Forwarded from ساقی (Saqhi)
از من بپرسی میگم که اجازه بده آدما از دستت بدن. چون اگه به زور خودتو، تعهدتو، احساسات عمیقتو، و قلبتو به کسی بدی که با رفتارش داره ثابت میکنه لیاقت هیچکدومشون رو نداره، دیر یا زود زندگی بهت ثابت میکنه چرا تا قبل از تو، هیچکسی اینارو بهش نداده.
❤4
به نظرم وقتی از دست دادن یه آدم ناراحتکننده میشه که فقط خودِ اون آدم رو از دست نداده باشی، بلکه بخشی از احساسات، خاطرات و حتی آیندهای که باهاش تصور کرده بودی هم از بین رفته باشه. آدمی برات مهم میمونه وقتی حضورش یه اثری روی تو گذاشته باشه؛ وقتی کنارش خودِ واقعیت بودی، حرفهایی زدی که به هرکسی نمیگفتی و لحظههایی ساختید که دیگه دقیقا تکرار نمیشن. شاید برای همین، حتی وقتی یک رابطه تموم میشه، ارزش و اثری که اون آدم روی تو گذاشته، لزوما همون لحظه تموم نمیشه، مهم موندنش هم همیشه به این معنی نیست که هنوز میخوایش؛ گاهی فقط یعنی یه زمانی واقعا برات مهم بوده.
❤3🕊1
“Between who I was and who I’m becoming, there is an ocean I no longer fear crossing"
🕊2
Forwarded from 𝓢𝓮𝓽𝓪𝔂𝓮𝓼𝓱
گاهی آدم دلش برای خود آدمها تنگ نمیشود برای خودش در کنار آنها دلتنگ میشود. برای روزهایی که سادهتر میخندید، برای امیدهایی که هنوز نمرده بودند و برای آیندهای که آنقدر زیبا به نظر میرسید.
شاید بعضی آدمها قرار نیست تا آخر بمانند؛ آمدهاند تا چیزی در ما تغییر دهند و بعد، آرامآرام از زندگیمان عبور کنند. سخت است، اما گاهی رها کردن، نه از بیاحساسی، بلکه از عمیقترین شکل دوست داشتن خودمان میآید:)
شاید بعضی آدمها قرار نیست تا آخر بمانند؛ آمدهاند تا چیزی در ما تغییر دهند و بعد، آرامآرام از زندگیمان عبور کنند. سخت است، اما گاهی رها کردن، نه از بیاحساسی، بلکه از عمیقترین شکل دوست داشتن خودمان میآید:)
❤4
بعد از از دست دادن یک سری چیزایی که به جونت وصل بوده هیچ چیز مثل قبل برات مهم نمیشه دیگه، چون اون قسمت هایی که مهم بودن رو دزدیدن بردن تو دیگه تو قبل نیست.
❤4
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
بعد از از دست دادن یک سری چیزایی که به جونت وصل بوده هیچ چیز مثل قبل برات مهم نمیشه دیگه، چون اون قسمت هایی که مهم بودن رو دزدیدن بردن تو دیگه تو قبل نیست.
بعد از آن، خیلی چیزها را میبینی، اما دیگر عمیقا حسشان نمیکنی. لبخند میزنی، زندگی میکنی، ادامه میدهی؛ فقط دیگر چیزی درونت نیست که مثل گذشته، با تمام وجود به چیزی دل ببندد.
❤4
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
بعد از آن، خیلی چیزها را میبینی، اما دیگر عمیقا حسشان نمیکنی. لبخند میزنی، زندگی میکنی، ادامه میدهی؛ فقط دیگر چیزی درونت نیست که مثل گذشته، با تمام وجود به چیزی دل ببندد.
شاید هم بعد از اون عمیق تر حس می کنی انقدر عمیق که هیچ واکنشی نمی تونی بدی .
❤4
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
شاید هم بعد از اون عمیق تر حس می کنی انقدر عمیق که هیچ واکنشی نمی تونی بدی .
و سکوت میکنی، نه چون چیزی برای گفتن نیست، چون هیچ کلمهای به عمق چیزی که درونت میگذره نمیرسه.
❤4
اون خاطره و اتفاق تموم شد رفت اما...
بعضی شبا نمیزاره درست بخوابی
بعضی وقت ها وسط خنده هات یادت میاد و خنده روی لبت خشک میشه
وسط یه آهنگ یاد اون اتفاق میفتی
وسط یه مکالمه یه کلمه،حرکت یا تن صدای ساده تو رو یاد اون میندازه
یه چشم ها تو رو غرق می کنه توی گذشته
و در آخر این سوال پیش میاد اگر ما قراره مدام تو این خاطرات زندگی کنیم پس کی وقت زندگی کردن آینده میشه؟اصلا کدوم زندگیه واقعیه؟
بعضی شبا نمیزاره درست بخوابی
بعضی وقت ها وسط خنده هات یادت میاد و خنده روی لبت خشک میشه
وسط یه آهنگ یاد اون اتفاق میفتی
وسط یه مکالمه یه کلمه،حرکت یا تن صدای ساده تو رو یاد اون میندازه
یه چشم ها تو رو غرق می کنه توی گذشته
و در آخر این سوال پیش میاد اگر ما قراره مدام تو این خاطرات زندگی کنیم پس کی وقت زندگی کردن آینده میشه؟اصلا کدوم زندگیه واقعیه؟
❤4
چرخِ فلک چرخید و در انتها دزد به خانه ماهم زد اما چیزی که او دزدید از چشمانم خواب و از روحم آرامش بود این را خود سکوت شب بهم گفت.
