صخرهی رو به دره اجارهایست، چند تا درختی که آن دور و بر هستند، آبشارش هم و مثل میهمانخانهای ابدی بدون هیچ در و پیکری، بدون مامور آسانسور و پارکبان و فارغ از مسافرانش؛ مغرورتر و دیرپاتر از آن است که نیازمند واژهها باشد.
گفتم اجارهایست، نه برای من است و نه پیشینیان من، آنکه میخواهد تصاحبش کند بیکم و کاست همهاش را میبازد. با این حال روح شگرفی میهمان و میزبان را درهم آمیخته: میتوانی هرچقدر خواستی با بیقیدی تمام برای خودت آن دور و بر بچرخی، زندگیات را به فصلهای متمادی تقسیم کنی، باری را به دوش بگیری، باری را بر زمین بگذاری و ببینی چطور لحنِ آفتاب و باد، سرنوشت غریب آبکند و خاک و سبزه را به تو تعمیم میدهد.
گفتم اجارهایست، نه برای من است و نه پیشینیان من، آنکه میخواهد تصاحبش کند بیکم و کاست همهاش را میبازد. با این حال روح شگرفی میهمان و میزبان را درهم آمیخته: میتوانی هرچقدر خواستی با بیقیدی تمام برای خودت آن دور و بر بچرخی، زندگیات را به فصلهای متمادی تقسیم کنی، باری را به دوش بگیری، باری را بر زمین بگذاری و ببینی چطور لحنِ آفتاب و باد، سرنوشت غریب آبکند و خاک و سبزه را به تو تعمیم میدهد.
Forwarded from Urbanbiography
دوستم برام تعریف کرد چند سال پیش اطراف ساری، همسایهای از یک دوجین غاز نگهداری میکرده. غازها خوش بودند و احتمالا تو باغچهای نگهداری میشدند تا وقتی که غازهای وحشی مهاجر از بالا سر این غازها رد میشوند؛ غازهای پرورشی با دیدن مرغابیهای رها بال میزنند و به دوستان جدید مهاجرشان میپیوندند.
این قشنگترین داستانی بود که امسال شنیدم.
این قشنگترین داستانی بود که امسال شنیدم.
دوستم از من خواسته چیزی بنویسم تا به او روحیه دهم. مثلا میتوانم برایش جک تعریف کنم. یا بگویم نگران نباش. فردا دوباره آفتاب طلوع خواهد کرد. پرندهها میخوانند. گلها لبخند میزنند.
شاید هم باید دست به دامن ایمانش شوم که خداوند همراه هر سختی آسانی قرار داده است. بعید میدانم کار با شعر و شاعری هم راه بیفتد مثل آن دفعه که برای یکی خواندم: «لحظهها عریانند، به تن لحظهی خود جامهی اندوه مپوشان هرگز» و طرف گرفت یک فصل مرا زد.
بعضی وقتها واقعا سخت است بخواهی حال کسی را خوب کنی. آن هم در چند سطر. شاید اگر زنگ بزنم برایش پیتزا سفارش دهم بهتر باشد. یا جای اینکه از من بخواهد به او روحیه دهم بنشیند و یک قسمت رضا عطاران تماشا کند، آنجا که آقا ماشالله میگوید: «علیه! اِ علی...»
گمانم هر کس، جایی در دل خود میداند چطور حالش بهتر میشود، شاید کاری که برای هم از دستمان برمیآید این باشد که حواس تاریکی را پرت کنیم تا آن بارقهی روشنی که در اعماق وجودمان چشم به راه معجزه است بار دیگر فرصت عرض اندام پیدا کند و فردا صبح که مثل گلها میخندیم برویم پارک بدوایم، مثل بچهها لی لی کنیم٬ در کونمان عروسی باشد و با هر آنچه داریم و نداریم زندگی را جشن بگیریم. شاید دوست من هم زنگ زد و گفت پسر عجب متنی نوشتی تاریکی یه ساعته رفته تو اتاق خودشو حبس کرده از خدا میخواد ببخشدش.
شاید هم باید دست به دامن ایمانش شوم که خداوند همراه هر سختی آسانی قرار داده است. بعید میدانم کار با شعر و شاعری هم راه بیفتد مثل آن دفعه که برای یکی خواندم: «لحظهها عریانند، به تن لحظهی خود جامهی اندوه مپوشان هرگز» و طرف گرفت یک فصل مرا زد.
بعضی وقتها واقعا سخت است بخواهی حال کسی را خوب کنی. آن هم در چند سطر. شاید اگر زنگ بزنم برایش پیتزا سفارش دهم بهتر باشد. یا جای اینکه از من بخواهد به او روحیه دهم بنشیند و یک قسمت رضا عطاران تماشا کند، آنجا که آقا ماشالله میگوید: «علیه! اِ علی...»
گمانم هر کس، جایی در دل خود میداند چطور حالش بهتر میشود، شاید کاری که برای هم از دستمان برمیآید این باشد که حواس تاریکی را پرت کنیم تا آن بارقهی روشنی که در اعماق وجودمان چشم به راه معجزه است بار دیگر فرصت عرض اندام پیدا کند و فردا صبح که مثل گلها میخندیم برویم پارک بدوایم، مثل بچهها لی لی کنیم٬ در کونمان عروسی باشد و با هر آنچه داریم و نداریم زندگی را جشن بگیریم. شاید دوست من هم زنگ زد و گفت پسر عجب متنی نوشتی تاریکی یه ساعته رفته تو اتاق خودشو حبس کرده از خدا میخواد ببخشدش.
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«پرندهها فردا میخوانند.» چارلی چاپلین، روشناییهای شهر (۱۹۳۱)
من شاعرم.
کار شاعر در یاد آوردن معنی جهان است.
چگونه میتوانستم شعر بنویسم وقتی معنی جهان را از یاد بردهام.
برای همین بیکار شدم.
برای همینهاست که صنف شاعران ورشکست شده است.
و مردم که حالا شعر نمیخوانند
و یا آنها که نغمهای را از بر ندارند، در یاد آوردن «زندگی» به مشکل برمیخورند
و صنف روانپزشکان و انواع درمانهای معنوی جایگزین از همیشه پرسودتر شده.
ما، جمعی از شاعران و عزلتگزیدگان و همچنین انجمن آسیبدیدگان از بیماری ضعفِ حافظه خواهان بازگشت سرمایهگذاری و اقبال عمومی به «این هنر شعر» هستیم.
ما خواهان به یاد آوردن معنی زندگی هستیم.
ما خواهان ظهر روز جمعه هستیم.
ما خواهان تن ماهی با برنج هستیم.
ما خواهان نوشتن، خواندن، و گفتن دوباره هستیم.
«بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغها همه بیدار و بارور گردند...»
از مجموعهی #نبرد_اصناف
شعر پایانی از شفیعی کدکنی
کار شاعر در یاد آوردن معنی جهان است.
چگونه میتوانستم شعر بنویسم وقتی معنی جهان را از یاد بردهام.
برای همین بیکار شدم.
برای همینهاست که صنف شاعران ورشکست شده است.
