❄️ بهشت
25.4K subscribers
974 photos
67 videos
44 files
233 links
✺ جهت ارتباط با ادمین و تبادلات با مدیریت کانال بهشت
👇👇
.
@Hmirmohammady.
@Hoseiniimirmohamadi.
.

✺ کانال تخصصیِ داستان‌های کوتاه و داستانک‌های ایران و جهان...
@Best_Stories
https://t.me/+1O1ELxy66AVlZjY0
Download Telegram
مادر ازنگاه استاد محمد بهمن بیگی (۳)
به یاد مادرانی که سینه هایشان سرشار از مهر و عاطفه بود و به فرزندانشان شیر شهامت و صداقت می دادند. به یاد مادرانی که همزمان سه طفل همراهشان بود، یکی در دست و دیگری در کول و سومی در شکم.
💠 به یاد مادرانی که بدون حضور آنها بچه ها خوابشان نمی برد! به یاد مادرانی که اسب سواران و تیراندازان کم نظیری بودند! به یاد مادرانی که در مسیر کوچ با راهزن و گرگ درگیر می شدند و قهرمانانه از جان و مال خویش دفاع می کردند.
به یاد مادرانی که صبحگاهان زودتر از بانگ خروس بیدار می شدند… به یاد مادرانی که همواره مشغول بودند و وقت کم می آوردند… به یاد مادرانی که دست تنها، چادر را بار می کردند و چادر می زدند…

داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
👍11
*مادر از نگاه استاد محمد بهمن بیگی (۴)
💠 به یاد مادرانی که همچنان صدای لالایی آنها از دره ها و کوه ها به گوش می رسد، به یاد مادرانی که صدای کِل های زیبایشان هنوز در گوشهایمان است…! به یاد مادرانی که صدای خواندن و مشک زدنهایشان هنوز از یوردها می آید، به یاد مادرانی که بوی نان داغ و آغوز و دوغ و کنگر ماست با آنها معنی داشت…! به یاد مادرانی که مرگ ناگهانی همسران آنها خللی در اراده شان ایجاد نکرد، سوختند و ساختند تا فرزندان خود را بزرگ کنند.
به یاد مادرانی که سیاه گیس رفتند و به یاد مادرانی که گیس سفید تیره و طایفه بودند، به یاد مادرانی که به قول خودشان فقط یک کلاه از مردان کمتر داشتند…
به یاد مادرانی که هم آشپز بودند و هم خیاط، هم بافنده و هم چوپان، هم پزشک و هم ماما…

داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
👍6
باران زیباست ومن بیشتر از برف دوستش دارم .چون وقتی می‌بارد  هوا آن قدر سرد نیست .مثل برف اصرار ندارد همه چیز را یک دست سفید کند .ونمی خواهد جهان را پاک ویک رنگ نشان دهد .شبیه یک سمفونی آرام بخش است .موسیقی زیبایی  است که روی پشت بام ها وبرگ ها نواخته می شود .باران نمادین وعاشقانه است .مثل بوسه های مکرر آسمان بر زمین

نویسنده : فرشته
داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
👍5
تعادل در رفتار


برای اینکه دیگران شما را درک کنند و روابط خوبی داشته باشید چه می‌کنید؟
بعضی‌ها مدام تلاش می‌کنند خودشان را برای دیگران توضیح بدهند و بگويند از هر کاری چه منظوری داشته‌اند؟
اصلن چه نیازی به این کار است؟
به جای این کار بهتر است رفتارِثابت و مشخصی داشته باشیم.
مهربان و محترمانه رفتار کنیم تا از وجود هم لذت ببریم.‌

