در پوی بی خبری بودم باد نامه ات آورد
نامه ات خواندم ،بعد باد مرا برد،
قاصدت هرگز ندانست چه طوفانی بر دلم آورد .
نامه ات خواندم ،بعد باد مرا برد،
قاصدت هرگز ندانست چه طوفانی بر دلم آورد .
"ساعت را شکستم تا زمان متوقف شود؛ بعد فهمیدم چیزی که گیر کرده بود، زمان نبود"
مدتیست درونم
ساعتی ایستاده
که عقربههایش هنوز میچرخند،
اما هیچکدام
به گذشته نمیرسند.
ساعتی ایستاده
که عقربههایش هنوز میچرخند،
اما هیچکدام
به گذشته نمیرسند.
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
مدتیست درونم ساعتی ایستاده که عقربههایش هنوز میچرخند، اما هیچکدام به گذشته نمیرسند.
مدتیست درونم چیزی شبیه یک شهر خاموش ساختهام؛
شهری که خیابانهایش هنوز به مقصدهای قدیمی میرسند،
اما دیگر هیچ تابلویی نام آن مقصدها را نشان نمیدهد.
بعضی شبها چراغ یکی از پنجرهها روشن میشود؛
نمیدانم چه کسی آنجاست،
نمیدانم منتظر کسیست یا فقط فراموش کرده خاموشش کند.
من اما دیگر در هیچ خانهای را نمیزنم.
فقط از کنارشان میگذرم
و سعی میکنم به خاطر نیاورم
کدام کوچه روزی
بخشی از من بوده است.
شاید آدمها همینطور ناپدید میشوند؛
نه با رفتنشان،
بلکه با روزی که دیگر نمیتوانی
جای خالیشان را از میان خودت تشخیص بدهی.
شهری که خیابانهایش هنوز به مقصدهای قدیمی میرسند،
اما دیگر هیچ تابلویی نام آن مقصدها را نشان نمیدهد.
بعضی شبها چراغ یکی از پنجرهها روشن میشود؛
نمیدانم چه کسی آنجاست،
نمیدانم منتظر کسیست یا فقط فراموش کرده خاموشش کند.
من اما دیگر در هیچ خانهای را نمیزنم.
فقط از کنارشان میگذرم
و سعی میکنم به خاطر نیاورم
کدام کوچه روزی
بخشی از من بوده است.
شاید آدمها همینطور ناپدید میشوند؛
نه با رفتنشان،
بلکه با روزی که دیگر نمیتوانی
جای خالیشان را از میان خودت تشخیص بدهی.
چینی های دلم ناگهان خورد شد و فرو ریخت ،این فرو ریختگی اثر یک لمس ساده نیست مگر چه کسی از نوازش میمرد؟
3
زمان به معنا ماهیت می بخشد و زمان تغییر نمی کند ولی معنا چرا حال چگونه؟
زمان معنا را تغییر نمی دهد فقط تو را با وجه های متفاوت او آشنا می سازد.
زمان معنا را تغییر نمی دهد فقط تو را با وجه های متفاوت او آشنا می سازد.
بادِشهر؛
🎏این پیامو فور بزن،اینجا جوین باش بزارمت فولدر. جوین باشید چک میشه🎐
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بر صخره سنگی نشسته بودم و با آفتاب سوزان در معاشرت بودم که جسمی سبک بال که شبیه کره زمین بود با پایم تصادفی داشت که تنها مجروح آن سانحه سکوت من بود ، سکوت شکسته شد و کودکی به دنبال کره کوچکش آمد «توپ سرخش» سرخی توپ مانند شعله های آتش بود اما امروز قرار بود رشته آهنی باورش زیر این شعله ذوب شود و از نوع شکل دیگری بنا شود ؛کودک معصوم شبیه به فرشته زنجیر شده بود ، پیچک های سمی باور های غلط دور تا دور او را پوشانده بود و کودک یاد گرفته بود اعتراض ورزی نکند اما عهد شکنی کرد و با منه غریبه سخن گفت و سوال پرسید، سوال کودک بدین سان بود :«سلام! آقا شما آن گونه که عامه مردم می گویند نیستید؛ صدایش ترس و لرز مجازات را به همراه داشت اما زیر آن ، آواز جسارت قُل قُل می کرد و جویا شدم بدانم این کودک چه چیز را در من دیده که عامه مردم حجاب بر روی آن گذاشتند ،1
پرسیدم مگر چگونه ام؟
کودک پاسخ داد:نه بی جا کاری می کنید و نه بی جا سخن می گویید و با کسی به نزاع و ستیز بر نمی خیزید و خصمانه رفتار نمی کنید ، تبسمی زدم و در همین جا متوجه شدم این کودک چیزی به من خواهد آموخت و در ادامه
پرسیدم :«تو که تا به حال بامن هم کلام و هم قدم نشده ای چگونه دریافتی این گونه نیستم؟»
💘1
اگر آدمی که عاشق چشم هایتان شده است دیگر نگاهش را به نگاهتان گره نزد بدانید او را برای همیشه از دست داده اید.
💔3
500 تایی شدیممم✨🌀🥹
پانصد ردپا در این گوشهی آبی از جهان.
خوش آمدید به جایی که هر کلمه، تکهای از یک جهان پنهان است. 🌀✨
بنرِ فولدرهای اقیانوس”🌊
⋆ برای پایان تابستون این چنلارو داشته باش و ازشون استفاده کن.🦢🌟 𓏲࣪ ٬٬ ADD FOLDER 1 <—— ⋆。𖦹 ° ADD FOLDER 2 <—— ⋆。𖦹 ° ❗️اگه چنل داری & میخوای هرروز +400 ممبر و ویو گیرت بیاد٬اینجا جوین شو👀👇🏻 Be Join Honey ❤️🔥 𓇼𓇼 اگه نمیدونی از کجا تبلیغ اسپانسری بگیری…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
𝓐𝔃𝓾𝓻𝓮 𝓓𝓮𝓹𝓽𝓱
بر صخره سنگی نشسته بودم و با آفتاب سوزان در معاشرت بودم که جسمی سبک بال که شبیه کره زمین بود با پایم تصادفی داشت که تنها مجروح آن سانحه سکوت من بود ، سکوت شکسته شد و کودکی به دنبال کره کوچکش آمد «توپ سرخش» سرخی توپ مانند شعله های آتش بود اما امروز قرار بود…
کودک لبخندی زد، لبخندش سیمای ظهور حقیقتی و آشکارایی دانستنی بود و دهان گشود:«من با مادرم به مجالس زنانه می روم و در هم نشینی با آنها وقتی صحبت از کوردلان و احمقان بود نامی از شما نبوده است؛پدرم قاضی این شهر است و هیچگاه نشنیدم که بگوید کسی به مجنون شهر عَلَم شکایت بالا برده است اگر تو چنین بودی حداقل یک بار نام تو در میان این مجالس باید برده می شد؛کمی درنگ کرد، در آن درنگ سوالی در حال شکل گیری بود که قرار بود همان هیزم های آن آتش باشد و آن هیزم را تبر زد و آتش را روشن کرد با این سوال :«به راستی آقا شما مجنونی؟». جواب دادم آری من مجنونم و باز ازم پرسید چرا تو را مجنون می خوانند؟ به کودک گفتم به راستی می خواهی آنچه پشت این نام است را بدانی؟ کودک با برق ذوقی که در چشمانش بود و سرعت آن برق و شتابزدگی اش به صدایش سرایت کرده بود و گفت:« آری پرده از این داستان ناگفته بردار ». آینده پرباری در این کلمات می بینم بیش از این سکوت را کش نمی دهم :« ...2