و مردم که حالا شعر نمیخوانند
و یا آنها که نغمهای را از بر ندارند، در یاد آوردن «زندگی» به مشکل برمیخورند
و صنف روانپزشکان و انواع درمانهای معنوی جایگزین از همیشه پرسودتر شده.
ما، جمعی از شاعران و عزلتگزیدگان و همچنین انجمن آسیبدیدگان از بیماری ضعفِ حافظه خواهان بازگشت سرمایهگذاری و اقبال عمومی به «این هنر شعر» هستیم.
ما خواهان به یاد آوردن معنی زندگی هستیم.
ما خواهان ظهر روز جمعه هستیم.
ما خواهان تن ماهی با برنج هستیم.
ما خواهان نوشتن، خواندن، و گفتن دوباره هستیم.
«بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،
که باغها همه بیدار و بارور گردند...»
از مجموعهی #نبرد_اصناف
شعر پایانی از شفیعی کدکنی
چرا نمیبایست از مشکلاتم فاصلهی بیشتری بگیرم، به جای آنکه فقط چند مایل یا مثلا چند سانتیمتر با آنها فاصله داشته باشم؟ برای تفنن بد نیست که از مشکلاتم به اندازهی ۴۷ مایل فاصله بگیرم و شاید آرامش در فاصلهی ۴٨ مایلی مشکلاتم مثل گلهای نرگس جوانه زد.
من همیشه به گل نرگس علاقه داشتم.
در واقع من عاشق گلهای نرگس هستم.
با دخل و تصرف از «یک زن بدبخت»، ریچارد براتیگان
من همیشه به گل نرگس علاقه داشتم.
در واقع من عاشق گلهای نرگس هستم.
با دخل و تصرف از «یک زن بدبخت»، ریچارد براتیگان
«چرا باید مهم باشه وقتی برات مهم نیست؟» منظره در پیچ جاده میگردد و تصویر دیگری پیش چشمانم قرار میگیرد. «چرا برات مهم بود؟» کوهها که پیش رویم بالا و پایین میرفتند حالا به دشت سرازیر شدهاند. «چرا از این مسیر اومدی؟ دستکم جواب اینو که باید بدی.» دستهایم روی فرمان کز کز میکنند. پایم روی کلاج بیحس شده است. «احمق!» میزنم کنار. صدای نرم و زیر حرکت چرخ روی آسفالت به خرت و خرت سنگهای ریز و درشتی بدل میشود که چند تایشان هم میپرند و یکی دو تا هم میخورند به بدنه و شیشه. دنده را خلاص میکنم و ترمز دستی را میکشم. ممتحن گلویش را صاف میکند: «خب جانم موقع کنار دادن راهنما نزدی یکجا تو خط ممتد سبقت گرفتی و هرچقدرم صدات کردم که دوبله پارک کنی جواب ندادی حواستت یه جا دیگه بود شاید هم داشتی با خودت حرف میزدی.»
ماشین را زیر درخت زیبایی کنار جاده نگه داشتهام. تابستان است. یک روز زیبای شهریور و چین و دامن کوهها سرسبز. دشت انبوه. باران هم باریده است. نه خیلی زیاد که گل و شل راه بیندازد. نمی زده و حالا آفتاب از پشت ابرها بیرون میآید. صدای زنجره میآید. هزار شعر نخوانده دارم. همهمهشان میآید. ممتحن اما زل زده است به برگهی آزمون رانندگی و با خودکار قرمز مربعهای خالی را علامت میزند. دفعهی هزارم است که تجدید میشوم. آخرسر خونم به جوش میآید: «آخه ازگل اینجا مگه شهره که من برات پارک دوبل کنم؟ کنار کدوم ماشین پارک دوبل کنم؟» سرش را از روی برگه بلند نمیکند. «با من چونه نزن. پیاده شو وقتمو نگیر.» بیست سال است رانندگی میکنم و آخرش هم گواهینامه نگرفتم. امیدی هم ندارم که این وضعیت تغییر کند. ولی میخواهم حسابم را با طرف صاف کنم.
پیاده میشوم. قفل فرمان را هم بر میدارم. یکی میزنم روی شیشه و چه ترک بزرگ و زیبایی! در سمت شاگرد را باز میکنم و ممتحن را میکشم پایین. مثل فیلمهای بزن بزن نقش زمین میشود. دست و پایش را گم کرده. میخواهد بلند شود با پا خاک میپاشم توی چشمهایش. کفشم که روی زمین کشیده میشود عضلاتم خونمردگی را فراموش میکنند. کورمال کورمال، چهار دست و پا، به سختی، بلند میشود و پا به فرار میگذارد. با خونسردی تف میکنم و همانطور که او میان دشت لابهلای علفهای مواج میدود، قدمزنان به دنبالش میروم. دوربین هم بالا میرود؛ ممتحن را که دور میشود، من را که تعقیبش میکنم، درخت و ماشینی را که در سایهروشنِ شاخسارش پارک شده در یک قاب زیبا جا میدهد. و تمام.
ماشین را زیر درخت زیبایی کنار جاده نگه داشتهام. تابستان است. یک روز زیبای شهریور و چین و دامن کوهها سرسبز. دشت انبوه. باران هم باریده است. نه خیلی زیاد که گل و شل راه بیندازد. نمی زده و حالا آفتاب از پشت ابرها بیرون میآید. صدای زنجره میآید. هزار شعر نخوانده دارم. همهمهشان میآید. ممتحن اما زل زده است به برگهی آزمون رانندگی و با خودکار قرمز مربعهای خالی را علامت میزند. دفعهی هزارم است که تجدید میشوم. آخرسر خونم به جوش میآید: «آخه ازگل اینجا مگه شهره که من برات پارک دوبل کنم؟ کنار کدوم ماشین پارک دوبل کنم؟» سرش را از روی برگه بلند نمیکند. «با من چونه نزن. پیاده شو وقتمو نگیر.» بیست سال است رانندگی میکنم و آخرش هم گواهینامه نگرفتم. امیدی هم ندارم که این وضعیت تغییر کند. ولی میخواهم حسابم را با طرف صاف کنم.
پیاده میشوم. قفل فرمان را هم بر میدارم. یکی میزنم روی شیشه و چه ترک بزرگ و زیبایی! در سمت شاگرد را باز میکنم و ممتحن را میکشم پایین. مثل فیلمهای بزن بزن نقش زمین میشود. دست و پایش را گم کرده. میخواهد بلند شود با پا خاک میپاشم توی چشمهایش. کفشم که روی زمین کشیده میشود عضلاتم خونمردگی را فراموش میکنند. کورمال کورمال، چهار دست و پا، به سختی، بلند میشود و پا به فرار میگذارد. با خونسردی تف میکنم و همانطور که او میان دشت لابهلای علفهای مواج میدود، قدمزنان به دنبالش میروم. دوربین هم بالا میرود؛ ممتحن را که دور میشود، من را که تعقیبش میکنم، درخت و ماشینی را که در سایهروشنِ شاخسارش پارک شده در یک قاب زیبا جا میدهد. و تمام.