داشتن رفتار متعادل و ثابت باعث می‌شود اطرافیانمان به تدریج شخصیت ما را بشناسند.
پس دیگر نیاز به توضیح چیزی نیست.
همینکه خودمان باشیم و دیگران را هم با خصوصیات خودشان بپذیریم روابطِ خوب و سالمی شکل می‌گیرد.
زیبایی زندگی به همین است که انسانها همه شکلِ‌ یکدیگر نباشند.
در واقع همین تفاوتِ ظاهر و باطنِ انسانها در مقابل یکدیگر جاذبه ایجاد می‌کند.‌
رمز شادابی و لذت بردن از زندگی این است که با اوضاع و احوال واطرافیانمان کنار بیاییم.
باید بتوانیم خودمان را با هر شرایطی تطبیق بدهیم که رضایت خاطر پیدا کنیم.
در غیر این صورت شبیه افراد منفی‌نگر خواهیم شد.
افرادی که همیشه به زمین و زمان بد می‌گویند ودر بهترین نقطه و یا بدترین جای دنیا هم که قرار بگیرند از هر چیز ابراز نارضایتی می‌کنند.
و در هیچ شرایطی حالشان خوش نیست.
توجه داشته باشیم که تنها خودمان می‌توانیم به زندگی معنا ببخشیم و لحظاتی خوش برای خودمان و نزدیکانمان فراهم کنیم.
چرا که دنیا مکانی برای رشد و یادگیری است. رمز موفقیت این است که با انسانها در تعامل باشیم و از یکدیگر بیاموزیم.

بد نیست از سعدی شیرین سخن هم یادی کنیم که از تعادل رفتار چنین گفته:

"خشم بیش از حد گرفتن وحشت آرد
و لطف بی‌وقت هیبت ببرد
نه چندان درشتی کن، که از تو سیر گردند
ونه چندان نرمی، که بر تو دلیر گردند"

پاینده بمانید و برقرار

نویسنده :لیلا طوفانی
#یادداشت

داستان‌های کوتاه☕️🖊

@best_stories
@best_stories
👍4
مهرورزی مطلق


دوستی دارم که هر وقت می‌بینمش غمگین و دل‌خور است.
دلیل اصلی‌ این است که دوست دارد همیشه خوبِ خوب باشد و اطرافیانش را از خودش راضی نگهدارد.
بسیار در این باره صحبت کرده‌ایم اما متاسفانه فایده‌ای ندارد چون او تغییر روش نمی‌‌دهد.
برای همین روزبه‌روز فقط به دل‌خوری‌‌اش اضافه می‌شود.
همیشه با عده‌ای قهر است و با عده‌ای دیگر قطع رابطه و بعضی را هم از روی ناچاری فعلن تا یک جایی رابطه را ادامه می‌دهد.
نمی‌دانم شما چه شخصیتی دارید؟
اما تیپِ شخصیت دوست من که اصلن چیز درست و جالبی نیست.
او ابتدا باعث آزار خودش می‌شود و بعد حاصل این رفتارِ اشتباه اتفاقات بد پیش‌بینی نشده‌ای است که در زندگی‌اش ایجاد می‌شود.
نمی‌دانم چه دلیلی دارد خودش را به آب و آتش بزند تا همه از او راضی بشوند؟
این رابطه‌ یک‌طرفه و ناسالم تنها به سود یک نفر شکل می‌گیرد.
یونگ در این باره‌ تعریف قشنگی دارد:
"ترجیح می‌دهم کامل باشم تا اینکه خوب باشم."

جمله‌ای کاربردی که اگر در زندگی به آن عمل کنیم روابط سالم‌تر و بهتری خواهیم داشت و از تعامل با دیگران لذت خواهیم برد.
به عبارت دیگر ما باید از تمام جنبه‌های شخصیت خودمان بهره ببریم.
انسان‌کامل آمیخته‌ای است از شادی غم محبت خشم رضایت و عدمِ رضایت و خوبی و بدی.
ممکن است گاهی از رفتار بد فردی ناراحت شویم این حق ماست که در مقابل او واکنش مناسب را نشان بدهیم.‌
اگر در مقابل کسی که با ما رفتار غلطی داشته محبت کنیم و پاداش بدهیم پس او از کجا متوجه رفتار اشتباهش بشود؟
این کاری است که دوست من در مقابل دیگران انجام می‌دهد هميشه یک رفتار ثابت.
زیادی از حد مهربان‌بودن و مهرورزی مطلق نسبت به اطرافیانش.
این بزرگترین خطای ما در هر رابطه‌ای خواهد بود.


