«میان آنچه از من دیده میشد و آنچه در من پنهان مانده بود، سالها فاصله افتاد؛ آنقدر که حتی خودم هم دیگر تصویرم را باور نکردم»
🥰6🔥1🍓1
“I am somewhere between a memory and a person, still trying to remember which one I became”
❤7🍓2👍1
من لازم به بهشت رفتن و شنیدن زنگوله های دروازه بهشت ندارم تا وقتی صدای رفیقم هست
❤10❤🔥1👍1😭1
در انجام کار برای دیگران چنان قصری ساخته ام که گویا آنها محو در شکوه و برق جلال و عظمتش شده اند و یادشان رفت که قرار بود کاری انجام دهند.
❤10🔥1🥰1
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
در انجام کار برای دیگران چنان قصری ساخته ام که گویا آنها محو در شکوه و برق جلال و عظمتش شده اند و یادشان رفت که قرار بود کاری انجام دهند.
اینکه از آنان طلب تقابل باشد نه آنها آن که باید را هم نکردند چه برسد به جبران .
❤10🥰2
یک چیز انسان را از نظر عامه مردم بی احساس میکند و گاه به آنها انگ بی عاطفگی و دل سنگی می زنند ، آن چیز بی توقعی است ،تمام عمر در تلاش هستند که بگویند از دیگران امیدی نداشته باش کسی که امید نداشته باشد با کوچک ترین لغزش اشتباهی شما رو دیگر نمی بیند حداقل نه آنطور که توقع داشته ازتان همین دیگر مثل قبل ندیدن همه چیز را عوض می کند کم رنگ تر میکند و بند دلها که بهم وصله خورده ضعیف تر میشود این رنگ پریدگی و ضعف همان دل سنگی است که خودتان آن را بوجود آوردید و نام گذاری کردید.
1❤9🕊3🥰1
“I built an entire world inside my mind, because the one outside never felt like it had a place for me”
1❤9🕊4🔥1
«بعضی آدمها از جهان فرار نمیکنند؛ فقط آنقدر به درون خودشان پناه میبرند که جهان بیرون دیگر صدایشان را نمیشنود.»
❤10🔥2🥰1🕊1
در ذهنم دری وجود دارد که همیشه نیمهباز مانده؛ پشت آن، راهروییست که به اتاقهای مختلف گذشته میرسد. بعضی اتاقها هنوز بوی کودکی میدهند، بعضی پر از آدمهایی هستند که دیگر نمیشناسمشان و بعضی آنقدر تاریکاند که حتی خودم هم جرئت روشن کردن چراغشان را ندارم. شاید سلامت روان همیشه به معنای پاک کردن این اتاقها نباشد؛ شاید یعنی یاد بگیری در آنها زندگی نکنی، حتی اگر هنوز کلیدشان را در جیب داشته باشی.
❤11🕊3🥰1
Forwarded from ʙʟᴜᴇ ᴍᴏᴏɴ (𝑀𝑒𝓁𝒾𝓀𝒶🪽)
کارما خیلی طولش میده، من اسلحه میخوام.
❤6👏3👍2🕊2
تمام خون هایی که روی دیوار بی آلایش و سفید دلم ریخته بود با آن نگاه نورانی تطهیر یافت ولی سرانجام سایه آبی منطقِ بی منطقم رد خون را بهم یاد آور میشود و رد بجای مونده محو خون روی دیوار دلم با دهن کجی تمام آن چیز را که فراموش کرده بودم یاد آوری می کند.
💘1
گاهی اوقات اون موضوع قابل بحث اشتباه نیست فقط سوالی که درموردش به کار میره اشتباهه بخاطر همین این اشتباه موضوع رو بی اهمیت جلوه میده ...
پس اگه تو اون موضوع درستی و سر راهت تفکر اشتباهی برای کاوش تو قرار گرفت بجای ترک خودت از اون آدم بگذر .
پس اگه تو اون موضوع درستی و سر راهت تفکر اشتباهی برای کاوش تو قرار گرفت بجای ترک خودت از اون آدم بگذر .
❤2
بعد از گذر از این دنیا مرا با بارانی که پاییز و زمستان از چشمانشان در نیمه های شب میریزند به یاد بیار و هرچقدر خواستی در آغوشم بگریست من همانند موقعی که بودم حریر ماتی میشوم که خدایی نکرده بلور دو چشمانت را نامحرمی نبیند.
❤4
«شاید هیچکس نفهمد چرا بعضی آدمها ساعتها به یک صفحهی روشن خیره میشوند، بیآنکه واقعا چیزی را ببینند. گاهی ما به تصویر نگاه نمیکنیم؛ به چیزی نگاه میکنیم که آرزو داشتیم در آن پیدا شود. شاید آن کودک سالها پیش فهمیده بود که جهان بیرون همیشه جای امنی نیست، پس برای خودش جهانی ساخت که در آن میتوانست هر وقت خواست در را ببندد، صداها را خاموش کند و برای مدتی کوتاه، کسی جز خودش نباشد»
❤3😭2