زاده‌ی یڪــ بَهمنِ مطࢪود
539 subscribers
199 photos
45 videos
1 file
70 links
من از تبار خستگی...

ناشناس :

https://t.me/TeleCommentsBot?start=sc-4b1dc05cd2
Download Telegram
فکر میکنم آن برف و باران ۵ بهمن‌ماه من را شسته ؛ بعد از آن توام!
امروز دو تن از دوستان دور و کمی دورم زنگ زدن احوال پرسی!
خدا رحم کند…
به آخرین ساعات جمهوری اسلامی و به آخرین ساعات نفس کشیدن علی خامنه‌ای و‌ دار و دستش نزدیک می‌شویم…
تو
همین که تابعیت دلت‌ را دارم
یعنی مرا به رسمیت شناخته‌ای
وای از این حس
به قول استاد علیرضا آذر :
وضو نگرفته حتی در خیالم دیدنت کفر است
بله دینم‌ را کنار ‌گذاشتم
و گناهش به گردن حکومت
اما به تو که ایمان دارم….
چهارشنبه بود که گفتی از من مینویسی!؟
باشد اما برای تو باید چای دم کرد
تلفن را کشید
پرده را بست
خاموش و کم نور و مست
روبه روی تو نشست
ک آرام گونه‌ات را بوسید
و….
و الله اکبر
آلزایمر در خانواده ما ارثی نیست
اما روزگارست دیگر!
اگر مبتلا به آلزایمر شدم
یادم نمی‌آید موهای دخترم بلند بود یا کوتاه،
پوست صورتش سبزه بود یا سفید!
اما میدانم تو زیبا می‌خندیدی…
ضحاک به درک واصل شد...
زنده باد جاوید شاه
سلام
سلامی به وسعت ایران زیبا اما ویرانم...
پر از اندوهم این ایام
کوچکترین حق من از این روزها نیز نیست!
تلفن همراهی که تکه تکه شده ، در کنار نبود اینترنت همراه...
خوبی دارد اما بدی آن بیشتر چرا که حال و هوای پیگیری خبر را ندارم اما دلتنگ دوستانم در آن سر کره خاکی. نقص از ما نیست که در این سوی جهانیم و در خاورمیانه اما نقص از مردمانش است که جسارت ندارند و بهای خیلی چیزها رو من و امثال من داده اند و داستان یک دست و صدایی که نخواهد بود. ‏راستش من مدتی هست حداقل به اون شکل دیوانه‌وار خبر چک نمیکنم. تحلیل دقیقی هم از وضعیت ندارم. نمیخواهم هم داشته باشم وقتی امکان اثرگذاری ندارم. روزمرگی را دارم و یک ‌گوشه نشستم تاجاییکه جهان راه بده سعی میکنم زندگی کنم تا این دوره بگذرد و ببینیم دنیا برایم چه خوابی دیده. به هر حال زندگی تو چهارچوب جمهوری اسلامی به ما هر روز یادآوری میکند که چطور باید حقیرانه زندگی کنیم و هیچ عزتی توی نفس کشیدنمون نباشد. حقیرانه کار کنیم، درآمد حقیر و ناچیزی داشته باشیم، به‌وقت بیماری درمان حقیرانه‌ای داشته باشیم و حالا هم با حقارت به اینترنت متصل شیم. اما شاید یک روز از خواب برخاستم و تمام رویایم را زندگی کردم. آری امید دارم! ‏من امید دارم. اما اگه نشد ، این آخرین باری هست که در زندگیم امید داشته ام...
ديگه بزرگ شدى عزيزم!
بايد از پس غم ها، دلتنگی ها، تصميم هاى سخت وطوفان احساسات متناقض بر بياى . اگر شانس بيارى، بتونى دو كلام در موردشون با كسی حرف بزنى، اما بارش رو در نهايت خودت به دوش ميكشی، تنهای تنهای تنها...
Do Tayi
Meysam Ebrahimi
بزار جون بگیرم کنار تو...
یک روز یک نامه برایت مینویسم و میگذارم لب پنجره
اگه باد نبردش، اگه موج انفجار پرتش نکرد ،اگه زیر آوار نماند یا اگر توان خواندنش را داشتی. البته لطفا بخوان تا بدونی قلبم برایت هزار پاره است و دستم خالی، چشمم اشک آلود و آغوشم پر از نیاز داشتنت. اگر روزگار مهربون بود، یک روزی ، یه جایی، میشینیم یه دل سیر تعریف میکنیم که چیا دیدم و شنیدم و تاب آوردم
و مجدد
خواهیم دید چه خواهد شد...
از بعضی اتفاقا که عبور کنی، دیگه هیچ چیز نه اونقدر سخته، نه اونقدر قشنگ
این روزها چیزهای جالبی برای گفتن دارم ، اما انقدر فشار از همه لحاظ بالاست و ذهنم بهم ریخته ست که هرچقدر سعی میکنم کلمات کنار هم قرار نمیگیرن
Majaraye Man
Alireza Talischi
پشتم به تو گرم بود آسون بشه سختیش
چرا می‌نویسم؟ برای تحقیق در باب راز هستی. برای تحمل خویشتن. برای نزدیک‌تر شدن به هر آنچه بیرون من است اما واقعیت این است که حالم خوب نیست. گزاره‌ کوتاهی که این روزهایم را توصیف می‌کند. این روزهای پر از خستگی و کدر و چرک تاریکم را. راستش آن‌قدر خسته‌ام که حتی نفس کشیدن هم شبیه کاری دشوار و بی‌پایان به نظر می‌رسد؛ انگار هر دم، باری است سنگین که بر شانه‌های روحم گذاشته می‌شود. روزها از کنارم عبور می‌کنند و من در میان ازدحام دقیقه‌ها، گم می‌شوم؛ مثل برگی که مدت‌هاست از شاخه افتاده اما به خاک هم نمی‌رسد و در هوا سرگردان است. خسته‌ام از تکرار طلوع‌هایی که دیگر گرمایی در دل من نمی‌کارند و از شب‌هایی که سکوتشان بلندتر از هر فریادهای درونم است. احساس می‌کنم درونم شهری متروک ساکن است؛ شهری که چراغ‌هایش یکی‌یکی خاموش شده‌اند و پنجره‌هایش سال‌هاست چشم‌به‌راه کسی مانده‌اند که هرگز نیامده است. نه اینکه آرزوی پایان داشته باشم؛ فقط گاهی از ادامه دادن خسته می‌شوم. از جنگیدن با اندوه‌هایی که نامی ندارند، از لبخندهایی که پشتشان هزار شکستگی پنهان شده است، و از وانمود کردن به اینکه همه چیز خوب است، وقتی در اعماق جانم طوفانی بی‌صدا برپاست. با این همه، هنوز جایی در دورترین گوشهٔ قلبم، نوری کم‌سو باقی مانده است؛ نوری که هرچند ضعیف، هنوز خاموش نشده. شاید همین نور کوچک است که مرا وادار می‌کند یک نفس دیگر بکشم، یک روز دیگر دوام بیاورم، و امیدوار باشم که شاید روزی، این خستگی بی‌انتها اندکی آرام بگیرد.