نویسنده: لیلا طوفانی
#یادداشت

داستان‌های کوتاه☕️🖊

@best_stories
@best_stories
مادر ازنگاه استاد محمد بهمن بیگی (پایان ،)
💠 به یاد مادرانی که از شوهران خود فقط محبت می خواستند، به یاد مادرانی که به شوهر و فرزندان خود عشق می ورزیدند، با عشق به آنها زندگی می کردند و با عشق به آنها مردند، به یاد مادرانی که کم لطفی ها و بی انصافی های شوهرانشان را تحمل کردند و خم به ابرو نیاوردند…! به یاد مادرانی که سال ها از داشتن لباس نو محروم بودند تا شاید پسران و دختران جوانشان لباس نو داشته باشند
به یاد مادرانی که درو کردند و خوشه چیدند تا شاید بخشی از نان سال خانواده تهیه گردد، به یاد مادرانی که دستهایشان مانند دست های پدرها خشن و محکم بود، به یاد مادرانی که جاجیم ها و گلیم ها و قالیچه های رنگارنگ می  بافتند.

داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
👍10
گفتگوی ناتمام


دلهره داشت
مثل هر روز
برای تمام روزهای نیامده
حرفهای نگفته
قصه‌های نشده
برای تمام بغضهای نباریده
رفتن یا نرفتن
گفتن یا نگفتنِ حرفهایش
و تمام اتفاق‌های نیفتاده
ذهنش از اینهمه
نیامده‌ها نشده‌ها
نرفته‌ها و‌نگفته‌ها
کرخت شده بود
تنش از هجوم افکارش
انگار له بود
تازه
چشمهایش را باز کرده بود
داشت به این فکر می‌کرد
امروز چندشنبه است
که
دستش به ساعت کنار تخت خورد
با صدای افتادن ساعت
همه چیز
به یادش آمد.


لیلا طوفانی
#داستانک

داستان‌های کوتاه ☕️🖊

@best_stories
@best_stories
👍4

🖋☕️
سروناز
دختری از دیار بکر .....


دخترک شاد و شنگول مشغول بازی بود۰او چند پارچه به چوبی بسته بود و با آن عروسک بازی می کرد۰گاهی هم با کیف مدرسه اش ور می رفت و زیر چشمی نگاهی به پسرکی که در بغل پدرش بود نگاه می کرد۰دخترک شنیده بود مادرش بعد از زایمان و تحمل درد آن توسط پدر مشت و لگد خورده و جانش را از دست داده است۰این رابستگان سروناز به او گفته بودند و کاش نمی گفتند۰مادر سروناز به خاطر زاییدن دختر پس از زایمان به وسیله ی پدر کشته شده بود۰سروناز حق حرف زدن نداشت و هر چه پدر و مادر جدیدش می گفتند باید اطاعت می کرد۰مادر جدید سروناز فقط چند سال از خودش بزرگتر بود او هم از سر بدبختی ازدواج کرده بود و پدرش او را به زور به یک مرد بیوه داده بود۰خداروشکری سروناز شاد و شنگول بود و حتی برادر کوچکش را که همیشه در بغل بابا خودش را لوس می کرد دوست می داشت۰روز ی از روزها طوفان بدی آمد۰یک طوفان سرخ و سیاه ،طوفان پنجره های خانه ی سرونازشان را از جا در آورد و دنبال گلی مثل سروناز می گشت۰طوفان سیاه شال سروناز را گرفت و کشید  با خودش برد بدون اینکه پدر و مادرش چیزی بگویند و یا گریه ای کنند۰عروسک پارچه ای از دست دخترک افتاد و کیف و کتاب مدرسه اش هم پاره و پوره شد۰آخر سروناز برای مدرسه رفتن خیلی گریه کرده بود تا بتواند پدرش را راضی کندکه به مدرسه برود۰سروناز دوست نداشت با طوفان برود اما طوفان سرخ و سیاه به زور او را برد۰روزها بعد در دخمه ای چند دختر مثل سروناز هق و هق می کردند ۰یک دختر که لطافتش به یغما رفته بود و به بهانه ی پوشیدن شلوار قرمز شلاق می خورد۰شلاق تمام لطافت دخترک را چاک چاک می کرد ۰در گوشه ای دیگر دخترکی ده ساله که استخوانهایش داشت می شکست و آبستن درد بود نفرین می زایید۰نسل بعدی دیار بکر ،نسل طوفانهای سهمگین، نفرین و نفرت و غارت و پلیدی و یغما خواهد بود۰دختر بکر دیار بکر دیگر بکر نبود او کودکی بود که در آستانه ی بلوغ به مرز زنانگی رسیده بود۰

نویسنده: نجمه دائمی
داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
👍4
از سرزمین های شمالی  ...