پشتِ کمد via @telegraph
Telegraph
راهنمای محیط زیست برای احمقها
آقای محمودی اعتقاد دارد که انسان، در هر محیطی که باشد، نسبت به آنچه مصرف و همچنین، آنچه تولید میکند مسئول است. او که علاقهمند به گلها و گیاهان و درختان و هر نوع ارگانیسمی است که توانایی فتوسنتز داشته باشد تصمیم گرفته از پسماندِ تَر یا به عبارتِ غیر فنی…
مطلب فوق اگرچه در دستهبندی ادبیات داستانی قرار میگیرد با این حال شامل نکات کلیدی در تهیه کود خانگی نیز هست. با این حال باید دو نکتهی دیگر را جهت اطلاع آن دسته از عزیزانی که میخواهند راه آقای محمودی را ادامه دهند مطرح کنم: نخست از ادغام هر نوع پسماند حیوانی در ظرف کمپوست خودداری فرمایید و دیگر آنکه محتویات علاوه بر خشک بودن، بهتر است از طریق زیر و رو کردن و باز گذاشتن در مخزن هوا دهی شوند. جزئیات دقیقتر و تجربیات دیگران را از طریق #من_از_زباله_خاک_تر_می_سازم در اینستاگرام دنبال کنید.
جادوی آشپزی 🌶
اولین روز کاری ناره (قسمت اول)
غیر از خانم مرادی که خودش آشپزی بلد بود و سعید، از بچههای تاسیسات، که همسرش دستپخت بینظیری داشت و هر روز ظرف ناهارش را در نایلکس گل گلی همراه با مخلفات و یک کیسه فریز پر از میوهی شسته شده سر کار میآورد، باقیمان مجبور بودیم غذا را از بیرون سفارش دهیم. البته روشهای دیگری را هم امتحان کرده بودیم، مثلا یک زمانی کنسرو میآوردم ولی بعد از جهش ناگهانی قیمتها کنسروها هم از پشت سر خودشان را به جبههی فست فود رساندند و در بهت و ناباوری چشمهایمان در سالن غداخوری از خط مقدم تورم گذشتند آنقدر که این روزها ساندویج به صرفه محسوب میشود.
باید بگویم که من هیچ وقت آدم شکم بازی نبودم ولی اوضاع روز به روز بدتر میشد. فلافلها لای نان باگت وا میروفتند و سوسیسها لاغرتر میشدند. روی سس، این بدیهیترین حق هر ساندویچی، پول اضافه میگرفتند. یک بار نودل خریدم و یک ربع پیش از ساعت ناهار رفتم آشپزخانه تا سرهمش بیاورم. رشتهها مثل کرمهایی از آب درآمدند که حتی کبوترهای پشت نورگیر هم رغبتی نداشت به آن لب بزند.
تا روزی که ناره استخدام شرکتمان شد. دختر ترگل ورگلی بود که لبخند زنان از اتاق مدیر بیرون آمد و رفت پشت میز پارتیشن رو به رو نشست طوری که میتوانستم او را از فاصلهی راهرو ببینم. تمام صورتش را نه. فقط ترهی موهای خرمایی رنگش که به طرز اغوا کنندهای از بالای مونیتور پیدا بود. بعد سرش را پایین انداخت و فقط مقنعهاش دیده میشد. خدایا مقنعه چقدر جذاب است چرا تا به حال متوجه این مساله نشده بودم؟
ساعت یک و بیست دقیقهی روز چهارشنبه است. بچهها یکی یکی وارد سالن غذاخوری میشوند. سعید زودتر از بقیه آمده است و بوی قرمه سبزی همه جا را برداشته. خانم مرادی رژیم است و فقط سالاد میخورد. بقیه ماتم زده منتظر نشستهاند، منتظر پیک، و همیشه هم دیر میکند با این حال همیشه منتظرش میمانیم. با حسرت به در چشم دوختهایم. حسرت غذای خوشمزه. حسرت غذای گرم و مقوی. حسرت مواد اولیهی با کیفیت. حسرتی که هیچوقت برآورده نمیشود. در همین فکرها هستم که ناره از در وارد میشود. آنقدر که در نگاه اول به نظر میرسید داف نیست. سر و وضعش خیلی ساده است. یک زنبیل بزرگ حسیری را مثل بچه بغلش گرفته. میگذارد روی میز. حمیدرضا درگوشم میگوید: «الان از توش خرگوش درمیاره.» نخودی میخندیم. تادا! ناره یک کاسهی سلفون کشی شده بیرون میآورد! «این چیه؟» قبل از اینکه جواب بدهد لبخند میزند. خدای من کاش داف بود. این جور لبخندها همه چیز را بدتر میکند. -«حُمُص.» من و حمیدرضا به نخودی خندیدمان ادامه میدهیم. سعید که آخرین لوبیاهای قرمه سبزی را ته بشقاب با چنگال تعقیب میکند بدون آنکه سرش را بالا بگیرد میگوید: با نخود درست میشه. ناره جواب میدهد: «تقریبا! یه چیزایی بیشتر داره. بفرمایید.» ماندهایم به کداممان تعارف میکند. همه همدیگر را نگاه میکنند. بعد، انگار همزمان به نتیجه رسیده باشیم، حمله میکنیم به طرف حمص. کاسهاش خیلی بزرگ است. خیلی خیلی بزرگ. میتوان در آن محلول براق و نخودی رنگ شنا کرد و تا آخر عمر حمص خورد و به شوخیهای بیمزهی حمیدرضا نخودی خندید. ماندهام چطور فلافلی که ما میخوریم و حمصی که این تازه وارد درست کرده است هر دو از مشتقات نخود هستند. چقدر خوشمزه است. همین نخود است که بشریت را نجات داده. با نخود میتوان تمدن را از نو برپا کرد. در همین فکرها هستم که ناگهان مدیر شرکت وارد میشود و مشمع ساندویچها را میگذارد روی میز. مانده است این بلبشو به خاطر چیست؟ صدایش را بلند میکند: «آقایون یک ساعته در میزنن.» ناره نگاهش میکند. لبخند میزند و دعوتش میکند حمص بخورد. من هفت سال است استخدام اینجا هستم. آقای دقیقی هیچ وقت سر میز کارمندانش نمیشیند. اینبار ولی مینشیند.
اولین روز کاری ناره (قسمت اول)
غیر از خانم مرادی که خودش آشپزی بلد بود و سعید، از بچههای تاسیسات، که همسرش دستپخت بینظیری داشت و هر روز ظرف ناهارش را در نایلکس گل گلی همراه با مخلفات و یک کیسه فریز پر از میوهی شسته شده سر کار میآورد، باقیمان مجبور بودیم غذا را از بیرون سفارش دهیم. البته روشهای دیگری را هم امتحان کرده بودیم، مثلا یک زمانی کنسرو میآوردم ولی بعد از جهش ناگهانی قیمتها کنسروها هم از پشت سر خودشان را به جبههی فست فود رساندند و در بهت و ناباوری چشمهایمان در سالن غداخوری از خط مقدم تورم گذشتند آنقدر که این روزها ساندویج به صرفه محسوب میشود.
