«کدام شلوغی؟ من آنقدر از او عبور کرده بودم که برای اولین بار، میان جمعیت فقط آدمها را دیدم؛ نه خاطرهای از او را»
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
چه سریع برای هر نسخه ای، یه کاربر جدید پیدا میشه😂
بعد جالبیش اینجاس، هر بار یکی میاد بهترین ورژنت هم برای همون فعال میشه؟ 😂
اینکه هنوز انقدر حواست به آدماییه که پشت سرت حرف میزنن، خودش یه جور درگیر بودن محسوب میشه؛ ولی خب عشق کن 😂
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
اینکه هنوز انقدر حواست به آدماییه که پشت سرت حرف میزنن، خودش یه جور درگیر بودن محسوب میشه؛ ولی خب عشق کن 😂
عشق کن، فقط زیادی حواست به واکنش بقیه نباشه کسی که واقعا خوشه کمتر دنبال شمارش ناراحتاست
وقتی یه هنرمند از تمام وقت و زحمتی که گذاشته میگذره بخاطر اینکه یه خط یه میلی متر جابه جا شده پس توقع نداشته باش خیلی راحت از تو نگذره.،از تو و اشتباهت
من فقط درمورد هنرمندها صحبت نمیکنم
آن لحظه هات صمیمیت، آتشی در دل دیگری شعله ور میکند و با طوفان خداحافظی خاموش میشود ولی خاکسترش را تا ابد و یک روز نفس میکشی و یاد آوری هر نفس و بالا آمدن خاطرات راه گلویت را میبندد و این فراموشی را غیر ممکن میکند.
کاری کن بعد از خداحافظی اِمان هنوز ارزش مند بمانی برایم حداقل به عنوان یک انسان.
او شعله ای بود سرد ،نفرینی در خود جای داده بود که هرگاه کسی نگاهش میکرد میسوخت نه از گرما از سرما،نام آن شعله ها طغیان گر آبی بود آبی و امن اما طغیان گری اش پارادوکس قشنگی برای قتل بود
چشمها همیشه پنجرهی روح نیستند؛ گاهی پردهای هستند که روح پشت آن چیزی را پنهان کرده که جرئت آشکار شدن ندارد.
❤1
چگونه بگویم که فاصله ها نیز باید انسان هارا بهم نزدیک تر کند فاصله ها لنز دوربین را مات تر میکند و تصویر را مبهم و سوال برانگیز و تو شروع به کاوش در دنیایِ سرزمینی که دور افتاده است میکنی آنقدر درمورد او میپرسی که در نهایت فاتح آن سرزمین آشنا تویی، فاصله برای اثبات حقیقت های صمیمیت ساخته شده است.
می خواهم به تو بگویم فاصله ای که میان من و تو است آنقدر کِش دار نخواهد شد که تصویرت را به همراه باد با خود ببرد فقط مرا مفتخر میکند زاویه ای دیگر از زیبایی تورا ببینم و تصویرت را در تابلوی بزرگ تری، زنده نگاه دارم،آه جان من چه زیبا انعکاس زیبایی ات در نور میرقصد و چه زیباست آن دو گودال سیاه که آنقدر خوشبختی و امید در آن جمع شده است و وقتی سخن میگویی تمام آهنگ های دنیا بعد از آن پیش تو خجل هستند برای خودنمایی ومن گاه میخواهم سیم های تارم را فقط با آن صدا کوک کنم.
دوباره من در ایستگاه زندگی سوار بر قطار باد، میروم به آنجا که آینده منتظر من است.
دوباره سوار قطار زندگی شدهام؛ اینبار نه برای رسیدن به کسی بلکه برای رسیدن به خودم
مقصد، آیندهایست که با رویاهایم ساختهام و ایستگاه آخر، جاییست که تمام هدفهایم روزی به واقعیت تبدیل خواهند شد.
مقصد، آیندهایست که با رویاهایم ساختهام و ایستگاه آخر، جاییست که تمام هدفهایم روزی به واقعیت تبدیل خواهند شد.
«این قطار دیگر به گذشته برنمیگردد؛ مقصدش منیست که هنوز به آن تبدیل نشدهام»