی سخن صدبار
گر شبی شود، روزی، با تو گفتگو کردن
از تو گوشهی چشمی، دید چشم و حاشا کرد
بایدش چو آیینه با تو روبهرو کردن
دردمند عشقت را، حال از دو بیرون نیست
یا ز عشق جان دادن یا به درد خو کردن
کاش صد زبان باشد همچو شانه عاشق را
تا تواند از دستت شکوه موبهمو کردن
ای امید جان گفتی: چیست آرزوی تو؟ گفتم:
گر وصال ممکن نیست، ترک آرزو کردن
غرق میکنم در اشک خویش را شبی چون شمع
پیش محرمان تا چند حفظ آبرو کردن؟
#محمد_قهرمان
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
#سیما_بینا تصنیف آتشِ دل @Bitabi
آتش دل
در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد
دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد
آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد
هیچ صبحدم نشد فلق چون شفق ز خون دل مرا لالهگون نکرد
ز روی مهت جانا پرده بر گشا
در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رویت سوگند، که دل به مهرت پایبند، به طرهات جان پیوند
قسم به زند و پازند به جانم آتش افکند خراب رویت تا چند
بیا نگارا جمال خود بنما
ز رنگ و بویت خجل نما گل را
رو در طرف چمن بین بنشسته چو من
دل خون بس ز غم یاری غنچهدهن
گل درخشنده، چهره تابنده، غنچه در خنده، بلبل نعرهزنان
هر که جوینده، باشد یابنده، دل دارد زنده، بس کن آه و فغان
ز جور مهرویان شکوه گر سازی
به ششدر محنت مهره اندازی
همچون سالک دست خود بازی
همچون سالک دست خود بازی
#حسن_سالک
@Bitabi
در دل آتش غم رخت تا که خانه کرد
دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد
آفتاب عمر من فرو رفت و ماهم از افق چرا سر برون نکرد
هیچ صبحدم نشد فلق چون شفق ز خون دل مرا لالهگون نکرد
ز روی مهت جانا پرده بر گشا
در آسمان مه را منفعل نما
به ماه رویت سوگند، که دل به مهرت پایبند، به طرهات جان پیوند
قسم به زند و پازند به جانم آتش افکند خراب رویت تا چند
بیا نگارا جمال خود بنما
ز رنگ و بویت خجل نما گل را
رو در طرف چمن بین بنشسته چو من
دل خون بس ز غم یاری غنچهدهن
گل درخشنده، چهره تابنده، غنچه در خنده، بلبل نعرهزنان
هر که جوینده، باشد یابنده، دل دارد زنده، بس کن آه و فغان
ز جور مهرویان شکوه گر سازی
به ششدر محنت مهره اندازی
همچون سالک دست خود بازی
همچون سالک دست خود بازی
#حسن_سالک
@Bitabi
🍀بیتابستان🌸
<unknown> – خورشیدم_و_شهاب_قبولم_نمی_کند_محمد_علی
خورشیدم و شهاب قبولم نمیکند
سیمرغم و عقاب قبولم نمیکند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بینقاب قبولم نمیکند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار ماندهام
آنگونهام که خواب قبولم نمیکند
#بیتاب از تو گفتنم، آوخ که قرنهاست
آن لحظههای ناب قبولم نمیکند
گفتم که با خیال، دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمیکند
بیسایهتر ز خویش حضوری ندیدهام
حق دارد آفتاب قبولم نمیکند…
#محمدعلی_بهمنی
@Bitabi
سیمرغم و عقاب قبولم نمیکند
عریانترم ز شیشه و مطلوب سنگسار
این شهر، بینقاب قبولم نمیکند
ای روح بیقرار چه با طالعت گذشت
عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند
این چندمین شب است که بیدار ماندهام
آنگونهام که خواب قبولم نمیکند
#بیتاب از تو گفتنم، آوخ که قرنهاست
آن لحظههای ناب قبولم نمیکند
گفتم که با خیال، دلی خوش کنم ولی
با این عطش سراب قبولم نمیکند
بیسایهتر ز خویش حضوری ندیدهام
حق دارد آفتاب قبولم نمیکند…
#محمدعلی_بهمنی
@Bitabi
و دیگر نه دیوار ماند و نه خشت
نه ابر و نه باران، نه دهقان نه کشت
خطر پوش طوفانِ لامذهبند
دل افسردگان! دختران بهشت!
گِل سرنوشتِ سیاه مرا
خدا از چه مرداب سردی سرشت؟
چرا سهم چشمان زیبای من
از این آسمان بوده این شام زشت؟!
زمین غوطهور در تَف هرزگیاست
خزان زنده در ثور و اردیبهشت
خدا زیر آوار دل مانده است
خداوند مسجد، خدای کنشت
«به هر قیمتی دست مارا بگیر»
کسی روی خاک بیابان نوشت
#فائقه_جوادمهاجر
(بانوی شاعر افغانستانی)
@Bitabi
نه ابر و نه باران، نه دهقان نه کشت
خطر پوش طوفانِ لامذهبند
دل افسردگان! دختران بهشت!
گِل سرنوشتِ سیاه مرا
خدا از چه مرداب سردی سرشت؟
چرا سهم چشمان زیبای من
از این آسمان بوده این شام زشت؟!
زمین غوطهور در تَف هرزگیاست
خزان زنده در ثور و اردیبهشت
خدا زیر آوار دل مانده است
خداوند مسجد، خدای کنشت
«به هر قیمتی دست مارا بگیر»
کسی روی خاک بیابان نوشت
#فائقه_جوادمهاجر
(بانوی شاعر افغانستانی)
@Bitabi