Forwarded from ʙʟᴜᴇ ᴍᴏᴏɴ (𝑀𝑒𝓁𝒾𝓀𝒶🪽)
کارما خیلی طولش میده، من اسلحه میخوام.
❤6👏3👍2🕊2
تمام خون هایی که روی دیوار بی آلایش و سفید دلم ریخته بود با آن نگاه نورانی تطهیر یافت ولی سرانجام سایه آبی منطقِ بی منطقم رد خون را بهم یاد آور میشود و رد بجای مونده محو خون روی دیوار دلم با دهن کجی تمام آن چیز را که فراموش کرده بودم یاد آوری می کند.
💘1
گاهی اوقات اون موضوع قابل بحث اشتباه نیست فقط سوالی که درموردش به کار میره اشتباهه بخاطر همین این اشتباه موضوع رو بی اهمیت جلوه میده ...
پس اگه تو اون موضوع درستی و سر راهت تفکر اشتباهی برای کاوش تو قرار گرفت بجای ترک خودت از اون آدم بگذر .
پس اگه تو اون موضوع درستی و سر راهت تفکر اشتباهی برای کاوش تو قرار گرفت بجای ترک خودت از اون آدم بگذر .
❤2
بعد از گذر از این دنیا مرا با بارانی که پاییز و زمستان از چشمانشان در نیمه های شب میریزند به یاد بیار و هرچقدر خواستی در آغوشم بگریست من همانند موقعی که بودم حریر ماتی میشوم که خدایی نکرده بلور دو چشمانت را نامحرمی نبیند.
❤4
«شاید هیچکس نفهمد چرا بعضی آدمها ساعتها به یک صفحهی روشن خیره میشوند، بیآنکه واقعا چیزی را ببینند. گاهی ما به تصویر نگاه نمیکنیم؛ به چیزی نگاه میکنیم که آرزو داشتیم در آن پیدا شود. شاید آن کودک سالها پیش فهمیده بود که جهان بیرون همیشه جای امنی نیست، پس برای خودش جهانی ساخت که در آن میتوانست هر وقت خواست در را ببندد، صداها را خاموش کند و برای مدتی کوتاه، کسی جز خودش نباشد»
❤3😭2
«شاید انسان پیش از آنکه از جهان ناپدید شود، بارها درون خودش محو میشود؛ هر بار که بخشی از گذشتهاش را دفن میکند، هر بار که معنایی را که به زندگی داده بود از دست میدهد، و هر بار که برای ادامه دادن، نسخهای تازه از خودش میسازد. شمعها اینجا برای روشن کردن تاریکی نیستند؛ آنها شاهد خاموش چیزیاند که زمانی معنا داشت. و شاید تلخترین حقیقت وجود همین باشد که ما همیشه از مرگ آدمها نمیترسیم، گاهی از لحظهای میترسیم که بفهمیم چیزی درون خودمان مدتهاست دیگر وجود ندارد»
5🥰5❤1
گاهی آدم از زندگی ناپدید نمیشود؛ فقط آنقدر از خودش فاصله میگیرد که دیگر نمیداند کدام بخش وجودش هنوز روشن است.
❤5
درکل شبتون به خیر و خوشی امیدوارم هر نقطه از کره خاکی این کشور هستید زیر سایه امن خداوند باشید و چراغ هیچ خونه ای با رفتن یکی از عزیزانش خاموش نشه .
❤9
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
در کلیسای ذهن او آن جاست،آن سرو زهرآگین آنکه شاخک هایش بارور آتش است ، ریشه هایش در شر و نفرین دمیده شده ، نسیم مسموم اطراف آن زمزمه های کفر دارد و لبانش برای قدیس هایی که صورتشان در سایه است می رقصد.
می گویند عاشق به مرور، عاشق هرچیزی که معشوق دارد میشود، آه ابلیس عزیز من پیش از آنکه تو رو بخواهم عاشق رنگ نفرین آتشت بودم.
❤4
شیطان جذاب است ،او سرو آتشین است و پرده ای که بین دو جهان ماورا است را با طبیعت زیرک خود می سوزاند ، اما چه فایده که نمی داند هرچه باشد باید به پای من تعظیم کند او باید ارباب خود را بشناسد او اگر آتش است من همه هستی و طبیعتم.
❤4
روز دخملای چنل مبارک باشه راستی امیدوارم روز قشنگی داشته باشید همونطور که لیاقتتون بهترین ها و قشنگی هاست .
❤5
«آینه را نشکستم تا چیزی را نابود کنم؛ شکستمش چون دیگر نمیخواستم هزار تکهی یک تصویر، جای یک حقیقت را برایم بگیرند»
🕊1
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
«آینه را نشکستم تا چیزی را نابود کنم؛ شکستمش چون دیگر نمیخواستم هزار تکهی یک تصویر، جای یک حقیقت را برایم بگیرند»
هر تکه، چهرهای را نشان میداد که روزی برای دوست داشته شدن ساخته بودم؛ آرامتر، قابلقبولتر، شبیهتر به چیزی که دیگران میخواستند.
اما میان آن همه انعکاس، خود من جایی ناپدید شده بود.
حالا دیگر از خردهشیشهها نمیترسم؛ هر کدامشان فقط شاهدند که برای پیدا کردن خودم، چند نسخه از خودم را باید پشت سر میگذاشتم.
اما میان آن همه انعکاس، خود من جایی ناپدید شده بود.
حالا دیگر از خردهشیشهها نمیترسم؛ هر کدامشان فقط شاهدند که برای پیدا کردن خودم، چند نسخه از خودم را باید پشت سر میگذاشتم.
🕊1
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
هر تکه، چهرهای را نشان میداد که روزی برای دوست داشته شدن ساخته بودم؛ آرامتر، قابلقبولتر، شبیهتر به چیزی که دیگران میخواستند. اما میان آن همه انعکاس، خود من جایی ناپدید شده بود. حالا دیگر از خردهشیشهها نمیترسم؛ هر کدامشان فقط شاهدند که برای پیدا کردن…
و شاید قدرت از همینجا آغاز میشود؛ از لحظهای که دیگر برای شناختن خودت، به چشم هیچکس احتیاج نداری.
💘1
می بینم صورتمو تو آیینه
با لبی خسته میپرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی میخواد؟
💘1