انقدر زندگی زیباست که میتوانم به نقطه ای از آن برای نشستن اکتفا کنم و تمام خواب و بیداری خود را در خیال صرف کنم.
به اذان صبح و ساعات شروع زندگی نجوای مرگ را با نجوای اذان میپوشانند
اگر یک چیزی به طور متدوام در بدنت اتفاق بیفتد ترشح هورمون های اون واکنش توی بدنت تبدیل به روتین میشه بخاطر همینه همیشه بی دلیل استرس داری یا ناراحتی .
جالبه.. بعضیا از زخمی که خودشون ساختن، نقش قربانی رو بازی میکنن انگار یادشون رفته چاقو دست خودشون بوده.
با هر قدم اشتباهی که روی شیشه دلم گذاشتی تصویر خودت را خراب کردی زیرا که قاب عکس تو همیشه بر روی دلم بوده حالا من همان گونه که تو را میدیدم نمی توانم به تو بنگرم .
اتفاقی که درحال وقوع است آنقدر غریب است که زبانم برای بیان او را نمیشناسد.
با انسان هایی که جامعه آن هارا دیوانه میخواند همگام و همراه شوید زیرا که آنها چیزی به این دنیا نشان داده اند که شبیه آنها نبوده و شبیه دیگری نبودن معنای حقیقت زنده بودن است.
این روز ها مغزم فرا تر از من قدم میگذارد به حدی که وقتی پیکر بی جانم قد راست میکند برای شروع مغزم و تنم کیلومتر ها فاصله دارند بخاطر این است که دیگر توان حرکت در من میشود آرزوی پرواز برای پرنده بال و پر شکسته.
بعضی از اهمیت ندادن ها عین اهمیت دادنه ،از همونجا سرچشمه میگیره نادیده گرفتن عین اهمیته،تو با تمام وجود حس میکنی که اون هست ولی داری انکارش میکنی این انکار همون اهمیته.
«چیزی که واقعا تمام شده باشد احتیاجی به انکار ندارد؛ فقط چیزهایی را انکار میکنیم که هنوز در جایی از وجودمان زندهاند»