شازده کوچولو گفت:
وای چه نور زیبایی !
همه جا را روشن کرده

روباه گفت:
ولی این آتش است که به جان جنگل ها افتاده
شازده کوچولو گفت:
جنگل چیه؟
روباه گفت:
مگه از مریخ آمدی ؟!
همین درختا میشن جنگل دیگه
شازده کوچولو گفت :
آره از مریخ آمدم
از سیاره ی گل سرخ
به من حق بده جنگل ندیده باشم
تو سیاره ی من فقط یک گل سرخه
که عشق معروف و خودخواه منه
روباه گفت :
این جرقه و شعله های های آتش رو می بینی که داره زبانه می کشه

شازده  کوچولو گفت :
آره  ...
چه صدای جریکو و پریکی هم داره
دارم اذیت میشم
روباه گفت :  آره
دودش نمی ذاره نفس بکشیم
اینها جنگل های کهن هیرکانی و به جا مانده از عصر یخبندان و دایناسور ها هستند که دارند می سوزند
شازده کوچولو گفت:
حالا چی میشه؟
روباه گفت:
هیچی دیگه
دیگه جنگل نخواهیم داشتیم
و نفس کشیدن سخت میشه
تمام روباهها و سنجاب ها و خرس و گرگ ها و پرندگان هم زنده زنده کباب میشن

شازده  کوچولو گفت:
راه نجاتی نیست ؟
روباه گفت:
چرا هست ...
همدلی و همکاری
باید دست به دست بدهیم جنگل رو خاموش کنیم
شازده  کوچولوگفت:
پس بریم
من آماده ام
روباه گفت :
بریم تا دیرتر نشده
ناگهان چه قدر زود دیر می شود.

بر اساس داستان‌های شازده کوچولو
اثر آنتوان دوسنت اگزوپری


🍂🕊
نویسنده : نجمه دائمی
داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
👍6
درود بر دوستان فرهیخته‌ی کانال بهشت🌹

تعدادی بلیط رایگان از طرف عوامل نمایش لیوانِ سوم به اعضاء گرامی کانال بهشت اختصاص داده شده است.
لطفا جهت دریافت بلیط و اطلاع از زمان و مکان نمایش به پی‌وی پیام دهید.🙏

داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
👎2👍1
بحران‌ِ گُم‌گشتگی‌


من توقعش از خودش آن‌قدر زیاد بود که نمی‌دانست چطور با آن کنار بیاید.
روزی صدبار خودش را سرزنش می‌کرد.
از هیچ کارش راضی نبود.
اصلن در هیچ زمینه‌ای اعتمادبه‌نفس نداشت.
با اینکه همه تحسینش می‌کردند اما باور نمی‌کرد.
در عین ناامیدی فقط مشغول گذران عمر بود.
تا اینکه جنگ شد.
در روزهای سخت جنگ سعی کرد حسابی اوضاع را مدیریت کند.
حالا کمتر از خودش ایراد می‌گرفت.
کمتر دچار خودآزاری می‌شد.
هرچند باورش سخت بود ولی آنچه که می‌دید فقط توانمندی بود و عقلانیت و منطق.
با خودش فکر می‌کرد این منم؟
افراد خانواده‌اش همه با هم در جایی جمع شده بودند تا از بمباران دور باشند.
بار سنگین زندگی این روزها بر عهده من گذاشته شده بود‌.
او تنها کسی بود که به خوبی از عهده مدیریت بحران برمی‌آمد.
عجیب بود کم‌کم داشت به خودش ایمان می‌آورد.
من احساس کرد جنگ آن‌قدرها هم بد نبوده چون بالاخره او خودش را در بحبوحه‌ی تمام ناهنجاری‌ها پیدا کرده بود.

نویسنده: لیلا طوفانی
#داستانک‌های_من


داستانهای کوتاه ☕️🖊

@best_stories
@best_stories
👍4
صدای خیال...