باید بگویم که من هیچ وقت آدم شکم بازی نبودم ولی اوضاع روز به روز بدتر میشد. فلافلها لای نان باگت وا میروفتند و سوسیسها لاغرتر میشدند. روی سس، این بدیهیترین حق هر ساندویچی، پول اضافه میگرفتند. یک بار نودل خریدم و یک ربع پیش از ساعت ناهار رفتم آشپزخانه تا سرهمش بیاورم. رشتهها مثل کرمهایی از آب درآمدند که حتی کبوترهای پشت نورگیر هم رغبتی نداشت به آن لب بزند.
تا روزی که ناره استخدام شرکتمان شد. دختر ترگل ورگلی بود که لبخند زنان از اتاق مدیر بیرون آمد و رفت پشت میز پارتیشن رو به رو نشست طوری که میتوانستم او را از فاصلهی راهرو ببینم. تمام صورتش را نه. فقط ترهی موهای خرمایی رنگش که به طرز اغوا کنندهای از بالای مونیتور پیدا بود. بعد سرش را پایین انداخت و فقط مقنعهاش دیده میشد. خدایا مقنعه چقدر جذاب است چرا تا به حال متوجه این مساله نشده بودم؟
ساعت یک و بیست دقیقهی روز چهارشنبه است. بچهها یکی یکی وارد سالن غذاخوری میشوند. سعید زودتر از بقیه آمده است و بوی قرمه سبزی همه جا را برداشته. خانم مرادی رژیم است و فقط سالاد میخورد. بقیه ماتم زده منتظر نشستهاند، منتظر پیک، و همیشه هم دیر میکند با این حال همیشه منتظرش میمانیم. با حسرت به در چشم دوختهایم. حسرت غذای خوشمزه. حسرت غذای گرم و مقوی. حسرت مواد اولیهی با کیفیت. حسرتی که هیچوقت برآورده نمیشود. در همین فکرها هستم که ناره از در وارد میشود. آنقدر که در نگاه اول به نظر میرسید داف نیست. سر و وضعش خیلی ساده است. یک زنبیل بزرگ حسیری را مثل بچه بغلش گرفته. میگذارد روی میز. حمیدرضا درگوشم میگوید: «الان از توش خرگوش درمیاره.» نخودی میخندیم. تادا! ناره یک کاسهی سلفون کشی شده بیرون میآورد! «این چیه؟» قبل از اینکه جواب بدهد لبخند میزند. خدای من کاش داف بود. این جور لبخندها همه چیز را بدتر میکند. -«حُمُص.» من و حمیدرضا به نخودی خندیدمان ادامه میدهیم. سعید که آخرین لوبیاهای قرمه سبزی را ته بشقاب با چنگال تعقیب میکند بدون آنکه سرش را بالا بگیرد میگوید: با نخود درست میشه. ناره جواب میدهد: «تقریبا! یه چیزایی بیشتر داره. بفرمایید.» ماندهایم به کداممان تعارف میکند. همه همدیگر را نگاه میکنند. بعد، انگار همزمان به نتیجه رسیده باشیم، حمله میکنیم به طرف حمص. کاسهاش خیلی بزرگ است. خیلی خیلی بزرگ. میتوان در آن محلول براق و نخودی رنگ شنا کرد و تا آخر عمر حمص خورد و به شوخیهای بیمزهی حمیدرضا نخودی خندید. ماندهام چطور فلافلی که ما میخوریم و حمصی که این تازه وارد درست کرده است هر دو از مشتقات نخود هستند. چقدر خوشمزه است. همین نخود است که بشریت را نجات داده. با نخود میتوان تمدن را از نو برپا کرد. در همین فکرها هستم که ناگهان مدیر شرکت وارد میشود و مشمع ساندویچها را میگذارد روی میز. مانده است این بلبشو به خاطر چیست؟ صدایش را بلند میکند: «آقایون یک ساعته در میزنن.» ناره نگاهش میکند. لبخند میزند و دعوتش میکند حمص بخورد. من هفت سال است استخدام اینجا هستم. آقای دقیقی هیچ وقت سر میز کارمندانش نمیشیند. اینبار ولی مینشیند.
Audio
کلاژی میشنوید از شعری که در ادامه میآید، موسیقی یان تیرسن (به همین نام: Loin des Villes) و صدای مهسا.
این اتود را برای رادیو طبیعت آزاد @FreeNatureAgency زده بودیم که امیدوارم روزی دوباره روی آنتن برگردد.
به دور از شهرها
ابرها از ارتفاع مبهم آسمان
بر فراز دره سایه انداختهاند
بر این ورطهی خاموش:
آبکندی، بتهای، پرندهی مرغزار
به دور از شهرها
آب مدام بر موجشکن میکوبد،
در دوردست ساحل به چشم میآید:
قایق کوچکی، صیاد، تکه چوبی سرگردان...
صفِ طویل ماشینها -یک سره-
جادهای در شلوغترین روزهای سال،
سرریز مه از ستیغ کوهستان؛
امتداد آرزوهای ما ناپیداست.
این اتود را برای رادیو طبیعت آزاد @FreeNatureAgency زده بودیم که امیدوارم روزی دوباره روی آنتن برگردد.
به دور از شهرها
ابرها از ارتفاع مبهم آسمان
بر فراز دره سایه انداختهاند
بر این ورطهی خاموش:
آبکندی، بتهای، پرندهی مرغزار
به دور از شهرها
آب مدام بر موجشکن میکوبد،
در دوردست ساحل به چشم میآید:
قایق کوچکی، صیاد، تکه چوبی سرگردان...
صفِ طویل ماشینها -یک سره-
جادهای در شلوغترین روزهای سال،
سرریز مه از ستیغ کوهستان؛
امتداد آرزوهای ما ناپیداست.
داشتم لیست اعضای کانال رو نگاه میکردم چقدر اسم آشنا هست بیشترتون رو مدتهاست ندیدم و خیلی خوشحالم که اینجایید، همینطور عزیزانی که نمیشناسم و لطف میکنن مطالب بنده رو میخونن، ممنونم که تا این ساعت شب با ما هستید! :)
پشت کمد با افتخار تقدیم میکند: جادوی آشپزی 👩🏻🍳
سریالی جذاب و خواندنی با عطر و طعمی به یاد ماندنی!
ناره: کم حرف، صبور، خجالتی. با دست پختی عجیب و جادویی به تازگی در شرکتی استخدام شده که همهی کارمندهاش گشنن. خیلی هم گشنه! پس ناره دست به کار میشه و همه رو با دستپختش تحت تاثیر قرار میده. اما راویِ داستان که یک عمر فست فود خورده نه تنها شیفتهی غذاهای عجیب و غریب ناره است، بلکه عاشق ترهی موهای خوش رنگش هم شده. بله! یک درام کارمندی جذاب که هر هفته به طور اختصاصی در این کانال پخش میشه. منتظر قسمت بعد، همین امشب باشید. 🍕🍺
سریالی جذاب و خواندنی با عطر و طعمی به یاد ماندنی!
