𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
326 subscribers
82 photos
2 videos
3 links
میانِ ژرفای آبی، جایی برای چیزهایی که نمی‌شود به
زبان آورد🕊.
http://t.me/HidenChat_Bot?start=7947053231🕊
Download Telegram
جلوی آینه قضاوت که ایستاد قلبش را در دستانش میدید رنگ قرمز خون سخن ور خوبی برای جنایتی است که اتفاق افتاده و لحظه ای بایست... من آن چشمان در آینه را میشناسم چشمانش شبیه من است.
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
Photo
آن قدر تند تند راه رفتن را در پیش گرفتی که حواست نبود آنکه پایت رویش رفت قلبم بود و به رشته خیالم گره خورد کفش های بی رحمت که بی آنکه جلویت را بگیرند راه رفتن را برایت هموار کردند و تمام رشته خیالم را با رفتنت نخ کش کردی.
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
آن قدر تند تند راه رفتن را در پیش گرفتی که حواست نبود آنکه پایت رویش رفت قلبم بود و به رشته خیالم گره خورد کفش های بی رحمت که بی آنکه جلویت را بگیرند راه رفتن را برایت هموار کردند و تمام رشته خیالم را با رفتنت نخ کش کردی.
و حالا من مانده‌ام و هزار رشته‌ی پاره‌ای که زمانی نامشان آینده بود؛ تو رفتی و جاده برایت تمام نشد، اما من هنوز میان نخ‌های به‌جامانده از تو ایستاده‌ام و نمی‌دانم کدامشان را باید رها کنم و کدام را برای بافتن دوباره‌ی خودم نگه دارم.
من هم دلم خانه ای گرم و پر مهر دارد ولی سالهاست قفل در خراب شده است و هیچ کلید سازی هم قلق این قفل چموش را نمی‌داند.
Forwarded from میم
«سرو آزاد شد آن دَم که ثمر هیچ نداد
بی‌ثمر شو که ثمرهاست در این بی‌ثمری»
گاهی آدم فقط می‌خواهد مطمئن شود هنوز در ذهن دیگری هست؛ اما من مدت‌هاست فهمیده‌ام ماندن در ذهن کسی دلیل ماندن در زندگی‌اش نیست؛ بعضی خاطره‌ها فقط باید در همان جایی که ساخته شدند، آرام بگیرند.
NOIR
شب کلی قرص خوردی،خوابیدی؛صبح پا میشی میبینی ۳ سالته و مامانت داره از‌ت فیلم میگیره..
اما یه چیزی عجیب بود؛ تو می‌دونستی این صحنه را قبلا دیده‌ای. دوربین هنوز روشن بود، مامانت هنوز می‌خندید و تو هنوز سه سالت بود؛ فقط این‌بار، پشت سر دوربین کسی ایستاده بود که چهره‌اش دقیقاً شبیه خودت بود
فیلم تمام شد، اما صفحه سیاه نشد فقط یک جمله روی تصویر ظاهر شد:
«کاش می‌توانستی قبل از اینکه بزرگ شوی، بفهمی قرار است دلت برای چه کسی تنگ شود.»
Forwarded from Blue💙
‏روزی می‌رسد که نسبت به همه‌چیز بی‌تفاوت می‌شوی. نه از بدگویی‌ های دیگران می‌رنجی، و نه دلخوش به حرف‌های عاشقانهٔ اطرافت.
به آن روز می‌گویند: "پختگی"

- گابریل گارسیا مارکز
شاید آخرین قطره های باران چشمم خاطره تو را زِ یاد من به رودِ خیال و فراموشی بپیونداند.
اعصاب و روان من گویا نمی خواهد بفهمد طفلی چند ساله است که خود را با کسانی که چند دهه بیشتر از من تجربه داشتند مقایسه می کند و مقیاس این ترازو کمر مرا میشکند.
در کلیسای ذهن او آن جاست،آن سرو زهرآگین آنکه شاخک هایش بارور آتش است ، ریشه هایش در شر و نفرین دمیده شده ، نسیم مسموم اطراف آن زمزمه های کفر دارد و لبانش برای قدیس هایی که صورتشان در سایه است می رقصد.
آنقدر رفتی و آمدی که سر انجام پایت لغزید و افتادی پایین ،پایین از چشمام.
Forwarded from NOIR (RS)
پیش از آنکه بخواهی از کنارت میروم،تا بدانی عذر مارا خواستن کارِ تو نیست.
دست در دستانم بگذار بیا سوار باد شویم برویم به دیاری که هیچ کدام از این نخاله ها نتوانند دامن عشق من و تورا آلوده کنند بیا و مگذار آسمان دلمان پر شود از زنگار و پلیدی ها.

<زیبا سخن می‌گفت او شبیه یک نور زنگار بود صدایش صدای زندگی قدومش پر از خیر و برکت و او زیبا تر از آن بود که من بتوانم لمسش کنم او مرا به روشنایی مقدسی دعوت میکرد که مرا از خود دور میکرد من نقطه سیاهی در آن صفحه سفید بودم که بعد از یکی شدن با نور خودم را گم خواهم کرد من از درماندگی متنفرم میخواهم همان نقطه چرک بمانم ،اما خودم باشم حتی به قیمت بلعیده شدنم توسط سیاهی>
بعد از مدت ها که در خود کاوش کردم و به خود پیچیدم تا نقشه ای از خود بکشم هیچ نیافتم دست به دامان بوم سفیدی شدم برای زنده کردن منی دیگر و نخست خودم را در آیینه چشمانم تصور کردم چشمانم سوخت و شیشه شفافشان ترک برداشت نمی توانم تحملش کنم پرده را روی این آیینه میکشم برای لحظه ای دنیا را در یک سیاهی خلاصه میکنم ،تشریح کننده روان «مزاحم» بیدار میشود لعنت بهش فراموش کردم او در تاریکی زندگی می کند،صدای قدوم نحسش لرزه بر عرش امیدم می اندازد و با لبخندش خنجر های سفید دهانش را بهم نشان می دهد این همان خنجر هایی است که با هربار حرف زدن مرا از هم درید ولی اینبار به طرز عجیبی ساکت بود میخواست دوباره مرا در آتش عذاب بی اندازد اما نه این بار نه نمی‌گذارم چشمانم را باز می کنم چهره دردمند خودم هرچند سخت و سنگین مرا در مرداب حماقت خفه نمی کند هرچه است حقیقت است ...

بخشی از یک داستان‍ـــــــ!
🔥1
در حال غرق شدن بودم، در گردابی از تزلزل و ناآرامی. در گردابی عمیق تر از زخم هایِ روحم و آغشته به بویِ غم.
چون شاید این قطار هیچ‌وقت بی‌راننده نبوده؛
فقط راننده، همان کسی‌ست که اسمش روی بلیت نوشته شده
و تو تازه می‌فهمی مقصد مهم نیست
مهم این است که چه کسی قرار است وقتی قطار به آخر خط رسید،
بفهمد تو تمام این مسیر را برای رسیدن به او آمده‌ای.
ساعت می‌شود 14:00.
درها قفل می‌شوند.
و روی بلیت، اسم تو ظاهر می‌شود.
چشمانش قهوه ای بود و به حق فهمیدم قهوه از سیگار و قلیان اعتیاد آور تر است💙
1
شب که بیدار میشود، درد دل من هم با او بیدار میشود انگار زخم هایم به عطر شب آلرژی دارند و وقتی نسیم شب به انها میخورد سرباز می کنند و زوزه می کشند.