«بابا رفته خارج و دیگه برنمی گرده»
سال‌ها گذشت و با این چند کلمه زندگی‌اش را ساخت.در باز شد.قامتش،قاب در را پر کرد.جوان بود و صدالبته رعنا.با ذوق نگاهش کرد و در خیالش گفت:« مانا باشی».سپس او را در کنار خود نشاند.انگشتانشان را به هم گره زدند.رخ در رخ هم،خود را در چشم‌های دیگری دیدند و بخاطر تمام فاصله‌های بینشان،اشک ریختند.


داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
او خواست همانند هر پدری،دستان پسر جوانش را ستون کند و از جایش برخیزد،تا کامشان را با دو استکان چای با طعم نبات،گرم و شیرین کند؛اما به‌یکباره خیالش خالی کرد و همانند یک کابوس‌دیده با تکانی که به تنش داد از عمق فکر بیرون آمد.خیال،راه‌حلی برای گشایش مشکل‌شان نبود.
میلاد هنوز در قاب در ایستاده بود.قصد نشستن نداشت،جایی که پدرش برای او باز کرده،به اندازه جای پسر بچه‌ی سال‌های قبل بود. پسر بچه‌ای که قدش،روزی که برای آخرین بار از این چارچوب گذشت،به‌طول نشسته‌ی قامت امروزش نمی‌رسید. همان پسری که نمی‌دانست خارج کجاست!فرق بین رفتن و برگشتن را به خوبی نمی‌دانست. همان پسربچه‌ای که با نامه‌ای که به دست‌اش دادند، هواپیمایی کاغذی ساخت و به هوا پرتاب کرد و امید داشت با فرود آمدن آن،پدرش نیز برگردد.  برای سانت به سانت این اختلاف،سوال بی‌شمار بود.پدر باید برای جبران این فاصله تلاش می‌کرد. پدرش را نگاه نمی‌کرد،چون نمی دانست از چه دیدی نگاهش کند،گناهکار یا بی‌گناه، پدر یا غریبه؟


داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
میانه‌ی در ایستاده بود،چون راه پیش و پس‌اش در گرو رسیدن به سوال.های چند ساله‌اش بود. نمی‌دانست باید ببخشد یا برای قضاوت‌هایش طلب بخشش کند.
امروز سکوت،دیگر معنایش رضایت نبود.یکی باید  رضایت دیگری را جلب و یکی رضایت.نامه امضاء
می‌کرد.اما چیزی که مشخص بود،کسی نمی‌خواست اوضاع را به‌هم بریزد و کسی به دنبال تیتر زدن نبود؛پدری از دوری پسرش قد خم کرد یا پسری در نبود پدرش قد کشید.میلاد،آرام‌تر از پسری بود که به طلب پر کردن جای خالی چندساله‌ی پدرش آمده باشد.پدر هم خیال زیبایی داشت.پسر می‌خواست پدرش بخشنده و امضاء‌کننده باشد.


داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
پدر باید فالش را می‌انداخت چه نیک چه بد،باید به عمل کاری می‌کرد که میلاد در کنارش باشد.  بنابراین از خیالش فاصله گرفت.سعی کرد در کنار خود برای میلاد جا بازکند؛اما امکانش نبود. تصمیم گرفت برای اینکه او را در کنار خود داشته باشد،جایش را عوض کند.با این‌کار چراغ اول را روشن کرد.او مبل یک‌نفره‌اش را دونفره،در اتاق خواب میلاد را باز و قاب‌های تک‌عکسی‌اش را پشت و رو کرد. سپس به سمت آشپزخانه رفت، زیر کتری را روشن و یک استکان را در کنار استکان چای یک‌نفره‌ی خود جای داد. نگاهش را به سمت در گرفت.قاب،دیگر میلاد جوان را در خود نداشت.تنها سایه‌ای از میلاد پنج‌ساله را در چارچوب در تصور میکرد.با اینکه همه چیز دونفره به‌نظر می‌رسید؛اما جاهای خالی هنوز پر نشده بود.پدر،برای بودن میلاد جوان،بیست سال دیر خیالش را زیبا کرد.

نویسنده : سمیه کوشکی

داستان های کوتاه🖋☕️
@Best_Stories
@Best_Stories

شروع اولین پست کانال بهشت 👇👇
https://t.me/Best_Stories/1
👍2
آرزو

من می‌خواست نویسنده شود.
دفتری خرید و شروع کرد به نوشتن.
مدتها کلمات را نوشت و نوشت.
بعد کلمات را به هم بافت و‌جمله ساخت.
آنقدر نوشت و نوشت تا دفترش پرشد از واژه‌ها و جمله‌های زیبا.
اما ناگهان دستش به میز خورد و دفتر به زمین افتاد.
واژه‌ها به هوا پرت شدند و جملات از هم پاشیدند.