ناره: کم حرف، صبور، خجالتی. با دست پختی عجیب و جادویی به تازگی در شرکتی استخدام شده که همهی کارمندهاش گشنن. خیلی هم گشنه! پس ناره دست به کار میشه و همه رو با دستپختش تحت تاثیر قرار میده. اما راویِ داستان که یک عمر فست فود خورده نه تنها شیفتهی غذاهای عجیب و غریب ناره است، بلکه عاشق ترهی موهای خوش رنگش هم شده. بله! یک درام کارمندی جذاب که هر هفته به طور اختصاصی در این کانال پخش میشه. منتظر قسمت بعد، همین امشب باشید. 🍕🍺
جادوی آشپزی 🍰
قندِ خندههایش (قسمت دوم)
ساعت یک و بیست دقیقهی روز پنجشنبه است. مطابق معمول شرکتهای خصوصی و دولتی همین ساعتها تعطیل میشوند که میبینم ناره زنبیلش را دنبال خودش میکشد طرف سالن غذا خوری. بدون آنکه متوجه شود تعقیبش میکنم، از لای در سرک میکشم که ناگهان حمیدرضا درگوشم میگوید: «ببینم امروز چی آورده؟» هفت هشت نفر دیگر هم پشت سرم صف بستهاند. به روی خودمان نمیآوریم و انگار عادت هر آخر هفته باشد دست خالی میرویم پشت میز مینشینیم به گپ زدن. ناره از زنبیلش یک ظرف پیرکس فویل کشی شده بیرون میآورد. میپرسد: «بچهها گراتن میخورید؟» مطمئن نیستم اسم غذا باشد. فکر کنم به گرانش و نیوتن مربوط میشود. این را هم از دبیرستان یادم مانده است. ولی سر کلاس فیزیک به ما از اینها نداده بودند. همه گراتن دوست دارند. همه از درس گراتن ناره نمرهی بیست میگیرند.
جمعه: ناهار مادرم را نخوردم.
روز شنبه جور دیگری شروع میشود. ناره شیرنی آورده. گمانم شیرینی استخدامش است. ولی خانم مرادی که رژیمش را فراموش کرده و دولپی لایههای درهم آمیختهی خامه و شکلات را میبلعد میگوید: «خودش پخته.» و میرود سمت آبدارخانه برای راند بعدی چایی دم کند.
یکشنبه است و از سر صبح همه در گوش هم پچ پچ میکنند که این دختره امروز چه چیزی رو خواهد کرد. از بخش تاسیسات زمزمهای شروع میشود که سالاد داریم. مثل اینکه سعید او را سر صبح دیده از میوه فروشی کاهو و کلم پیچ و این جور چیزها میخرد. یک جای ماجرا جور در نمیآید. یعنی قرار است در محل کار سالاد درست کند؟ بعد هم سالاد؟ آخر سالاد که ناهار نمیشود. در اینترنت جست و جو میکنم. ویکیپدیا نوشته است: «سالاد (به فرانسوی: (Salade غذایی است که قبل از غذا به عنوان پیشغذا، بعد از غذای اصلی به عنوان یک وعدهی مجزا، همراه با غذای اصلی، یا خود به عنوان یک وعده غذای اصلی مصرف میشود.» خب این تعریف اشتباه است! دستکم با معیارهای ناره اشتباه است.
ساعت بیست دقیقه به یک بعد از ظهر صدای تَق و تقِ برخورد چاقو روی تخته در شرکتمان بلند میشود، در طول راهروها میپیچد، از کوریدور میگذرد و حتی در اتاق رئیس هم به گوش میرسد: تق تق تق! انگار در میزنند. ولی کسی جواب نمیدهد. لا به لای پارتیشنها طنین پیدا میکند: تق و تق! منشی شرکت گوشی در دست میخکوب شده است. کسی از پشت خط میگوید: الو؟ الوووو... و تق تق تق تق! انگار فراخوانی جادویی است که به ما اعلام میکند دست از کار بکشیم. همهی کارمندان یک به یک از سر جایشان بلند میشوند، کارشان را نیمه کاره رها میکنند و بلند میشوند، انگار طلسم شده باشند: تق تق تق تق تق! و به سوی منشا صدا پیش میروند.
همین که وارد غذا خوری میشویم ناره چاقو را، خیلی حرفهای، روی هوا میچرخاند و بعد با پیشبندش پاک میکند. گره پیشبند را باز میکند و میچپاند داخل زنبیلش. «بفرماییید!» و لبخندی به پهنای صورت میزند. او لبخند میزند و جوانهها، پنیرهای گلوله گلوله، برگهای تازه و باطروات، سیاه دانهها و تخم گشنیز و رشتههای مرغ و تکههای کوچک سیبزمینی آبپز، خردهای بازیگوش نان تست، و صفی از مواد اولیه که نامشان هم به گوشم نخورده است در حالی که زیر سیلابی از سس مخصوص غرق میشوند به من لبخند میزند. انگار زندگی به من لبخند میزند.
دوشنبه: مصرف قرصهای افسردگی را متوقف کردم.
سه شنبه: شما در عمرتان دسر خوردهاید؟ ولله که نخوردهاید. حتی از توصیفش هم عاجزم. بگذارید اینطور بگویم: از چهارشنبهی هفتهی گذشته تا حالا، که دندههایم را هر روز جلوی آینه شمردهام و ماشاالله -دیگر از زیر پوستم پیدا نیست- یک دو کیلو هم وزن اضافه کردهام و باید بگویم هفتهای چنین، چنین هفتهای در زندگی، هرگز! آه! هرگز نداشتهام. یک هفته که هر روزش پراشتهاست. یک هفته که این شکم همچون اژدهاست. و این هفتهی زیبا با دسر امروز به اوج خود رسید. با این همه احساس میکنم چیزی در دلم میپیچد. گمانم دلپیچه گرفتهام. ناره که با رویی گشاده به همه دسر تعارف میکند قلبم در جا میکوبد. انگار تنگی عروق گرفتهام. یواشکی در گوش حمیدرضا میگویم: «ببینم خوراکی امروزش یه جوری نیست؟» حمیدرضا در حالی که کیک و ژله از منخرینش بیرون میزند میگوید: «عَبو یَبو قُئوب قوب اُخ اُخ خخخ.» ناره نگاهش به من میافتد: «چرا میل نمیکنید آقای صبوحی؟» وای! باورم نمیشود که فامیلیام را میداند. قلبم دو برابر محکمتر میکوبد. آه از آن خندههای شیرینش که قند خون را افزایش میدهد. حمیدرضا که به سختی آنچه میلمباند قورت داده است از من میپرسد: «چی گفتی؟» میگویم: «هیچی. کوفت بخور.» و به باقیماندهی دسر که در بشقاب پیش رویم وا میرود خیره میمانم.
قندِ خندههایش (قسمت دوم)
ساعت یک و بیست دقیقهی روز پنجشنبه است. مطابق معمول شرکتهای خصوصی و دولتی همین ساعتها تعطیل میشوند که میبینم ناره زنبیلش را دنبال خودش میکشد طرف سالن غذا خوری. بدون آنکه متوجه شود تعقیبش میکنم، از لای در سرک میکشم که ناگهان حمیدرضا درگوشم میگوید: «ببینم امروز چی آورده؟» هفت هشت نفر دیگر هم پشت سرم صف بستهاند. به روی خودمان نمیآوریم و انگار عادت هر آخر هفته باشد دست خالی میرویم پشت میز مینشینیم به گپ زدن. ناره از زنبیلش یک ظرف پیرکس فویل کشی شده بیرون میآورد. میپرسد: «بچهها گراتن میخورید؟» مطمئن نیستم اسم غذا باشد. فکر کنم به گرانش و نیوتن مربوط میشود. این را هم از دبیرستان یادم مانده است. ولی سر کلاس فیزیک به ما از اینها نداده بودند. همه گراتن دوست دارند. همه از درس گراتن ناره نمرهی بیست میگیرند.