❤5
زمستان شد و شکوفه های احساس در دل من یخ زد بعد از آن بهار دیگر سراغ خانه ما نیامد و در آن خانه از من فقط یک مجسمه تراشکاری شده از جنس بلور های سرد ماند.
❤5
دیگر در مقابل سورپرایز های زندگی شگفت زده و متحیر نمی شوم نه از غم نه از رفتن نه از آمدن نه از داشتن نه از ازدست دادن من همه آنها را داشته ام من همه آنها را پذیرفته ام همه اشان را با آنان که بی صدا رفتن در خلوت خود خداحافظی کردم
آنان که تهمت زدن را کنار گذاشتم
آنهایی که بهم شادی بخشیدن تا آخر عمر برایشان لبخند درست کردم و میکنم،
فقط جایی ته قلبم همان جا که هست تا من معنایی پیدا کنم بعضی اوقات درد میگیرد و اعتراضگرانه از من میپرسد چرا؟و من جز سکوت حرفی برای او ندارم چه بگویم من هم نمیدانم چرا انقدر زود چرا انقدر سنگین باید میبود، چرا در آن زمان من هم نمی دانم قلب عزیزم ...
آنان که تهمت زدن را کنار گذاشتم
آنهایی که بهم شادی بخشیدن تا آخر عمر برایشان لبخند درست کردم و میکنم،
فقط جایی ته قلبم همان جا که هست تا من معنایی پیدا کنم بعضی اوقات درد میگیرد و اعتراضگرانه از من میپرسد چرا؟و من جز سکوت حرفی برای او ندارم چه بگویم من هم نمیدانم چرا انقدر زود چرا انقدر سنگین باید میبود، چرا در آن زمان من هم نمی دانم قلب عزیزم ...
❤5
من ترجیح میدم حقیقتی که جونم رو میگیره بشنوم می خوام آخرین حرفی که میشنوم حقیقت باشه.
❤3
صدای پرت شدنی در دنیای زیرزمینی آمد بدنم درد می کند چگونه به این کوره راه افتادم نمی دانم و هیچ صدایی از من نیامد صدایم نبود و صدای پرت شدن هم بازتابی در فضا نداشت زیرا آنقدر تاریک بود که حتی صدا ها هم دهنشان دوخته شده بود ،به سختی قامت راست کردم و اعتراض پیچ و مهره های کمرم بلند شد اما خب من تصمیم گرفته بودم گوش هایم را روی تمام چیز ها ببندم تا آن صدا را پیدا کنم ،صدای خودم را صدای من نه در بانگ های بلند گم شده بود نه میان زمزمه های آرام صدای من میان کلمات گمشده بود هر کدام از کلمات صدایی غریب به من میداد هیچ کدام در دستانم همان آغوش گرم قلم خودم را نداشتند و من راه می رفتم و راه میرفتم احساس میکنم حال دیگر به ته تاریکی رسیده ام کنج آن حاله سیاه نشستم و همچنان صدا میامد و این صدا مرا مجبور به تأمل میکرد گوش تیز کردم تا ببینم چه می گوید و درونم از من سخن میگفت تمام مدت قلم من همراه من بوده من به آن بی توجه بودم من آخرین بار قلمم را درمان کردم و نوشیدم حال تمام تنم قلمم را فریاد میزند پیچ و مهره هایم هم همین را می خواستند بگویند ، بعضی اوقات همه چیز جلوی چشممان است فقط چون ظاهرش تغییر کرده است آن را به رسمیت نمیشناسیم مانند صورت خودمان ما باز هم پشت تمام این نقاب ها خودمان هستیم حتی اگر صد صفحه از آغازین خود فرار کنیم باز هم صفحه اول ابداع کننده تمام کتاب است.
❤5
گلهای خشکشده میان صفحات ماندهاند؛ درست مثل خاطراتی که زمانی زنده بودند و حالا فقط شکل ماندن را بلدند.
❤4🕊1
تمام آنچه فراموش کرده بودم، جایی میان صفحات ذهنم خوابیده بود تا اینکه یک شب، آینهای روبهرویم گذاشتند و فهمیدم بعضی خاطرات را نخواندهایم، فقط سالها از ترس فهمیدنشان ورق زدهایم.
❤5🕊1