✍️لیلا طوفانی
#داستانکهای_من


داستان‌‌های کوتاه ☕️🖊
@best_stories
@best_stories
👍4
حیات

من پرستار شده بود‌.
بعد از چند روز مرخصی امروز به خانه پیرمرد برمی‌گشت.
خیابانها شلوغ بود.
راهها را بسته بودند.
صدای گلوله می‌آمد.
بوی گاز اشک‌آور چشم و گلویش را می‌سوزاند.
بالاخره بایک ساعت تاخیر رسید.
پسرِ پیر‌مرد اعتراض کرد.
من توضیح داد ولی او باور نکرد و با عصبانیت رفت.
من اول داروهای پیرمرد را داد بعد پوشکش را عوض کرد.
وقتِ شام پیرمرد حالِ خوبی نداشت.
غذا نخورد.
پنجره‌ها بسته بود اما خانه از گازِ اشک‌آور پر شده بود.
پیرمرد به سختی نفس می‌کشید چشمها و گلویش می‌سوخت سرفه هم می‌کرد.
من به اورژانس زنگ زد اما هر چقدر صبر کردند آمبولانس نیامد.
دوباره زنگ زد گفتند نزدیکِ خانه هستند اما راه بسته است.
پیرمرد کم‌کم تنفسش سخت‌تر و غیر ممکن می‌شد.


نویسنده: لیلا طوفانی
#داستانک‌های_من


داستان های کوتاه☕️🖊

@best_stories
@best_stories
👍2👎1
حتی اگر کل محیط، تحت فرمان‌های از پیش تعیین‌شده باشد، می‌توانیم به چیزهایی دست یابیم که ورای آنچه مقدر است، باشد. می‌توان در این امید بود که هیچ شبیه‌سازی‌ای نمی‌تواند اراده‌ی ما را به بند بکشد. گاهی مصلحت بر این است که در زیر لگدهای بی‌رحم، امید را در دل حفظ کرد تا بتوان به این باور رسید که حتی در اوج کنترل‌شدگی، آزادی ممکن است.

کتاب “نجواهای جزیره
گشت‌و‌گذاری در ۵۰ مساله فلسفی"
نویسنده محمد عابدی
نشر خزه 📚
👍2
Forwarded from روزانه پاییز
🦋👈ترفند پاک کردن حافظه گوشی ب راحتی
https://t.me/+Fu5aJ6NQzrY2YmY0


🎯 تاریخ تلخ 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯 فیلم کمیاب👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯 حس خوب 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯 استوری اینستا👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯هواشناسی غرب👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯 دانستنی ها👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯مثبت اندیشان👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯موسیقی نوستالژی👈𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯جمله انگیزشی 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯عاشقانه𝐉𝐎𝐈𝐍👈 𝗟𝗢𝗩𝗘

🎯انرژی مثبت 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯 کتاب خانه 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯نگاه زیبا 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯ذهن ثروتمند 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯 بهشت 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯 عاشقان کتاب 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯آهنگ اینستا 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯عجایب دنیا👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯قدرت درونی👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯آشپزی سه سوته👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯طب سنتی 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

🎯کلیپ ناب 👈 𝐉𝐎𝐈𝐍

.
خیال

در زدند.
خانه تاریک بود.
من جایی را نمی‌دید.
مدتها بود جایی نرفته بود.
هیچکس هم برای دیدنش نیامده بود.
با بی‌حوصلگی گاماس گاماس به طرف در رفت.
معلوم بود کسی که پشت در است عجله دارد.
من متعجب شده بود.
بالاخره به در رسید و در را باز کرد.
ماه و خورشید پشت در بودند.
بدون حرف و معطلی با عجله وارد شدند.
خانه‌ای سرد و تاریک‌‌‌ و بی‌رنگ‌ و روح.
کارهای زیادی بود که باید انجام می‌دادند.


نویسنده: لیلا طوفانی
#داستانک‌های_من

داستان‌های کوتاه☕️🖊

@best_stories
@best_stories
👍2