جمعه: ناهار مادرم را نخوردم.
روز شنبه جور دیگری شروع میشود. ناره شیرنی آورده. گمانم شیرینی استخدامش است. ولی خانم مرادی که رژیمش را فراموش کرده و دولپی لایههای درهم آمیختهی خامه و شکلات را میبلعد میگوید: «خودش پخته.» و میرود سمت آبدارخانه برای راند بعدی چایی دم کند.
یکشنبه است و از سر صبح همه در گوش هم پچ پچ میکنند که این دختره امروز چه چیزی رو خواهد کرد. از بخش تاسیسات زمزمهای شروع میشود که سالاد داریم. مثل اینکه سعید او را سر صبح دیده از میوه فروشی کاهو و کلم پیچ و این جور چیزها میخرد. یک جای ماجرا جور در نمیآید. یعنی قرار است در محل کار سالاد درست کند؟ بعد هم سالاد؟ آخر سالاد که ناهار نمیشود. در اینترنت جست و جو میکنم. ویکیپدیا نوشته است: «سالاد (به فرانسوی: (Salade غذایی است که قبل از غذا به عنوان پیشغذا، بعد از غذای اصلی به عنوان یک وعدهی مجزا، همراه با غذای اصلی، یا خود به عنوان یک وعده غذای اصلی مصرف میشود.» خب این تعریف اشتباه است! دستکم با معیارهای ناره اشتباه است.
ساعت بیست دقیقه به یک بعد از ظهر صدای تَق و تقِ برخورد چاقو روی تخته در شرکتمان بلند میشود، در طول راهروها میپیچد، از کوریدور میگذرد و حتی در اتاق رئیس هم به گوش میرسد: تق تق تق! انگار در میزنند. ولی کسی جواب نمیدهد. لا به لای پارتیشنها طنین پیدا میکند: تق و تق! منشی شرکت گوشی در دست میخکوب شده است. کسی از پشت خط میگوید: الو؟ الوووو... و تق تق تق تق! انگار فراخوانی جادویی است که به ما اعلام میکند دست از کار بکشیم. همهی کارمندان یک به یک از سر جایشان بلند میشوند، کارشان را نیمه کاره رها میکنند و بلند میشوند، انگار طلسم شده باشند: تق تق تق تق تق! و به سوی منشا صدا پیش میروند.
همین که وارد غذا خوری میشویم ناره چاقو را، خیلی حرفهای، روی هوا میچرخاند و بعد با پیشبندش پاک میکند. گره پیشبند را باز میکند و میچپاند داخل زنبیلش. «بفرماییید!» و لبخندی به پهنای صورت میزند. او لبخند میزند و جوانهها، پنیرهای گلوله گلوله، برگهای تازه و باطروات، سیاه دانهها و تخم گشنیز و رشتههای مرغ و تکههای کوچک سیبزمینی آبپز، خردهای بازیگوش نان تست، و صفی از مواد اولیه که نامشان هم به گوشم نخورده است در حالی که زیر سیلابی از سس مخصوص غرق میشوند به من لبخند میزند. انگار زندگی به من لبخند میزند.
دوشنبه: مصرف قرصهای افسردگی را متوقف کردم.
سه شنبه: شما در عمرتان دسر خوردهاید؟ ولله که نخوردهاید. حتی از توصیفش هم عاجزم. بگذارید اینطور بگویم: از چهارشنبهی هفتهی گذشته تا حالا، که دندههایم را هر روز جلوی آینه شمردهام و ماشاالله -دیگر از زیر پوستم پیدا نیست- یک دو کیلو هم وزن اضافه کردهام و باید بگویم هفتهای چنین، چنین هفتهای در زندگی، هرگز! آه! هرگز نداشتهام. یک هفته که هر روزش پراشتهاست. یک هفته که این شکم همچون اژدهاست. و این هفتهی زیبا با دسر امروز به اوج خود رسید. با این همه احساس میکنم چیزی در دلم میپیچد. گمانم دلپیچه گرفتهام. ناره که با رویی گشاده به همه دسر تعارف میکند قلبم در جا میکوبد. انگار تنگی عروق گرفتهام. یواشکی در گوش حمیدرضا میگویم: «ببینم خوراکی امروزش یه جوری نیست؟» حمیدرضا در حالی که کیک و ژله از منخرینش بیرون میزند میگوید: «عَبو یَبو قُئوب قوب اُخ اُخ خخخ.» ناره نگاهش به من میافتد: «چرا میل نمیکنید آقای صبوحی؟» وای! باورم نمیشود که فامیلیام را میداند. قلبم دو برابر محکمتر میکوبد. آه از آن خندههای شیرینش که قند خون را افزایش میدهد. حمیدرضا که به سختی آنچه میلمباند قورت داده است از من میپرسد: «چی گفتی؟» میگویم: «هیچی. کوفت بخور.» و به باقیماندهی دسر که در بشقاب پیش رویم وا میرود خیره میمانم.
جادوی آشپزی 🧇
طلسم پای سیب (قسمت سوم)
دینگ دینگ دینگ دینگ، ساعت شش صبح مطابق هر روز گوشی آقای صبوحی زنگ میزند. دینگ دینگ دینگ دینگ. و آقای صبوحی جایی مابین خواب و بیداری دکمهی اسنوز را لمس میکند تا برای بیست دقیقهی دیگر هم بخوابد.
واگنها در دالانهای مترو میپیچند و دل و رودهی او هم از گرسنگی در هم میپیچد. پانزده سال، بله درست پانزده سال از وقتی که برای آخرین بار صبحانه خورده است میگذرد. مادرش هیچ وقت اجازه نمیداد با شکم خالی مدرسه برود. ولی او مدتهاست فارغ التحصیل شده و درست همین لحظات است که دلش میخواهد اوق بزند. اوق بزند کف واگن مترو اما چیزی برای بالا آوردن آن پایین نیست. آن پایین زیر زمین در راهروهای تو در تو مرد گرسنهایست میان مردمان گرسنه که در جست و جوی لقمهای رهسپار محل کارشان هستند.
