𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
300 subscribers
82 photos
2 videos
5 links
میانِ ژرفای آبی، جایی برای چیزهایی که نمی‌شود به
زبان آورد🕊.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7947053231🕊
Download Telegram
اعصاب و روان من گویا نمی خواهد بفهمد طفلی چند ساله است که خود را با کسانی که چند دهه بیشتر از من تجربه داشتند مقایسه می کند و مقیاس این ترازو کمر مرا میشکند.
در کلیسای ذهن او آن جاست،آن سرو زهرآگین آنکه شاخک هایش بارور آتش است ، ریشه هایش در شر و نفرین دمیده شده ، نسیم مسموم اطراف آن زمزمه های کفر دارد و لبانش برای قدیس هایی که صورتشان در سایه است می رقصد.
آنقدر رفتی و آمدی که سر انجام پایت لغزید و افتادی پایین ،پایین از چشمام.
Forwarded from NOIR (RS)
پیش از آنکه بخواهی از کنارت میروم،تا بدانی عذر مارا خواستن کارِ تو نیست.
دست در دستانم بگذار بیا سوار باد شویم برویم به دیاری که هیچ کدام از این نخاله ها نتوانند دامن عشق من و تورا آلوده کنند بیا و مگذار آسمان دلمان پر شود از زنگار و پلیدی ها.

<زیبا سخن می‌گفت او شبیه یک نور زنگار بود صدایش صدای زندگی قدومش پر از خیر و برکت و او زیبا تر از آن بود که من بتوانم لمسش کنم او مرا به روشنایی مقدسی دعوت میکرد که مرا از خود دور میکرد من نقطه سیاهی در آن صفحه سفید بودم که بعد از یکی شدن با نور خودم را گم خواهم کرد من از درماندگی متنفرم میخواهم همان نقطه چرک بمانم ،اما خودم باشم حتی به قیمت بلعیده شدنم توسط سیاهی>
بعد از مدت ها که در خود کاوش کردم و به خود پیچیدم تا نقشه ای از خود بکشم هیچ نیافتم دست به دامان بوم سفیدی شدم برای زنده کردن منی دیگر و نخست خودم را در آیینه چشمانم تصور کردم چشمانم سوخت و شیشه شفافشان ترک برداشت نمی توانم تحملش کنم پرده را روی این آیینه میکشم برای لحظه ای دنیا را در یک سیاهی خلاصه میکنم ،تشریح کننده روان «مزاحم» بیدار میشود لعنت بهش فراموش کردم او در تاریکی زندگی می کند،صدای قدوم نحسش لرزه بر عرش امیدم می اندازد و با لبخندش خنجر های سفید دهانش را بهم نشان می دهد این همان خنجر هایی است که با هربار حرف زدن مرا از هم درید ولی اینبار به طرز عجیبی ساکت بود میخواست دوباره مرا در آتش عذاب بی اندازد اما نه این بار نه نمی‌گذارم چشمانم را باز می کنم چهره دردمند خودم هرچند سخت و سنگین مرا در مرداب حماقت خفه نمی کند هرچه است حقیقت است ...

بخشی از یک داستان‍ـــــــ!
🔥1
در حال غرق شدن بودم، در گردابی از تزلزل و ناآرامی. در گردابی عمیق تر از زخم هایِ روحم و آغشته به بویِ غم.
چون شاید این قطار هیچ‌وقت بی‌راننده نبوده؛
فقط راننده، همان کسی‌ست که اسمش روی بلیت نوشته شده
و تو تازه می‌فهمی مقصد مهم نیست
مهم این است که چه کسی قرار است وقتی قطار به آخر خط رسید،
بفهمد تو تمام این مسیر را برای رسیدن به او آمده‌ای.
ساعت می‌شود 14:00.
درها قفل می‌شوند.
و روی بلیت، اسم تو ظاهر می‌شود.
چشمانش قهوه ای بود و به حق فهمیدم قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آور تر است💙
1
شب که بیدار میشود، درد دل من هم با او بیدار میشود انگار زخم هایم به عطر شب آلرژی دارند و وقتی نسیم شب به انها میخورد سرباز می کنند و زوزه می کشند.
Forwarded from Cattagecore girl`🌽
همه ی چیزی که به دنبالش هستی ، در درون تو زندگی میکند .
آری عزیزم دیوار اعتماد من که نسبت به تو دارم زود فرو می‌ریزد لق میزند چون چیز محکمی برای تحکمش ندارم ،ندادی بهم، زیرا که وقتی صحبت هایت باد هوا بوده من از روی حرف ها و اعمالت آن دیوار را ساختم، حال که مصالح من باد هوا بوده پس من از اول دیواری نداشته ام دیوار هم باد هوا بوده،از همان اول همش یک توهم ذهنی بود ...
توی زندگی به خودآگاهی برسید وقتی متوجه باشید که چه گنجینه در درون شما نهادینه شده و ارزش خودتون رو بدونید اجازه نمی‌دید ارزون باهاتون رفتار کنند.
رو هر حسابی وام نمیدن شماهم رو حساب هرکسی کاری نکنید.
درکت می کنم که اون روز عصبانی بودی و حرفات از روی عصبانیت بود .

درکت می کنم که اون روز کنترلی روی خودت نداشتی .

درکت می کنم نمی تونی به هیچ شیوه ای ابراز علاقه کنی .

ته همه اینا ...
درکت میکنم و بعدش ترکت میکنم.


[چون هرکسی که اون یکی رو دوست داره بخاطرش تمام تلاشش رو می‌کنه تا بهتر بشه برای اون اما تو تلاش نکردی که برای من آدم خوبی باشی ، تو تلاش کردی منو قانع کنی چون تو منو دوست نداشتی فقط دوست داشتی منو داشته باشی.]
آخرین پروانه چراغ نیم سوز امیدم هم مرد.
چراغ نیم سوز امیدم هم برای وداع با من لباس سیاه بر تن کرد و تمامش سوخت.
خیابان سه شب خالی و سوت کور از دروغ است ،صدای حقیقت به طرز وحشیانه ای ویراژ می دهد در خیابان و صدای قُل قُل جیغ آخری، از لاستیکی بلند شد اما بویی از آتشش در دیگ آسمان نمی جوشد ...

بیدار شو،بیدار شو چرا جیغ می‌کشی؟حالت خوبه؟

اوه فکر کنم اون کسی که برای آخرین بار جیغ کشید من بودم ...
علت مرگ :توسط شب بلعیده شد و جسدش در برمودای صدا به دست های پشت پرده سپرده شد.
میخواست سخن بگوید و اعتراض نامه ای بنویسد ، اما بر سر یک واو بچه برعکس تمام احوالاتش وارونه شد ، مدام اورا جا به جا می کرد و معنای تازه ای میافت و در این میان صدای فریادش به جای صدای سردرگمی می‌آمد و در نهایت دم دستش گلدانی که درونش رز سفیدی قرار داشت را پرتاب کرد ،رز قرمز شد و ... و ...
اینه را شکستم!
کمی از تکه های خود که در اینه تکثیر شده بود دور شدم ، خودم ها را از دور تماشا کردم ، چقدر تنها با خود درگیر بود اما چرا تنها؟
کمی عقب تر رفتم ولی خار حصار ها در ستون پیکره ام فرو رفت و تمام زخم های دهان باز کردن به فهمیدن و حال فهمیدم چرا تنها.
خوشحالی قوی ترین آتشفشان این شهر زیر آهنگ فلوتت به رعشه میفته و فوران می‌کنه؟

چه حالی داری دلیل سونامی های عصبانیت آروم ترین اقیانوس دنیا تویی؟