مقابل در شرکت بوی قهوه می آید. چه بوی قهوهای. عجب بوی قهوهای. آدم دلش میخواهد برهنه تا برزیل بدود. صبوحی هنوز خواب است، اما میزان کافئینی که با بوی قهوه در هوا پیچیده به قدری بالاست که ناگهان به خودش میآید. قبل از این که زنگ را بزند ناره در را باز کرده است: «بفرماییید!» شیرینیِ پای سیب، گرد و قلمبه، در طول راهرو قِل میخورد و قِل میخورد تا میرسد جلوی پای صبوحی. حمیدرضا سرش را از لای در آشپزخانه بیرون میآورد: «مجید جان بیزحمت اون شیرنی رو هم با خودت بیار.» مجید صبوحی، هفت سال استخدام، سی و سه ساله، هاج و واج از این که در شرکتشان چه خبر شده شیرینی را برمیدارد و دنبال ناره به طرف آشپزخانه میرود. هر چهار شعلهی اجاق گاز فکسنی آبدارخانه روشن است. روی یکی سماور میجوشد، روی دیگر قوری قهوه است، روی شعله پخش کن ناره نانِ گرم را پشت و رو میکند و آن یکی هم تابهایست که یک طرفش بیکنهای سرخ شده و قارچ با سلیقه کنار هم ردیف شدهاند و طرف دیگرش، ناره میپرسد: «شُل دوست دارین یا سفت؟»، طرف دیگرش خالیست: داغ و تمیز در انتظار شکستن تخم مرغ.
آقای صبوحی میخواهد گریه کند. ناره ترهی موهایش را پشت گوش میدهد. حالا که مقنعه سرش نیست مجید میفهمد این دختر چقدر شبیه مادرش است. همانقدر مهربان. همان کسی که نمیگذارد او هیچوقت بدون صبحانه بماند. حمیدرضا مجید را تشویق میکند: «بخور. بخوررر.» و مجید بیکن و قهوه است که بلاانقطاع بالا میرود. همانوقت ناره خم میشود و از لپهای بادکردهاش یک بوسِ کوچک برمیدارد. اسید معده که در هجوم به مواد مغزی ناکام مانده بود، با ترشح مقادیر باور نکردنی از آدرنالین در اثر این حرکت ناگهانی ناره، خاصیت بازی پیدا کرده و فَکِ مجید در دَم قفل میشود.
آقای دقیقی، مدیر شرکت، مقابل در آشپزخانه ایستاده است. «آقای صبوحی! لطفا دنبال من بیاین.» مجید نالهای میکند، لقمهای را که در دهان داشت قورت میدهد و به سختی از جایش بلند میشود. سیستم عصبیاش از تحلیل وضعیت عاجز مانده است و تصمیم میگیرد تا اطلاع ثانوی هیچ عکس العمل قابل فهمی از خودش بروز ندهد. کنار دفتر مدیر، دری هست که او هیچگاه متوجهش نشده بود. مدیر دستهای کلید در میآورد و یک به یک در سوراخِ در امتحان میکند. در این مدت ناره و حمیدرضا هم از پشت سر خودشان را رساندهاند. بالاخره یکی از کلیدها در سوراخ میچرخد و مجید یا همان آقای صبوحی، آن چه را پیش چشمانش میبیند باور نمیکند:
دیوارهای اتاق همهاش از بیسکوئیت شکلاتیست. یک لوستر کیکی از سقف آویزان شده که از آن خامه میچکد. میزها را به جای الوار از نان باگت درست کردهاند. فرشی از اسمارتیز زیر پایشان پهن است. به جای کامپیوتر، ظرف و ظروف چیدهاند. همه پر از غذا. دیگها قُل قُل میکنند و زودپزها سوت میکشند و مایکرویوها بوق میزنند. آقای دقیقی گلویش را صاف میکند: «مجید جان، کار جدید شما از این به بعد تِست غذاست.» ناره با شیطنت میگوید: «من بهشون پیشنهاد دادم.» حمیدرضا با هیجان داد میزند: «آره! تو باید بخوری. همش باید بخوری.» صندلیهای اتاق اما از استخوان درست شده است. روی دستهها جمجمه کار گذاشتهاند. آقای دقیقی دستی به شکم مجید جان میکشد و با بدجنسی میگوید: «آره! تو فقط باید بخوری.» ناره با عشوه موهایش را دور کارد سلاخی که با ظرافت میان انگشتانش گرفته است تاب میدهد و بعد هم میخندد. ها هایِ خندههایش در گوش او میپیچد و طنینش به صدای دینگ دینگ موبایل منتهی میشود که برای بار سوم در یک ساعت گذشته زنگ میزند و مجید این بار آن را خاموش نمیکند. امروز نه تنها صبحانه نخورده، بلکه دیرتر از همیشه سر کارش میرسد.
طلسم پای سیب (قسمت سوم)
دینگ دینگ دینگ دینگ، ساعت شش صبح مطابق هر روز گوشی آقای صبوحی زنگ میزند. دینگ دینگ دینگ دینگ. و آقای صبوحی جایی مابین خواب و بیداری دکمهی اسنوز را لمس میکند تا برای بیست دقیقهی دیگر هم بخوابد.
واگنها در دالانهای مترو میپیچند و دل و رودهی او هم از گرسنگی در هم میپیچد. پانزده سال، بله درست پانزده سال از وقتی که برای آخرین بار صبحانه خورده است میگذرد. مادرش هیچ وقت اجازه نمیداد با شکم خالی مدرسه برود. ولی او مدتهاست فارغ التحصیل شده و درست همین لحظات است که دلش میخواهد اوق بزند. اوق بزند کف واگن مترو اما چیزی برای بالا آوردن آن پایین نیست. آن پایین زیر زمین در راهروهای تو در تو مرد گرسنهایست میان مردمان گرسنه که در جست و جوی لقمهای رهسپار محل کارشان هستند.
مقابل در شرکت بوی قهوه می آید. چه بوی قهوهای. عجب بوی قهوهای. آدم دلش میخواهد برهنه تا برزیل بدود. صبوحی هنوز خواب است، اما میزان کافئینی که با بوی قهوه در هوا پیچیده به قدری بالاست که ناگهان به خودش میآید. قبل از این که زنگ را بزند ناره در را باز کرده است: «بفرماییید!» شیرینیِ پای سیب، گرد و قلمبه، در طول راهرو قِل میخورد و قِل میخورد تا میرسد جلوی پای صبوحی. حمیدرضا سرش را از لای در آشپزخانه بیرون میآورد: «مجید جان بیزحمت اون شیرنی رو هم با خودت بیار.» مجید صبوحی، هفت سال استخدام، سی و سه ساله، هاج و واج از این که در شرکتشان چه خبر شده شیرینی را برمیدارد و دنبال ناره به طرف آشپزخانه میرود. هر چهار شعلهی اجاق گاز فکسنی آبدارخانه روشن است. روی یکی سماور میجوشد، روی دیگر قوری قهوه است، روی شعله پخش کن ناره نانِ گرم را پشت و رو میکند و آن یکی هم تابهایست که یک طرفش بیکنهای سرخ شده و قارچ با سلیقه کنار هم ردیف شدهاند و طرف دیگرش، ناره میپرسد: «شُل دوست دارین یا سفت؟»، طرف دیگرش خالیست: داغ و تمیز در انتظار شکستن تخم مرغ.
آقای صبوحی میخواهد گریه کند. ناره ترهی موهایش را پشت گوش میدهد. حالا که مقنعه سرش نیست مجید میفهمد این دختر چقدر شبیه مادرش است. همانقدر مهربان. همان کسی که نمیگذارد او هیچوقت بدون صبحانه بماند. حمیدرضا مجید را تشویق میکند: «بخور. بخوررر.» و مجید بیکن و قهوه است که بلاانقطاع بالا میرود. همانوقت ناره خم میشود و از لپهای بادکردهاش یک بوسِ کوچک برمیدارد. اسید معده که در هجوم به مواد مغزی ناکام مانده بود، با ترشح مقادیر باور نکردنی از آدرنالین در اثر این حرکت ناگهانی ناره، خاصیت بازی پیدا کرده و فَکِ مجید در دَم قفل میشود.
آقای دقیقی، مدیر شرکت، مقابل در آشپزخانه ایستاده است. «آقای صبوحی! لطفا دنبال من بیاین.» مجید نالهای میکند، لقمهای را که در دهان داشت قورت میدهد و به سختی از جایش بلند میشود. سیستم عصبیاش از تحلیل وضعیت عاجز مانده است و تصمیم میگیرد تا اطلاع ثانوی هیچ عکس العمل قابل فهمی از خودش بروز ندهد. کنار دفتر مدیر، دری هست که او هیچگاه متوجهش نشده بود. مدیر دستهای کلید در میآورد و یک به یک در سوراخِ در امتحان میکند. در این مدت ناره و حمیدرضا هم از پشت سر خودشان را رساندهاند. بالاخره یکی از کلیدها در سوراخ میچرخد و مجید یا همان آقای صبوحی، آن چه را پیش چشمانش میبیند باور نمیکند:
دیوارهای اتاق همهاش از بیسکوئیت شکلاتیست. یک لوستر کیکی از سقف آویزان شده که از آن خامه میچکد. میزها را به جای الوار از نان باگت درست کردهاند. فرشی از اسمارتیز زیر پایشان پهن است. به جای کامپیوتر، ظرف و ظروف چیدهاند. همه پر از غذا. دیگها قُل قُل میکنند و زودپزها سوت میکشند و مایکرویوها بوق میزنند. آقای دقیقی گلویش را صاف میکند: «مجید جان، کار جدید شما از این به بعد تِست غذاست.» ناره با شیطنت میگوید: «من بهشون پیشنهاد دادم.» حمیدرضا با هیجان داد میزند: «آره! تو باید بخوری. همش باید بخوری.» صندلیهای اتاق اما از استخوان درست شده است. روی دستهها جمجمه کار گذاشتهاند. آقای دقیقی دستی به شکم مجید جان میکشد و با بدجنسی میگوید: «آره! تو فقط باید بخوری.» ناره با عشوه موهایش را دور کارد سلاخی که با ظرافت میان انگشتانش گرفته است تاب میدهد و بعد هم میخندد. ها هایِ خندههایش در گوش او میپیچد و طنینش به صدای دینگ دینگ موبایل منتهی میشود که برای بار سوم در یک ساعت گذشته زنگ میزند و مجید این بار آن را خاموش نمیکند. امروز نه تنها صبحانه نخورده، بلکه دیرتر از همیشه سر کارش میرسد.
فیسبوک یادآوری کرد ۱۱ سال پیش متن زیر را نوشتهام. یازده سال زمان خوبی است برای بادبان کشیدن و لنگر انداختن... برای شما که این دریا و رودخانههایش را مثل کف دست میشناسید و برای شما که دوست دارید سوار زیردریایی زرد شوید، آب و هوایی آفتابی آرزو میکنم.
شما ریچارد را ندیدهاید؟
امروز براتیگان را دیدم. نشسته بود کنار رودخانهی دارآباد و داشت برای خودش ماهی میگرفت.
جلو رفتم و سلام کردم، بعد با هم چند کلمهای حرف زدیم. او به من گفت چطور میشود از بچهها شعر نوشتن یاد گرفت و من هم برایش از دختری تعریف کردم که آن روز صبح دیده بودم و رنگ موهایش طلایی پُرمایهای بود.
همان موقع یک کشتی بخار از پایین نهر بالا آمد، وقتی پیش رویمان رسید ترمزی زد و خلتی از دود و بخار به هوا انداخت. کاپیتان که داشت روی عرشه پیپ میکشید پرسید: «خزر از کدوم طرفه رفقا؟»
من گفتم: «اگه با پنج گره بری بالا و شب رو هم فرامرز لنگر نندازی، اول صبح رسیدی بندر خلیل و از اونجا تا دریا دو روز راهه.»
براتیگان که انگار حوصلهاش از ماهیگیری سر رفته باشد باقی طعمهها را برای ماهیهای توی رودخانه ریخت و از جایش بلند شد، بساطش را جمع کرد و در حالی که چمدان ماشین تحریرش را زیر بغل زده بود از پلکان کشی بالا رفت.
هیولای آهنی تکان شدیدی به خودش داد و شروع به حرکت کرد. در مسیر رودخانه پیچ و تاب میخورد و دور میشد. قبل از آنکه به کلی از دیدرسم خارج شود ریچارد رو به من فریاد زد:
«یادت نره از بچهها شعر یاد بگیری و دختر رو هم فراموش نکن.»
بعد ناگهان هوا ابری شد و باران گرفت. قطرههای درشت آب توی رودخانه میافتادند و ماهیها فرار میکردند. در حالی که خیسِ خیس شده بودم همانجا نشستم و کمی فکر کردم. شب محشری میشد اگر میتوانستم سوار بر یک سوسک شاخدار به خانه بازگردم.
امروز براتیگان را دیدم. نشسته بود کنار رودخانهی دارآباد و داشت برای خودش ماهی میگرفت.
جلو رفتم و سلام کردم، بعد با هم چند کلمهای حرف زدیم. او به من گفت چطور میشود از بچهها شعر نوشتن یاد گرفت و من هم برایش از دختری تعریف کردم که آن روز صبح دیده بودم و رنگ موهایش طلایی پُرمایهای بود.
همان موقع یک کشتی بخار از پایین نهر بالا آمد، وقتی پیش رویمان رسید ترمزی زد و خلتی از دود و بخار به هوا انداخت. کاپیتان که داشت روی عرشه پیپ میکشید پرسید: «خزر از کدوم طرفه رفقا؟»
من گفتم: «اگه با پنج گره بری بالا و شب رو هم فرامرز لنگر نندازی، اول صبح رسیدی بندر خلیل و از اونجا تا دریا دو روز راهه.»
براتیگان که انگار حوصلهاش از ماهیگیری سر رفته باشد باقی طعمهها را برای ماهیهای توی رودخانه ریخت و از جایش بلند شد، بساطش را جمع کرد و در حالی که چمدان ماشین تحریرش را زیر بغل زده بود از پلکان کشی بالا رفت.
هیولای آهنی تکان شدیدی به خودش داد و شروع به حرکت کرد. در مسیر رودخانه پیچ و تاب میخورد و دور میشد. قبل از آنکه به کلی از دیدرسم خارج شود ریچارد رو به من فریاد زد:
«یادت نره از بچهها شعر یاد بگیری و دختر رو هم فراموش نکن.»
بعد ناگهان هوا ابری شد و باران گرفت. قطرههای درشت آب توی رودخانه میافتادند و ماهیها فرار میکردند. در حالی که خیسِ خیس شده بودم همانجا نشستم و کمی فکر کردم. شب محشری میشد اگر میتوانستم سوار بر یک سوسک شاخدار به خانه بازگردم.
